|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
0000000000000000000000000100000000000000000010101000000000000000
0000000000000000000000000000010100100000000000000000000000000001
0100100000000000000000000100000000000011111111100100100000000000
01010101000000101101100100010001010100100100000000000101001001100
00000011001000101010000000101010000000000000000001001000101000000
00000000000000000000000000000001010001010101010101010101010111111
11111111100000000000000000000001010010010101010001000000000000000
00000000000000010101001010110000000000000000001010010010101010101
01111100000000000000001010010010101010000000000000000000101001001
01000101100001011001010101010101000000000001010010101010101010111
KHALEGH KUCHULU
Version 02
11111111111111101010010101010101000100100010100000000000000000000
00000000000000000000010111111111110010010101111000001010100100000
00000000000000001100100101010000000000000000000010100100010000000
01011100010000000000000000000000000101001000010101010010010000000
00010111010010000101010101000000000000000000000000000000000000000
00001010100101010101010010010010000001110100010010101010100000000
00000000111100010001010000101001010010101010101010001000101001001
10101010101010100000000101010101000000101010101111110010010000010
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12 ,13 , 14 ,15
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان شده بود. بهشت کاملآ متعلق به مسلمانان بود. اما همه چیز به این خوبی و خوشی تمام نشد ...
اولین روز در بهشت بچه منفی مدعی شد به دلیل فداکاری هایش و راه انداختن جنبش تصرف بهشت تمام هوری های بهشتی باید برای او باشند. اولین کسانیکه به مخالفت با او برخاستند عربها بودند. اگر هوری های بهشتی نباشند چه کسی می خواهد حرمسراهای عربها را پر کند؟ اصلآ دلیل مسلمان شدن عربها این است که آنان هوری های بهشتی را می خواهند نه چیز دیگری.
اما اصل دعوا زمانی آغاز شد ایرانیان مدعی شدند ما شیعه هستیم و از همه بدتر احمدی نژاد گفت: ایران تنها کشوری است که در راه نور حرکت می کند در نتیجه کنترل بهشت باید بدست ایرانیها باشد. تمامی عربها به مخالفت با ایرانیها و احمدی نژاد برخاستند. عربها در کف این بودند که بدانند احمدی نژاد چه چیزی مصرف می کند که این همه نور می بیند. این تصمیم عربها را که همیشه تشنه ی خون ایرانیان هستند را عوض نمی کند.
خلاصه همه مسلمانان سر کنترل بهشت و امکانات بهشت از جمله هوریها, نهرها و درختهای پر میوه به جان هم افتادند.
کسی در بهشت با خود سلاحی نیاورده بود بنابراین همه با تبر شروع به قطع درختان کردند و تیروکمان ساختند و به دنبال هم افتادند تا یکدیگر را بکشند. جنگی بین مسلمانان در گرفت که باعث شد بسیاری از هوری ها این وسط زخمی یا کشته شوند درختها و میوه ها از بین رفتند و تمامی نهرها در سایه ی مسلمانان گل شدند.
پس از چندین روز همه خسته و کوفته آتش بس کردند و کنار خرابه هایی که درست کرده بودند نشستند. بچه منفی به اطرافش نگاه می کرد و میدید که یک جای سالم در بهشت نمانده. این چیزی بود که آنها می خواستند؟
در همین هنگام یک پستچی خارجی آمد و چند تا کاغذ و مجله تبلیغاتی به آنها داد. در تبلیغها نوشته شده بود:
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12 ,13 , 14
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
پیش از این در خالق کوچولو
شیطان آدم و زن را گول می زند و موفق می شود کاری کند که خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون کند در نتیجه بهشت برای شیطان و گوسفند ماند. خالق کوچولو بهشت را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتی که متعلق به شیطان بود جهنم نام گرفت. در آنجا ساخت و ساز و تولید کارخانجات بسیار زیاد شد و آن حالت سرسبزی و هوای خنکش را از دست داد و تبدیل به محلی آتشین و آلوده شد. اما قسمتی که متعلق به گوسفند بود دست نخورده ماند چراکه تنها کاری که گوسفند در بهشت انجام میداد چریدن بود.
سر درس دینی بود که معلم داشت درباره ی اینکه مسلمانان زمانیکه دستورات اسلام را اجرا کنند وارد بهشت می شوند و تمام کسانیکه انجام ندهند و از اسلام و دستورات آن سر باز زنند به جهنم خواهند رفت.
بچه منفی: اجازه؟ ... اگر اینطوری هست چرا بهشت هنوز دست گوسفند هست و کسی اونجا نمیره؟
بچه مثبت: به همان دلیلی که جهنم دست بابای تو یعنی شیطان هست.
بچه منفی: بابای من کسی را ممنوع نکرده که نره جهنم هر کس که می خواد هر وقتی میتونه بره جهنم و حتی اونجا زندگی کنه. اما کسی تو بهشت نیست بجز گوسفند. بجای اون باید ما مسلمانها باشیم.
معلم: به نکته ی خوبی اشاره کردید. شما به همراه بچه مثبت میتونید یک کار تحقیقی راجع به اینکه چرا مسلمانها باید بجای گوسفند بهشت باشند انجام بدید و سر کلاس بیارید.
بچه مثبت: چی؟!! من با این؟ هرگز
بچه منفی: کسی هم نخواست با تو کاری انجام بده سوسول
معلم: این حرف را نزنید. شما با همکاری میتونید برای آینده که قراره کارهای گروهی انجام بدید آماده بشید. حتی بچه منفی اگر دوست داری میتونی یک کلوپ طرفدار برای خودت ایجاد کنی و کسانیکه با تو در مورد رفتن مسلمونها به بهشت همفکر هستند را گردهم بیاری
بچه مثبت: کی آخه میاد عضو کلوپی که بچه منفی زده بشه؟
اما برعکس آن چیزی که بچه مثبت تصور می کرد اکثریت دانش آموزان و معلمان مدرسه عضو کلوپ بچه منفی شدند که مسلمانها باید بهشت بروند و بهشت متعلق به مسلمانهاست.
کلوپ بقدری طرفدار و شهرت پیدا کرد که بعضی از اهالی محل هم وارد کلوپ شدند و سپس شهرت این کلوپ به محله های دیگر و حتی شهر های دیگر رسید. کلوپ پس از مدتی تبدیل به سازمانی شد و کمیته های حمایتی و تدارکاتی برای آن ایجاد شد و پس از آن به حدی رسید که از طرف نماینده های سیاسی و کشوری حمایت می شد.
خبر این سازمان عظیم به کشورهای دیگر رسید و تمامی مسلمانان جهان از تمامی کشورها و فرقه ها شروع به متحد شدن در این مورد کردند. اتحادی که در تاریخ اسلام دیده نشده بود. سازمانهای تبلیغاتی و سخنرانی های جهانی در این مورد تشکیل شد تا شاید با این اتحاد و اعتراض همه جانبه ی مسلمانها خالق کوچولو راضی شود و بهشت را به مسلمانها بدهد.
(متن کامل در ادامه مطلب)
ما در مسجد به پولمان فکر می کنیم و روی موتور به دخترها - نویسنده
بطور کل اگر ما فکر می کردیم وضعیتمان این نمی شد. مردم عادت کرده بودند که فکر نکنند و عمل کنند. حالا مردم باز فکر نمی کنند اما فقط حرف می زنند - بچه مثبت
آدم باید به فکر خودش باشه. من هنرپیشه نقش اول فیلم خودم هستم و راضی هستم. حالا اگه کسی از فیلم خودش راضی نیست مشکل خودشه - بچه منفی
انسان فقط انسانیتش را بیاموزد می تواند دنیا را از شریکه ایجاد کرده نجات دهد - آدم
آدم نباید زیاد فکر کنه. وگرنه دیوونه میشه - زن
ترجیح میدم اصلآ فکر نکنم - دیوونه
................................... - گوسفند
شاید عشق, فکر و ذهن شما را برای این دنیا مختل کند اما مطمئن باشید چشمانتان را برای دنیاهایی دیگر باز می کند - مجنون
می گویند اگر به وجود شیطان اعتقاد دارید و یا شیطان پرست هستید پس به وجود خالقی هم اعتقاد دارید - شیطان
من که بودیسم هستم. به وجود خالق اعتقاد ندارم این حاصل فکر بشر است - خالق کوچولو
خالق کوچولو خلق میکرد. شیطان گول میزد. آدم کار می کرد. زن غر می رد. گوسفند به به می کرد. دیوونه دیوونه بازی در می آورد. مجنون هم عاشق شده بود.
مجنون عاشق کی بود؟ عاشق خوشگل ترین دختر شهر ما یعنی دخمل. دخمل کی بود؟ دختری پر از ناز همش عشوه. انگار بهش نگفته خودش میدونست خوشگلترین دختره. کی بود که از دخمل خوشش نیاد.
دیوونه همیشه سعی می کرد دخمل را بخنودونه. دخمل میخندید اما هیچوقت باهاش نمیموند.
مجنون خیلی رمانتیک بود. شعرهایی برای دخمل می سرود که عقل همه ی دخترهای محل می پرید. همه ی دخترها کشته مرده ی مجنون بودند ولی مجنون جز دخمل چیز دیگه ای نمیدید. اگر دخمل یکبار به مجنون توجه می کرد مجنون به او می فهماند که رمانتیزم به چی میگن. دخمل این را هرگز نخواهد فهمید. نویسنده ی بزرگ امید فرشی چه می گوید؟ "آدم های با احساس همیشه عاشق آدم های بی احساس می شوند". والا من دقت کردم راست میگه همه جا اینجوریه.
گوسفند تنها کاری که می کرد این بود که موقع جویدن علف به دخمل نگاه می کرد.
بچه مثبت هم از دخمل خوشش میومد.
بچه مثبت: نخیر من خوشم نمیاد.
چرا خوشش میومد. اما خودش خبر نداشت. دوست داشت اما به خودش دروغ می گفت. بچه مثبت فقط حرص اخلاق بد دخمل را می خورد. هم از او نفرت داشت و هم عاشقش بود. اما نشان نمی داد.
بچه منفی چیکار می کرد؟ ام راستش در این مورد شک دارم. بچه منفی اصلآ با دخمل کاری نداشت که جای تعجب است. او دنبال دختر های دیگر بود. بچه منفی کسی را دوست نداشت. او فقط مخ میزد. البته این مخ زدن چند حالت داشت. یکی این بود که حسابی روی مخ دختر مورد نظر (یعنی کیس) کار می کرد. به او چند روز زنگ می زد و بعد یکدفعه قطع ارتباط می کرد. دختر مورد نظر بعد از مدتی سوال برایش بوجود می آمد که چه شده به همین دلیل از آن به بعد دختر بدنبال او می افتاد. در واقع همان روش مخ زنی کلاسیک که تقریبآ همه پسرهای ایرانی استادش هستند.
بچه منفی برای دخمل تاکتیک بی توجهی را استفاده می کرد. دخمل هم از اینکه کسی به او بی توجهی می کند دیوانه می شد و دنبال بچه منفی بود.
این وسط بچه مثبت بیشتر از اینکه دخمل را برای خودش بخواهد برای مجنون می خواست. به نظر او مجنون بیشتر از هر کسی لایق دخمل بود و این کارهای بچه منفی مثل همیشه او را حرص میداد.
بچه منفی: اگه اینها پپه هستند من چیکار کنم؟ الان دوره ی عشق و عاشقی گذشته. الان باید مخ زد.
بچه مثبت: شما اینطور فکر می کنید. البته دخترها هم بدشون نمیاد همین بازیهای امثال شما را بازی کنند. بعد میگن چرا پسرها اینجوری هستند. میگن عشق پسرها مونده تو فیلمها و رمانها. همش تقصیر آدم های پسفطرتی مثله توست.
بچه منفی: بخواب بابا گلابی. من از زمانیکه دکلمون کار میکنه مخ میزنم. هم من راضی هم مشتریا. منظرورم دخترا.
مجنون: نفرمایید. زن یعنی عشق. زن یعنی فریاد. زن یعنی طعم زندگی...
بچه منفی: بابا لیدیز فیرست (Ladies first). خیلی لایتی جوجو
و بدین ترتیب دخمل افتاد دنبال بچه منفی. مجنون هر به آرزوهایش نرسید و همیشه عاشق ماند و بچه مثبت همیشه دندان قروچه کرد.
خبر تازه:
هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.
ما به نام وبلاگ نوشته این آبروریزی فرهنگی را به تمام دوستان تسلیت می گوییم.
بنابر آخرین خبری که از شبکه ی خبری خالق کوچولو بدستمون رسیده:
پیشگفتار: باور بفرمایید موضوع این سریال جدید چند ثانیه قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن به ذهنم رسید. همانطور که همین الان تصمیم گرفتم قرار بر این است که این سریال هم مزخرف باشد تا رقابتی با سریال خالق کوچولو صورت گیرد تا مملکت پیشرفت نماید.
حالا شماها که آنجا نشسته اید و منتظرید که بخوانید من چه چیزی می نویسم. مطمئن باشید تمامی این مطالب باعث افزایش هر چه بیشتر معلومات شما, بازدید این وبلاگ و پیشرفت وطن اسلامیمان می شود.
عرض شود حضور حضرات که موضوع این قسمت ما بنابر آنچه که من دقایقی پیش در تارنمایی مشاهده فرمودم چای است. مطلب چنین می فرماید:
یک مطلب کاملا علمی: انگلیسیها چای را آوردند ایران تا شما بخورید،زرتتون قمصور شود!
تنها آفت اين گياه انسان است. هيچ حيواني طرفش نميرود چون سمي ست. اگر در حوض بريزيد همه ي ماهي ها ميميرند . امتحان كردن و در میان نان گذاشتند دادن گاو خورده بعد همه را بالا آورده است! اين گياه وقتي كه وارد ايران شد تا به امروز عامل كاهش 40 سال از عمر ايرانيان شده است. عمر 120 ساله ايرانيان را به 80 سال رسانده. چون چاي يك سمي است كه مداوم وارد بدن ما ميشود. وقتي هم كه وارد ايران شد يكسري هجويات بافتند كه اين چايي را شخصي به نام كاشف السلطنه از هند در عصایش قايم كرده و آورده است اینجا. اين مسئله كاملآ دروغ محض است. انگلیسها چاي را در ايران پرورش دادند تا مسلمانان را بکشند.
منبع: بالاترین (می توانید نظراتی چند در آنجا مشاهده فرمایید.)
ویرایش توسط خود شخص بنده.
همانطور که مشاهده فرمودید دشمنان و بخصوص این انگلیسی های مادر مرده قصد جان ما را دارند. آنها میخواهند مسلمانان را آرام آرام بکشند. اما ما اجازه نخواهیم داد.
زین پس دیگر چای ننوشید تا مشتی باشد بر دهان انگلیسی ها!
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بدلیل اعتراضات گسترده , تظاهرات و همچنین خسارات گسترده ای که در مقابل وبلاگ نوشته بر علیه سریال خالق کوچولو صورت گرفت صحبت از احتمال تعلیق یا اتمام کار سریال خالق کوچولو بر سر زبانها افتاد.
در زیر به قسمتی از متن گزارشی که از نویسنده و مدیر این سریال تهیه شده است اشاره می کنیم:
گزارشگر: نظر شما در مورد این اتهامات چیست؟
- بی ادبانه و هرزه
- خشن و دور از واقعیت
- مزخرف, بد آموز و غیر قابل تحمل
- توهین به انسانهای حقوقی و آیین و آداب
- تجاوز به امنیت ملی و جاسوسی
- گمراه کردن جوانان و تبلیغات منفی
مدیر سریال: از نظر ما تمامی اینها اتهامات نابجا هست. ما از اول و در تمامی قسمت ها تکلیفمون را با خواننده هامون مشخص کردیم. خواننده های ما می دانند که با چه چیزی طرف هستند. من فکر می کنم هشدارهایی که در ابتدای هر قسمت گذاشتیم توضیحات کافی را داده باشند. حتی ما در تبلیغات های مربوط به این سریال گفتیم که این سریال مزخرف هست و به کسی توصیه نمی کنیم. در مورد اون امنیت ملی و جاسوسی و غیره که چرت میگن. یک داستان چه ربطی به این قضایا داره؟
نویسنده: من هم به نوبه ی خودم از شروع سریال گفته بودم که این سریال مزخرفه و لیاقته نوشته شدن در وبلاگ نوشته را نداره و حتی من نمی خواستم این داستان را بنویسم اما اینها بخصوص خود خالق کوچولو منو اغفال کردند.
گزارشگر: شما هیچ انتظار تعلیق یا بسته شدن داشتید و آیا فکر می کنید که چنین اتفاقی رخ بده؟
نویسنده: چرا ما انتظار...
مدیر سریال: نه اصلآ. چنین اتفاقی را ما انتظار نداشتیم و چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اینها فقط شایعاتی ست که دشمنان ما درست کردند تا مارو تضعیف کنند اما بدونند که موفق نخواهند شد.
گزارشگر: چطور اینقدر مطمئن هستید؟ بعضی ها وجود رشوه و تهدید را در پشت صحنه گمانه زنی می کنند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بچه مثبت: چی؟!!
دیوونه: والله...
و به خنده اش ادامه داد. بچه مثبت که از ناباوری و عصبانیت قرمز شده بود نمی توانست سرجایش بایستد و تیک پیدا کرده بود.
بچه مثبت: الان کجاست؟
لحظاتی بعد بچه ها به دیدن بچه منفی در سلمانی مشتعلی رفتند. تا وارد شدند بچه منفی که موهایش کوتاه شده بود از صندلی آرایشگاه بلند شد و نگاهی به بچه ها انداخت. سپس چپی اش را روی شانه هایش انداخت و گفت:
- مگه نگفتم شولوغش نکنید؟ همه ی محل رو آوردید اینجا که چی؟ یاالله راه رو بازکنید می خوام برم نماز بخونم وگرنه به جماعت نمیرسم.
همه کنار رفتند و بچه منفی رد شد سپس چند نفر از جمله دیوونه پشت سر او راه افتادند. بچه مثبت به تته پته افتاده بود. گوسفند کنارش بود و مثل اینکه یک اتفاق عادی روزانه می بیند رفتن آنها را تماشا می کرد.
بچه مثبت: آخه... آخه بچه منفی ک.سکشترین آدم روی زمینه چطور میتونه بسیجی بشه؟
گوسفند: اهه... مگه بقیه نمیشن؟
بعد از نماز بچه مثبت منتظر بود هرطور که شده با بچه منفی صحبت کند و بفهمد چه نقشه ای در سرش دارد و بعد از کلی درگیری با هواداران جدید و قدیم بچه منفی نهایت موفق شد او را به گوشه ای بکشد و با او صحبت کند.
بچه مثبت: باز چه غلطی داری می کنی؟ تو رو چه به این کارا؟
بچه منفی: مگه چمه؟ خب منم دل دارم دیگه
بچه مثبت: حرسمو در نیار بگو برا چی بسیجی شدی؟ تو یه روده ی راست تو شیکمت نداری بعد الان اومدی بسیجی شدی؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
با سلام خدمت خوانندگان محترم. این قسمت قرار بر این بود که قسمت دیگری داشته باشیم اما بدلیل اخبار اضطراری که به دستمان رسیده مجبوریم در این قسمت به شبکه خبری خالق کوچولو متصل شویم:
رییس پلیس ایران اعلام کرده است که به زودی مرحله دیگری از طرح امنیت اجتماعی اجرا خواهد شد.
به گزارش ایرنا، اسماعیل احمدی مقدم گفت که در این مرحله توزیع کنندگان خرد مواد مخدر، فروشندگان محصولات "ضد فرهنگی و مستهجن" در معابر و گذرگاهها و کسانی که با سلاحهای سرد در ملاء عام نزاع می کنند هدف قرار می گیرند.
از آنجایی که اینگونه خبرها برای خوانندگان ما بسیار پیچیده هستند طبق روال ما خبر را برای شما آنالیز میکنیم. همانطور که متوجه هستید پلیس فقط با توزیع کنندگان خرد مبارزه می کند چراکه بسیار بی نظم و بدون مجوز مواد مخدر جابجا می کنند اما با توزیع کنندگان عمده که دولتی یا خصوصی بودن آنان مشخص نیست برخوردی نخواهد شد بنابراین به توزیع کنندگان محترم از طرف شبکه ی خبری خالق کوچولو توصیه می کنیم مواد مخدر خود را بصورت عمده یا حداقل امکان با تریلی و با مجوز جابجا کنید تا مشکلی پیش نیاید.
همچنین به فروشندگان محصولات ضد فرهنگی و مستهجن توصیه مان اینست که در معابر و گذرگاه ها نفروشند تا با عابران مشکلی پیدا نکنند و با پلیس درگیر نشوند. فروشگاه های سی دی و لوازم کامپیوتر و مدارس برای فروش توصیه می شود. (ضمنآ می توانید از طریق اینترنت هم فروش داشته باشید)
به کسانیکه در ملاء عام با سلاح های سرد نزاع می کنند توصیه می کنیم یا در خفا و در منزلشان نزاع کنند و یا حداقل با سلاح گرم نزاع کنند تا مشکلی پیش نیاید.
بسیاری از این موارد از طرف شهرداری تهران و سازمان جهانی مبارزه با گرمایش زمین مورد توجه و تشویق قرار گرفت چراکه تمامی طرح های جدید تعدد را در خیابانها و پیاده روها کم می کند و به نوعی مردم را وا می دارد تا کارهایشان را سریعتر انجام دهند و انرژی کمتری مصرف کنند. مثلآ با فروش محصولات مستهجن و مخدر یا نزاع پیاده روها را شلوغ نکنند یا هنگام حمل مواد مخدر با جابجایی عمده هزینه و انرژی را کاهش دهند.
این طرح ها باعث باز ماندن دهان و انگشت به دهان ماندن کشورهای غربی شده است. پس از انرژی هسته ای آیا این دومین گام بزرگ ایران برای همه ی جهانیان است؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
در قسمت قبلی:
دیوونه فهمید که گوسفند گم شده, از آنجاییکه در طویله سر جایش نبود. برای پیدا کردن او از هر کس کمک خواست اما کسی به او کمک نکرد و هر کس به بهانه ای این موضوع را جدی نگرفت. او هم از سر دیوانگی رفت و یک پمپ بنزین و بانک کنار آن را به آتش کشید که با سر رسیدن آتشنشانی که پت و مت بودند کشتار فجیعی به بار آمد که پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و اعلام کرد همه چیز خوب است. پس از آن یک نفر باعث شد که همه به سراغ دیوونه بروند و به او در پیدا کردن گوسفند کمک کنند. او بچه منفی بود که باعث اتحاد ملی و ایجاد گروه جستجوگران گوسفند شد.
و حالا در این قسمت:
در جنگلی گروهی آماده بودند تا به جستجوی گوسفند بروند. آنها دیوونه و بچه منفی به عنوان نفرات اصلی, بچه مثبت از لج بچه منفی که هر گز باور نمی کرد که او کار مثبتی در زندگی اش انجام دهد و همچنین اشخاص دیگری چون من (نویسنده), شیطان, برادر بچه منفی و یک گوسفند دیگر بودند.
بعضی از اهالی محل چون آدم, زن و زن بدکاره آمده بودند تا از آنها خداحافظی کنند. همه حلقه وار نشسته بودند. آدم به میان آمد و گفت: خیلی خب, شما به جستجوی گوسفند گم شده میروید. به مکانهای خطرناکی خواهید رفت و اتفاقاتی زیادی در این راه خواهد افتاد. مواظب یکدیگر باشید و امیدوارم گوسفند را صحیح و سالم بیاورید. در این راه امید همه ی مردم به شماست. (پس از کمی سکوت) و بدین ترتیب من شما را یاران حلقه...
بچه منفی: اهم اهم
آدم: ... منظورم جستجوگران گوسفند مینامم. موفق باشید.
و آنها حرکت کردند. از کوه ها و دشت ها گذشتند. آنها همه جا را قبل حرکت گشته بودند و حالا باید احمقانه ترین جاها را می گشتند. اولین محل عراق بود. حدس میزدند در طی درگیریها گوسفند در آنجا توسط آمریکایی ها یا گروهی دیگر به گروگان گرفته شده باشد.
در راه ناگهان دیوونه گفت: سریع پشت اون صخره ها پناه بگیرین. کسی داره به اینجا میاد.
آنها پشت صخره ها پناه گرفتند. چند شبه نظامی به لباسهای غیر نظامی بودند. که اطراف را می کاویدند و بو می کشیدند. دیوونه با صدای خفه ای گفت: اینها باید پکاکاییها طرف ترک باشند که در مرز می چرخند. شاید گوسفند دست اینها باشد.
بچه منفی: من فکر نکنم.
شیطان: شرط میبندی؟
دیوونه: ساکت
یکی از شبه نظامیها بالا سر صخره ی آنها آمد و بو کشید و گفت: بوی گوسفند میاد.
اما بعد رفتند و قهرمانان ما نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد آنها به اردوگاه آمریکاییها رسیدند. ابتدا آمریکاییها آنها را دستگیر کردند اما شیطان که انگلیسی اش خوب بود با آنها صحبت کرد و گفت که آنها به دنبال گوسفند هستند. متاسفانه گوسفند پیش آنها نبود.
شیطان: بذارید بپرسم ایرانیهایی که دستگیر کردن را آزاد می کنند یا نه.
بچه منفی: شرط میبندی؟
آن دو رفتند تا از آمریکایی ها بپرسند. بچه مثبت بسیار مرموزانه به آن دو می نگریست. ساعاتی بعد آنها به سمت افغانستان براه افتادند تا ببینند که اشتباهآ در آنجا گروگان گرفته نشده باشد.
زمانیکه به آنجا رسیدند همانطور که انتظار داشتند طالبانیها آنها را دستگیر کردند و به پایگاهشان بردند. در پایگاه همه می خواستند به بن لادن بگویند که فقط بدنبال گوسفند میگردند اما کسی عربی یا اردو بلد نبود حتی بچه مثبت.
بچه مثبت: چیه؟ من چرا باید بلد باشم.
بنابراین آنها را پیش گروگانهای دیگر فرستادند. آنها را زندانی کردند و در را محکم بستند.
بچه منفی: خب نکته مثبت اینه که میتونیم ببینیم گوسفند اینجا میان گروگانها هست یا نه.
بچه مثبت: و نکته منفی اینکه بفهمیم هم فایده اای نداره چون همگی اینجا زندانی شدیم.
دیوونه: راست میگه.
اما بجز آنها فقط 3 ایتالیایی خبرنگار, یک آلمانی, چند نفر کره ای و 25 افغانی وجود داشت. یعنی گوسفند آنجا هم نبود.
بچه منفی: اما اینقدر سریع امیدتون را از دست ندید.
همه به او خیره شدند و لحظاتی یعد. (لطفآ آهنگ بالاتر از خطر را برای خود تداعی کنید) گوسفند نگهبان را صدا زد نگهبان آمد و دید که گوسفند دارد به به می کند و ینجه ندارد. در را باز کرد که به او یونجه دهد که همه از گوشه و کنار ظاهر شدند. شیطان از قدرتش استفاده کرد و فوت آتشی به صورت نگهبان کرد که باعث شد او آتش بگیرد. 25 افغانی خواستند نگهبان را از راه کنار بکشند ولی هر 25 نفرشان آتش گرفتند و به شروع کردند با دادو بیداد به اطراف دویدن. در نتیجه آرژیر خطر بصدا درآمد و نگهبانها دیگر خبردار شدند. بچه منفی و دیوونه نارنجک (الکل سرنج و دیگر مخلفات) را آماده کرده بودند و آنها را به طرف نگهبانان پرتاب کردند. راه باز شد و همگی از اردوگاه خارج شدند. چند اسب پیدا کردند, سوار آنها شده و با آخرین سرعت فرار کردند. طالبانیها پشت سر آنها شلیک می کردند که باعث شد یکی از ایتالیاییها و گوسفند دیگر کشته شوند اما دیگران توانستند فرار کنند.
پس از آن ماجرا کره ای ها, دو ایتالیایی باقی مانده و آلمانی از آنها تشکر کردند و به کشورهای خود باز گشتند اما دیوونه از اینکه نتوانسته گوسفند را پیدا کند بسیار ناراحت بود و هر لحظه انتظار میرفت که یک دیوانگی انجام دهد.
قهرمانان ما تصمیم گرفتند اینبار به تایلند بروند. چند احتمال وجود داشت. 1. گوسفند به همایش خبرنگاران آسیا در تایلند رفته است 2. برای حال و هول رفته 3. سفر زیارتی و 4. به همراه خبرنگاران ایرانی رفته اما توسط سفارت ایران دستگیر شده.
اما گوسفند نه در میان خبرنگاران آسیا بود, نه سفارت ایران و نه جای دیگری. به عنوان آخرین جا به محله ی روس*پیها رفتند اما آنجا هم نبود. در این لحظه رنگ دیوونه عوض شد. همه آماده بودند که او کار خطرناکی انجام دهد اما دیوونه غش کرد. بچه مثبت مجبور شد اورا بر دوشش حمل کند.
فا*حشه ای به آنها گفت که ممکن است گوسفند توسط مافیای آدم ربایی ربوده شده باشد. آنها سراغ رئیس مافیا را گرفتند اما روس* پیها گفتند شرط دیدن رئیسشان همخوابی با آنهاست. به ازای هر نفر یک روس*پی.
بچه مثبت: یعنی چی؟ یعنی حتمآ باید 6 تا جن*ده بگیریم. اوه هرگز.
شیطان: من زن دارم و خیلی دوسش دارم. اونم منو.
برادر بچه منفی: به کلاس کاری من نمی خوره با اینها س ک س داشته باشم. بدون روابط عاشقانه هرگز.
من هم مشغول نوشتن بودم و دیوونه هم غش کرده بود. باری دیگر همه نگاه ها به بچه منفی قهرمان افتاد. او نفسی پر غرور بیرون داد و با متانت گفت: همه چیز بخاطر وطن, همه چیز بخاطر گوسفند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
یک روز صبح دیوونه از خواب پا شد و متوجه شد كه اتفاق وحشتناكي افتاده. گوسفند سر جايش نبود. هميشه گوسفند پنجم طويله بود ولي اين دفعه يكي ديگه به جايش ايستاده بود. البته عمدي كه نبود. گوسفندند ديگه ميدونيد که چي مي گم؟!!
ديوونه: هي درست صحبت كن داري در مورد يه موجود زنده صحبت مي كني!
-: خيلي خب بابا! خلاصه اين كه ديونه فهميد كه دوست عزيزش گوسفند سر جايش نيست و هر چي گشت پيداش نكرد. بنابر اين رفت كه شهرو خبر كند. ولي هيچ كس براش مهم نبود كه يه گوسفند گم شده. اينجاست كه آدم ميفهمه انسان هزاره ي جديد از هر حيووني پست تره. بنابر اين رفت كه از ذوستاش كمك بگره. اول رفت سراغ بچه منفي ولي اون گفت كه خيلي شرمنده اس چون كار مهمي داره. در واقع اون سر برج ميلاد با باباش شرط مهمي بسته بود و به شدت ذهنش مشغول اون بود. امكان نداشت كه به چيز ديگه اي فكر كنه. پس ديوونه رفت سراغ بچه مثبت ولي ان امتحان داشت اصلا گوش نكرد ديوونه چي ميگه فقط گفت كه بايد درسش رو بخونه.
بنابراين ديوونه كه ديد هيچكي به حرفش گوش نمي ده به سيم آخر زد. يك پمپ بنزين رو با بانك كنارش فرستاد هوا. ماشين آتش شاني هم كه خودش رو به محل حاثه رساند در بين راه از يك پيرزن و يك گربه و يك چراغ قرمز رد شد... البته از روي پيرزن و كله ي گربه و كنار چراغ قرمز!
بعد هم ماموران هنگام اطفاء حريق از آب استفاده كردند و همونطور كه ميدونيد چون بنزين از آب سبكتره آتش خاموش كه نشد هيچي زياد هم شد كل محل رف هوا.
با وارد شدن پليس مشخص شد كه ماموران آتشناني پت و مت هتند كه معلوم نيس چرا زندان نيستند. پليس پس از آرام شدن اوضاع اعلام كرد:
انفجار پمپ بنزين تلفات چنداني نداشته. يعني به جز آدماي داخل و اطرافش و كاركنان و مشتريان بانك كه كاملا سوخته بودند و جسدشون قابل تشخيص نبود فقط ١٠ يا ١١ نفر صدمهي جدي ديده بودن كه از اونها هم فقط ١٠ يا ١١ نفرشون مرده بودند! و بقيه فقط حدود٩٠ درصد سوختگي سطح داشتند و خوبختانه تا ٢٤ ساعت آينده علائم حياتيون قطع نمي شد. تنها مشكل اين بود كه پليس نفهميد اين خرابكاريها زير سر كيه!
بنابر اين ديگه وقتش بود كه همه با خيال راحتبه كارهاي روزمره شون برسند. هيچكس به فكر ديوونه نبود. اصلا براي كسي مهم نبود كه الآن چه بلايي ممكنه سر گوسفند بي نوا آمده باشد. در اين هنگام اما يك نفر با شجاعت تمام اون روز رو به يك روز به خصوص تبديل كرد. او با كاري كه كرد باعث اتحاد ملي شد. تنها با تكيه بر احساسات پاك مردم و ارجاع انان به وجدانهاشون. و اون قهرمان ساه دل پاك ما كسي نبود جز بچه منفي. بله اين بچه منفي بود كه نگذاشت گوسفند فراموش بشود.(ادامه دارد...)
در قسمت بعدي چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا گوسفند توسط خفاش شب ربوده شده است يا طالبان گروگان گرفته تا كره نيروهايش رو از افغانستان خارج كنه؟ آيا ديوونه دباره او را خواهد ديد؟ آيا علم بهتر است يا ثروت؟ آيا بچه منفي شخصيت مزخرفي مثل بچه مثبت پيدا مي كند؟ لطفا براي پاسخ به سوال پيامكي ما فقط شماره ي گزينه را ارسال كنيد.
در قسمت بعد اتفاقات مهمي رخ خواهد داد پس تا قسمت بعدي صبر كنيد... واقعا صبر مي كنيد؟ عجب دوره زمونه اي شده!
آریا
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
خالق کوچولو: خیلی دیگه پررو شدی. مسافرت میری, تعطیلات صفا میکنی, همه ی خواننده هارو سرکار گذاشتی همه صداشون در اومده عین خیالت هم نیست.
نویسنده: خب کار داشتم. اصلآ به تو چه ربطی داره؟ نویسنده منم من میدونم.
خالق کوچولو: صاحب داستان هم من هستم پس زیاد حرف نزن شروع کن...
آدم جلوی آینه کراواتش را درست میکرد. اما هر چه تلاش میکرد زن نمی پسندید. می گفت: اینها خانواده ی پولداری هستند. حتمآ خوشپوش و با ماشین لوکس میان اینجا باید تو هم شیک بپوشی.
آدم: آخه من کراوات دوس ندارم.
زن به آشپزخانه رفت و بچه مثبت کنار پدرش آمد.
بچه مثبت: بابا, کی میاد؟
آدم: دوستت بچه منفی و پدر و مادرش, شاید هم داداشش بیاد.
بچه مثبت: پدرش هم میاد؟ مگه پدرش اومده؟ تو میشناسیش؟
آدم که با گره ی کراوات در گردنش درگیر بود و از تنگی نفس قرمز شده بود گفت: آره مگه خبر نداری؟ مثل اینکه اینجا کار داره. بعدش تو باید پدرشو بشناسی. ناسلامتی چند ساله با بچه منفی دوستی.
بچه مثبت: مشکل اینه که ما همچین دوست هم حساب نمیشیم.
زنگ در بصدا در آمد.
زن: اوا خاک به سرم اومدن. د بجم دیگه یه ساعته داره گره میزنه. بچه وردار این آتاشغالارو بریز تو اتاقت اینجا شلوغه
بچه مثبت: حالا چرا اتاق من؟
بالاخره بچه منفی شاخ شمشاد به همراه پدر و مادرش وارد شدند. مادر بچه منفی یعنی "زن بدکاره" را همه ی محله میشناختند. تیپ شهوت انگیز او از هیچکس پنهان نبود. اما نکته جالب این بود که زن و آدم پدر بچه منفی را نیز میشناختند. آنها اورا سالها قبل از ازدواجش میشناختند. آدم و زن تنها زوجی بودند در محله ی زندگی که شیطان را از قبل می شناختند. به هر حال همه ی کینه ها فراموش شده بود و زن با تعارف و خوش آمدگویی گزاف از آنان استقبال کرد.
زن که آنها را دعوت کرده بود در نوع پوشش آنها اشتباه نکرده بود. همه ی آنها شیکترین و گرانترین لباسها را پوشیده بودند. زن بدکاره با مینی ژوپ خود موفق شده بود حواس بچه مثبت را به خود جلب کند اما مشخص بود که آدم به او توجهی ندارد.
پس از خوش آمدگویی و صحبت های همیشگی زن پرسید: خب حالا چیشد تصمیم گرفتید بیاید اینجا؟ موقتی اومدید یا برای همیشه؟
شیطان: راستش از جهنم خسته شده بودم. با خودم گفتم به اندازه کافی پولدار هستم بیام و اینجا برای خودم حال کنم.
زن: می بخشید گفتید جهنم؟
شیطان: آه بله. بعد از اینکه شما از بهشت رفتید خالق کوچولو بهشت رو به من و یه گوسفند بی عقل داد. من هر کاری کردم گوسفند رو بندازم بیرون فایده ای نداشت. چون بازم تو بهشت سبز میشد. خلاصه خالق کوچولو بهشت رو به دو قسمت تقسیم کرد که یک قسمتش برای من شد یک قسمتش برای گوسفند. من تو قسمت خودم کلی کارخونه زدم و بساز بفروشی کردم که قیمت زمینام کلی بالا رفته. الان حدود 16 میلیون نفر اونجا زندگی می کنن بعد من تصمیم گرفتم اسم قسمت خودم را بذارم جهنم. بوسیله ی همین کارها بود که من میلیاردر شدم. همه جای دنیا برای خودم ویلا دارم و زیاد وقت نمی کردم بیام اینجا و به خانوادم سر بزنم.
زن با چشمانش شیطان را به آدم نشان داد که یاد بگیر. آدم هم مثل مترسگ خشک شده بود و آنها را تماشا میکرد.
شیطان: ... الان فقط میخوام پولامو بخورم. اونقدر پول دارم که نوه هام هم نمیتونن تموم کنن.
زن: چیشد اومدید اینجا؟ چرا با خانواده اونجا زندگی نکردید؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بنزین سهمیه بندی شد...
چندین پمپ بنزینی و بانک به آتش کشیده شد...
طرح های مبارزه با بدحجابی و اراذل و اوباش فجایعی به بار آورد...
مردم در وسط خیابانها ماندند....
ایران به سوی سومین تحریم بین المللی می رود...
تهران غرق در موش شد...
ایران و آمریکا... جنگ در راه است؟
چه کسی مسئول این فجایع است؟ عامل این خرابکاریها کیست؟
برای جواب سوال بنابر رای اکثریت و نظر خالق کوچولو دو کاراگاه فوق حرفه ای برگزیده شدند؟ کاراگاهان معروف دنیای خالق کوچولو که هیچ تبهکاری از آنها در امان نیست و همه را به جزای اعمالشان میرسانند. آنها کاراگاه گوسفند و کاراگاه دیوونه هستند.
بله این دو کاراگاه ما بنابر سر نخ ها و ته نخ ها مشکوکین را مورد بازجویی قرار میدهند تا بالاخره کسی را دستگیر کنند.
ابتدا شیطان بازجویی شد. اما بی گناه بودن او کاملآ آشکار بود چون او در بهشت سکونت داشت. پس از او شرترین شخص بچه منفی بود اما چون رفیق فاب گوسفند و دیوونه بود بازجویی نشد. بنابراین بچه مثبت را بازجویی کردند. بچه مثبت هم پس از یک هفته بازجویی توانست اثبات کند که بی گناه است.
پس گناهکار چه کسی بود. آیا اینکه عده ای از مردم پمپ بنزین ها را به آتش کشیده بودند مقصر همه ی مردم بودند؟
چون این بازجویی از همه ی مردم ایران کار سختی بود تصمیم گرفته شد چند گله گوسفند بروند و از همه ی آنها بازجویی کنند.
دیوونه می گفت: همش تقصیر مردمه. مردم هستند که به تخمشون نیست چه بلایی داره سرشون میاد تحریم میشن یا خر میشن. اصلآ حقشونه و مقصر خود مردمن.
به هر حال تا نتایج آنها معلوم شود کاراگاه گوسفند و کاراگاه دیوونه تصمیم گرفتند از احمدی نژاد, رفسنجانی و خاتمی نیز بازجویی کنند. رفسنجانی که رشوه داد و از بازجویی معاف شد. خاتمی چنان لبخند زد که از بازجویی منصرف شدند ماند احمدی نژاد. او ماشاالله بقدری خالی بست که دیوونه و گوسفند بیش از یک ساعت نتوانستند قیافه اش را تحمل کنند و از بازجویی دست برداشتند. اما به هر حال هر سه آنها هنوز مشکوک هستند.
نفرات بعدی اعضای مجلس بودند. آیا مجلسی که این طرح های مندراوردی را تصویب می کرد مقصر این خرابکاری ها بود؟ آیا این اشخاصی که مثلآ انتخاب شده ی مردم هستند با مشورت و همکاری توانسته بودند این همه خرابکاری به بار بیاورند؟ نه این امکان نداشت؟ هر چقدر هم که خنگ باشند این همه خرابکاری را یکجا نمی توانند انجام دهند. پس این وسط مقصر کیست؟ هر کس که احتمال میدادند مقصر باشد را بازجویی کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. بنابراین راه حل این بود که افراد بی ربط و خارج از فکر خودشان را بازجویی کنند؟ چه کسانی استعداد این همه خرابکاری را دارند؟ خب, دارکوب وودی خرابکار خوبی ست اما نه, وسعت خرابکاری زیاد است. سه کله پوک؟ نه آنها بقدری خنگ هستند که اینقدر خرابکاری را با این برنامه ریزی نمی توانند انجام دهند.
پس از تحقیق و بررسی بسیار و کمک گرفتن از کارگاه خرابکار برجسته ای چون کاراگاه گجت به این نتیجه رسیدند که عاملان این خرابکاریها پت و مت هستند. بله هیچکس به اندازه آنها این همه خرابکاری نمی کند.آنها پس از نفوذ به مجلس توانستند....
پت و مت هم اکنون توسط وزارت اطلاعات کشور بازداشت شده اند و در زندان اوین شکنجه می شوند و بزودی اعدام خواهند شد.

توجه: به افتخار این مجلس پت و متی ما زین پس هرگاه خبری در مورد مجلس شنیدید آهنگ کارتون پت و مت را در ذهنتان تداعی کنید. با تشکر
امید فرشی
از دیگر قسمت های این سریال:
شیر و خورشید یا موش و تهران (قسمت پنجم)
پس از امتحانات و یک استراحت کوتاه به کارمان در وبلاگ نوشته ادامه می دهیم و با قسمتهای مزخرف خالق کوچولو در خدمتتان هستیم.
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
رئیس مجلس شورای اسلامی خبرداد: شاید مجسمه شیر و خورشید باز گردد. (1)
راز بقا: داستان زایش انسان و نقش شیر
در اسطوره های میترایی داستانی برای شیرویه و بوجود آمدن آن وجود دارد. قبل از تولد انسان گاو نر پرخوری روی زمین وجود داشته است که تمام مراتع را می خورده و طبیعت را نابود می کرده است. با وجود این حیوان متجاوز, امکان زایش انسان وجود نداشته است.س میترا در نشان و نقش یک شیر به زمین می آید و به گاو نر حمله می کند و در جنگ گاو نر را از بین می برد. بعد از این که شیر گاو نر را شکست می دهد انسان زاییده می شود.س از این اتفاق, انسان جشنی برپا می کند و برای نخستین بار تندیس شیر بکار گرفته می شود. (1)
اخبار: ... و پس از مدتها فهمیدند یا فهماندند که شیر و خورشید نماد طاغوت نیست. دانشمندان و تاریخ شناسان ایرانی 28 سال بر این قضیه مطالعه کردند و به نتایجی رسیدند اما بحث ها هنوز ادامه دارد. در صورتیکه جواب این مسئله را گدای سر کوچه نیز میدانست.
حال نکته ای که باقی می ماند این است که هنوز شیر و خورشید می تواند نماد ایران باشد یا نه؟
جمهوری اسلامی با کمال افتخار نماد شیر و خورشید خود را برای امدادرسانی حذف کرده بود و به جای آن هلال احمر عثمانی را برگزیده بود که گمان می کنیم بدلیل زیاد بودن جمعیت ترک ایران باشد. آیا نماد امداد رسانی هم تغییر خواهد کرد؟ آیا مسئله بر سر در مجلس است یا مسئله نماد ملی ایران؟
گزارشگر اخبار خالق کوچولو از مجلس شورای اسلامی: در حالیکه بحث ها بر سر قرار گرفتن شیرو خورشید بر سر در مجلس و بازگشتن هویت ایران ادامه دارد نمادهای دیگری برای ملت ایران در نظر گرفته شده اند که می توان به آرم سمند خودروی ملی ایران و برج میلاد اشاره کرد.
اما نمادی که بسیار بحث برانگیز شده است موش و و تهران است. پس از اینکه شهرداری تهران به این نتیجه رسید که با موش های تهران نمی تواند مقابله کند تصمیم گرفته شد که نماد موش و تهران به عنوان نماد ایران مورد استفاده قرار گیرد. چراکه موش ها و تهران هر دو جاودانه اند.
نویسنده: در حالیکه مشکلات از سروکول مردم ایران بالا می رود رسیدگی به این مسئله واقعآ یک هنر است که سر در مجلس چه چیزی قرار گیرد.
شیرها باعث شدند بشریت بوجود آید اما بنظرم موش ها باعث خواهند شد بشریت از بین برود. در قسمت های بعدی خواهیم دید...
(1) روزنامه هم میهن – شنبه 2 تیر 1386
امید فرشی
از دیگر قسمت های این سریال:
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
اخبار: ...آمریکا مدعی است ایران از انرزی هسته ای در راه تولید جنگ افزارهای اتمی استفاده خواهد کرد. ایران این اتهام را رد می کند. آمریکا و کشورهای عربی از اینکه ایران نمی تواند انرژی هسته ای را کنترل کند نگران هستند و معتقدند که این مسئله می تواند به اطراف و منطقه آسیب وارد کند.
پژوهشگران ایرانی موفق شدند راه کنترل انرژی هسته ای را بیابند و به انرژی هسته ای در سطح صنعتی دست پیدا کنند. اینکه ایران چگونه توانسته به انرژی هسته ای دست پیدا کند و آنرا کنترل کند جای سوال است اما هنوز این ابهام برطرف نشده که آیا ایران این انرژی را در راه صلح آمیز استفاده خواهد کرد؟
و حالا می خواهیم راز موفقیت ایران در دستیابی به انرژی هسته ای را اعلام کنیم تا درسی برای همه جهانیان و کشورهایی که تمایل به پیشرفت دارند باشد.
ایران در دستیابی به انرژی هسته ای راهی نوین برگزید که آژانس هسته ای نتوانست مخالفت کند. بدلیل مخالفتهای زیاد آژانس در غنی سازی اورانیوم ایران از انرژی موجود در موهای زنان ایرانی برای تولید انرژی استفاده می کند. بله بنابر تحقیقات موهای زنان ایران حاوی امواج رادیواکتیو است که برای دیگران بخصوص مردان می تواند بسیار زیانبار باشد. دولت در جهت بهره برداری از این انرژی دست به اقداماتی زده و برای کنترل این انرژی از زنان خواسته شده یا با زبان خوش روسری سرشان کنند و از پخش رادیواکتیو جلوگیری نمایند و یا مامورین متوسل به زور خواهند شد. کارشناسان ایرانی اولین آزمایشات را از موهای کسانیکه عضو جنبش زنان هستند آغاز کرد و اعضایی که از کمپین یک میلیون امضا به اوین فرستاده شدند برای آزمایشات اولیه مورد استفاده قرار گرفتند.
بدلیل کم بودن سطح آگاهی مردم و نفهمیدنشان در مورد طرز پوشش خود دولت با کمک پلیس وارد عمل شده و اکیپهای آموزشی و ضربتی کار خود را آغاز کرده اند. مردم با پلیس مقابله می کنند و شاهد حوادثی مانند حادثه میدان هفت تیر یا دیگر جریانات بگیر و ببند می شوند. در حایکه مردم ابله ایران نمی فهمند که این طرح چقدر به نفع مملکت است و تمامی نیازهای کشور را برطرف می کند. به همین دلیل حملات پلیس به مردم کماکان ادامه دارد.
این طرح بقدری موفقیت آمیز بود که طرح هایی چون جمع آوری معتادان و اراذل و اوباش و قلیانها و پسرهای مو بلند و ژل زده هم به آن اضافه شد.
بنابر اظهارات سردار ***** رادیواکتیو قوی موهای زنان باعث تبدیل شدن مردها به زامبی می شود. یعنی ابتدا این اشخاص توسط رادیواکتیو ساطع شده هلاک می شوند و سپس با تبدیل شدن به جسدهایی متحرک شروع به گشت زدن در اطراف می کنند. معتادان, اراذل و اوباش, پسرهای مو خوشگل و کسانیکه از دخانیات استعمال می کنند بیشترین پتانسیل در تبدیل شدن به زامبی را دارند و بنابر مشاهدات زامبی ها قبلآ حال و روزی مشابه این افراد داشته اند.
اینکه چه کسی زامبی های واقعی را جمع آوری می کند هنوز جای سوال است و مسئولین امیدوارند که کسی به آنها رسیدگی کند اما در از بین بردن کسانیکه هنوز زامبی نشده اند دولت بسیار موفق عمل کرده است.
همچنین اعلام شده این طرح ها در از بین بردن مشکلاتی چون خلافکاران اقتصادی کشور مانند شهرام جزایری, گرانی خانه و تورم در دارو و میوه, تنزل در رشد بورس کشور و روبه ورشکست بودن بانکهای داخلی و از بین رفتن آثار تاریخی مانند آرامگاه داریوش (پاسارگاد) و تعطیلی روزنامه ها و شبکه های خبری و کمتر کردن میزان مجوز کتاب برای چاپ کمتر کتاب و پایین آوردن سطح اطلاعات و ارتباطات عمومی تاثیر بسزایی داشته است.
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
دیوونه زنگ در را می زند. کمی بعد بچه مثبت در را باز می کند.
دیوونه: سلام, سریع لباس بپوش میریم فوتبال
بچه مثبت: چی؟ من نمی تونم بیام. درس دارم. باید درس بخونم.
بچه منفی که کنار دیوونه و گوسفند جلوی در ایستاده بود نفسی بیرون می دهد و می گوید: دیدید گفتم اینو صدا نکنین. مثل دخترا نشسته خونه و داره خرخونی میکنه
بچه مثبت: آره اصلآ دارم خرخونی می کنم. مگه دختر بودن هم ایرادی داره؟
دیوونه و بچه منفی نگاهی به هم می اندازند و می زنند زیر خنده.
بچه مثبت نگاهی با تعجب به آنها می اندازد و می گوید: چرا می خندید؟ مگه چیه؟
دیوونه: یعنی تو از اونا نداری؟
بچه مثبت: از چیا؟ چرا امروز اینجوری صحبت می کنین؟
بچه منفی: از اینا...
جلو بچه مثبت را اشاره می کند و ادامه می دهد: نمی تونیم اسمشو ببریم. سانسور میشیم.
بچه مثبت: منظورت آلت تناسلی هستش؟ ببین سانسور نشدم.
بچه منفی: عینه دخترا هم حرف میزنه. بگو ک*ر دیگه, بیا سانسور شدم.
بچه مثبت: من نمی فهمم مگه دختر بودن عیبه؟
بچه منفی او را براندازی می کند و می گوید: راستش برا من عیب نی اما فرقش اینه که بجای اینکه تو کسی رو بکنی کسی تورو میکنه
دیوونه: ا... چطور سانسور نشدی؟ کردن آزاده؟ مثل اینکه آزاده
بچه منفی: آزاده چون یه فعل معمولیه که معنی دوم داره. تازه میتونم صرفش هم کنم. کردم کردی کرد, کردیم کردید کردند مرد
دیوونه و گوسفند خنده ای کردند.
بچه مثبت: منظورتون از کردن چیه؟
با این سوال بچه مثبت, خنده ی گوسفند و دیوونه می خشکد و با تعجب به او زل می زنند.
بچه منفی: یعنی تو نمی دونی؟ خاک بر سر ببوت کنم.
بچه مثبت: خودتی ببو. مثل آدم حرف بزنی می فهمم چی میگی
بچه منفی: من مثل آدم حرف میزنم اما از ببویی تو نمی فهمی. به همون عمل جنسی که الان بگم سانسور میشم به اصطلاح میگن کردن.
بچه مثبت: عمل جنسی! خب ربطش به فعل کردن چیه اونو نفهمیدم.
بچه منفی: ای بابا گا*یدیها. نشنیدی میگن فلانی دختررو کرد, گا*ید؟ این نویسنده هم که اعصابمو بهم ریخته.
بچه مثبت سر تکان میدهد.
بچه منفی: اصلآ ولش کن. دیوونه تو یه فیلم سوپر توپ به این بده خودش همه چیرو می فهمه
بچه مثبت: فیلم سوپر چیه دیگه؟
بچه منفی: یکی منو از دست این نجات بده. همون فیلم مستهجنی که میگید
بچه مثبت: چی؟ به هیچ وجه نمیشه. دیدن فیلم مستهجن گناهه. می خوای منو از راه بدر کنی؟
بچه منفی: چی میگی بابا؟ من خوبی تورو می خوام. فیلم سوپر نبینی از کجا می خوای بفهمی؟ فردا ک*س میذارن جلوت اونوقت مثل ببوگلابیها میشینی نیگاش میکنی.
بچه مثبت: این حرفهارو نزن زشته. اگر هم لازم باشه تا موقع ازدواج از کتابها یا از بابام یاد میگیرم.
بچه منفی پوسخنی می زند: آره حتمآ. یادگرفتی بما هم یاد بده.
همون روز بچه مثبت برای اینکه به بچه منفی اثبات کند به کتابخانه محله شان می رود و هر چه میگردد کتابی در اخصوص اینکه چگونه عمل جنسی انجام می گیرد پیدا نمی کند و از کلمات زشت و "کردن" هم خبری نبود. وقتی هم که از کتابدار آنجا کتابی در مورد "کردن" پرسید به او جواب داد: برو بچه برو خجالت بکش هنوز برا سنت زوده اینچیزارو بفهمی
بچه مثبت به خانه برگشت. کمی ناامید شده بود. سراغ پدرش رفت تا از او بپرسد ولی احتمال داد که او هم جوابی مانند کتابدار دهد و نتواند حرفش را پس بگیرد. از همین رو تصمیم گرفت جستجویی در اینترنت کند تا شاید مطلب یا مقاله ای در این مورد بیابد. ابتدا هر یک از کلماتی که از بچه منفی یاد گرفته بود را جستجو کرد اما همه ی آنها فیلتر شده بودند. با بعضی کلمات مودبانه تر سایتهای پزشکی در این خصوص یافت که یک کلمه از حرفهایشان را نمی فهمید. بعد چند تا وبلاگ و سایت های مستهجن یافت که یا فیلتر شده بودند یا به خاطر عکس هایش مجبور به بستن صفحه شد یا حاوی داستانهایی از روابط کسانی با خانواده شان یافت که حالش را به هم زد. به این نتیجه رسید که از اینترنت هم دردی از او دوا نمی شود. باید از کسی می پرسید. رفتار دوستانش با او, او را در این قضایا بسیار کنجکاو کرده بود. اگرچه ذاتآ هم کنجکاوی در خود داشت که پیش از این نمی توانست بروز کند اما اکنون مسئله آبرویش پیش دوستانش است. نمی خواست بصورت آدمی نفهم و ندیده در کنار آنها باشد. یا باید از این قضیه سر در می آورد یا باید دوستانش را کنار می گذاشت.
(متن کامل در ادامه مطلب)
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
نویسنده: همانطور که می بینید داستان ما قصد دارد ادامه پیدا کند. ماجرای پیدایش آدم و زن را که براتون تعریف کردم. راستش اونها پیش آدمهای دیگه که روی زمین ساکن بودن شروع به زندگی کردند. حالا اینکه آدمهای دیگه از کجا آمده بودند اطلاع خاصی ندارم و مهم هم نیست. در این قسمت چند تا از شخصیت های مهم داستان را معرفی می کنم.
آدم و زن سالها پس از اخراجشون از بهشت صاحب پسری می شوند به نام "بچه مثبت". آنها در محله ای به نام "زندگی" خانه ی کوچکی میخرند و در آنجا ساکن می شوند. در آن محله بچه مثبت دوستان زیادی پیدا کرده بود. از جمله "بچه منفی".
خالق کوچولو: همین؟ بابا یکم توضیح بده این بچه ها چجور آدمهایی بودن. مثلآ بچه منفی پسر باحالی بوده و بچه مثبت هم ای بد نبوده و از این حرفها
نویسنده: من فقط می خوام این داستان لعنتی هر چه زودتر تموم بشه. چیکار دارم شخصیت ها چطورین
خالق کوچولو: به ماجراهای من توهین نکن ها. به مدیر میگم بندازتت بیرون و بیکار بشی و بدون پول بمونی
نویسنده: من که پولی نمی گیرم. میشه بری اونور و من به کارم برسم؟ اه
در ادامه باید بگم که بچه مثبت و بچه منفی از خردسالی همدیگر را می شناختند و دوستای خوبی برای هم بودند. گاهی "گوسفند" و "دیوونه" هم به جمع اونها می پیوستند.
(در زیر عکس بچه مثبت, بچه منفی, دیوونه و گوسفند را می توانید ببینید)

ماجرای این قسمت از آنجایی شروع میشه که بچه منفی به طرف دوستاش می دوید تا به آنها خبری بده.
بچه منفی: بچه ها, بچه ها پاشید بیاید, خونه ی جدید مارو ببینید.
بچه مثبت: چه خونه ای؟
بچه منفی: پاشید بیاید برج رو میگم.
بچه مثبت, گوسفند و دیوونه با بچه منفی رفتند تا بچه منفی ساختمان مسکونی بزرگی را به آنها نشان داد.
همگی به بالای ساختمان نگاهی کردند و یک واو (wow) گفتند.
دیوونه: می خواید اینجا زندگی کنید؟
بچه منفی: آره بالاترین طبقه اش
دیوونه: چند طبقه هست؟
بچه منفی: آخرین طبقه اش که الان دارن روش کار می کنند طبقه پنجاه و شیشم هست که ما قراره بشینیم
بچه مثبت: اون بالا می خواید بشینید که چی بشه؟
بچه منفی نگاهی به تمسخر به او کرد و گفت: معلومه, از همه بالاتر میشیم از اون بالا همه جارو می تونیم ببینیم. بدبخت خیلی حال میده
بچه مثبت: بدبخت خودتی
حواسشان به گفتگوی یکی از معماران ساختمان با یکی از صاحبان ساختمان جلب شد. خانمی که آرایش غلیضی داشت و مانتوی کوتاهی پوشیده بود. با چهره ی سالخورده اش به معمار نگاه می کرد اما معمار به او توجهی نداشت.
می گفت: می خوام آشپزخونم اپن ( open) باشه, پنجره های طبقه من هم بزرگترین سایز باشند. البته باید کلی پول خرج کنم پرده های بزرگ هم براشون بگیرم. وای خونه ی بزرگ خریدن چقدر دردسر داره ها!!! همش خرج کن خرج کن.
بچه مثبت: چرا بنجره های کوچیکتری نمی گیرید. هم انرژی کمتری به هدر میره هم پرده کوچیکتری استفاده می کنید.
زن صاحب خانه: وا؟ مگه میشه؟ خونه ی من باید مثل اروپایی ها باشه. پنجره هاش بزرگ
بچه مثبت: شما مگه اون پنجره هارو باز می کنید یا اصلآ پرده اش رو کنار می زنید؟
زن صاحب خانه: وا معلومه که نه, از بیرون منو می بینند.
بچه مثبت: پس چه فرقی می کنه پینجره تون چه سایزی باشه؟
بچه منفی: اخه تو از پنجره چی میفهمی که داری نظر میدی؟
معمار که داشت بروی دفتری چیزهایی می نوشت متوجه ی گفتگوی انها شد و گفت: بیخود بحث نکنید همه ی پنجره های ساختمان یه اندازه میشه. مگه میشه هرکس برای خودش پنجره بزنه؟
بچه منفی: آقای مهندس. از اینکه این ساختمون بلندتر میشه یا نه خبری دارید؟
معمار: نمی دونم. فعلآ که گفتن 56 طبقه شاید 60 طبقه هم بخوان بکنند. هنوز دستوری نیومده
بچه منفی: اگه بخوان بلندتر کنند ما باید بالاترین طبقه بشینیم. پدرم اونطور خواسته.
بچه مثبت: من این پدر تورو بالاخره ندیدم. کی میاد پس؟
بچه منفی: پدر من خیلی گرفتاره. جای دیگه ای کار می کنه و کلی زمین و خونه داره که باید اداره کنه. عقل توی پپه به این چیزا نمیده
بچه مثبت: خودت پپه ای مسخره
بچه مثبت همیشه از اینکه بچه منفی او را بدبخت و پپه خطاب می کرد اعصابش خراب میشد و حالا که خانواده ی بچه منفی می خواستند بالاترین واحد بلندترین برج تهران را بخرند داشت دیوانه میشد. چراکه توجه همه به بچه منفی زیادتر شده بود و این برای بچه مثبت قابل تحمل نبود.
شاید به او حسودی می کرد. شاید هم نه. اما به هر حال او را شایسته ی این همه توجه نمی دید. در خانه مادر و پدرش هم در مورد خانه ی جدید خانواده ی بچه منفی صحبت می کردند. برای اینکه کمی از فکر آن ساختمان لعنتی بیرون آید روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. به محض روشن شدن تلویزیون تبلیغ آن برج 56 طبقه آمد.
بچه مثبت با خود گفت مطمئنم زلزله بیاد اولین ساختمونی که بریزه همینه. من که حاضر نیستم توش زندگی کنم. کانال را عوض کرد. برنامه ای از موفقیت های سازندگی تهران پخش می شد که برج میلاد و برج های مسکونی را نشان می داد.
گزارشگر برنامه از احمدی نژاد پرسید: نظر شما راجع به اینکه قیمت خونه ها از متری دو و نیم میلیون بالا زده چیه؟
احمدی نژاد: کدوم دو و نیم میلیون؟ من خودم از املاکی دم خونمون قیمت کردم خونه متری 500 تومان.
کانال را عوض کرد. برنامه ای در مورد فتواهای جدید که یک ملا مجری آن بود پخش می شد. بچه مثبت علاقه ای به دیدن این ملاها نداشت اما لااقل از مسئله ی ساختمان و برج بدور بود.
ملا می گفت: ... و این فتوا که زنان می توانند امامت مردان در نماز جماعت را بر عهده داشته باشند توجه زیادی را به خود جلب کرده. حالا من این مسئله را به برنامه ی بعدی موکول می کنم به این دلیل که شاید خود آیت الله صانعی را برای برنامه بعدی دعوت کنیم. امیدوارم ایشون تشریف بیارند. از جمله فتواهای دیگه میشه به فتوای بلندتر کردن ساختمانهای مسکونی و تجاری اشاره کرد...
بچه مثبت با شنیدن این جمله عرق سردی کرد و چشمانش گشادتر شدند.
ملا:... بر این مبنا که خداوند در بالا قرار دارد. ما دستانمان را برای دعا بالا می بریم پس اگر ما در ساختمانهای بلندتری زندگی کنیم به خداوند نزدیکتر می شویم و دعاها و نمازهایمان ثواب بیشتری دارند....
بچه مثبت دادی زد و بلند شد رفت سراغ کامپیوتر. با خود فکر کرد احتمالآ در اینترنت از ساختمانها خبری نیست. با باز کردن سایت بازتاب تیتر اولین خبر را دید که نوشته بود: "ایران قصد دارد از تکنولوژی آمریکا عقب نماند و ساختمانهایش را بلندتر کند" تیتر دوم:"تهران, نیویورک دوم می شود"
بچه مثبت سریع آن صفحه را بست و تصمیم گرفت به یک سایت خارجی برود. سایت یاهو را باز کرد. در قسمت اخبار به محض دیدن کلمه های برج و ساختمان ( tower & apartment) آهی کشید اما نکته ای در آن تیتر توجه اش را جلب کرد. "برج های بلند باعث خراش دادن و خراب شدن آسمان می شوند"
بروی خبر کلیک کرد و خبر را کامل خواند. دانشمندان امریکایی به این نتیجه رسیده بودند که برج های بلند باعث خراشیدگی آسمان می شوند و آن را سوراخ می کنند. به این ترتیب دولت به شهردارها دستور داده تا از ساختن برج ها و ساختمان های بلند جلوگیری کنند و آنهایی که بلند هستند را کوتاه کنند.
بچه مثبت بلند شد و سراغ پدرش "آدم" رفت. آدم مشغول اتو کردن لباسهایش بود.
بچه مثبت: پدر چرا تو تهران اینقدر ساختمانهای بلند می سازند؟ دانشمندها میگن برج ها آسمون خراشند و آسمون رو سوراخ می کنن.
آدم: مهم نیست پسرم. اون دانشمندها نمی دونن که ما چقدر بی خانمان در تهران داریم. بی خود گفتن. این ساختمون ها رو باید بسازند.
بچه مثبت: خب پدر چرا مردم نمی رند شهرستانها زندگی کنند و خونه های کوچیکتری بسازند؟
آدم اخمی کرد و گفت: حالت خوبه پسرم؟ تو شهرستانها هیچی نیست. نه کار, نه پول, نه تفریح نه هیچی. همه می خوان تو تهران زندگی کنند.
بچه مثبت ابتدا با خود فکر که پدرش درست می گوید. اگر به قیمت سوراخ شدن آسمان باشد, به قیمت ورود اشعه های سرطان زا و چیزهایی مثل فضایی ها باشد که از سوراخ آسمان عبور می کنن مردم نباید بی خانمان بمانند. اما فردای آن روز وقتی بچه مثبت خبر سوراخ شدن آسمان توسط یکی از برج های مسکونی در تهران را شنید نظرش عوض شد.
(عکس سوراخ شدن آسمان توسط یک ساختمان 100 طبقه مسکونی)

نویسنده: نقاشه مسخره اون قزوین چیه اونجا نوشتی؟
(در قسمت یعدی بچه منفی می خواهد به بچه مثبت فیلم سوپر نشان دهد. بنظر شما آیا بچه مثبت فیلم سوپر خواهد دید؟ به زودی در وبلاگ نوشته)
نویسنده: امیدفرشی
نقاش: امید فرشی
نویسنده: خیلی خب, شروع می کنیم. این اولین قسمت سریال خالق کوچولو هست. او از من خواسته تا ماجراها و اتفاقات دنیای خالق کوچولو را براتون بنویسم. مدیر برنامه ریز این سریال هستش, من نویسنده و نقاش عکس های مربوط به دنیای خالق کوچولو را می کشه.
خالق کوچولو: خیلی شروع مصنوعی شد اصلآ خوشم نیومد.
نویسنده: من از اول گفته بودم که این داستانها بدرد نمی خوره.
خالق کوچولو: اینها داستان نیستند. همش واقعیت داره. بهتره زیاد حرف نزنی و ادامه بدی.
نویسنده: بله, همانطور که می بینید من تمامی صحبت های خودم, خالق کوچولو و تمامی شخصیت هایی را که خالق کوچولو خلق کرده را با تمام ماجراهای اونهارو براتون می نویسم. ماجرای جالبی که دوست دارم برای اولین قسمت این سریال بنویسم ماجرای خلق شدن آدم, زن و شیطان هستش. خالق کوچولو همانطور که خودش میگه خالق مهربونی ست. او آدم, زن, شیطان و گوسفند را خلق کرد. بعد آنها را در زمینی که اسمش را بهشت گذاشته بود ساکن کرد.
خالق کوچولو یک درخت برای اونها خلق کرد تا بتونند زیر سایه ی درخت بخوابند اما به اونها گفت که از میوه ی اون درخت نخورند و اگر مخالف این فرمان او عمل کنند اونها را از بهشت بیرون می اندازه.
همه ی اونها بجز گوسفند قبول کردند. سپس خالق کوچولو رفت خونش استراحت کنه.
در این طی آدم و زن با هم ازدواج کردند و زیر سایه ی درخت خوشحال به نظر می رسیدند. شیطان خوشحال نبود و نمی توانست قبول کنه که آنها خوشحال هستند. انگار که وظیفه اش این باشد که خوشحالی آنها را تحمل نکند. حرص می خورد و حسودی می کرد. پس باید کاری می کرد تا خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون اندازد. فکر کرد و فکر تا فکری به ذهنش رسید.
رفت به آدم گفت: هی آدم میدونی چرا خالق کوچولو گفت که از میوه های این درخت نخوریم؟
آدم: نه
شیطان: خب معلومه خنگه برای اینکه اگر از اون میوه ها بخوریم تو هم خالقی مثل اون میشی
آدم: خب؟
شیطان: یعنی چی خب؟ خب نمی خوای بری از اون میوه ها بخوری؟
آدم (سری تکان می دهد): نه
شیطان: یعنی چی نه؟ نمی خوای خالق قدرتمند مثل خالق کوچولو بشی؟
آدم: نه, من از وضعیتی که هستم راضیم. خالق کوچولو به من گفت از اون میوه ها نخورم. تو خودت چرا از اون میوه ها نمی خوری؟
شیطان (نگاهی به صورت بی احساس آدم می اندازد): باشه, فراموشش کن.
شیطان تصمیم می گیرد به سراغ زن برود. آدم با این جوابهای مسخره اش او را دیوانه می کرد. خلاصه شیطان با زن صحبت می کند. وقتی زن صحبت های شیطان را می شنود به سراغ آدم می رود تا او را از این قضیه باخبر کند و با هم خالق شوند.
زن با آدم ساعتها صحبت می کند. آدم ابتدا به زن در مورد خوردن میوه جواب منفی می دهد.
زن به او می گفت: چرا نمی خوای بخوری؟ تا کی می خوای مثل این گوسفند زندگی کنی؟
و گوسفند را که گوشه ای در حال چریدن بود به او نشان داد.
آدم: خب از نظر من گوسفند بدون هم ایرادی نداره. اون هم شرایط من رو داره فقط مغزش کار نمی کنه.
زن: اوه به نظر من مغز تو هم کار نمی کنه. تو باید از گوسفند بودن در بیای مثل انسانهای دیگه با تکنولوژی پیشرفت کنی. ببین احمدی نژآد هم داره سعی می کنه به انرژی اتمی برسه, بوش هم می خواد کل خاورمیانه رو بمباران کنه. تو هم باید چیزهای تازه را امتحان کنی.
آدم: آها.... که چی بشه؟
نویسنده: خلاصه ی کلام اینکه زن با هزار زبون و خواهش و کلک و قسم که شیطان هم به عقلش نمی رسید آدم را راضی می کند تا با هم از آن میوه ها بخورند. وقتی هر دوی آنها از آن میوه ها خوردند و خبرش به خالق کوچولو رسید, خالق کوچولو عصبانی شد. یک کره ی زمین خلق کرد و آدم و زن را به زمین فرستاد. در نتیجه آنها از سایه ی آن درخت محروم شدند.
بر روی زمین زن بسیار ناراحت بود و مدام گریه و ناله می کرد. آدم چیزی نمی گفت. اما شیطان در بهشت خوشحاله خوشحال بود چراکه دیگر صاحب کل بهشت شده بود. شیطان گوسفند را از درخت دور کرد و با خیال راحت زیر سایه ی درخت دراز کشید.
(در تصویر زیر می توانید آدم, زن, شیطان و گوسفند را قبل و بعد از خورده شدن میوه ها ببینید.)

نویسنده: واقعآ پایان مسخره ای بود. نه؟
خالق کوچولو: بنظرم همینطور که میگی. عجبا من اشتباه کردم؟
(این اولین قسمت خالق کوچولو بود. امیدوارم لااقل باعث گریه ی شما نشده باشه. در هر صورت الان دیگه برام مهم نیست بزودی با قسمتهای جدید خالق کوچولو منتظر شما هستیم. فقط در وبلاگ نوشته)
نویسنده و نقاش: امید فرشی
قسمت اول, قسمت دوم, قسمت سوم, قسمت چهارم
توضیحات: این قسمت از سریال خدمتکارانم هم برای بیان اینکه این سریال هنوز ادامه داره نوشته شده و هم برای رضایت دوستانیکه دلشان برای این سریال تنگ شده بود در این مقطع زمانی درج شد.
در ضمن خبر این را هم بدم که قصد دارم در صورت استقبال سریال جدیدی را هم براه بندازم که داستان هر قسمتش کوتاه تر از از خدمتکارانم هست و به این دلیل سریعتر با سریال جدید بروز خواهیم شد اما مطمئن باشید خدمتکارانم کماکان ادامه دارد.
لوسی در وسط محوطه ی وسیع حیاط روی نیمکتی نشسته بود و تخمه می خورد. جلوی خود تلویزیون بزرگی که در اتاق حال بود را گذاشته بود و سریال مورد علاقه اش را نگاه می کرد. ویلبرت مثل همیشه کت و شلوار پوشیده و پاپیون زده وارد حیاط می شود و کنار او می نشیند. پس از کمی سکوت و به ظاهر مشغول تماشای تلویزون شروع به صحبت می کند.
ویلبرت: لوسی
لوسی: بله.
ولبرت: یه خواهشی ازت داشتم.
لوسی در حال خوردن تخمه و با چشم های دوخته شده به تلویزیون به او جواب می دهد: بله
ویلبرت: ا... می دونی که من خوبی های زیادی به تو کردم. نمی دونم حالا چقدر یادت میاد مثلآ کارت را در این خونه برات جور کردم.
لوسی: بله
ویلبرت: و .... و چیزهای دیگه که الان یادم نمیاد و ... منظورم اینه که ما دوست هستیم و من می خواستم یه کمی پول به من قرض بدی.
لوسی: بله
ویلبرت: حدود پونصد دلار می خواستم. سر فرصت بهت پس میدم مطمئن باش. فعلآ نیاز دارم
لوسی: بله
ویلبرت: خب پس میشه الان بهم بدی؟
لوسی: چیرو؟
ویلبرت: پول را دیگه یادت رفت؟ حواست هست؟
لوسی به خودش می آید و روبه ویلبرت می کند: چه پولی؟ می خوای چیکار؟
ویلبرت: لازم دارم دیگه. حدود پونصد دلار
لوسی: چی؟ پونصد دلار؟ می خوای چیکار کنی؟ اول باید بگی
ویلبرت: می خوام شام کسی را ببرم بیرون. اگه بشه
لوسی: کیرو؟
ویلبرت: حتمآ باید تو کار همه بخصوص من فضولی کنی؟ بگو پول را قرض میدی یا نه
لوسی سر تکان میدهد.
ویلبرت: باشه باشه. می خوام سوزان را شام ببرم بیرون
لوسی: سوزان؟ همین خدمتکار جدیدی که همکار آماندا شده؟ تو دیوونه شدی
ویلبرت: آره. عقلم از این بهتر کار نمی کرد. مناسبترین کیس در این خونه هست.
ناگهان صدای جیغی از داخل خانه شنیده می شود. صدای آماندا می آید که می گفت: از دست تو خسته شدم دختره ی بی مصرف. تو باعث میشی من از اینجا اخراج بشم. برو بیرون. از این خونه برو بیرون
کمی بعد سوزان که دختری جوان و زیبا اندام بود با لباس خدمتکاری زنانه اش همانند آماندا بیرون می آید. در حالی که با ناز و عشوه موهایش و لباسش را درست می کند به طرف ویلبرت و لوسی می آید که او را با تعجب نگاه می کردند.
سوزان: این زن دیوونه ست. از من می خواد همه ی پنجره ها را پاک کنم. نمی گه من دست هام خسته میشه.
لوسی از عصبانیت دستهایش را به کمرش میزند.
ویلبرت به طرف سوزان می آید و می گوید: حق کاملآ با شماست. دختر زیبارو و فهمیده ای مثل شما چه نیازی به این کارها داره...
با صحبت های ویلبرت, سوزان به خودش می بالد و بیشتر با موهایش بازی می کند.
ویلبرت دست سوزان را می گیرد و ادامه می دهد: دستان شما را باید بوسید و شما را با آدم های ارزشمندتر و ارزش شناسی چون من...
لوسی سرفه ی محکمی می کند که توجه ویلبرت به او جلب شود.
ویلبرت رو به سوزان: ا... شما در محوطه قدم بزنید هوای تازه براتون تو این استرس خوبه من هم الان پیش شما میام.
سوزان از ویلبرت جدا می شود و شروع به قدم زدن می کند. ویلبرت پیش لوسی می آید و با صدای آهسته با او صحبت می کند.
ویلبرت: چیشده؟ بالاخره به من پول قرض میدی یا نه؟
لوسی: نخیر. من خودم برای سوزان کار پیدا کردم اما از رفتارهاش خوشم نمیاد و برای همین به تو پول برای خوشگذرانی با اون نمیدم.
ویلبرت: چه ربطی داره؟ در ضمن یادت باشه که این کارو من برای تو جور کردم و من دخترهای آتشینی مثل اونرو به تو ترجیح میدم که کنارم کار کنند.
لوسی: باشه. اگر می خوای من استعفا بدم اما یادت باشه که اون یه دختر تنبل, از خود راضی وحشی هستش.
ویلبرت: می دونم. اتفاقآ من از همینش خوشم میاد, برای من متفاوته. عجبا رو تخت هم اینقدر وحشی میشه؟
لوسی: ویلبرت!!! باورم نمیشه. خیلی پستی
ویلبرت توجهی به او نمی کند و بدنبال سوزان می رود. سوزان با فاصله ای از گاراژ بزرگ که ماشینهای پیتر در آن بودند ایستاده بود و به ظاهر مرسدس مقابل گاراژ را نگاه می کرد. ویلبرت کنار او می آید و به جایی که سوزان خیره شده بود نگاه می کند. جک راننده ی پیتر در حال آموزش نحوه ی شستن ماشین به دستیار تازه ی خودش آلکس بود. جک با شیشه پاک کن شیشه ی جلو ماشین را پاک می کرد و با آلکس صحبت می کرد. آلکس که جوانی خوشگل بود و موهای سیاهش ژل زده سیخ شده بودند با احتیاط شیلنگ آب را روی کاپوت ماشین گرفته بود.
ویلبرت: آه... کیه که عاشق اون نیست.
سوزان: بله... من که عاشقش شدم.
ویلبرت: من هم همینطور.
سوزان: جدآ؟ خب چرا بهش نمیگید؟ خوشحال میشه
ویلبرت: چیرو؟ من مرسدس رو میگم از بچگی عاشقش بودم. عاشق این مرسدس هم هستم. ناگفته نمونه که کلید این ماشین آقای براون, دست منه.
سوزان خیلی آرام و بی احساس: آها
ویلبرت: ببینم, شما منظورتون چیز دیگه ای بود؟
سوزان: ها؟... بله. من منظورم آلکس بود.
ویلبرت: چی؟... آخه... اون... اون فقط یه راننده ست. تازه اونم کمک راننده.
سوزان: میدونم. ولی دست یافتن بهش از هرکسی سخت تره. من عاشقشم اما اون به من علاقه ای نداره
ویلبرت: باورم نمیشه
سوزان: من هم همینطور
ویلبرت: اوه خدای من. بس کن دیگه.
(متن کامل در ادامه مطلب)
قسمت اول, قسمت دوم, قسمت سوم
توضیحات: تنها خواهشی که داشتم اینه که هر کس که این قسمت را می خونه یا بطور کل داستان را تعقیب می کنه در قسمت نظرات بگه ممنون.
لوسی و همه ی بچه ها دور یک میز قهوه خوری جمع شده بودند. لوسی و استفانی هر کدام روی مبلی روبه روی هم نشسته بودند و شطرنج بازی می کردند در حالیکه لیندا و هری روی دسته های مبل نشسته بودند و بازی آنها را تماشا می کردند.
استفانی: تصمیم نداری حرکت کنی؟
لوسی: شطرنج نیاز به فکر داره همینجوری نمیشه که بازی کرد.
هری: تو که نیم ساعته داری فکر می کنی. چه فرقی می کنه یه حرکتی بکن اول و آخرش که قراره ببازی.
لوسی: آقارو! من وقتی ابتدایی می رفتم تو مسابقات شطرنج مدرسه دوم شدم.
لیندا: من که اصلآ از شطرنج خوشم نمیاد. وقتی آدم می تونه بیرون بره دیسکو چه نیازی هست بشینه خونه شطرنج بازی کنه. البته الان فقط می خوام بدونم کی میبره.
لوسی: خب معلومه من, آ آ بیا اینم یه حرکت جانانه برا تو خانوم کوچولو.
لوسی مهره ای را حرکت می دهد. استفانی پس از چند ثانیه فکر با یکی از مهره هایش یکی از مهره های لوسی را می زند.
استفانی: اینم از وزیرت.
لوسی: هممم... استفانی ببین اونجا چیه؟
استفانی نگاهی می اندازد و لوسی جای یکی از مهره هایش را عوض می کند.
استفانی سرش را بر می گرداند و دوباره به صفحه شطرنج چشم می دوزد.
استفانی هیچی نبود... هی ببینم این فیل تو اینجا نبود تو خونه بی شش بود.
لوسی: اصلآ هم اینطور نیست. همینجا بود و من الان با این وزیرتو می زنم... ها ها
استفانی: باشه هر چی تو بگی پس منم اینکارو می کنم... کیش و مات
استفانی یکی از مهره هایش را تکان میدهد و لوسی هاج و واج صفحه ی شطرنج را می نگرد.
همین موقع پیتر از طبقه بالا می آید و می گوید: چیکار می کنید بچه ها؟ کجایید دلم براتون تنگ شده. یه بوس بده.
پیتر بطرف بچه ها آمده آنها را می بوسد و در آغوش می گیرد.
پیتر: خب بگید ببینیم چطورید؟ خوش میگذره تعطیلات اینجا؟ چیکار می کنید امروز.
لیندا: پدر امروز جنیفر دوست صمیمیم میاد اینجا بعد قراره با هم شب بریم دیسکو پارتی یکی از بچه ها.
پیتر: خوبه, فقط باید قول بدی زودتر از 12 خونه باشی.
لیندا: ولی پدر بچه ها تازه ساعت 11 به بعد اونجا جمع میشن. نمیشه که اونقدر زود بیام.
پیتر: همینی که گفتم. قراره اونجا بری دوستاتو ببینی. قرار نیست که کار خاصی انجام بدی.
لیندا: اما پدر...
پیتر: اما نداره همینی که گفتم. من میرم سر کار باید خیالم راحت باشه. با لوسی هم هماهنگ کن. خب تو بگو ببینم قهرمان من. امروز دل کدوم دختر معصومی رو دزدیدی؟
هری: هنوز کاری نکردم. ولی دوست لیندا, همون جنیفر که بیاد میخوام باهاش دوست بشم. شاید ببرمش شام بیورن.
لیندا و پیتر: چی؟!!!
لیندا: تو حق نداری چنین کاری بکنی. پدر تو یه چیزی بگو. بازم می خواد آبرومو پیشه دوستام ببره.
پیتر: نه من مطمئینم که هری چنین کاری نمی کنه. مگه نه هری؟ (هری جوابی نمی دهد) خب پرنسس کوچیک من چطورن؟
استیفانی: خوبم پدر. با لوسی شطرنج بازی کردم و بردمش.
پیتر: آفرین دختر گلم.
لوسی مانند افراد خنگ, خجالت کشیده و سرش را می خاراند.
استیفانی: امروز هم کتاب مارکس را بالاخره تموم کردم و با مقایسه کتابهایی که قبلآ خونده بودم تصمیم گرفتم کمونیست بشم.
پیتر: آفرین دختره... چی؟!!
استفانی: به این نتیجه رسیدم زندگی این مدلی ما فایده نداره و ...
پیتر: اوه باشه باشه...(با صدای آرام و در گوشی به لوسی) لوسی فکر کنم باز وقتش شده اینو ببری پیشه دکترش.
لوسی سر تکان میدهد. پیتر سر استفانی را نوازش می کند.
پیتر: خب دیگه بچه ها من باید برم سر کار امشب شاید یکم دیر بیام و مطمئنم که قبل من همه خونه هستند و سلامت.
پیتر نگاهی به همه ی بچه ها بخصوص به لیندا می اندازد و به طبقه بالا می رود.
لوسی رو به لیندا: بهتره شب از در پشتی اتاق جرج بیای تو خونه تا بابات نبینتت وگرنه پوست جفتمون را می کنه (سپس رو به استفانی می کند) تو هم لباس بپوش باید بریم پیش عمو ورنون
استفانی: بابا اون روانشناسه مخش خوب کار نمی کنه. هنوز درسای سال دوم دانشگاهش را هم بلد نیست.
(متن کامل در ادامه مطلب)
توضیحات: لطفآ کسانیکه این قسمت را می خونند یا اینکه بطور کل این سریال را تعقیب می کنند در قسمت نظرات بگن تا من یه آماری از خوانندگان این سریال داشته باشم. برای دسترسی راحت تر تمامی نوشته های هر قسمت در ادامه ی مطلب هست. ادامه ی هر قسمتی که در صفحه ی اول می بینید بعد از خط کشیده شده در میان نوشته هاست.
لوسی در آشپزخانه شیرینی درست می کرد. پیتر ناسزا گویان وارد آشپزخانه می شود. پیدا بود که از دست همه ی خدمتکاران شاکیست. هیچ چیز با میل پیتر همخوانی نداشت. با صدای بلند حرف می زد و به خود می گفت که سر موقع از شر خدمتکاران اضافی باید خلاص شود. در همین حال متوجه ی حضور لوسی شده و ساکت می شود. لوسی به کارش ادامه می دهد و پیتر به دنبال یک لیوان نوشیدنی خنک در یخچال می گردد.
لوسی در حالیکه خمیر شیرینی را مخلوط می کند می گوید: همخونه داشتن خیلی سخته نه؟ مخصوصآ با خدمتکارای احمقی مثل ما.
پیتر: نه, نه منظورم شما نبودید. آخه تعداد خدمتکارها یدفه خیلی زیاد شدند و بعضیاشون... بعضیاشون اصلآ بدردی نمی خورن یا حداقل من با اونها سازگاری ندارم. مثلآ این دختر چینی که اومده چیه اسمش؟ کیه قراره چیکار کنه؟
لوسی: یویان را می گید؟ اون آشپز دوم هست. در واقع چون افراد خونه زیاد شدند باب نمیرسه برای همه غذا درست کنه کارش سخت میشد به خاطر همین یویان به او کمک می کنه. تازه غذاهای چینی هم بلده تنوع غذایتون هم زیاد میشه.
پیتر: تنوع نخواستیم. من از غذاهای چینی هم بدم می آد. فقط برای من خرج اضافه میشه. حالا مگه باب یکم بیشتر کار کنه چی میشه؟ اون شکمش یکم لاغر تر میشه. حالا بعدآ تصمیم می گیرم. من باید برم شرکت
لوسی با صدای آرام و مظلومانه: باشه
پیتر در آشپزخانه را باز می کند و باب و ویلبرت که به در تکیه داده بودند وارد آشپزخانه می شوند. هر دو به زحمت خود را کنترل می کنند تا زمین نیفتند. خدمتکارای دیگر هم پشت سر آنان پاگوش ایستاده بودند. پیتر از عصبانیت غرشی می کند و از در ورودی در حالیکه ناسزا می گوید خارج می شود و محکم در را پشت سرش می بندد.
خدمتکاران ترسیده به یکدیگر نگاه می کنند. لوسی کنار آنها می آید.
ویلبرت: بنظر خیلی عصبانی بود.
لوسی: خیلی, مگه ما چیکار کردیم که اینجوری می کنه؟
ویلبرت: خب یکمی به جیب آقا فشار میاد برای همین.
یویان که یک دختر چینی لاغر اندام بود پیشبند آشپزی پوشیده بود و با صورتی آرایش کرده تفاوتش را در میان خدمتکاران را نشان می داد. در حالیکه به زحمت می توانست انگلیسی صحبت کند به حرف آمد: داشت... داشتن در مورد من صحبت می کردن. آقای براون من را دوست نداشت؟
لحظه ای سکوت تلخی از بی جوابی حاصل میشود.
لوسی: نه عزیزم منظورش این نبود. فقط فکر کنم یکم از کارت ناراحت بود.
یویان: آقای براون غذای چینی دوست نداشت؟
لوسی: نه یعنی فکر نکنم دوست نداشته باشه احتمالآ از انگیلسی حرف زدنت ایراد گرفته... نمی دونم بچه ها شما یه چیزی بگید.
باب: نگران نباش یویان خودم غذاهایی که آقای براون دوست داره را بهت یاد میدم تا دلشو بدست بیاری مشکلی پیش نمیاد.
جرج دربان و باغچبان قصر از خدمتکارانی بود که تازه استخدام شده بود. با لباس باغچبانی که به تن داشت قیافه ی مزحکی به خود گرفته بود. با این حال سعی می کرد یویان را به خود جذب کند.
جرج: من هم بهت انگلیسی یاد میدم تا خوب مثل من حرف بزنی.
باب که وقتی عصبانی میشد صدایش تغییر کرده و دورگه میشد گفت: لازم نکرده من خودم هم بهش انگلیسی یاد میدم هم آشپزی.
جرج: آخه تو با این صدا و لهجه چطوری می خوای بهش یاد بدی؟ بهتره بیاد از استادش یاد بگیره.
باب خنده ای می کند و می گوید: استاد؟ قیافه ی استادو باش
لوسی: خیلی خب دیگه بچه ها فعلآ دعوا نکنید. هر کس بره سر کار خودش. نباید بذاریم آقای براون از ما ایرادی بگیره.
خدمتکاران پخش شدند و هر کس سراغ کار خود رفت. جرج و باب در هنگام جدا شدن نگاهی پر از خشم به هم انداختند. باب و یویان وراد آشپزخانه می شوند.
باب: خب بذار درس آشپزی را شروع کنیم. از مهمترین قسمت های آشپزی خرد کردن پیازه. یه پیاز بردار خرد کن ببینم چقدر ریز میتونی خرد کنی.
یویان پیازی از کابینتهای روی زمین بیرون می آورد و روی تخته ی بزرگی با یک چاقوی تیز شروع به خرد کردن پیاز می کند.
یویان در حالیکه پیاز خرد می کند: شما خیلی به من لطف دارید. من خیلی سختی کشیدم از چین به اینجا اومدم. کار نبود. غذا نبود. لوسی دوست من شد. لوسی دختر خوب است. مرا اینجا آورد به من غذا داد.
باب با صدای آهسته: آره لوسی دختر خوبیه.
یویان کم کم اشکهایش جاری می شود.
یویان: وقتی حرفهای آقای براون را شنیدم فکر کردم کارم تموم شد. اما شما به من کمک می کنی. شما خیلی مرد خوبی هستید. من نمی تونم زحمات شما را جبران کرد.
یویان جملات آخرش در حق حق گریه اش گم می شود.
باب: آخی, گریه نکن عزیزم. چه زحمتی
یویان: نه, گریه نمی کنم. این پیازه اشکم را در آورده.
باب جا می خورد.
باب: اوه که اینطور. نمی خواد دیگه خرد کنی. آفرین کارت خوبه.
یویان با لباسش اشکهایش را پاک می کند و باب را در آغوش می گیرد. من خیلی خوشحالم اینجام. شما را خیلی دوست دارم.
باب که با حالت متعجب دستانش را باز گذاشته تا یویان راحت اورا بغل کند. کمی بعد تبسم ملایمی بر لبانش می نشیند.
باب: جدآ؟ منو دوست داری؟
یویان: آره. خیلی. مثل برادر بزرگم می مونید.
باب شروع به گریه کردن می کند. یویان از باب جدا می شود و می گوید: داری گریه می کنه؟
باب همینطور با چشمان پر از اشک سریع پیازی را برداشته و روی تخته شروع به خرد کردن می کند.
باب: نه, این پیاز اشکم را در آورده.
یویان چیزی نمی گوید و باب پیازش را خرد می کند.
(این قسمت را بطور کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
توضیحات: چون استقبال کم بود و انتقاد بعضی از دوستان سبب شد من کمی با تاخیر این قسمت را بنویسم اما بالاخره نوشتم. لذت ببرید.
این ماجرا گذشت. پس از گذشت چندین روز همه کم کم به وضعیت موجود عادت کردند. خدمتکاران جدید با اینکه زیاد کاری بلد نبودند و پیتر هر روز می خواست آنها را اخراج کند اما با خواهش های لوسی او راضی می شد تا به آنها فرصتی دیگری بدهد و آنها کار یاد بگیرند. در این میان لوسی موفقیت خوبی بدست آورده بود و آن این بود که با بچه ها رابطه ی خوبی پیدا کرده بود. بچه ها او را خیلی دوست می داشتند و مانند گذشته بهانه ی نبود مادرشان را نمی آوردند همچنین لوسی جای خالی پدر را که اکثر اوقات بدلیل حجم کاری زیاد در این اواخر مشغول بود را نیز پر می کرد. از طرفی لوسی نیز از بچه ها خوشش آمده بود و از اینکه این تصمیم را گرفته تا در آنجا کار کند راضی بود. لیندا چون خواهرش بود کسی که با او بتواند مشورت کند چون سنش تقریبآ به او نزدیک بود. هری چون برادر کوچکش که دوستیهای هری با دخترهای بزرگتر از سنش برای او جالب بود و در هر فرصتی سعی می کرد او را راهنمایی کند. به نظر میرسید کمی با استفانی مشکل داشت. استفانی بیش از حد باهوش بود(حداقل برای لوسی) و اینکه یک دختر فسقلی به راحتی با حرفهایش او را ظایع می کرد اعصابش را به هم میریخت. پیتر هم از او می خواست تا استفانی را هفته ای یک بار به رونشناس ببرد تا کمتر کتابهای نظریات انشتین و مارکس را بخواند. اما اینها مشکلی نبودند و تنها گوشه ای از زندگی لذت بخش آنها بود. مشکل لوسی جنت بود. این زنیکه با اون سینه های بزرگش فکر می کند که کیست که همینطور راحت در این خانه قدم میزند, از او ایراد میگیرد, پیتر را برای اخراج او ترغیب می کند و سعی دارد با پیتر کسی که لوسی تصمیم زدن مخ او را دارد دوستی کند. اگر جنت زودتر موفق شود به قلب پیتر راه پیدا کند چه؟ تمام زحمات لوسی به حدر خواهد رفت. آیا لوسی تسلیم خواهد شد؟
(داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید)
توضیحات: درسته یکم دیر شد ولی بالاخره سر قولمون موندیم و اولین داستان سریالی وبلاگ را نوشتیم. توجه داشته باشید این سریال هر هفته فقط یک قسمت داره و ادامه یافتنش بستگی به استقبال شما داره. لذت ببرید.
ویلبرت: احتمال اینکه بفهمه مگه چقدره؟
باب: اونقدر احتمال هست که هر آخر هفته مشکل به وجود میاد.
ویلبرت: خب من چاره ی دیگه ای نداشتم. داشتم؟
باب: بله, چاره ی دیگه ای جز دروغ گفتن نداشتی. مگه چی میشد ببری اتاق خودت؟
ویلبرت: میخواستی من به دختره چی بگم. نمی تونستم ببرم اتاق خودم که.
باب: چرا؟ خجالت میکشی از کاری که داری؟
ویلبرت: البته که نه. فقط رو تخت دو نفره راحت تر کارمو انجام میدم و مجبور شدم به دختره یه دروغ کوچیک بگم.
باب: بله. فقط گفتید صاحب این قصر هستید.
آماندا: اوه, همه ی مارو از اینجا میندازه بیرون. ما بیخانمان میشیم.
باب: آماندا تورو خدا تو یکی باز شروع نکن
ویلبرت: نه عزیزم. اتفاق خاصی نمی افته. همه چیز تحت کنترله.
در آشپزخانه به شدت باز میشود و جک هول کرده وارد میشود.
جک: نتونستم جلوشو بگیرم رفت بالا.
باب: لعنتی
آماندا: پناه بر خدا.
ویلبرت با خونسردی و قدمهایی که روی زمین تمیز صدایی تشعشع می کند از آشپزخانه خارج می شود و به پای پلکانها می رود. نگاهی به بالا می اندازد. باب, جک و آماندا کنار او می آیند. آماندا دست جلوی دهانش گرفته.
ویلبرت: هیچ نشونه ای پیدا نمی کنه...
صدای فریادی از طبقه بالا همه را از جا می پراند.
پیتر: آها پیدا کردم.
باب: باز شروع شد.
پیتر با عصبانیت و قدم های محکم پایین می آید. دست راستش را بالا گرفته و از دور به نظر میرسد چیزی در دستش است.
پیتر: ایناها ببینید...
پیتر چند تار موی بلندی که در دست دارد را به همه نشان میدهد.
پیتر: فکر کردید میتونید از دست من در برید؟ کور خوندید. چرا هر هفته دختر خونه میارید و اونو... اونو... آخه چرا رو تخت من این کارو انجام میدید؟
آماندا بغزش میترکد و شروع به گریه می کند.
آماندا: من بی گناه بودم قربان. رحم کنید به من خواهش می کنم این دفعه منو ببخشید. خواهش می کنم...
پیتر: خیلی خب تو گریه نکن. میدونم تو هیچ کاری نکردی.
همه ساکتند و آماندا بدون هیچ تفاوتی به مدت 20 ثانیه دیگر گریه می کند.
پیتر: گفتم دیگه گریه...
صدای گریه بیشتر می شود
پیتر: گفتم...
صدای گریه بیشتر می شود.
پیتر با صدای بلند: اگر بخوای ادامه بدی حوصلم سر میره اونوقت شاید بخوام اخراجت کنم.
آماندا هم ساکت می شود. بعد ناگهان به پای چپ پیتر حمله ور میشود. تورو خدا منو نندازید بیرون من جایی ندارم برم. من کسی را ندارم قربان...
پیتر با اعصاب خورد و در تلاش رها کردن پایش: جک بیا اینو بگیر ببر اتاقش باز قاطی کرد.
جک از دست آماندا میگیرد و سعی می کند او را آرام کند و به اتاقش ببرد. جک و آماندا آرام آرام می روند. آماندا در راه همچنان حرف میزند و تمنا می کند.
پیتر سر و وعض خود را مرتب می کند و به ویلبرت که کمی از او قد بلندتر است نگاه غضبناکی می کند.
پیتر: خب, چه دلیلی برای دفاع از خودت داری؟
ویلبرت انگشان دو دستش را به حالت کشیده با حرکات آرام و متوالی به هم میزند.
ویلبرت: در واقع هیچ دلیلی وجود نداره که من این کارو کردم اما از روی حس جوانمردی این جرم رو به عهده میگیرم.
باب آهسته فوتی می کند به این معنا که حوصله اش از کار ویلبرت سر رفته.
ویلبرت: همونطور که میدونید انسان ممکنه خطا کنه و در شرایط خاصی ممکنه دست به اقدامات خلافی بزنه
پیتر: این شرایط همیشه برای شما پیش میاد؟
ویلبرت: همیشه که نه ولی خب این شرایط هم در موقعیت های مختلف با هم فرق می کنه آقای براون...
به چشمان پیتر خیره میشود.
ویلبرت: همونطور که شرایط برای شما و خانوم جنت نوواک فرق میکنه...
پیتر: باشه باشه فهمیدم لازم نیست این موضوع را باز کنی
ویلبرت: خوشحالم که زبون همدیگرو میفمیم آقای براون
لحضه ای سکوت
پیتر: در واقع من می خواستم یه خبری را به شما بدم و اونم اینکه بچه ها هفته ی دیگه بر میگردند.
ویلبرت: برای همیشه؟
پیتر: معلوم نیست فعلا. بستگی به شرایط داره. لیندا از وضعیت ناراضی بود به دنبال اونم هری و استفانی صداشون در اومده. بیان ببینم می خوایم چیکار کنیم.
پیتر قصد رفتن دارد اما حرف ویلبرت اورا متوقف می کند.
ویلبرت: شما که قصد ترک کارتون را ندارید؟
پیتر: نه. چطور؟
ویلبرت: پس امیدوارم فکر اینو کردید که چه کسی می خواد مواضبشون باشه
پیتر: دیگه بزرگ شدن میتونن مواضب خودشون باشن.
ویلبرت: قربان استفانی فقط 7 سال داره.
پیتر: بله راست میگی. شما نمی تونید مواظب باشید.
باب و ویلبرت با سر جواب منفی می دهند.
پیتر: پس چیکار کنیم؟
ویلبرت: من به شما توصیه می کنم یک پرستار بچه استخدام کنید.
پیتر: اسخدام کنم؟ من شما را هم به زور نگه داشتم.
ویلبرت: میل خودتونه. ولی من کسی را سراغ دارم که فقط با خرج ماندن و غذا حاضره این کارو انجام بده.
پیتر: جدآ. فکر نمی کردم کس دیگه ای حاضر باشه مثله آماندا کار کنه.
ویلبرت: ایشون حتما این کارو انجام میدن.
پیتر: خوبه پس بگو فردا بیاد ببینمش.
پیتر: حتما قربان
پیتر از پله ها بالا می رود.
باب: به خیر گذشت.
ویلبرت: اوه باب عزیز. خدمتکاری حرفه ی منه و من این کار را دوست دارم. تو هنوز اینو نفهمیدی.
ویلبرت از آنجا دور می شود. باب تنها ایستاده.
(ادامه داستان در ادامه مطلب)