تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح

 

نویسنده: خیلی خب, شروع می کنیم. این اولین قسمت سریال خالق کوچولو هست. او از من خواسته تا ماجراها و اتفاقات  دنیای خالق کوچولو را براتون بنویسم. مدیر برنامه ریز این سریال هستش, من نویسنده و نقاش عکس های مربوط به دنیای خالق کوچولو را می کشه.

خالق کوچولو: خیلی شروع مصنوعی شد اصلآ خوشم نیومد.

نویسنده: من از اول گفته بودم که این داستانها بدرد نمی خوره.

خالق کوچولو: اینها داستان نیستند. همش واقعیت داره. بهتره زیاد حرف نزنی و  ادامه بدی.

نویسنده: بله, همانطور که می بینید من تمامی صحبت های خودم, خالق کوچولو و تمامی شخصیت هایی را که خالق کوچولو خلق کرده را با تمام ماجراهای اونهارو براتون می نویسم. ماجرای جالبی که دوست دارم برای اولین قسمت این سریال بنویسم ماجرای خلق شدن آدم, زن و شیطان هستش. خالق کوچولو همانطور که خودش میگه خالق مهربونی ست. او آدم, زن, شیطان و گوسفند را خلق کرد. بعد آنها را در زمینی که اسمش را بهشت گذاشته بود ساکن کرد.

خالق کوچولو یک درخت برای اونها خلق کرد تا بتونند زیر سایه ی درخت بخوابند اما به اونها گفت که از میوه ی  اون درخت نخورند و اگر مخالف این فرمان او عمل کنند اونها را از بهشت بیرون می اندازه.

همه ی اونها بجز گوسفند قبول کردند. سپس خالق کوچولو رفت خونش استراحت کنه.

در این طی آدم و زن با هم ازدواج کردند و زیر سایه ی درخت خوشحال به نظر می رسیدند. شیطان خوشحال نبود و نمی توانست قبول  کنه که آنها خوشحال هستند. انگار که وظیفه اش این باشد که خوشحالی آنها را تحمل نکند. حرص می خورد و حسودی می کرد. پس باید کاری می کرد تا خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون اندازد. فکر کرد و فکر تا فکری به ذهنش رسید.

رفت به آدم گفت: هی آدم میدونی چرا خالق کوچولو گفت که از میوه های این درخت نخوریم؟

آدم: نه

شیطان: خب معلومه خنگه برای اینکه اگر از اون میوه ها بخوریم تو هم خالقی مثل اون میشی

آدم: خب؟

شیطان: یعنی چی خب؟ خب نمی خوای بری از اون میوه ها بخوری؟

آدم (سری تکان می دهد): نه

شیطان: یعنی چی نه؟ نمی خوای خالق قدرتمند مثل خالق کوچولو بشی؟

آدم: نه, من از وضعیتی که هستم راضیم. خالق کوچولو به من گفت از اون میوه ها نخورم. تو خودت چرا از اون میوه ها نمی خوری؟

شیطان (نگاهی به صورت بی احساس آدم می اندازد): باشه, فراموشش کن.

شیطان تصمیم می گیرد به سراغ زن برود. آدم با این جوابهای مسخره اش او را دیوانه می کرد. خلاصه شیطان با زن صحبت می کند. وقتی زن صحبت های شیطان را می شنود به سراغ آدم می رود تا او را از این قضیه باخبر کند و با هم خالق شوند.

زن با آدم ساعتها صحبت می کند. آدم ابتدا به زن در مورد خوردن میوه جواب منفی می دهد.

زن به او می گفت: چرا نمی خوای بخوری؟ تا کی می خوای مثل این گوسفند زندگی کنی؟

و گوسفند را که گوشه ای در حال چریدن بود به او نشان داد.

آدم: خب از نظر من گوسفند بدون هم ایرادی نداره. اون هم شرایط من رو داره فقط مغزش کار نمی کنه.

زن: اوه به نظر من مغز تو هم کار نمی کنه. تو باید از گوسفند بودن در بیای مثل انسانهای دیگه با تکنولوژی پیشرفت کنی. ببین احمدی نژآد هم داره سعی می کنه به انرژی اتمی برسه, بوش هم می خواد کل خاورمیانه رو بمباران کنه. تو هم باید چیزهای تازه را امتحان کنی.

آدم: آها.... که چی بشه؟

 

نویسنده: خلاصه ی کلام اینکه زن با هزار زبون و خواهش و کلک و قسم که شیطان هم به عقلش نمی رسید آدم را راضی می کند تا با هم از آن میوه ها بخورند. وقتی هر دوی آنها از آن میوه ها خوردند و خبرش به خالق کوچولو رسید, خالق کوچولو عصبانی شد. یک کره ی زمین خلق کرد و آدم و زن را به زمین فرستاد. در نتیجه آنها از سایه ی آن درخت محروم شدند.

بر روی زمین زن بسیار ناراحت بود و مدام گریه و ناله می کرد. آدم چیزی نمی گفت. اما شیطان در بهشت خوشحاله خوشحال بود چراکه دیگر صاحب کل بهشت شده بود. شیطان گوسفند را از درخت دور کرد و با خیال راحت زیر سایه ی درخت دراز کشید.

 

(در تصویر زیر می توانید آدم, زن, شیطان و گوسفند را قبل و بعد از خورده شدن میوه ها ببینید.)

نویسنده: واقعآ پایان مسخره ای بود. نه؟

خالق کوچولو: بنظرم همینطور که میگی. عجبا من اشتباه کردم؟

 

 

(این اولین قسمت خالق کوچولو بود. امیدوارم لااقل باعث گریه ی شما نشده باشه. در هر صورت الان دیگه برام مهم نیست بزودی با قسمتهای جدید خالق کوچولو منتظر شما هستیم. فقط در وبلاگ نوشته)

 

نویسنده و نقاش: امید فرشی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 12:6  توسط Omid  |