تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح
شاید خیلی مسخره باشه. اما این را اعتراف می کنم که من هم بچه مثبت هستم هم بچه منفی. اکثر اوقات بچه مثبت. هدف از خلق بچه منفی این بود که نشان بدم منفیها در این دنیا قهرمان هستند و مثبتها برعکس چیزی که تو فیلمها می بینید بازنده.

نمی گم من بازنده ام. در زندگی من برنده ی بزرگی هستم. با تمام قوا به سمت خواسته ها و هدفهام میرم. با این حال یک چیزی کمه.... شریک راه...

این برای من غیر قابل تحمله که من از هر کسی که خوشم میاد از من خوشش نمیاد و هر کس که از من خوشش میاد من از او خوشم نمیاد. بعد این همه سن (۲۱ و خورده ای) هنوز نتونستم عاشق به معنای واقعی بشم و فکر کنم هرگز نخواهم شد. چراکه به این نتیجه رسیده ام که قانون زندگی و روابط در دنیا بنابر قوانین بچه منفی است.

اما من این قوانین را دوست ندارم. برام خیلی غم انگیز میاد که همه ی آهنگها و داستانها و فیلم هایی که برای عشق و عاشقی ساخته شده یک مشت حرف برای خوش کردن دل من و توست.

این فقط از تجربیات خودم نیست بلکه در اطرافم هرکسی که میشناسم از نتیجه های من خارج نیستند. معنای عشق یا در منفعت و یا در س.ک.س خلاصه می شود و من این را نمی خواهم. نمی خواهم با رسوم عادی دختری را جذب خود کنم یا بقولی مخ بزنم. برای من بیشتر شبیه حیله میماند. شاید قانون طبیعت همین باشد. مطمئن نیستم.

ولی با این حال گول زدن خود را دوست دارم. هرچقدر که عشق برای من دروغی ثابت شده باشد زندگی کردن در این دروغ لذت خاصی دارد. گشتن دنبال آن شخصی که می دانی چشم تو چشم خواهی شد و هر دو یکدیگر را بدون انتظاری فضایی دوست خواهید داشت.

این راه دردناکی ست. به میزان زیادی تنهایی در آن است. شاید روزی این سختی ها و یا اتفاقی مرا عوض کند و کاملآ بچه منفی شوم. اما تا آنروز می خواهم به عنوان جزو آخرین بازمانده های نسل بچه مثبت باقی بمانم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 20:12  توسط Omid  |