تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
بله ما  از استانبول آمدیم ایران به شهر تهران و سپس برای کار پدرم رفتیم سنندج.

ابتدا ما در یکی از خانه های سازمانی ساکن شدیم به همراه همه ی وسایلمان که باز نشده در اتاق بود. وضعیت آنجا که بیشتر شبیه اتاقی بود که به زور تبدیل به خانه شده بود بقدری خراب بود که عنکبوت های بزرگ در سرار آنجا بالا و پایین می رفتند. آن زمان من اصلآ از عنکبوت ها نمی ترسیدم و با پدرم با آنها بازی می کردیم.

سنندج پدرم استخدام بیمارستان شد و کمی بعد صاحب مطب شد.

ما هم از آن خرابه به یک خانه ی نسبتآ کوچک در محله ای که خانواده دوستم شیوا خانه کرایه کرده بودند رفتیم. در آنجا برای مدتی تنها همبازی من شیوا بود. ما از آنجا که از قدیم دوست بودیم و خانه هایمان نزدیک هم بود مرتب به خانه یکدیگر می رفتیم.

شیوا قدیمیترین دوست و بهترین دوست در دوران ابتدایی من است. آن موقع ها ما خیلی مشابه هم رفتار می کردیم و شاید نوعی رقابت بینمان بود که البته بین همه ی بچه های ابتدایی آن زمان اینگونه بود. کلاس پیانو می رفتیم یا کلکسیون پاکن و تراش داشتیم و یا در نمرات کلاسی و ...

من یکسال از شیوا بزرگتر هستم بنابراین زودتر از او به مدرسه رفتم. قبل رفتن طبق معمول من خیلی هیجان داشتم اما پس از ورود ساکت و آرام بودم. یک دسته گل برای معلم در دستم. یک کیف کوچک و قیافه و پوشش کاملآ مثبت به همراه حدود 20 نفر بچه ی کرد (KORD) اول دبستانی.

مدرسه ما مدرسه شاهد بود. یکی از بزرگترین و معروفترین مدارس سنندج که فرزندان شهدا در این مدرسه حقوق خاصی برای خود داشتند. مدرسه ما بقدری بزرگ بود که برای تمامی بچه ها حدود 8 یا 10 تا مینی بوس وارد حیاط مدرسه می شدند و آنها را جابجا می کردند.

معلم ما نیز کرد بود به نام آقای احمدی. او یکی از بهترین معلم هایی بود که من داشتم. بسیار با حوصله و با بچه ها بسیار خوب و همبازی بود. من اوایل نمی دانستم که جریان مدرسه چیست. می رویم می اییم چکار می کنیم؟!!

اما پس از مدتی من جزو بهترین شاگردان کلاس و مدرسه شدم و در نمراتم بسیار حساس. معلم ما هر روز برای نمره ی بیست دیکته ی بچه ها عدد بیست را با اشکال جالب و بامزه می کشید و بعد ما آنها را رنگ می کردیم. من هنوز آن دفتر ها را دارم.

من در آنجا اولین دوست صمیمی مدرسه ای ام را پیدا کردم به نام بابک. او هم مثل من از خانواده آذری بود و پدرش پزشک. برای اینکه تمایزمان و تفاوت دوستیمان را با دیگران نشان دهیم با یکدیگر آذری صحبت می کردیم.

سال دوم خانواده ام برای اینکه مثلآ به من خیر برسانند مرا به مدرسه غیر انتفاعی (نوید) فرستادند. من از آنجا متنفر بودم و دلم برای مدرسه قبلی ام تنگ شده بود. در آنجا من دوست صمیمی دیگری پیدا کردم به نام  روزبه. در آن دوران من عاشق مسائل علمی و فیزیکی شده بودم. با روزبه تصمیم داشتیم آزمایشها و کارهای تخیلی انجام دهیم که هیچکدام نشد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 21:43  توسط Omid  | 

 

توضیحات: به درخواست بعضی دوستان و هم برای اینکه یک تنوع کاری برای من و یک اثر ثابت برای زندگی من بوجود بیاید این قسمت زندگی من را آغاز می کنم. خوشحال خواهم شد اگر نظر دوستان را در مورد زندگی خودم بشنوم.

این قسمت مربوط به دنیا آمدن من تا بازگشت خانواده مان به ایران می باشد.

 


 

من در تاریخ 27 مهر سال 1365 (1986.10.19) در استانبول ترکیه به دنیا آمدم. روز بدنیا آمدن من تمامی استانبول پوشیده از برف بوده و اکثر مدارس و خیابانها بسته شده بودند. شاید به همین دلیل من سرما و برف را بسیار دوست دارم.

از کودکی ام چندان چیز های مهمی به خاطر ندارم. به همین دلیل بیشتر سعی می کنم که خاطرات پراکنده ای که در ذهنم دارم و همچنین مطالبی که در مورد این دوران به من گفته اند را بنویسم و یا لینک مربوط به آن را بعدآ درج کنم.

 

پدر من در آن دوران پزشکی و تخصص را در دانشگاه چاپای استانبول می گذراند. مادر من هم در همان دانشگاه دندانپزشکی را تمام می کرد.

برای مادر من در آن دوران خیلی سخت بود که هم خانه داری کند هم دانشجو باشد و هم بچه داری کند. اگر چه من نوه ی اول طرف مادری ام هستم و از این نظر مورد توجه قرار می گیرم اما از نظر مادر و پدر دانشجو ام در آن دوران فکر کنم بیشتر دردسر بوده ام.

سختی ها برای خانواده من در آن زمان اتمام نداشت. رفت و آمد زیاد خانواده مادر و پدرم آنها را خسته می کرد. از طرفی مشکلات مالی که میان خانوادگی بوجود می آمد از دردسرهای دیگر انها بود. هر چه باشد پدر من زن و بچه داشت و تقریبآ مستقل شده بود اما از آنجایی که هنوز دانشجو بود نمی توانست استقلال مالی پیدا کند. اما پس از اینکه پدرم وارد تخصص شد از پدرش خواست که دیگر پول برای آنها نفرستد و آنها به هر قیمتی خواستند که مستقل شوند. این دوران با آغاز جنگ ایران و عراق بدتر هم شد. دیگر تبادل کالا و پول تقریبآ غیر ممکن شده بود و این برای کسانیکه خارج از کشور هستند یعنی عذاب الهی.

 

آنطور که از پدر و مادرم شنیده ام در بچگی مثل الان در حالت عادی ساکت و آرام بودم و بیشتر درون خودم بوده ام. اما مواقعی که به چیزی نیاز داشتم و یا قرار بود کاری انجام دهیم و یا شاید جایی برویم خیلی بچه ای بدعنق و بیزارکننده ای بوده ام. مخصوصآ سر غذا خوردنم بقدری مادرم را اذیت می کرده ام که مادرم بیچاره از دست من گریه می کرده.

 

از صحبت های دیگران فهمیدم که من در بچگی به دو چیز بسیار علاقه داشتم که در این دو مورد زبانزد بین فامیل شده بودم. یکی علاقه بسیار من به وسایل آشپزخانه بخصوص قابلمه و قاشق چنگال بود. هر چقدر فکر می کنم دلیلش را نمی دانم اما می گویند زمانیکه حوصله ام سر می رفت و یا در مهمانی یا حتی خانه ی خودمان می خواستند مرا ساکت کنند به من چندتا قابلمه می دادند و من ساکت می شدم و با آنها بازی می کردم.

 

دومین چیز حیوانات بودند. من یادم است که در حیاطمان گربه های زیادی می آمدند. احتمالآ خانه ی بسیاری از آنها آن اطراف بوده. من با آنها بازی می کرده ام یا آنها را نگاه می کردم. موقع غذا دادن به من مجبورآ مادرم به آنها هم کمی غذا می داد تا من هم غذا بخورم. اما احتمالآ میزان غذایی که گربه ها می خوردند از من بیشتر بوده.

همچنین من در آن دوران از یک لاکپشت و یک بوقلمون نگهداری کرده بودم که هردوی آنها توسط گربه ها کشته شدند.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 11:48  توسط Omid  | 

پیشگفتار: از این به بعد سعی می کنم بیشتر مطالبی در مورد خودم, زندگی ام و طرز فکرم از دنیا بنویسم, بنابر درخواست دوستان.

به علت سرما (احتمالآ) میزان پست های وبلاگ کم شده و من تصمیم دارم که سبک کاری وبلاگ را تا حدودی عوض کنم تا شاید من نویسنده از خواب و شما خوانندگان از بیحالی در بیاید.


تهران تا جایی که صداش میاد حسابی برف باریده. وبلاگهای زیادی هم در مورد برف نوشتند. من هم می خوام دو خاطره در ارتباط با برف بنویسم.

من برف خیلی دوست دارم. بچه که بودم و به دین و خدا خیلی بیشتر از اکنون اعتقاد داشتم, و دعا می کردم تا خدا کاری کند برف بیاید. و احتمالآ بدلیل باور بیشتر یا شاید سادگی یک بچه این درخواست من برآورده می شد.

جالبترین نمونه ی آن می توان به زمانی اشاره کرد که ما تازه از ترکیه آمده بودیم. در تهران خانه ی مادربزرگم موقتآ می ماندیم و احتمالآ من فارسی حرف زدنم خوب نبود و هیچ فکری در مورد ایران و جایی که زندگی می کردم نداشتم.

پدربزرگم (پدر مادرم) مرتب به مسجد کوچه علمداری می رفت. به من گفته بودند که او مرتب به آنجا می رود که نماز بخواند و دعا کند و گفته بودند که او با خدا در آنجا صحبت می کند و اگر تمایل دارم می توانم خواسته ام را به پدربزرگم بگویم تا او به خدا بگوید.

من هم نامه ی نوشتم. نامه ای با حروف چرند و پرند لاتینی که دیده بودم. نمی دانم اصلآ چه می نوشتم. نمی دانم حروفی که می نوشتم باید به کدام طرف می شدند و چه معنی می دادند. اما می دانستم که از خدا برف می خواهم.

نامه در پاکت پستی قرار دادم و دست پدربزرگم دادم. به او گفتم که من از خدا برف خواسته ام. نامه را به او بدهد تا فردا برف بیاید.

پدر بزرگ من به احتمال زیاد همین کار را کرد و نامه را به خدا داد, چراکه فردای آن روز یکی از سنگین ترین برفهای سال در تهران بارید و مدارس تعطیل شدند.

یکی از دلایلی که الان از برف خوشم می آید این است که هوای سرد سوز دار زمستان را گرمتر می کند. درست همین اتفاقی که دیروز و پریروز در استانبول افتاد.

شاید اینکه من برف را دوست دارم امری غیر طبیعی نباشد چون او نیز مرا دوست دارد.

مادرم تعریف می کرد, روزی که من بدنیا آمدم برف بیش از زانویشان باریده بود و همه جا تعطیل شده بود و در استانبول همه چیز یخ زده بود.

امید فرشی


مطالب مرتبط:

زندگی من (1)

زندگی من (2)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 21:53  توسط Omid  |