تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح
 

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

بچه مثبت: چی؟!!

دیوونه: والله...

و به خنده اش ادامه داد. بچه مثبت که از ناباوری و عصبانیت قرمز شده بود نمی توانست سرجایش بایستد و تیک پیدا کرده بود.

بچه مثبت: الان کجاست؟

لحظاتی بعد بچه ها به دیدن بچه منفی در سلمانی مشتعلی رفتند. تا وارد شدند بچه منفی که موهایش کوتاه شده بود از صندلی آرایشگاه بلند شد و نگاهی به بچه ها انداخت. سپس چپی اش را روی شانه هایش انداخت و گفت:

- مگه نگفتم شولوغش نکنید؟ همه ی محل رو آوردید اینجا که چی؟ یاالله راه رو بازکنید می خوام برم نماز بخونم وگرنه به جماعت نمیرسم.

همه کنار رفتند و بچه منفی رد شد سپس چند نفر از جمله دیوونه پشت سر او راه افتادند. بچه مثبت به تته پته افتاده بود. گوسفند کنارش بود و مثل اینکه یک اتفاق عادی روزانه می بیند رفتن آنها را تماشا می کرد.

بچه مثبت: آخه... آخه بچه منفی ک.سکشترین آدم روی زمینه چطور میتونه بسیجی بشه؟

گوسفند: اهه... مگه بقیه نمیشن؟

بعد از نماز بچه مثبت منتظر بود هرطور که شده با بچه منفی صحبت کند و بفهمد چه نقشه ای در سرش دارد و بعد از کلی درگیری با هواداران جدید و قدیم بچه منفی نهایت موفق شد او را به گوشه ای بکشد و با او صحبت کند.

بچه مثبت: باز چه غلطی داری می کنی؟ تو رو چه به این کارا؟

بچه منفی: مگه چمه؟ خب منم دل دارم دیگه

بچه مثبت: حرسمو در نیار بگو برا چی بسیجی شدی؟ تو یه روده ی راست تو شیکمت نداری بعد الان اومدی بسیجی شدی؟

بچه منفی: وا چه ربطی داره؟ مگه چنین شرطی هست که حتمآ باید مثبت باشی؟ تازه من بین اینایی که اینجا هستن مثبتشون حساب میشم. اما خدایی خیلی حال میده. همه ی بچه ها ک.سخول و اهل حالن. هر کاری بخوایم می کنیم بعد میگیم امر به معروف نهی از منکر.  فقط کافیه یکم دولا راست بشی, ریش بذاری و از همه مهمتر زبون داشته باشی تا (با صدای آهسته تر) خا.یه مالی کنی! جون من

بچه مثبت: نه لازم نکرده. هر کاری که تو توش باشی نحسه و حرومه. اما حواست باشه با بد چیزایی داری شوخی می کنی ها

بچه منفی: نه بابا حواسم هست مگه قراره چی بشه؟ تازه فردا پس فردا بمون اسلحه هم میدن دیگه کسی تخم نمی کنه بمون بگه بالا چشت ابروه, بخصوص تو.

بچه مثبت: باشه میبینیم!

چند هفته بعد بچه مثبت در خانه مشغول خواندن رمان روی تختش بود که صدای زنگ در را شنید. در را باز کرد. همانطور که انتظار داشت بچه منفی بود. از در که وارد شد بچه مثبت را بغل کرد.

بچه منفی: تو واقعآ جون منو نجات دادی.

نچه مثبت: من که کاری نکردم. در واقع این کاری بود که باید قبلآ میکردم اما منتظر بودم خودت بخوای. خب حالا بگو ببینم چی شده که اینقدر هول بودی؟

بچه منفی: آقا, هفته ی پیش بهت گفتم با بچه ها میریم همدان. هیچی یروز با چندتا از بچه های ارشد ک.سچرخ میزدیم که مثل همیشه به بهانه ی امر به معروف و از این حرفا رفتیم سراغ یه جفت نامزد. دختره خیلی خوشگل بود بچه ها پا پیچش شدن که ما تورو میبریم بازداشتگاه. هیچی بردیمش اونجا. بدون محاکمه زندانیش کردیم. به خانوادش خبر دادن که اونها هم پاشدن بیان همدان. اما بچه ها گیر بودن که می خوان یه حالی از دختره ببرن. خلاصه همون جا تو بازداشتگاه گرفتن کردنش. اینقدر تعداد زیاد بودن که نوبت به من نرسید. اگرچه من هم با دیدن این وضعیت خا.یه کرده بودم. دختر تیریپش آرایشی اینا نبود و من فکر می کنم مومن بودش. بچه ها هم برای اینکه گندش در نیاد ورداشتن با پارچه تبلیغاتی که پیداش کرده بودن تو بازداشتگاه دارش زدن بدبختو. بعد گفتن که دختره ناراحتی داشته خودکشی کرده. جالبش اینجاس که خانوادش اون موقع رسیده بودن و مراحل اداری آزادی دخترشو طی کرده بودن.

بچه مثبت: جدی میگی؟ بورو بابا بسیجی ها چنین کاری نمی کنن

بچه منفی: حالت خوشه؟ خیلی هاشون اینکارارو می کنن. همه جا میشه, اما زیاد خبرش در نمیاد. خلاصه ی کلام اینکه من ترسیدم دادگاهی مادگاهی کنن پای ماهم وسط کشیده بشه بخاطر همین گفتم که دور منو خط بکشن اما بعد اون ماجرا مثل اینکه ول کنه من نبودن. واقعآ اگر این رفیق تو نبود من نمی تونستم از این بسیجی ها جدا بشم.

بچه مثبت: میبینی که همشون اونطور نیستن. مثل این دوست من. وسطشون چند تا آدم و مومن درست حسابی هم پیدا میشه که تونست اسم تورو از اون گروه خارج کنه. من بهت گفتم قاطی این بسیجی ها نشو بچه بسیجی

بچه منفی: راست میگی

بچه مثبت: جدآ؟ اولین باره که این حرفو از تو میشنوم

بچه منفی: وقتی راست میگی راست میگی دیگه... و راست هم میگی.

لحظه ای سکوت شد. بچه مثبت در افکارش غرق شده بود در حالیکه سینه اش را جلو داده و بسیار خوشحال بود.

بچه منفی: حالا بین خودمون باشه ولی بهترین دوست واقعی من تویی

بچه مثبت: جدآ؟

بچه منفی: نه بابا شوخی کردم.

 

امید فرشی

با تشکر از بسیج همدان که این خبر را درست کردند: واکنش یک گروه سیاسی به مرگ یک پزشک در همدان

از دیگر قسمت های این سریال:

طرح مبارزه با گرمایش زمین (قسمت نهم)

(ادامه قسمت هشتم)

روزی که گوسفند گم شد (قسمت هشتم) 

مهمان مامان (قسمت هفتم)

مجلس پت و مت (قسمت ششم)

شیر و خورشید یا موش و تهران (قسمت پنجم)

حمله پلیس حمله زامبی ها (قسمت چهارم)

فیلم سوپر (قسمت سوم)

آسمان خراش (قسمت دوم)

خلق اولین موجودات (قسمت اول)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 16:22  توسط Omid  |