|
ساده و واضح
|
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
نویسنده: همانطور که می بینید داستان ما قصد دارد ادامه پیدا کند. ماجرای پیدایش آدم و زن را که براتون تعریف کردم. راستش اونها پیش آدمهای دیگه که روی زمین ساکن بودن شروع به زندگی کردند. حالا اینکه آدمهای دیگه از کجا آمده بودند اطلاع خاصی ندارم و مهم هم نیست. در این قسمت چند تا از شخصیت های مهم داستان را معرفی می کنم.
آدم و زن سالها پس از اخراجشون از بهشت صاحب پسری می شوند به نام "بچه مثبت". آنها در محله ای به نام "زندگی" خانه ی کوچکی میخرند و در آنجا ساکن می شوند. در آن محله بچه مثبت دوستان زیادی پیدا کرده بود. از جمله "بچه منفی".
خالق کوچولو: همین؟ بابا یکم توضیح بده این بچه ها چجور آدمهایی بودن. مثلآ بچه منفی پسر باحالی بوده و بچه مثبت هم ای بد نبوده و از این حرفها
نویسنده: من فقط می خوام این داستان لعنتی هر چه زودتر تموم بشه. چیکار دارم شخصیت ها چطورین
خالق کوچولو: به ماجراهای من توهین نکن ها. به مدیر میگم بندازتت بیرون و بیکار بشی و بدون پول بمونی
نویسنده: من که پولی نمی گیرم. میشه بری اونور و من به کارم برسم؟ اه
در ادامه باید بگم که بچه مثبت و بچه منفی از خردسالی همدیگر را می شناختند و دوستای خوبی برای هم بودند. گاهی "گوسفند" و "دیوونه" هم به جمع اونها می پیوستند.
(در زیر عکس بچه مثبت, بچه منفی, دیوونه و گوسفند را می توانید ببینید)

ماجرای این قسمت از آنجایی شروع میشه که بچه منفی به طرف دوستاش می دوید تا به آنها خبری بده.
بچه منفی: بچه ها, بچه ها پاشید بیاید, خونه ی جدید مارو ببینید.
بچه مثبت: چه خونه ای؟
بچه منفی: پاشید بیاید برج رو میگم.
بچه مثبت, گوسفند و دیوونه با بچه منفی رفتند تا بچه منفی ساختمان مسکونی بزرگی را به آنها نشان داد.
همگی به بالای ساختمان نگاهی کردند و یک واو (wow) گفتند.
دیوونه: می خواید اینجا زندگی کنید؟
بچه منفی: آره بالاترین طبقه اش
دیوونه: چند طبقه هست؟
بچه منفی: آخرین طبقه اش که الان دارن روش کار می کنند طبقه پنجاه و شیشم هست که ما قراره بشینیم
بچه مثبت: اون بالا می خواید بشینید که چی بشه؟
بچه منفی نگاهی به تمسخر به او کرد و گفت: معلومه, از همه بالاتر میشیم از اون بالا همه جارو می تونیم ببینیم. بدبخت خیلی حال میده
بچه مثبت: بدبخت خودتی
حواسشان به گفتگوی یکی از معماران ساختمان با یکی از صاحبان ساختمان جلب شد. خانمی که آرایش غلیضی داشت و مانتوی کوتاهی پوشیده بود. با چهره ی سالخورده اش به معمار نگاه می کرد اما معمار به او توجهی نداشت.
می گفت: می خوام آشپزخونم اپن ( open) باشه, پنجره های طبقه من هم بزرگترین سایز باشند. البته باید کلی پول خرج کنم پرده های بزرگ هم براشون بگیرم. وای خونه ی بزرگ خریدن چقدر دردسر داره ها!!! همش خرج کن خرج کن.
بچه مثبت: چرا بنجره های کوچیکتری نمی گیرید. هم انرژی کمتری به هدر میره هم پرده کوچیکتری استفاده می کنید.
زن صاحب خانه: وا؟ مگه میشه؟ خونه ی من باید مثل اروپایی ها باشه. پنجره هاش بزرگ
بچه مثبت: شما مگه اون پنجره هارو باز می کنید یا اصلآ پرده اش رو کنار می زنید؟
زن صاحب خانه: وا معلومه که نه, از بیرون منو می بینند.
بچه مثبت: پس چه فرقی می کنه پینجره تون چه سایزی باشه؟
بچه منفی: اخه تو از پنجره چی میفهمی که داری نظر میدی؟
معمار که داشت بروی دفتری چیزهایی می نوشت متوجه ی گفتگوی انها شد و گفت: بیخود بحث نکنید همه ی پنجره های ساختمان یه اندازه میشه. مگه میشه هرکس برای خودش پنجره بزنه؟
بچه منفی: آقای مهندس. از اینکه این ساختمون بلندتر میشه یا نه خبری دارید؟
معمار: نمی دونم. فعلآ که گفتن 56 طبقه شاید 60 طبقه هم بخوان بکنند. هنوز دستوری نیومده
بچه منفی: اگه بخوان بلندتر کنند ما باید بالاترین طبقه بشینیم. پدرم اونطور خواسته.
بچه مثبت: من این پدر تورو بالاخره ندیدم. کی میاد پس؟
بچه منفی: پدر من خیلی گرفتاره. جای دیگه ای کار می کنه و کلی زمین و خونه داره که باید اداره کنه. عقل توی پپه به این چیزا نمیده
بچه مثبت: خودت پپه ای مسخره
بچه مثبت همیشه از اینکه بچه منفی او را بدبخت و پپه خطاب می کرد اعصابش خراب میشد و حالا که خانواده ی بچه منفی می خواستند بالاترین واحد بلندترین برج تهران را بخرند داشت دیوانه میشد. چراکه توجه همه به بچه منفی زیادتر شده بود و این برای بچه مثبت قابل تحمل نبود.
شاید به او حسودی می کرد. شاید هم نه. اما به هر حال او را شایسته ی این همه توجه نمی دید. در خانه مادر و پدرش هم در مورد خانه ی جدید خانواده ی بچه منفی صحبت می کردند. برای اینکه کمی از فکر آن ساختمان لعنتی بیرون آید روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. به محض روشن شدن تلویزیون تبلیغ آن برج 56 طبقه آمد.
بچه مثبت با خود گفت مطمئنم زلزله بیاد اولین ساختمونی که بریزه همینه. من که حاضر نیستم توش زندگی کنم. کانال را عوض کرد. برنامه ای از موفقیت های سازندگی تهران پخش می شد که برج میلاد و برج های مسکونی را نشان می داد.
گزارشگر برنامه از احمدی نژاد پرسید: نظر شما راجع به اینکه قیمت خونه ها از متری دو و نیم میلیون بالا زده چیه؟
احمدی نژاد: کدوم دو و نیم میلیون؟ من خودم از املاکی دم خونمون قیمت کردم خونه متری 500 تومان.
کانال را عوض کرد. برنامه ای در مورد فتواهای جدید که یک ملا مجری آن بود پخش می شد. بچه مثبت علاقه ای به دیدن این ملاها نداشت اما لااقل از مسئله ی ساختمان و برج بدور بود.
ملا می گفت: ... و این فتوا که زنان می توانند امامت مردان در نماز جماعت را بر عهده داشته باشند توجه زیادی را به خود جلب کرده. حالا من این مسئله را به برنامه ی بعدی موکول می کنم به این دلیل که شاید خود آیت الله صانعی را برای برنامه بعدی دعوت کنیم. امیدوارم ایشون تشریف بیارند. از جمله فتواهای دیگه میشه به فتوای بلندتر کردن ساختمانهای مسکونی و تجاری اشاره کرد...
بچه مثبت با شنیدن این جمله عرق سردی کرد و چشمانش گشادتر شدند.
ملا:... بر این مبنا که خداوند در بالا قرار دارد. ما دستانمان را برای دعا بالا می بریم پس اگر ما در ساختمانهای بلندتری زندگی کنیم به خداوند نزدیکتر می شویم و دعاها و نمازهایمان ثواب بیشتری دارند....
بچه مثبت دادی زد و بلند شد رفت سراغ کامپیوتر. با خود فکر کرد احتمالآ در اینترنت از ساختمانها خبری نیست. با باز کردن سایت بازتاب تیتر اولین خبر را دید که نوشته بود: "ایران قصد دارد از تکنولوژی آمریکا عقب نماند و ساختمانهایش را بلندتر کند" تیتر دوم:"تهران, نیویورک دوم می شود"
بچه مثبت سریع آن صفحه را بست و تصمیم گرفت به یک سایت خارجی برود. سایت یاهو را باز کرد. در قسمت اخبار به محض دیدن کلمه های برج و ساختمان ( tower & apartment) آهی کشید اما نکته ای در آن تیتر توجه اش را جلب کرد. "برج های بلند باعث خراش دادن و خراب شدن آسمان می شوند"
بروی خبر کلیک کرد و خبر را کامل خواند. دانشمندان امریکایی به این نتیجه رسیده بودند که برج های بلند باعث خراشیدگی آسمان می شوند و آن را سوراخ می کنند. به این ترتیب دولت به شهردارها دستور داده تا از ساختن برج ها و ساختمان های بلند جلوگیری کنند و آنهایی که بلند هستند را کوتاه کنند.
بچه مثبت بلند شد و سراغ پدرش "آدم" رفت. آدم مشغول اتو کردن لباسهایش بود.
بچه مثبت: پدر چرا تو تهران اینقدر ساختمانهای بلند می سازند؟ دانشمندها میگن برج ها آسمون خراشند و آسمون رو سوراخ می کنن.
آدم: مهم نیست پسرم. اون دانشمندها نمی دونن که ما چقدر بی خانمان در تهران داریم. بی خود گفتن. این ساختمون ها رو باید بسازند.
بچه مثبت: خب پدر چرا مردم نمی رند شهرستانها زندگی کنند و خونه های کوچیکتری بسازند؟
آدم اخمی کرد و گفت: حالت خوبه پسرم؟ تو شهرستانها هیچی نیست. نه کار, نه پول, نه تفریح نه هیچی. همه می خوان تو تهران زندگی کنند.
بچه مثبت ابتدا با خود فکر که پدرش درست می گوید. اگر به قیمت سوراخ شدن آسمان باشد, به قیمت ورود اشعه های سرطان زا و چیزهایی مثل فضایی ها باشد که از سوراخ آسمان عبور می کنن مردم نباید بی خانمان بمانند. اما فردای آن روز وقتی بچه مثبت خبر سوراخ شدن آسمان توسط یکی از برج های مسکونی در تهران را شنید نظرش عوض شد.
(عکس سوراخ شدن آسمان توسط یک ساختمان 100 طبقه مسکونی)

نویسنده: نقاشه مسخره اون قزوین چیه اونجا نوشتی؟
(در قسمت یعدی بچه منفی می خواهد به بچه مثبت فیلم سوپر نشان دهد. بنظر شما آیا بچه مثبت فیلم سوپر خواهد دید؟ به زودی در وبلاگ نوشته)
نویسنده: امیدفرشی
نقاش: امید فرشی