تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح

 به مناسبت والین تاین


نمی دانم مادر و پدرم کدام مغازه مشغول خرید بودند. چیزی که می دانم این بود که همراه من نبودند و من تنها در پاساژ قدم می زدم. در آن دوران که شاید پنج یا شش سال بیشتر نداشتم به چه فکر می کردم نمی دانم اما این را می دانم که مشغول فکر کردن و قدم زدن بودم. در این حین در کنارم دختر بچه ای هم سن و سال خود را دیدم که او نیز در حال قدم زدن بود و مرا زیر نظر داشت. من هم ایستادم و به او زل زدم. او به اطراف نگاهی انداخت و به طرف انتهای پاساژ حرکت کرد جایی که یک اسباب بازی سکه ای گذاشته بودند تا بچه ها سوار شوند. من هم بدنبال او حرکت کردم.

جلوی اسباب بازی ایستاد. کاملآ آرام و خونسرد به آن نگاه می کرد. کنارش آمدم و نگاهی به او انداختم. به صورت معصومانه و کودکانه اش و بعد نگاهی به نقطه دیدش انداختم. شاید دلم می خواست با آن دختر دوست شوم اما نمی دانستم از کجا شروع کنم که او پرسید: به نظر تو این کار می کنه؟

گفتم: نمی دونم.

گفت: به نظر خرابه, اما من می خوام سوارش بشم.

کمکش کردم تا سوار شود.

گفت: من پول ندارم. تو پنج تومنی داری بندازی؟

گفتم: آره

سکه ای از جیبم درآوردم و داخل اسباب بازی انداختم. اسباب بازی کار نکرد.

پس از کمی مکث گفت: فکر کنم یکی دیگه بندازی کار کنه؟ بازم سکه داری؟

گفتم آره و سکه ی دیگری انداختم.

باز هم کار نکرد.

گفت: یکی دیگه بنداز. قول میدم ایندفعه کار کنه.

من هم سکه ای دیگری انداختم اما دریغ از حرکتی. اسباب بازی کار نمی کرد.

نمی دانم دقیقآ چندبار کار سکه انداختن را تکرار کردیم که نهایت دختر پایین آمد و گفت: این خرابه.

من سر تکان دادم.

پس از کمی سکوت که به یکدیگر نگاه می کردیم گفت: راستش من از اول می دونستم این خرابه..... فقط می خواستم تو رو امتحان کنم.

گفتم: می دونستم.

نگاهی رد و بدل می شد که شاید معنایش را اکنون نمی فهمم.

کمی بعد مادر دختر آمد و دست دخترش را گرفت و برد در حالیکه هنگام رفتن, او برگشته بود و نگاه هایمان تا آخرین لحظه ی رفتنش گره ی خود را حفظ کرده بود.

 

حال از من بپرسید چرا اینکارها را کردم یا من و او در آن لحظه چه حسی داشتیم نمی دانم اما این را می دانم که او از من خواست و من این کار را انجام دادم و شاید نگاه او معنی همه ی اینها بود.

 

نویسنده: امید فرشی

برگرفته از خاطرات آرش یحیاپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:19  توسط Omid  |