تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح
 

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

در قسمت قبلی:

دیوونه فهمید که گوسفند گم شده, از آنجاییکه در طویله سر جایش نبود. برای پیدا کردن او از هر کس کمک خواست اما کسی به او کمک نکرد و هر کس به بهانه ای این موضوع را جدی نگرفت. او هم از سر دیوانگی رفت و یک پمپ بنزین و بانک کنار آن را به آتش کشید که با سر رسیدن آتشنشانی که پت و مت بودند کشتار فجیعی به بار آمد که پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و اعلام کرد همه چیز خوب است. پس از آن یک نفر باعث شد که همه به سراغ دیوونه بروند و به او در پیدا کردن گوسفند کمک کنند. او بچه منفی بود که باعث اتحاد ملی و ایجاد گروه جستجوگران گوسفند شد.

و حالا در این قسمت:

در جنگلی گروهی آماده بودند تا به جستجوی گوسفند بروند. آنها دیوونه و بچه منفی به عنوان نفرات اصلی, بچه مثبت از لج بچه منفی که هر گز باور نمی کرد که او کار مثبتی در زندگی اش انجام دهد و همچنین اشخاص دیگری چون من (نویسنده), شیطان, برادر بچه منفی و یک گوسفند دیگر بودند.

بعضی از اهالی محل چون آدم, زن و زن بدکاره آمده بودند تا از آنها خداحافظی کنند. همه حلقه وار نشسته بودند. آدم به میان آمد و گفت: خیلی خب, شما به جستجوی گوسفند گم شده میروید. به مکانهای خطرناکی خواهید رفت و اتفاقاتی زیادی در این راه خواهد افتاد. مواظب یکدیگر باشید و امیدوارم گوسفند را صحیح و سالم بیاورید. در این راه امید همه ی مردم به شماست. (پس از کمی سکوت) و بدین ترتیب من شما را یاران حلقه...

بچه منفی: اهم اهم

آدم: ... منظورم  جستجوگران گوسفند مینامم. موفق باشید.

و آنها حرکت کردند. از کوه ها و دشت ها گذشتند. آنها همه جا را قبل حرکت گشته بودند و حالا باید احمقانه ترین جاها را می گشتند. اولین محل عراق بود. حدس میزدند در طی درگیریها گوسفند در آنجا توسط آمریکایی ها یا گروهی دیگر به گروگان گرفته شده باشد.

در راه ناگهان دیوونه گفت: سریع پشت اون صخره ها پناه بگیرین. کسی داره به اینجا میاد.

آنها پشت صخره ها پناه گرفتند. چند شبه نظامی به لباسهای غیر نظامی بودند. که اطراف را می کاویدند و بو می کشیدند. دیوونه با صدای خفه ای گفت: اینها باید پکاکاییها طرف ترک باشند که در مرز می چرخند. شاید گوسفند دست اینها باشد.

بچه منفی: من فکر نکنم.

شیطان: شرط میبندی؟

دیوونه: ساکت

یکی از شبه نظامیها بالا سر صخره ی آنها آمد و بو کشید و گفت: بوی گوسفند میاد.

اما بعد رفتند و قهرمانان ما نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد آنها به اردوگاه آمریکاییها رسیدند. ابتدا آمریکاییها آنها را دستگیر کردند اما شیطان که انگلیسی اش خوب بود با آنها صحبت کرد و گفت که آنها به دنبال گوسفند هستند. متاسفانه گوسفند پیش آنها نبود.

شیطان: بذارید بپرسم ایرانیهایی که دستگیر کردن را آزاد می کنند یا نه.

بچه منفی: شرط میبندی؟

آن دو رفتند تا از آمریکایی ها بپرسند. بچه مثبت بسیار مرموزانه به آن دو می نگریست. ساعاتی بعد آنها به سمت افغانستان براه افتادند تا ببینند که اشتباهآ در آنجا گروگان گرفته نشده باشد.

زمانیکه به آنجا رسیدند همانطور که انتظار داشتند طالبانیها آنها را دستگیر کردند و به پایگاهشان بردند. در پایگاه همه می خواستند به بن لادن بگویند که فقط بدنبال گوسفند میگردند اما کسی عربی یا اردو بلد نبود حتی بچه مثبت.

بچه مثبت: چیه؟ من چرا باید بلد باشم.

بنابراین آنها را پیش گروگانهای دیگر فرستادند. آنها را زندانی کردند و در را محکم بستند.

بچه منفی: خب نکته مثبت اینه که میتونیم ببینیم گوسفند اینجا میان گروگانها هست یا نه.

بچه مثبت: و نکته منفی اینکه بفهمیم هم فایده اای نداره چون همگی اینجا زندانی شدیم.

دیوونه: راست میگه.

اما بجز آنها فقط 3 ایتالیایی خبرنگار, یک آلمانی, چند نفر کره ای و 25 افغانی وجود داشت. یعنی گوسفند آنجا هم نبود.

بچه منفی: اما اینقدر سریع امیدتون را از دست ندید.

همه به او خیره شدند و لحظاتی یعد. (لطفآ آهنگ بالاتر از خطر را برای خود تداعی کنید) گوسفند نگهبان را صدا زد نگهبان آمد و دید که گوسفند دارد به به می کند و ینجه ندارد. در را باز کرد که به او یونجه دهد که همه از گوشه و کنار ظاهر شدند. شیطان از قدرتش استفاده کرد و فوت آتشی به صورت نگهبان کرد که باعث شد او آتش بگیرد. 25 افغانی خواستند نگهبان را از راه کنار بکشند ولی  هر 25 نفرشان آتش گرفتند و به شروع کردند با دادو بیداد به اطراف دویدن. در نتیجه آرژیر خطر بصدا درآمد و نگهبانها دیگر خبردار شدند. بچه منفی و دیوونه نارنجک (الکل سرنج و دیگر مخلفات) را آماده کرده بودند و آنها را به طرف نگهبانان پرتاب کردند. راه باز شد و همگی از اردوگاه خارج شدند. چند اسب پیدا کردند, سوار آنها شده و با آخرین سرعت فرار کردند. طالبانیها پشت سر آنها شلیک می کردند که باعث شد یکی از ایتالیاییها و گوسفند دیگر کشته شوند اما دیگران توانستند فرار کنند.

پس از آن ماجرا کره ای ها, دو ایتالیایی باقی مانده و آلمانی از آنها تشکر کردند و به کشورهای خود باز گشتند اما دیوونه از اینکه نتوانسته گوسفند را پیدا کند بسیار ناراحت بود و هر لحظه انتظار میرفت که یک دیوانگی انجام دهد.

 قهرمانان ما تصمیم گرفتند اینبار به تایلند بروند. چند احتمال وجود داشت. 1. گوسفند به همایش خبرنگاران آسیا در تایلند رفته است 2. برای حال و هول رفته 3. سفر زیارتی و 4. به همراه خبرنگاران ایرانی رفته اما توسط سفارت ایران دستگیر شده.

اما گوسفند نه در میان خبرنگاران آسیا بود, نه سفارت ایران و نه جای دیگری. به عنوان آخرین جا به محله ی روس*پیها رفتند اما  آنجا هم نبود. در این لحظه رنگ دیوونه عوض شد. همه آماده بودند که او کار خطرناکی انجام دهد اما دیوونه غش کرد. بچه مثبت مجبور شد اورا بر دوشش حمل کند.

 فا*حشه ای به آنها گفت که ممکن است گوسفند توسط مافیای آدم ربایی ربوده شده باشد. آنها سراغ رئیس مافیا را گرفتند اما روس* پیها گفتند شرط دیدن رئیسشان همخوابی با آنهاست. به ازای هر نفر یک روس*پی.

بچه مثبت: یعنی چی؟ یعنی حتمآ باید 6 تا جن*ده بگیریم. اوه هرگز.

شیطان: من زن دارم و خیلی دوسش دارم. اونم منو.

برادر بچه منفی: به کلاس کاری من نمی خوره با اینها س ک س داشته باشم. بدون روابط عاشقانه نمیشه.

من هم مشغول نوشتن بودم و دیوونه هم غش کرده بود. باری دیگر همه نگاه ها به بچه منفی قهرمان افتاد. او نفسی پر غرور بیرون داد و با متانت گفت: همه چیز بخاطر وطن, همه چیز بخاطر گوسفند.


و رفت به اتاقی تا با 6 دختر زیبای تایلندی س*ک*س داشته باشد.  پس از ساعاتی بچه منفی از اتاق بیرون آمد و در حالیکه نفس عمیقی میکشید و می گفت: آخیش سر حال اومدم.

و من با چشمان خود دیدم که در اتاق هر کدام از دخترها بصورت برهنه در گوشه ای بیهوش شده بودند!!!

اما این فداکاری بچه منفی هم ثمره ای نداشت چون رئیس مافیای آدم ربایی به ما گفت: حالا شماها خوبه؟ ناسلامتی ما مافیای آدم ربایی هستیم نه گوسفند ربایی. با گوسفندا چیکار داریم.

و خب راست می گفت. ناامید و خسته شده بودیم. در گوشه ای نشستیم. همه زانوی غم بغل گرفته بودند. دیوونه که به هوش آمده بود ناله ای کرد و گفت: آه ای کاش میدونستم کجایی گوسفند. ای کاش کسی بود که به من می گفت تو کجایی تا برت گردونم. ای کاش کسی میدونست.

شیطان: در واقع یک نفر میدونه.

همه گفتند: چی؟

شیطان: آره یکنفر هست که میدونه. اون همه چیز را میدونه. چرا از اول به ذهنم نرسیده بود. البته من نمی تونم باهاش صحبت کنم.

دیوونه با هیجان: اون کیه؟

شیطان: خب معلومه, خالق کوچولو. او همه چیزرو میدونه. اون خالقه.

دیوونه از هیجان دوباره غش کرد. آنها سراغ خالق کوچولو رفتند. در کلبه ی خالق کوچولو را زدند. کسی جواب نداد. بچه منفی دستگیره را فشار داد و وارد شد و بدنبال او بچه مثبت.

بچه مثبت خالق کوچولو را تکانی داد و بیدار کرد.

بچه مثبت: پاشو خالق کوچولو به کمک تو احتیاج داریم. تو خواب بودی اتفاق وحشتناکی افتاده. گوسفند گم شده.

خالق کوچولو: خب من چیکار کنم بذارید بخوابم.

بچه مثبت: یعنی چی بخوابم؟ به ما بگو اون کجاست. ما همه جارو گشتیم به کمک تو احتیاج داریم.

اما او تکانی به خود نداد.

بچه منفی: بابا ولش کن بیا بریم. این چیکار میتونه بکنه که؟ چیزی نمیدونه.

خالق کوچولو سریع بلند شد و گفت: چی گفتی؟ من تورو خیلی دوست دارم اما هرگز نمی تونی این حرفو در مورد من بزنی من همه کار میتونم انجام بدم و همه چیز میدونم. میدونم که گوسفند الان تو بهشته چون من خالق...

بچه منفی: خیلی ممنون. متشکرم. بیا بریم

آنها رفتند و خالق کوچولو را در همان حال رها کردند. زمانیکه به بهشت رسیدند همه از تعجب داشتند شاخ در می آوردند. گوسفند آنها به همرا گوسفند دیگری که از اول خلقت تا به آن روز در بهشت بود کنار هم با آرامش مشغول چریدن بودند. دیوونه را به هوش آوردند. دیوونه از خوشحالی می خواست بال در بیاورد. محکم گوسفند را بغل کرد اما گوسفند با تعجب داشت علف هایش را میجوید.

گوسفند: چیزی شده؟

بچه مثبت داشت از خونسردی همه شاخ در می آورد.

بچه منفی: حالا که گوسفند را پیدا کردیم می تونیم سوالمون را بپرسیم. گوسفند جان بنظر تو برج میلاد کجه؟

گوسفند کمی علفهای درون دهانش را جوید و بعد گفت: نه

بچه منفی: دیدی؟ دیدی بهت گفتم؟ حالا پولو رد کن بیاد

شیطان در حالیکه پولی از جیبش در می آورد گفت: آره اینبار را تو بردی اما مطمئن باش دفعه ی دیگه من میبرم.

بچه مثبت: یعنی فقط بخاطر شرطی که با بابات بسته بودی؟ فقط بخاطر اینکه از گوسفند بپرسی می خواستی گوسفند پیدا بشه؟ حدس میزدم. تو هیچ احساسی نداری. تو هیچوقت کار مثبتی انجام نمیدی

دیوونه: به هر حال مهم اینه که گوسفند پیدا شده؟ مگه نه؟ خب حالا بیاید بریم خونه

اما گوسفند با آنها نیامد. دیوونه دست گوسفند را گرفت و کشید اما اومحکم سر جایش استاده بود. دیوونه از دیگران کمک خواست همگی دستان گوسفند را می کشیدند اما مثل اینکه گوسفند از آنجا خوشش امده بود و حاضر نبود بیاید و پاهایش را با علف ها گره زده بود. اینقدر گوسفند را کشیدند که دست و پای گوسفند از هم جدا شد و خونش به اطراف پاشید. همه لحظه ای ساکت شدند و ایستادند. فقط صدای نشخار گوسفند بهشتی به گوش میرسید. پس از چند لحظه دیوونه گفت: خب مجبوریم تو طویله گوسفند دیگه ای بجاش بذاریم. بهتره دیگه بریم بچه ها.

همه دستانشان را پاک کردند و رفتند و فقط بچه مثبت بالا سر گوسفند ایستاده بود که با دستان خونین و بی حرکت به جسد گوسفند نگاه می کرد و توجهی به صدای نشخار گوسفند بهشتی نداشت.

 

نویسندگان: امید و آریا

از دیگر قسمت های این سریال:

روزی که گوسفند گم شد (قسمت هشتم)

مهمان مامان (قسمت هفتم)

مجلس پت و مت (قسمت ششم)

شیر و خورشید یا موش و تهران (قسمت پنجم)

حمله پلیس حمله زامبی ها (قسمت چهارم)

فیلم سوپر (قسمت سوم)

آسمان خراش (قسمت دوم)

خلق اولین موجودات (قسمت اول)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 17:46  توسط Omid  |