|
ساده و واضح
|
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12 ,13 , 14
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
پیش از این در خالق کوچولو
شیطان آدم و زن را گول می زند و موفق می شود کاری کند که خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون کند در نتیجه بهشت برای شیطان و گوسفند ماند. خالق کوچولو بهشت را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتی که متعلق به شیطان بود جهنم نام گرفت. در آنجا ساخت و ساز و تولید کارخانجات بسیار زیاد شد و آن حالت سرسبزی و هوای خنکش را از دست داد و تبدیل به محلی آتشین و آلوده شد. اما قسمتی که متعلق به گوسفند بود دست نخورده ماند چراکه تنها کاری که گوسفند در بهشت انجام میداد چریدن بود.
سر درس دینی بود که معلم داشت درباره ی اینکه مسلمانان زمانیکه دستورات اسلام را اجرا کنند وارد بهشت می شوند و تمام کسانیکه انجام ندهند و از اسلام و دستورات آن سر باز زنند به جهنم خواهند رفت.
بچه منفی: اجازه؟ ... اگر اینطوری هست چرا بهشت هنوز دست گوسفند هست و کسی اونجا نمیره؟
بچه مثبت: به همان دلیلی که جهنم دست بابای تو یعنی شیطان هست.
بچه منفی: بابای من کسی را ممنوع نکرده که نره جهنم هر کس که می خواد هر وقتی میتونه بره جهنم و حتی اونجا زندگی کنه. اما کسی تو بهشت نیست بجز گوسفند. بجای اون باید ما مسلمانها باشیم.
معلم: به نکته ی خوبی اشاره کردید. شما به همراه بچه مثبت میتونید یک کار تحقیقی راجع به اینکه چرا مسلمانها باید بجای گوسفند بهشت باشند انجام بدید و سر کلاس بیارید.
بچه مثبت: چی؟!! من با این؟ هرگز
بچه منفی: کسی هم نخواست با تو کاری انجام بده سوسول
معلم: این حرف را نزنید. شما با همکاری میتونید برای آینده که قراره کارهای گروهی انجام بدید آماده بشید. حتی بچه منفی اگر دوست داری میتونی یک کلوپ طرفدار برای خودت ایجاد کنی و کسانیکه با تو در مورد رفتن مسلمونها به بهشت همفکر هستند را گردهم بیاری
بچه مثبت: کی آخه میاد عضو کلوپی که بچه منفی زده بشه؟
اما برعکس آن چیزی که بچه مثبت تصور می کرد اکثریت دانش آموزان و معلمان مدرسه عضو کلوپ بچه منفی شدند که مسلمانها باید بهشت بروند و بهشت متعلق به مسلمانهاست.
کلوپ بقدری طرفدار و شهرت پیدا کرد که بعضی از اهالی محل هم وارد کلوپ شدند و سپس شهرت این کلوپ به محله های دیگر و حتی شهر های دیگر رسید. کلوپ پس از مدتی تبدیل به سازمانی شد و کمیته های حمایتی و تدارکاتی برای آن ایجاد شد و پس از آن به حدی رسید که از طرف نماینده های سیاسی و کشوری حمایت می شد.
خبر این سازمان عظیم به کشورهای دیگر رسید و تمامی مسلمانان جهان از تمامی کشورها و فرقه ها شروع به متحد شدن در این مورد کردند. اتحادی که در تاریخ اسلام دیده نشده بود. سازمانهای تبلیغاتی و سخنرانی های جهانی در این مورد تشکیل شد تا شاید با این اتحاد و اعتراض همه جانبه ی مسلمانها خالق کوچولو راضی شود و بهشت را به مسلمانها بدهد.
در این حین کشورها و حکومتهای غیر اسلامی نیز به فکر صاحب شدن بهشت افتادند. مسیحی ها, یهودی ها, بهایی ها, زرتشها و خلاصه هرکسی که فکر می کرد باید بهشت برای دین خود باشد سازمانی تشکیل داد که به خالق کوچولو اعتراض کنند و صاحب بهشت شوند.
در این مدت بچه مثبت دهانش هر روز باز بود و نمی توانست چنین کار احمقانه ای از طرف بچه منفی را بپزیرد. جنبشی که بچه منفی آغاز کرده بود در سراسر جهان مورد گفتگو و بحث بود و خبر داغ تمامی کانالهای خبری.
بچه منفی: تکلیف خودت را روشن کن می خوای با ما باشی یا با دشمن؟
بچه مثبت: من نمی خوام تو هیچ کدوم باشم. این احمقانه ست.
آدم: نه نیست پسرم. تو باید طرفدار یکی از این گروه ها باشی. باید از یک دینی دفاع کنی. مثل همین که باید یک تیمی داشته باشی که طرفداریش بکنی.
بچه مثبت: اما این خیلی احمقانه ست. شاید من هیچ کدوم را قبول نداشته باشم.
آدم: نمی تونی قبول نداشته باشی. چاره ای نداره ای. بعضی وقتها لازمه که احمق باشی تا زنده بمونی
و بدین ترتیب بچه مثبت مجبور شد طرفدار بچه منفی و تمام مسلمانها که بهشت را می خواستند تصرف کنند شود.
آدم: یادتون باشه الان موقع تفرقه نیست الان شما دوتا شاید برای اولین بار باید با هم متحد باشید تا دیگر گروه ها را شکست بدیم.
در انتها روزی برای جلسه ی تصمیم گیری صاحبان بهشت روئسای هر گروه به همراه خالق کوچولو جمع شدند و برخلاف میل خالق کوچولو که می خواست صاحب بهشت همان گوسفند باشد بهشت متعلق به مسلمانها شد. زیرا مسلمانها اصرار داشتند که کتاب های آنها می گوید که بهشت متعلق به مسلمانهاست.
اما مسیحی ها نتوانستند بر خشم خود غلبه کنند و با صلیب های خود به سر مسلمانها زدند. به این ترتیب جنگهای صلیبی میان مسلمانها و مسیحی ها آغاز شد. از طرفی یهودی ها از فرصت استفاده کردند و نفوذ خود را در جهان گسترش دادند و جنگی بزرگتر از جنگ های صلیبی براه انداختند به نام جنگ جهانی اول و سپس شخصی از مسیحی ها بنام آدولف هیتلر در مبارزه با یهودی ها جنگی راه انداخت به نام جنگ جهانی دوم. مسلمانها هم در دوره های مختلف توسط عرب ها و ترکها به ممالک مختلف حمله کردند.
در این میان قدرت مسلمانها روزبروز بیشتر می شد و غیر مسلمانها در حال شکست بودند. غیر مسلمانها با هم تصمیم گرفتند در این موقعیت خطرناک با هم متحد شوند و اول مسلمانها را شکست دهند و سپس دعوای خود را ادامه دهند.
برای پیدا کردن راه حلی پیش شیطان رفتند اما شیطان گفت من از مسلمانها میترسم و اکنون آنها خیلی قدرت گرفته اند بهتر است شما از پدر من کمک بخواهید یعنی شیطان بزرگ ... بقولی آمریکا.
آمریکا هم زیاد از خود مطمئن نبود بنابراین او از انگلیس کمک گرفت و با کمک یکدیگر با فریفتن مسلمانها از جمله از طریق فرستادن ملاهای کار شده ی انگلیس و حملات نظامی آمریکا به کشورهای اسلامی موفق شدند قدرت مسلمانها را تضعیف کنند و در آن مناطق نفوذ پیدا کنند.
این بار مسلمانها احساس ضعف کردند و سراغ کسانی بدتر از شیطان و شیطان بزرگ رفتند به نام تروریست ها. مسلمانها با اقدامات تروریستی شهرهای مهمی از آمریکا و کشورهای اروپایی را بمبگذاری کردند.
و بدین ترتیب آمپر خالق کوچولو رفت بالا و تصمیم گرفت کاری کند که این دعوا خاتمه پیدا کند. تصمیم گرفت بهشت را همانطور که مسلمانها می خواستند به آنها بدهد و به جای آن جهنم را به تمام غیر مسلمانها.
غیر مسلمانها از این بابت که محلی بدتر از بهشت به همراه تمامی اهالی ادیان دیگر به آنها داده شده زیاد راضی نبودند اما تصمیم گرفتند فعلآ آتش بس کنند و به محلی که به انها داده شده برسند و آنجا را آباد کنند.
ادامه دارد ...