|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|


- اون تصویر بالایی حاصل کار هنرمندان ارزشی عرب در تبلیغ حجاب است این پایینی هم حاصل زحمات هنرمندان ارزشی ایرانی در کپی کردن همان طرح بالایی است. تازگی ها با چسباندن این تصویر در اطراف مدارس دخترانه یک حرکت ارزشی در جهت تبیین جایگاه واقعی زن و مرد شروع شده که شایسته تقدیر است. با توجه به اینکه قرن ها است شاعران منحرف با تشبیح زن و مرد به شمع و پروانه و گل و بلبل افراد نا اگاه را به بی ناموسی تشویق می کنند جا دارد هنرمندان ارزشی برای شیرفهم کردن ملت فهیم ایران بیشتر تلاش کنند. برای ارزیابی درک تصویری خودتون از تصویر بالا به این سوالات جواب دهید:
1- شباهت دخترها به شکلات در این است که …..
الف- هر دو به کشورهای عربی صادر می شوند
ب- هر دو را باید بسته بندی کرد تا فاسد نشوند
ج- هر دو باید دور از دسترس اطفال نگهداری شوند
د- هر دو برای لذت بردن ساخته شده اند و خاصیت دیگری ندارند
2- دختری که در محل کار حجاب را رعایت می کند ولی در خانه پارتی می اندازد چه نوع شکلاتی است؟
الف- شکلات مغزدار
ب- شکلات رژیمی
ج- شکلات دو رنگ
د- هات چاکلت
3- اگر نسبت دخترهای بدحجاب به پسرهای دخترباز مانند نسبت شکلات باشد به مگس، نسبت پسرهای دخترباز به بچه مثبت ها مانند نسبت ……………..
الف- مگس بالدار است به مگس بی بال
ب- مگس سالم است به مگس دیابتی
ج- مگس معمولی است به خرمگس
د- مگس سمج است به مگس بی بخار
4- اصطلاح (( شکلات پیچ )) به چه معنی است؟
الف- دختری با حجاب خفن که فقط یک چشمش بیرون است
ب- میت کفن شده
ج- کسی که دوست دخترش او را پیچانده باشد
د- الف و ب صحیح است
5- پسری که با دخترهای گشت ارشاد دوست می شود چه نوع مگسی است؟
الف- خرمگس
ب- مگس نابینا
ج- مگس سرکه
د- مگس قانع
6- اگر دخترها شکلات باشند و پسرها مگس نقش گشت ارشاد برابر است با ……..
الف- خرمگس معرکه
ب- پشه بند
ج- بسته بند سیار
د- صاحب قنادی
7- با استفاده از پیام نهفته در تصویر بالا شعر انحرافی زیر را اصلاح کنید (( حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم ))
الف- حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا بیان حالتو بگیرن
ب- حاجت مطرب و می نیست تو هم برقع نگشا که حوصله دردسر نداریم
ج- مطرب و می چیزهای بسیاری بدی می باشد خواهرم تو شکلاتی و من مگستم خودت را در جای خشک و خنک و پوشیده نگه دار که من هم بروم دنبال کارم
د- حاجت مطرب و می نیست تو برقع نگشا زلفاتم جمع کن بزار سر ما هم سر جاش بمونه
8- به سوالات فوق چگونه جواب دادید؟
الف- با کمک یک حشره شناس
ب- با کمک یک قناد
ج- همینجوری قضا قورتکی
د- جواب ندادم چون سوالات مزخرفی بود
Love - Devotion
عشق - وفاداری (صداقت)
Feeling - Emotion
احساسات - هیجانات
Don't be afraid to be weak
از ضعیف بودن نترس
Don't be too proud to be strong
از قوی بودن زیاد مغرور نشو
Just look into your heart my friend
فقط قلبت را جستجو کن, دوست من
That will be the return to yourself
که این بازگشت به خود (شما) خواهد بود
The return to innocence
بازگشت به پاکی
If you want, then start to laugh
اگر می خواهی, پس شروع به خنده کن
If you must, then start to cry
اگر مجبوری, پس شروع به گریه کن
Be yourself don't hide
خودت باش و پنهان نشو
Just believe in destiny
فقط به سرنوشت ایمان داشته باش
Don't care what people say
به حرف مردم اهمیت نده
Just follow your own way
فقط مسیر خودت را دنبال کن
Don't give up and use the chance
تسلیم نشو و از شانس استفاده کن
To return to innocence
برای بازگشت به پاکی
That's not the beginning of the end
این شروع پایان نیست
That's the return to yourself
این بازگشت به خود (شما) است
The return to innocence
بازگشت به پاکی
Enigma - The return to innocence
بله, واقعآ به نظر شما چقدر دیوانه در دنیا داریم؟
این سوال برای من اینگونه بوجود آمد:
2 به علاوه ی 2 می شود 4
این جمله ی درستی است و از نظر ریاضی اثبات شده و بدیهی است. از آنجایی می توانیم بگوییم اثبات شده که هر جای دنیا هر شخص دیگری با هر شرایطی این عمل را انجام دهد نتیجه همان خواهد بود.
حال اگر شخصی یا اشخاصی بگویند که نخیر نتیجه 4 نمی شود 3 یا 5 یا هر عدد دیگری می شود. شما به آنها چه می گویید؟ دیوانه؟
چیزهایی که گفتم تا اینجا به نظر ساده و بدیهی می رسیدند اما حالا این را گوش کنید:
شما چه چیزهایی را باور می کنید؟ خدا را باور می کنید؟ به چه چیزی ایمان دارید؟ دین شما چیست؟ به چیزهای متافیزیکی مثل روح اعتقاد دارید؟
جوابهای شما هر چه هستند باشند. چند درصد از صحت آن مطمئن هستید؟ 50% , 70% , 90% یا کاملآ 100% از درست بودن عقایدتان مطمئن هستید؟
می دانید که عقاید شما روی زندگی تان, رفتارتان, سیاست دنیایی که زندگی می کنید و کلآ همه چیز تاثیر دارد.
آیا می دانید در این دنیا کسانی هستند که از اعتقاداتشان 100% مطمئن هستند و حتی ادعا دارند که اثبات شده یا می توانند اثبات کنند؟
در کتب درسی ما نیز عقاید کشورمان را اثبات می کنند.
خب گفتیم اگر چیزی اثبات شده یعنی بقیه مردم دنیا نیز می توانند صحت آن را ببینند اگر نمی بینند یا دیوانه هستند یا مشکلی دارند. چیزی به این بدیهی که شاید شما و بسیاری از آدم های دیگر که اعتقاد خاص خود را دارند فکر می کنند کاملآ درست است باید همه ببینند اگر نمی بینند مشکل چیست؟
کسانی که ادعا می کنند حرف خودشان در این موارد کاملآ درست و اثبات شده است به نظرشان چقدر در این دنیا دیوانه وجود دارد؟
به نظر شما چقدر در این دنیا دیوانه وجود دارد؟ کسانی که اثبات شما یا به عبارتی عقاید شما را قبول ندارند.
بهتر است قبل از جواب سوال نگاهی به آماری که در زیر هست بیاندازید و بعد تصمیم بگیرید...

"چین جمعیتش به جای یک میلیارد و سیصد میلیون، می شد صد و هشتاد میلیون."
فکر می کنید اگر با همین پیشرفتهایی که بشر تا امروز در همه زمینه ها داشته است، جمعیت دنیا به جای هفت میلیارد، یک میلیارد می بود، مردم دنیا الآن چه حال و روزگاری می داشتند و مصیبتها و غصّه هاشان چه قدر کمتر می بود و راحتیها و خوشیهاشان چه قدر بیشتر؟
حالا برای اینکه تصویری در ذهن داشته باشیم، می گویم که در این صورت چین جمعیتش به جای یک میلیارد و سیصد میلیون، می شد صد و هشتاد میلیون؛ جمعیت بریتانیا به جای شصت و یک میلیون، می شد نه میلیون؛ و جمعیت ایران به جای هفتاد میلیون، می شد ده میلیون.
نمی دانم الآن شما تا این موضوع را شنیدید، توی دلتان دارید چی به من می گویید، امّا همسایه انگلیسی من در قهوه خانه لهستانی سرکوچه، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «چرا داری فرض محال می کنی؟ بله، تا دویست سال پیش کل جمعیت دنیا تقریباً یک میلیارد بود، یعنی چهار صد میلیون کمتر از جمعیت امروز چین، امّا بیشتر آن پیشرفتهایی که تو اشاره کردی، مال همین دویست سال اخیر است!»
(متن کامل در ادامه مطلب)








آخرین اخبار:
کشف 'قدیمیترین' کلیسای جهان در اردن
بخشی از میراث باستانی عراق در آمریکا کشف شد
پاندای کونگ فو کار در صدر پرفروشهای آمریکا
پی نوشت: یکسری از لینکهای وبلاگهایی که لینک وبلاگ نوشته را حذف کرده بودند و یا حدود یکسال یا بیشتر بروز نشده بودند را حذف کردم. امیدوارم که دوستان دلگیر نشوند.
آخرین اخبار:
انسانها فراموش می کنند... این نوشته ها هستند که باقی می مانند...
آخرین اخبار:
اولین همایش جهانی رسانه ها با حضور شیرین عبادی
مل فرر، هنرپیشه کهنهکار آمریکایی درگذشت
بله وبلاگ ما دو ساله شده اما کارم چقدر بهتر شده یا خواننده های وبلاگم چقدر بیشتر شده؟!! با یک حساب سر انگشتی می بینم که تقریبآ فرقی نکرده.... ![]()
پس این همه کار من بیهوده بوده؟ بیشتر موقع هایی که می خوام وبلاگ را بروز کنم از خودم می پرسم اصلآ من برای چی اینجا می نویسم؟ اصلآ هدفم از نوشتن چیه و این وبلاگ برای من چه سودی داره؟
آیا قراره سودی داشته باشه یا نوعی دل خوش کنی و تخلیه روانی هستش؟ والا نمی دونم برای من کدومه اما این را می دونم که هر چقدر میگذره دل کندن ازش سختر میشه و به همون مراتب نوشتن!
آیا قراره حتمآ کسی این نوشته ها را بخونه؟ اگر شما صاحب وبلاگ هستید جواب سوالات منو بدید خیلی دوست دارم بدونم.... برای چه وبلاگ زدید و ادامه میدید؟ آیا برایتون مهمه که خواننده داشته باشید و مطالبتون خوانده شوند؟
برای من مهم هست ولی نه آنقدر که بخوام نوشتن را قطع کنم بلکه معمولآ باعث میشه جهت یا سبک نوشتنم را عوص کنم. حالا اینکه همین کار هم چقدر درسته یا نه جای بحث دارد.
ولی این دید همیشه نسبت به وبلاگم وجود داشته که اینجا محلی برای محک زدن افکارم هست و جایی که میتونم حداقل برای چندین نفر حرف بزنم. فکر کنم همین برای آدم هایی مثل من کافی باشه ...
آخرین اخبار: (سری کامل در "مطالب خواندی" ستون سمت چپ)
زندگی یک بار دیگر به من خیانت کرد
من قبول دارم بعضی چیزها هرگز تغییر نخواهند کرد
من اجازه دادم ذهن های کوچک شما درد مرا بزرگ کنند
و برای من یک وابستگی شیمیایی باقی گذاشته برای عقلی سالم
آره من سقوط می کنم... چقدر طول می کشد تا به زمین بخورم
نمی توانم بگویم که چرا از هم پاشیده می شوم
آیا هیچ تعجب نمی کنی که چرا ترجیح می دهم تنها باشم؟
آیا من واقعآ کنترلم را از دست داده ام؟
من به پایانی نزدیک می شوم
من متوجه شده بودم که چه می توانستم بشوم
نمی توانم بخوابم به همین دلیل نفسی کشیدم و پشت شجاعترین ماسکم پنهان شدم
من قبول دارم که کنترلم را از دست داده ام
کنترلم را از دست داده ام...
Anathema - Lost Control
ترجمه: امید فرشی
از این تخیلات برای کسب درآمد می تونم استفاده کنم اما فکر نکنم هرگز برای زندگی عادی و روابطم بدردی بخورد.
شاید واقعآ زیبایی زندگی در عینکی که به چشم می زنیم هست! شاید زیبایی زندگی را فقط در فیلمها و داستانها می توان دید و افرادی مثل من باید عذاب بکشند که زیبایی زندگی کو؟ شانس من کو؟ آن شخص گم شده ی من کو؟
نمی گم من بازنده ام. در زندگی من برنده ی بزرگی هستم. با تمام قوا به سمت خواسته ها و هدفهام میرم. با این حال یک چیزی کمه.... شریک راه...
این برای من غیر قابل تحمله که من از هر کسی که خوشم میاد از من خوشش نمیاد و هر کس که از من خوشش میاد من از او خوشم نمیاد. بعد این همه سن (۲۱ و خورده ای) هنوز نتونستم عاشق به معنای واقعی بشم و فکر کنم هرگز نخواهم شد. چراکه به این نتیجه رسیده ام که قانون زندگی و روابط در دنیا بنابر قوانین بچه منفی است.
اما من این قوانین را دوست ندارم. برام خیلی غم انگیز میاد که همه ی آهنگها و داستانها و فیلم هایی که برای عشق و عاشقی ساخته شده یک مشت حرف برای خوش کردن دل من و توست.
این فقط از تجربیات خودم نیست بلکه در اطرافم هرکسی که میشناسم از نتیجه های من خارج نیستند. معنای عشق یا در منفعت و یا در س.ک.س خلاصه می شود و من این را نمی خواهم. نمی خواهم با رسوم عادی دختری را جذب خود کنم یا بقولی مخ بزنم. برای من بیشتر شبیه حیله میماند. شاید قانون طبیعت همین باشد. مطمئن نیستم.
ولی با این حال گول زدن خود را دوست دارم. هرچقدر که عشق برای من دروغی ثابت شده باشد زندگی کردن در این دروغ لذت خاصی دارد. گشتن دنبال آن شخصی که می دانی چشم تو چشم خواهی شد و هر دو یکدیگر را بدون انتظاری فضایی دوست خواهید داشت.
این راه دردناکی ست. به میزان زیادی تنهایی در آن است. شاید روزی این سختی ها و یا اتفاقی مرا عوض کند و کاملآ بچه منفی شوم. اما تا آنروز می خواهم به عنوان جزو آخرین بازمانده های نسل بچه مثبت باقی بمانم.
ادامه دارد
از عشق های یکطرفه متنفرم. نمیدونم وقتی یکطرفه بودن مسیر را میفهمی اینکه دوطرفه نیست بیشتر عذابت میده یا اینکه بخاطر تکنفره بودن دوستی اتمام دوستی فرضی عذاب بیشتر داره. نمیدونم
از کشتار احساسات و این تلاطم و هرج و مرج درونی خسته شدم.
شیطونه میگه هر کسی که تا حالا دوسش داشتی بزن بکششون. از یک طرف عقلم میگه به اونجاتم نباشه. و از یک طرف دل....
احساس می کنم یکی داره منو خفه می کنه
احساس میکنم باید یکچیزی پیدا کنم تا وقت کشی کنم وگرنه بلایی به سر کسی یا خودم میارم.
نه نه من اصلآ کسی را مقصر نمیدونم هر کس حق انتخاب داره و من برای این احترام قائلم. الان فقط احساساتم را می نویسم و مطمئنم چند روز دیگه وقتی همین نوشته ها را بخونم خنده ام خواهد گرفت.
ولی از این حالت دیوانگی لحظه ای متنفرم. هر وقت چنین اتفاقی می افتد می گویم من دیگر کسی را دوست نخواهم داشت اما امان از دست روزگار....
اینها را نوشتم باز هم راحت نشدم. چقدر جالبه که ما انسانها در شرایطی فکر می کنیم هیچ کس در این دنیا حرف ما را درک نمی کند. مثل الان من....
از طرفی اعصابم داغون است که بدلیل این دپرس لعنتی که علت آن یک دوستی لعنتی است باعث می شود نتوانم به کارهای روزانه ام برسم و مدام کارهای بیهوده و تکراری مانند دیدن تلویزیون یا بازی ورق در کامپیوتر انجام می دهم تا وقت بگذرد. این وسط دوستان به من می گویند چرا داستان نمی نویسی. بابا انصاف
شما اگر در چنین موقعیت هایی بودید چکار می کردید؟ لطفآ فقط کسانیکه که چنین حالی قبلآ داشتند نظر دهند حوصله بقیه و نصایح همیشگی را ندارم.
یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی از بهائیان آباده توسط دو نفر زده می شود.
بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"
دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند..
ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند
فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:
بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد،
واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران بهائيان باز داشت شده و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده اند وباز در رسانه ها فرياد ميزنند كه اين بهائيان اسرائيلي هستند.
ادامه مطلب در ادرس : http://jooyya.blogfa.com
برگرفته از یک ایمیل ناشناس
من نه بهایی هستم نه علاقه ی خاصی به آن دارم. فقط خواستم با شما این مطلب جالب را تقسیم کنم تا کمی بهتر جایی که در آن زندگی می کنیم را بشناسیم.
بعضی از این صحنه ها دیگر تکرار نمی شوند و نکات خوبی برای موضوع سازی و صحنه سازی هستند.
مثلآ چند روز پیش برای کاری به بانک می رفتم. در راه مغازه ی کفش فروشی را دیدم که علاوه بر ویترین مغازه اش تعدادی کفش ارزان قیمت را روی میزی گذاشته بود.
دختربچه ای که حدس میزنم مادر یا پدرش داخل مغازه مشغول خرید بودند پشت میز کفشها ایستاده بود و دو دستش را در یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای فرو کرده بود و با خونسردی اطراف را نگاه می کرد. پیدا بود که از این کار لذت می برد.
آرزو می کردم ای کاش دوربینی همراهم بود و این صحنه را عکس می گرفتم. چون همانطور که گفتم نظیر این صحنه ها همیشه در زندگی یافت نمی شود. باید قدر لحظه ها را دانست.
مدتی است که نصیحت دوست عزیزم آریا را گوش میدهم و وقتی حرفی برای گفتن ندارم حرف نمی زنم. به همین دلیل است که مدتی نمی نویسم چون ذهنم درگیر مسائل تازه ای است که مطمئن بودم اگر چیزی بنویسم مزخرف خواهد شد.
کسانیکه مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من به غیر از نوشتن به فیلمنامه نویسی و سینما هم علاقمندم. این اواخر تحولاتی چون سفر به ایران و به وجود آمدن موقعیت های تازه ی کاری و درسی و ارتباطی باعث شد وبلاگ را این وسط فراموش کنم. از اینرو خود را موظف می دانم از خواننده های دائمی ام بخصوص صبا و مهدی عذرخواهی کنم.
از این به بعد سعی خواهم کرد طبق روال گذشته حداقل یک پست در هفته را بنویسم اما موضوع پست بنابر درخواست دوستان بیشتر خاطرات و اتفاقاتم در زندگی خواهد بود.
چقدر خوب میشد مملکت ما کاملآ دموکراتیک می شد. بجای یک حکومت اسلامی حکومتی لائیک داشت و هرکس آزادی انتخاب دین و عقیده داشت و در کنار هم آدمها با هر دین و عقیده ای بدون دخالت در کار دیگری زندگی می کردند.
انتخابات سالم و بر طبق قوانین بین المللی صورت می گرفت و صلح و ثبات در جای حای ایران احساس می شد.
آزادی به ایران برگردد و مردم با خیال آسوده و با امیدی به آینده زندگی می کردند.
آزادی سبب شود تمامی مغزهایی که فرار کرده اند و تمامی دانشجویانی که خارج از کشور تحصیل کرده اند بازگردند و سعی کنند که وطن خود را آباد کنند. با تمام دانشمندانی که به ایران بازگشته اند علم و فناوری در ایران به اوج خود برسد. بی نیاز از هر کمک و واردات و بسوی پیشرفت و صادرات تولیداتمان می رویم.
آزادی سبب شود تمامی هنرمندانی که از ایران فرار کرده اند یا در خارج از کشور مشهور شده اند به ایران بازگردند و با امکاناتی بیش از پیش در ایران فعالیت کنند و فکر کنید که اکنون ما گروه ها و خواننده هایی معروف چون آرش, دی جی الگیتور, اوهام, زد بازی و بسیاری دیگر داریم پس از بازگشت به ایران و یافت آزادی و امکانات لازم به چه شهرتها و موفقیت هایی دست پیدا خواهند کرد.
ایران به کشوری با آبرو و موفق و نمونه تبدیل شود و همه جهانیان آرزو کنند که ای کاش ایرانی بودند و ای کاش در ایران زندگی می کردند.
روابط ایران با تمامی کشور ها چه همسایه و چه دور دوستانه شود و کینه و دشمنی نماند. آرامش و زیبایی پس از آن همه جا را فرا گیرد و مردم برای دیدن به ایران سفر کنند و از امکانات کشور ما برای تفریح و گردش استفاده کنند. سبب شود همه خواستار این باشند که بخواهند در ایران سرمایه گذاری کنند که نه برای ذخایر غنی مان بلکه بدلیل امنیت کشورمان.
ایرانیان فقط به گذشته خود افتخار نکرده بلکه به حال و آینده خود نیز افتخار کنند.
و در انتها همه ی امور دولتی بدست مردمی و بقیه بصورت خصوصی به همراه پیشرفت باشد و خود مردم بقدرتی برسند که تمامی مافیاهای موجود را از بین ببرند و اجازه تشکیل آن را ندهند.
چقدر زیباست نه؟ شما هم می توانید فکر کنید و تصور کنید حتی متفاوتتر یا بهتر از اینها را. چرا خود را محدود می کنیم و می گوییم غیر ممکن است؟ این ذهن ماست که غیر ممکن ها را می سازد. در دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست, اگر به خدا اعتقاد دارید....
اگر می توانیم چنین کشوری را تصور کنیم, پس می توانیم چنین کشوری را بسازیم. کافی است بخواهیم ....
(توضیحات بیشتر در پست های آینده)
من مرگ را برای کسی حس نمی کنم. ما فقط از دنیایی به دنیای دیگر با شرایطی بهتر یا بدتر منتقل می شویم همین. همه ما ابدی هستیم فقط بسیاری اینرا حس نمی کنند.
هر کس در کل تاریخ چه بخاطر وطن چه مردم و چه یا حتی هر دینی که داشته جانش را در این قسمت از زندگی از دست داده برای این بوده که ما دنیای شادتر و بهتر داشته باشیم و بچه هایمان خوشحالتر و شادابتر زندگی کنند (اگر زندگی خوب این است)
و اگر ما داریم با دستان خودمان خود را غمگین می کنیم و با زنجیر و غیره به خود آسیب می زنیم و با نوحه و ناله دیگران را غمگین می کنیم یعنی عملآ با دشمنان آن افراد از نظر من هیچ تفاوتی نداریم.
(همه می گویند بله ما آنروز آنجا بودیم اله می کردیم بله میشد اما کسی گهی نمی خورد من می دانم)
پس لطفآ در زندگی از آفتابه تان با دقت استفاده کنید.....
(اینها منظورم شما نبودید کلی گفتم
)
یک رازی که زندگی مرا تغییر داد. رازی که با آن هر چه را که بخواهم میدانم. هر چه را بخواهم انجام می دهم و هر چه بخواهم باشم می شوم. و هر چه بخواهم بدست بیاورم بدست می آورم.
این راز را من با کمک کتابهای مختلف در حال بدست آوردن بودم اما بعد با فیلمی آشنا شدم که این راز را کاملآ توضیح می داد. و من تصمیم دارم از این به بعد در مورد این راز قدرتمند به همراه دیگر موضوعات وبلاگ بحث کنم.
می خواهم این راز را با همه تقسیم کنم تا همه به آرزوهایشان برسند.
فیلم:THE SECRET
(توضیحات: اگر توانستید فیلم را پیدا کنید و متوجه می شدید حتمآ ببینید. فیلم یک فیلم مستند به زبان انگلیسی ست. برای بعضی ها شاید باورش یا درکش مشکل باشد و سئوالات زیادی بوجود بیاید. اما من اینجا هستم تا به شما کمک کنم تا باور کنید و به هر آنچه می خواهید برسید. نگران نباشید)
در مورد فیلم The Secret از ویکیپدیا
بزودی در وبلاگ نوشته
پی نوشت: بدلیل شروع امتحاناتم این وبلاگ تا حدود یک و نیم هفته دیگر بروز نخواهد شد. می توانید از آرشیو موضوعی یا بایگانی مطالب گذشته را مطالعه فرمایید. شاد باشید
با کمال شرمندگی من شما را چندان به خاطر نمی آورم زیرا به احتمال یا نظر ندادید و یا بسیار کم.
اگر شما نظری ندهید من از کجا بدانم به چی علاقمندید؟ و آن وقت راه خودم را خواهم رفت. چون به نظرم می آمد جز خوانندگان اتفاقی و بازدید های موتورهای جستجو این داستان ها طرفدار خاصی ندارند.
شما برای هر داستان من لطفآ نظری درج کنید تا من واکنش شما را حس کنم و علاقه شما را بدانم و نسبت به آن انرژی بگیرم و بنویسم.
من حتی نمی دانم بیشتر به داستان های کوتاه علاقمندید یا سریال ها؟ و یا به نوشته های کدام نویسنده ی وبلاگ بیشتر علاقه دارید؟
با ما در تماس باشید....
| چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 8:54 |
توسط:یک..............همون | |||
چرا همه چیز رو به این مرز و بوم ربط می دی؟؟؟
واقعا چرا؟
این رو قبول ندارم.
هر کس هر کاری می کنه یا نمی کنه فقط و فقط تقصیر خودشه...
نویسنده: امید
من معتقدم هیچ بچه ای نفرین شده نیست.
هر کاری که بچه ای انجام میدهد از تاثیر خانواده و جامعه آن است. و اگر بچه ای بی ادب است یا کار بدی می کند به نظر من تقصیر محیط و خانواده ی اوست. به من نگویید که آن بچه از بدو تولد بی ادب بوده و بدنیا آمده....
از نظر من حکومت و دولت مثل خانواده, جامعه مثل محیط زندگی شخص و مردم مانند بچه ها هستند که عوامل خارجی تاثیر بسیار زیادی بر رفتار و اخلاق آنها دارد پس اگر اتفاقی می افتد تقصیر اصلی از حکومت و جامعه شروع می شود.
البته ناگفته نماند که قبول دارم مردم امروزی دولت ها و پدر و مادرهای فردا هستند....
پس اگر قرار است حساب پرسیده شود و اصلاحاتی صورت بگیرد منطقی است که از جامعه و دولت شروع کرد نه اینکه بنابر هر مسئله ای به جان یکدیگر بیافتیم چرا که تا صد سال سیاه دیگر هم بگذرد خانمها اقایان را, آقایان خانم ها را و بچه ها بزرگها را و بزرگها بچه ها را نخواهند بفهمید و مدام تقصیر را به گردن هم بدون هیچ راه حلی خواهیم انداخت.
ای مردان این مرز و بوم :
آیا به راستی احساسات شما در شر*تتان نهفته است؟؟!!!
بروید برف بازی کنید.....ما هم در کنار پدر سیبیلوی مان در خانه خوش میگذرانیم!!
مردان امروزی می گویند: ای زنان امروزی
آیا واقعآ همینطور است؟ خب معلومه بله. متاسفانه در شلوار هر کس جانوری خطرناک موجود است که اگر آزاد و وحشی شود از این ملاها خظرناکتر می شود. همه ی ما جذام داریم متاسفانه...
حرف من:
خود مردم این مرز و بومی که می گویید خواستند که به این نحو باشد شما چرا اعتراض می کنید؟!!
آمدند و به شرت ما زنجیرها بستند و به سر شما گونی ها...
و هیچ کداممان صدایمان در نیامد و حالا که اینطور شده می گویید چرا؟
این قضایا گاهی باعث خنده بین بچه ها می شد. و بعضی مهندس ها دیگر شور فکر کردن مهندسی را در می آورند. مثل این قضیه:
سه تا دوست که یکی مهندس مکانیک, یکی مهندس برق و دیگری مهندس کامپیوتر برای رفتن به پیکنیک به راه می افتند. در جایی دور از شهر اتومبیلشان از کار می افتد.
مهندس مکانیک گفت علت خرابی یک مشکل مکانیکی است و احتمالآ قطعات آن پوسیده. مهندس برق از دیدگاه خود بررسی کرد و گفت:
"به نظر من مشکل از سیستم برق رسانی هست. شمعک ها کار نمی کنند باید آنها را تمیز کنیم."
مهندس کامپیوتر در را باز کرد و بیرون آمد و به دوستانش نیز همین پیشنهاد را داد:
"حالا شما هم بیاید پایین و سپس دوباره سوار می شویم, شاید مشکل خودبخود حل شود..."
امید فرشی
فرستاده شده توسط یکی از دوستان ترک زبان
گاهی فکر می کنم چه کسی تعیین کرده که من کجا و کی بدنیا بیایم. یا مثلآ گناه من چه بوده که ایرانی بدنیا بیایم. نمی خواهم از ایرانی بودنم گله کنم یا بگم که ایران ...
آره اصلآ می خوام از ایرانی بودنم گله کنم. بله من هم تمام افتخارات و تاریخچه ی ایران را می دانم و الان که خارج از کشور هستم در هر فرصتی از آیرو و حقوق و حتی گذشته و آینده آن دفاع می کنم و تا حالا دو تحقیق در مورد ایران در دانشگاه به دو زبان مختلف ارائه داده ام با این حال من گله دارم.
فقط مسئله ی حکومت نیست. لزومی ندارد سریع قضیه را سیاسی کنیم. فرهنگ و سنتها و خانواده ها با آداب رسومشان نیز مرا خفه می کنند. حتی گاهی اوقات کاری را که دوست ندارم انجام می دهم و تنها دلیل آنرا در ایرانی بودنم می بینم. این فرهنگ و آداب برای من محدودیت های بسیاری ایجاد می کنند که نمی توانم تمام کارهایی که دوست دارم را انجام دهم و یا به پیشرفت هایی که می خواهم برسم.
مشکل اینجاست که من مثل خیلی از مردم عادی دیگر نمی توانم خود را با زندگی عادی راضی نگاه دارم. من نمی توانم فقط بدنیا بیایم بزرگ شوم بعد درس بخوانم و دانشگاه روم سپس ازدواج و بچه و کار و در انتها مردن. این آخرین مدل زندگی است که من می خواهم و می توانم برای خود تصور کنم. اگر ما انسانها آزاد بدنیا آمده ایم و مثلآ می توانیم انتخاب کنیم... پس کو؟ چرا من نمی توانم مدل دیگری خارج از این انتخاب کنم. هر چقدر هم که خودمان را گول بزنیم و نفی کنیم باز هم من می توانم احساس کنم که کارهایی که انجام می دهیم درست بخاطر همین زندگی نرمال است.
و گاهی می گویم: اگر قرار است اینطور (برخلاف نظر خودم) زندگی کنم پس اصلآ زندگی نکنم بهتر است... یعنی باعث خودکشی مردم این است؟!!!
من حتی از دست خدا هم اگر وجود داشته باشد گله دارم. من یادم نمی آید که چنین انتخابهایی برای خود کرده باشم که کجا و چطور بدنیا بیایم و اطرافیانم چه کسانی باشند. آنگاه چطور از من انتظار دارند که به من پاداش یا عذاب بدهند. از نظر من این قابل قبول و منصفانه نیست اما همینی که هست.
آیا باید حتمآ مخالف رودخانه شنا کرد تا به آنچه خود زندگی می گویم برسم؟
آیا بیخیال همه چیز شوم و زندگی را به روال خود رها کنم در انتها احساس غرور اینکه: بله من هم از زندگی لذت بردم به من دست خواهد داد یا مثل خیلی از پیرمردها در گوشه ای می نشینم و با بد اخلاقی از زمانه و جوانان انتقاد می کنم؟
آیا نحوه و روال زندگی اجباریست یا فقط با تلنگری می توان همه چیز را عوض کرد؟
یعنی آقایون و خانومهای محترم من به عنوان نویسنده ی این سریال مزخرف کم آوردم. اعتراف می کنم. من کم آوردم. از دو جهت. یکی اینکه اینقدر اتفاقات مزخرف و مزحک رخ می دهد و اینقدر آقایون صاحب مملکت چرت می گویند که من نمی رسم که داستانهای مزخرف مربوط به آنها بسازم.
از طرفی این جریان طرح زمستانی که مهمترین قسمتش ممنوع بودن چکمه ی بلند برای خانوم هاست بقدری مزخرف مزحک و مسخره است که زده روی دست خالق کوچولو. یعنی من چی بگم نمی دونم. آهای اون کسانیکه می گفتید سریال ما مزخرفه!!! بیاید مملکت خودمون با صاحباش از سریال ما مزخرفترن.
حالا دلایلی که سردار رادان برای این ممنوع بودن چکمه آوردن جای خود برای بحث دارد که در این وبلاگ کوچک جا نخواهد گرفت.در مقابل سردار رادان هم اعتراف می کنم کم آوردم. از نظر جنجال آفرینی و گفتن مطالب غیرمعقول فقط احمدی نژاد حریفش میشود.
حالا انصافآ همگی یک چند لحظه بشینیم و فلواقع به این قضیه بدرستی فکر کنیم که دلیل اصلی ممنوع بودن چکمه بلند چیست؟ من به نظرم دلیل منطقی تری وجود دارد ولی آقایون نمی توانند مطرح کنند. دلایل شرعی و امنیت اجتماعی و این مزخرفات دلیل قابل فهم برای من یکی نیست.
اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که ما الان در شرایط بحرانی هستیم و چرا خرج بیخود برای چکمه های بلند کنیم. چکمه ی کوتاه هم برای ما کافی است.
دلیل بعدی میتواند این باشد که چکمه بلند باعث میشود قد خانومها بلندتر شود. شاید بلندی قد خانومها برای آقایون مسئله است که احساس کوچکی می کنند. یا احساس می کنند سرپا آلتشان به خانومها نمیرسد (با کمال پوزش, خب دلیل است دیگر. چیز بهتر به نظرتان می رسد بفرمایید)
یا شاید بلندی قد خانومها باعث میشود رادارهای دشمنان اسلام زودتر فعال شوند و بتوانند سر از فعالیتهای اتمی آقایون در بیارند.
شاید خانوم ها با قد بلندتر راحتتر فضولی و در نتیجه جاسوسی آقایون را می کنند. بنایراین فرق آنها با موسویان که جاسوسی اتمی می کند چیست؟ هان؟
سلام بر تمام کسانی که مرا دوست ندارند .
من براستی از اینکه در بین مردم دوست نداشتن نیز مانند دوست داشتن جاریست ناراحت نیستم زیرا معتقدم اگر قرار بود دوست نداشتن نباشد دوست داشتنها بی معنا می شد .
من از تمام کسانی که مرا دوست ندارند متشکرم
فقط می خواهم بگویم ما باید فرهنگ دوست نداشتن را نیز مانند دوست داشتن داشته باشیم . یعنی اینکه وقتی کسی را دوست نداریم سعی نکنیم به او صدمه برسانیم زیرا اگر به کسی که دوستش نداریم اسیبی برسانیم مجبور می شویم او را دوست داشته باشیم .
زیرا نفرت ما بعد از ریختن زهرمان می ریزد و ما متوجه می شویم که چقدر کار غیر انسانی ای کرده ایم .
دوست نداشتن مقدس است درست به اندازه ی دوست داشتن پس کسی که کسی را دوست ندارد باید انقدر برای خودش ارزش قائل باشد که قهر خودش را از دیگری بزرگترین روش تنبیه دیگری بداند و هرگز سعی نکند این مفهوم زیبا را به بر چسبی زشت بیالاید .
من هم خیلی ها را دوست ندارم
من تمام کسانی که غرور ملی مرا گرفتن را دوست ندارم
من تمام کسانی که بر خلاف جریان شیرین طبیعت جریانی خشک و زمختی راه انداختن و نسل مرا سوزانیدن را هر گز نمی بخشم .
من تمام کسانی را که دوستشان داشتم ولی انها هرگز به دوستی من وقعی نگذاشتن را دوست ندارم .
من هرگز نسلی را که در خزینه ی حماقت و جهالت و تعصب و خرافه غوطه ور شدن و نداستن که چه کار می کنند و به کجا می روند و هر لحظه حماقتشان چه مصیبتها به بار خواهد اورد را دوست ندارم .
من خیلی ها را دوست ندارم .
من تمام کسانی که تند رانندگی می کنند . کسانی که معتاد شدن . کسانی که دروغ می گویند و .... را دوست ندارم .
من زن و شوهرانی را که یک عمر به جای حال کردن با هم یقه ی همدیگر را گرفتن و یکدیگر را جز دادن و راضی نشدن به نفع هر دو از ادامه ی زندگی بگذرند را دوست ندارم .
من خیلی ها را دوست ندارم ولی این خیلی ها بهیچ وجه شامل حال کسانی که دوستم ندارند نمی شود.
محمد مهدی صادقی زاده (برگرفته از رمان)
همانطور که دوستان مطلع هستند بنده در رشته ی مهندسی مکانیک مشغول تحصیل هستم. این پست هم مربوط به من و دوستان دانشجوی مهندسی ست. برای دوستان مهندسی که نیاز به امید برای آینده دارند, شاید باعث شود کاملآ امید خود را از دست بدهند.
در این پست برداشتهای متفاوت اشخاص غیر مهندس از مهندسین و رشته های مختلف مهندسی جمع آوری شده که توسط یکی از دوستان ترک زبانم به من میل شد و من هم برای شما ترجمه کردم.
- - راستی تو- مهندس عمران بودی نه؟
- بله
- بنظرت این ساختمون میریزه؟
- چه بدونم من, کلی تست داره این. همینجوری مثل زدن به هندونه که نیست.
- تو دیگه چجور مهندسی هستی؟
....
- چه رشته ای هستی؟
- مهندسی مکانیک.
- ببینم شما تو کلاس چند تا دختر دارید؟
.....
- وقتی فارق التحصیل بشی چی میشی؟
- مهندس کشتی سازی
- ها, یعنی کاپتان اینا میشی
- نه ملوان میشم...
.....
- چه کاره ای فرزندم
- مهندس شیمی هستم عموجان
- یعنی صابون و شامپو اینا می سازید
نه عمو جان سختتر از این حرفاست
.......
- مهندس چی هستی؟
- مهندس صنایع
- صنایع چی؟
......
![]() | |
| لیلا بی سواد بود اما حالا دارد خواندن می آموزد |
"نه سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمی فهمیدم چه اتفاقی می افتد."
امروز لیلا یک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه امید مهر، یک مرکز نگاهداری غیردولتی زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.
"مادرم می گفت: 'برویم چیزی بخریم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خیلی بچه بودم. او مرا به جاهایی می برد."
حرف زدن درباره گذشته هنوز برای لیلا سخت است. اما معلوم است که "جاهایی" که از آنها حرف می زند همان جاهایی است که در ازای پول فروخته شد و مورد تجاوز قرار گرفت.
لیلا به منبع درآمد اصلی خانواده ای پنج نفره بدل شد.
وکیلی که در نهایت زندگی لیلا را نجات داد، شادی صدر، یک چهره جنجالی در ایران است. هرچند او پیشتر در سال جاری به خاطر شرکت در یک تظاهرات حقوق بشر دستگیر شد، اما در جامعه احترام زیادی دارد و در روزنامه ها مکررا از او نقل قول می شود.
شوهر لیلا شروع به فروختن او به گاهی تا 15 مرد در طول فقط یک شب کرد. دو ماه پس از ازدواج، پلیس به خانه آنها یورش برد و همه را دستگیر کرد.
شوهر لیلا به جرم راه انداختن خانه ای برای روسپی گری به پنج سال زندان محکوم شد.
در جریان تحقیقات جنایی، برادران لیلا اعتراف کردند که به او تجاوز کرده اند. آنها شلاق خوردند. به همین دلیل لیلا متهم به زنا با محارم شد. جرمی که مجازاتش مرگ است.
(متن کامل در ادامه مطلب)
در کافه ای نه چندان معروف در محله ای خلوت در یکی از شهرهای آمریکایی پشت میزی در گوشه ای دنج تنها نشسته ام. مدادم دستم است و کاغذهای سفید جلویم. در حالیکه گهگاه نگاهی به خواننده ی کافه می اندازم و موزیکش را در ذهنم سبک سنگین می کنم به اینکه چه چیز و چطور بنویسم فکر می کنم. خواننده می تواند یک زن جوان معمولی بدون هیچ شهرتی باشد که از آهنگهای سبک کانتری (Country) با صدای ملایمش همراه با چند نوازنده برای مشتریان می خواند. مثلآ آهنگهای نورا جونز (Norha Jones) بخصوص آهنگ (come away with me).
مشتریان آرامند و بدون حرف به او گوش می دهند. آنها پراکنده نشسته اند که یا می نوشند یا سیگار می کشند و یا در فکر هستند.
من گاهی جرعه ای از قهوه ام می خورم. گاهی نگاهم را از خواننده به سیگار روشنم روی زیرسیگاری می اندازم و سوختن آرامش را می بینم. (سیگاری نیستم)
بوی قهوه همراه با دود خفیف سیگار همه را مست و آرام کرده. نور خفیف و ملایم کافه در لابه لای دودها هوا را قابل لمس تر می کند. ساکن بودن هوا را از بی حرکتی لباس زنانه ای خواننده که تا پایین پاهایش می رسد می توان فهمید. همه ی نوازنده ها به نظر بی حال می رسند. پیانیست با چشمان بسته می نوازد در حالیکه نه به باز بودن چند دکمه ی پیراهنش توجه دارد و نه به غبار روی پیانو. ریتم کند و ملایم آهنگ باعث می شود زمان کندتر بگذرد و کلمات فضای بیشتری طلب کنند.
کافه و همه ی اشیای درون آن کهنه و رنگ و رو رفته هستند. چندان جا دار نیست اما چنان است که مشتریان هر لحظه فکر می کنند چقدر حاضرند بپردازند تا این آرامششان به هم نریزد. و همچنین من در این فکرم که چقدر حاضر می شدم بپردازم تا چنین آرامشی بدست آورم تا رشته ی افکارم به هم نریزد و آنگونه باشد که باشد.
هیچ لحظه ای آرامش بخش تر از این نمی توانم برای آرامش و نوشتن تصور کنم.
مکان و لحظه خیالی شما برای نوشتن چگونه است؟
امید فرشی
مطمئنآ همه شما از داستانهای افسانه ای فارسی و انگلیسی خواندید و شنیدید یا بصورت فیلم یا کارتون دیدید. همان داستانهایی که در انگلیسی (Fairy Tales) می گویند. مانند: سیندرلا, زیبای خفته و هفت کوتوله, پری دریایی, شنل قرمزی, حسن کچل یا داستانهای امروزی مثل: شیراک, زیبا و بهترین, تایتانیک و غیره.
همه ی اینها داستانهای شیرینی هستند که علاوه بر اینکه به رویاها و آرزوهای ما رنگ و بو می دهند زندگی مان را تبدیل به جهنمی می کنند که از آن خارج شدن کار هر کسی نیست. در واقع زندگی به خودی خود زیباست و قابل زیست اما نگاه رویاگونه به آن و انتظارات ماورا الطبیعه باعث می شود زندگی در نگاهمان تبدیل به جهنمی غیر قابل تحمل شود.
متاسفانه در این داستان های شیرین حقیقت های تلخی نهفته است که کمتر کسی به آن ها اشاره و توجه می کند. در صورتیکه همین حقیقت های تلخ باعث می شوند انتظاراتمان به جایی برسند که هم زندگی را جهنم ببینیم هم برای دیگران جهنم کنیم.
مثلآ داستان سیندرلا را در نظر بگیرید. بی شک همه ی ما این داستان را خوانده ایم یا شنیده ایم یا بصورت کارتون و نمایش و غیره دیده ایم. در این داستان دختری زیبا بعد از ماجراها و سختی هایی که در خانه توسط نامادری و دو خواهر ناتنی بدجنس و بدریختش متحمل می شود نهایت با پرنس آن دیار ازدواج می کند. چه راحت همه چیز رویایی می گذرد, پری مهربان در کمک به او دریغ نمی کند و همه چیز مطابق شانس او پیش می رود و پرنس هم عاشق او می شود.
حالا سوال اینجاست که همه ی دخترانی که این داستان را می دانند و در رویاهایشان غرق می شوند خود را به مانند سیندرلا می بینند؟ شاید در ظاهر انکار کنند اما اکثریت دخترها در دوران جوانی و نوجوانی خود را به ماننذ سیندرلایی زیبا می بینند که پرنسی قرار است بیاید و آنها را از شر این زندگی رنجبارشان (بقول خودشان) نجات دهد. حالا هر کس به آنها چیزی بگوید ناراحت می شوند و هیچ کس را تحویل نمی گیرند چراکه سیندرلایی گفتن و ایشون منتظر پرنس با اسب سفیدش هستند. حالا هر چه بگویی خواهر من دوران اسب سواری گذشته و ملت با اتومبیل می گردند در کتشان نمی رود.
حالا این مشکلات زیاد مهم نیستند, نکته ای که در تمام دوران زندگی خانم ها بخصوص لحظات تنهایی شان قابل توجه است این است که همیشه بدنبال مادر و خواهرناتنی های بدجنسی می گردند که مانع رسیدن آنها به پرنسشان می شوند. به همین دلیل رقابت بین خانم ها ادامه دارد مدام بهانه جویی می کنند و هر چقدر هم با خنده برخورد کنند در اینجور مواقع می خواهند سر به تن بعضی ها نباشد.
از مطالب جالبی که در هیچ کدام از این داستان ها توجه نمی شود این است که همیشه باید پرنسسی زیبا وجود داشته باشد و پرنسی خوشتیپ و پولدار با اسب سفیدش تا عشق صورت بگیرد و کسی توجه ندارد که خودش زیبا است یا نه. و کسی نمی پرسد پس این وسط تکلیف کسانیکه خوشگل یا خوشتیپ نیستند چیست؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
در وبلاگ مهدی عزیز مطلب جالبی دیدم که ایشون به دختر خود در بیست سالگی اش نامه ای نوشته است. (به خوانندگانم توصیه می کنم) من هم با خود گفتم این وبلاگ من به چه دردی می خورد؟!! این شد که تصمیم گرفتم من هم نامه ای به شخصی بنویسم که احتمال بسیار زیاد این نامه را نخواهد دید و وبلاگم را نمی شناسد اما برای من مهم دل خودم است و ارزشی که دلهای دیگر برای آن دارند. این فقط یک نوشته است و هیچ منظوری ندارد.
نمی دانم از کجا شروع کنم. اولین نامه ام نیست. حتی اولین نامه ام به تو هم نیست. اما هیچگاه چنین شهامتی در خود ندیدم. در اینجا نه تو مرا می شناسی و نه من تورا. نه من تورا می بینم نه تو مرا. هیچ هیجانی ندارم. اما دردهایی رسوب کرده که تا حدودی آرامش بخش دردهای کوچکتر هستند دارم.
می گویند "عشق اول" فراموش نشدنی ست. واقعآ این چنین است. هر چقدر با اتفاقات شیمیایی که در مغزمان رخ می دهد هم دوستیها و عشق ها را توجیح کنیم عشق اول توجیح نشدنی ست و عده ای هم آن را تنها عشق آدمی نامیده اند. فکر کنم حق با آنهاست. انسان همیشه عشق ها را با عشق اول دوستی ها را با دوستی اول و بوسه ها را با بوسه ی اول می سنجد.
گاه من هم مانند بسیاری آدمهای عادی با خود می گویم ایکاش اینکار را نکرده بودم یا ایکاش اصلآ به او نگفته بودم یا جالبتر ای کاش او را نمی شناختم اما چه فایده. زمان را نمی توان به عقب برگرداند و سرنوشت را نمی توان عوض کرد. فقط می توان نشست و حسرت خورد. می شود از میان عشق و نفرت نسبت به شخصی پیچیده که نمیتوانی درکش کنی و احساساتت را کنترل کنی یکی را انتخاب کنی. شخصی که نمی دانی چه حسی به او داشته باشی. نمدانی حست چیست و یا نامی بر حسی که داری بگذاری. برای این افراد دو حس کلیشه ای وجود دارد: عشق و نفرت.
در ابتدا انتخابم این بود: دل را به دریا بزن در انتها او باید همه چیز را بداند. غافل از این بودم که تو قبل گفتنم همه چیز را میدانستی و جوابت آماده بود.
و حال شاید نفرت. شاید بی تفاوتی مزمن. حبس ابد در دل خود...
دلم می خواهد بگویم نرو. دلم می خواهد بگویم پیشم بمان. اما می دانم که نمی توانی. می دانم که مرا نمی دانی.
می خواهم بگویم هر وقت احساس تنهایی کردی زنگ بزن. یا نه بگویم احساس تنهایی نکردی هم زنگ بزن. اصلآ زنگ بزن. هر وقت که دلت خواست. و دل تو این را می خواهد: هیچوقت.
شاید انتظارم زیادیست. شاید انتظارم بیهوده ست. شاید دلم فقط غر میزند که در عوض کارهای من کاری نکرده. اما شاید حق با دل تو باشد. قاضی ندارم.
می دانم که می دانستی, که چیزی می خواستم بگم و چه چیزی خواهم گفت.
می دانم که می دانی, از تو باخبرم و از این امر میترسی.
می دانم که می دانی, از تو دور شدم تا راحت باشم و تو راحت باشی.
می دانم که می دانی, از هیچکس به اندازه تو متنفر نیستم. می دانی که این را همه می دانند.
و می دانم که می دانی هنوز دوستت دارم.
امید فرشی
خوانندگانی که از این مطلب لذت بردند به این مطالب علاقمندند:
از دیگر یادداشتهای امید فرشی:
دنیای دروغین ، عاشق شدن یعنی رفتن از خونه! ، افقی یا عمودی ، اسم من چیه بالاخره
من از تلويزيون ۴۵ اينچی خانه مان می ترسم.
هنگامی که روبروی صفحه تختتش قرار می گيرم وسوسه ام می کند که روشنش کنم. تلويزيون به من می گويد شلوار جين ليوايز با تی شرت بوسينی و کفش نايک بپوشم. تلويزيون می گويد به مک دونالد بروم و مثل نانسی عجرم پپسی بنوشم. وقتی آن دختر موطلايی شکلات را در دهانش آب می کند دلم لک می زند برای هردويشان.
از وقتی اين تلويزيون هوشمند با پايه حرکتی قابل کنترل و با قدرت ذخيره تصاوير به خانه مان آمده چاق تر شده ام. از خانه کمتر بيرون می روم.
او استاديوم را به خانه ام آورده؛ کافی است در قسمت تنظيمات صدا گزينه sport را انتخاب کنم حالا اينجا با آن باندهای بزرگ پخش صدا، استمفوردبريج است. حتی می توانم با فناوری ذخيره تصاوير، صحنه آفسايد را عقب و جلو کنم و ببينم لمپارد در آفسايد ايستاده بود يا نه؟
تلويزيون مرا در خانه ام زندانی کرده، ديگر به سينما نمی روم تا کينگ کنگ و عصريخبندان را ببينم همينجا تلويزيون شبه سه بعدی، تصاوير را واقعی کرده است.

وقتی کينگ کنگ سنگ را پرتاب می کند جاخالی می دهم تا سنگ به من نخورد چون برای ديدن تصاوير سه بعدی عينکی وجود ندارد تا آن را بردارم. وقتی فيلم های استيون سيگال و ژان کلود وندام را می بينم مجبورم سرم را ميان پاهايم پنهان کنم.
تلويزيون مرا ديوانه کرده. وقتی شيک پوشی و خوش لباسی کايلی مينوگ، ديويدبکهام ،گوئن استفنی خواننده پاپ، سی ينا ميلر و ريچل بيلسون بازيگر را از تلويزيون می بينم از خودم بدم می آيد، از اين که اينهمه از مدافتاده و قديمی لباس می پوشم.
وقتی سريال دوستان (Friend) و شومن های تلويزيون را می بينم به خودم می گويم که چه قدر موجود بدبختی هستم آنها در هر سکانس فيلم يا در هر اجرا يک دست لباس عوض می کنند اما من فقط يک دست لباس مهمانی دارم.
من از تلويزيون می ترسم. وقتی خاموش است خودم را در آئينه اش تماشا می کنم. لبخند می زنم انعکاس تصويرم می خندد. وسوسه ام می کند که روشنش کنم و شوی مدونا را ببينم.
مدونا با آن لاتکس چسبان و سياه رنگ غريزه ام را بيدار می کند. هربار که مدونا را می بينم چشمهای جادويی اش ميخکوبم می کند و ناخودآگاه جلوی تلويزيون دراز می کشم بدنم شل می شود و بی حال می شوم.
نمی خواهم مدونا را ببينم، حتی نمی خواهم پاريس هيلتون را با آن پوست سفيد و موهای های لايت ببينم.
نمی خواهم به کانال Fashion TV خيره می شوم و شاهد چپ و راست شدن باسن مدلها باشم. نمی خواهم ابرو گوندش را با آن همه آرايش برای در ATV ترکيه ببينم. نمی خواهم نانسی عجرم و حيفا را در کانالهای عرب ست ببينم. می خواهم خانه ام ساکت باشد. نمی خواهم صدای هيچ کدامشان را بشنوم.
اما باز تلويزيون وسوسه ام می کند.
اصلا چه کسی گفته شو ببينم. شبکه های خبری را می بينم.
بی بی سی مستندی از آفريقا پخش می کند. سياههای برهنه بدون هيچ پوششی ايستاده اند. يک سفيد پوست آنها را علامت گذاری می کند، آل گرفته اند. زير پوستشان کرمهايی لول می زند و بايد آنها را خارج کرد.
الجزيره يک خودروی دود گرفته را نشان می دهد گزارش می گويد اينجا خاورميانه است، پر از آشوب، بمبگذاری انتحاری و تروريست.
آن گوشه دنيا توفان بيداد می کند گوشه ای ديگرش مردم را از بمب اتمی و القاعده می ترسانند.
همه از هم می ترسند، مثل من که از جعبه جادويی می ترسم.
کتابم را دستم می گيرم و ميان سطرهايش پنهان می شوم. نيم نگاهی به تلويزيون می اندازم، دوباره وسوسه ام می کند روشنش کنم. می روم کنار کتابخانه کتابها را می آورم و جلوی تلويزيون يکی يکی می چينم. ديوار کتابی را تا آنجا بالا می برم که ديگر اثری از تلويزيون پيدا نباشد. نفس عميق می کشم .چون می دانم کوکا کولا نمی تواند مرا آواز خوان کند. لباس جين ليوايز نمی تواند مردان ميانسال را به مردان بيست ساله دارای جاذبه جنسی تبديل کند و يا آدامس ريگی نمی تواند مرا به مقاربتهای جنسی پرهيجان هدايت کند. حالا ديگر نمی ترسم.
نهایت صدمین پست وبلاگ نوشته را می نویسم. جای خوشحالیست برای ما. پس از تقریبآ شش ماه با سه هزار بازدید صدمین پست وبلاگ نوشته را می خوانیم.
خاطرات تلخ و شیرین زیادی با خوانندگان و دوستان نوشته داشتم. از جمله استقبال و تشویق چه برای مسابقه و چه برای داستانها و یا شکایتها و اعتراضات به نحوه ی اجرا و نظرسنجی مسابقه برترین وبلاگ ادبی که همه برای ما خاطره است.
همه ی اینها را با آغوش باز پذیرا هستیم. وبلاگ نوشته وبلاگ همه است. هر کس می تواند در خواست عضو شدن در گروه نوشته را بدهد و با پسورد خود مطالبش را در وبلاگ و یا سایت درج کند. حتی نظرات شما را هر از گاهی به نمایش گذاشتم چراکه هیچ حرکت شما برای ما بی ارزش نیست و حداقل برای من, خواننده یعنی همه چیز و نسبت به خوانندگان من هر چیزی را در وبلاگ و سایت تغییر می دهم.
امیدوارم این خاطرات سالیان درازی ادامه یابد.
حال می خوام بخشی از آمار نوشته را از سایت وبگذر بگم:
وبلاگ نوشته با تقریبآ 3000 بازدید. تقریبآ 6 بازدید در روز. پربیننده ترین روز در تاریخ 1385/7/15 با 50 بازدید. تیر ماه پر بازدیدترین ماه در وبلاگ بوده. شلوغ ترین ساعات 11 شب تا 1 بامداد.
بیشترین لینک دهنده ها: سایت نوشته, گوگل, میهن بلاگ (گاهشمار انزجار و ویولا) و بلاگفا
بیشترین استقبال از موضوع مسابقات وبلاگهای ادبی به عمل آمده سپس داستانهای کوتاه و جملات شنیدنی
بیشترین استقبال از پستهای 94 و 99 بعمل آمده (قسمت اول و قسمت دوم سریال خدمتکارانم) و سپس پست 92 (اعلام نتایج مسابقه دوره تابستانی)
بیشترین ورودی از موتور جستجوگر گوگل با بیش از 70 ورودی. کلمه ای که بیشتر از همه جستجو شده (امپدوکلس) بوده.
بیشترین بازدید از کشورها به ترتیب: جمهوری اسلامی ایران, ترکیه, امارات, آلمان, آمریکا و انگلستان بوده.
کمترین استقبال از حکایت ها, خبر و مقالات به عمل آمده که یا به سایت انتقال می دهیم و یا حذف می کنیم.
اقدام جدیدی که پس از این پست به وبلاگ اضافه می شود معرفی وبلاگها و سایتهای ادبی است. نوشته هدفش جمع آوری و ارائه مطالب ادبی همچنین ارتقا کیفیت وبلاگها و سایت های ادبی زبان فارسی می باشد. در این راستا تصمیم گرفتم این قسمت را به کارمون اضافه کنم تا وبلاگها و سایتهای ناشناخته و یا با کیفیت خوب را به شما معرفی کنم تا با کارهای دیگران آشنا بشیم. شما هم اگر می خواهید می توانید وبلاگ خودتان و یا وبلاگ ادبی خوبی که می شناسید را به ما معرفی کنیم تا پس از بررسی در اینجا معرفی کنیم.
از وبلاگها و سایتهای زیر که ما را در این مسیر بطور مستقیم یا غیر مستقیم یاری داده اند تشکر می کنیم:
سایت های نوشته, گوگل, بی بی سی پرشین, بلاگفا, 50وبز, وبگذر, شهر جاوا اسکریپت, یاهو, ایبوک پارس و تاینی پیک
وبلاگهای آنیما, نجوای دل, بچه محل, شارت, گاهشمار انزجار, دشت شقایق ها, گوهر ادبیات, صدرا امپراتوری اتفاقیان, ویولا, پارس لرن
همچنین از کسانی چون آریا باقر, محمد آریایی, سلمان سمیعان, مجید طالبی مهران موسوی و نائمه (فامیلیش را نمیدونم) تشکر می کنم که من را در این راه کمک و راهنمایی کردند.
با تشکر از همه ی خوانندگان
امید فرشی
(راستی قسمت جدید خدمتکارانم را بزودی میذارم نگران نباشید)
رسم و رسوم عشق و عاشقی (به قول امروزیا عشقولانگی) به کلی عوض شده. در واقع عوض نشده هاااا. ماها (یعنی ما ایرانیها) عوض کردیم. همه با چنان عشتیاقی به طرف این مسائل میروند که زمانیکه حقایق را می فهمند بد زده می شوند. طوریکه من کلی دختر و پسر می شناسم که از عاشق شدن بدشون میاد. چرا باید اینطور بشه؟ عشق به این مقدسی؟
اگر واقآ می خواید عشقو از بین ببرید....... یعنی ما اینقدر پست شدیم؟
به قول داریوش اگر عشق نباشد آدم نیست اگر آدمی نباشد زندگی نیست. مپرس از من چه آمد بر سر عشق که جوابم جز شرمندگی نیست.
لطفا یکی به من جواب بده این وضعیت چیه؟ آیا من در اشتباهم؟ چرا اینطور شده؟ و راه حل چیه؟

آقایون و خانومها
به نظر میرسه ما هیچ کاری نمی کنیم و فکر می کنید تنبلیم نه؟.......... خب درست فکر می کنید.
تنها کار مثبتی که من به شخصه انجام دادم اینه که سایت رو آپلود کردم. همین. اماااااااااااااا...... نکته اینجاست که یه تغییراتی در کارمون دادم. و اون اینکه از این به بعد هرکسی بخواد میتونه عضو گروه ما (یعنی گروه نوشته) بشه.
به این نتیجه رسیدم که همه ی کارها را به تنهایی یا با کمک این دوستام (که هیچ کاری برام انجام نمیدن) نمی تونم انجام بدم در نتیجه با آغوشه باز هر کسی را برای کمک به ما به خصوص در کارهای مسابقه پذیرا هستیم.
حالا عضو گروه شدن این نیست که حتما باید کاری انجام بدید. نه. می تونید با این واسطه اشعار داستانها و مقالاتتون را در سایت ما بگذارید تا برای همه قابل دسترس باشه. همچنین با نویسندگان دیگه و اعضای گروه آشنا میشید و کلا یه محیط دوستانه ,امن و حرفه ای تر ایجاد می کنیم. اما بگم حتما نباید کار ادبی انجام بدید. هر کس با هر گونه استعدادی میتونه به ما کمک کنه.
هر چقدر تعداد بیشتر باشه بهتره و ما بیشتر خوشحال میشیم.
شما همچنین با عضو بودن در گروه سایت و وبلاگهای خودتون را میتونید در سایت نوشته تبلیغ کنید و در صورت درخواست وبلاگ شما همیشه می تونه در مسابقه وبلاگهای ادبی حضور داشته باشه.
لطفا با من در ارتباط باشید:
dimoirs (@ sign) . (dot) com
برا اطلاعات بیشتر قسمت (همکاری با ما) در سایت نوشته را بخونید. بزودی قسمت مخصوص عضویت در گروه قرار میدهیم.
سایت نوشته: http://neveshte.50webs.com
با سلام
بعد از یک هفته دارم آپلود می کنم, خواهشآ زیاد بم فحش ندید. در درجه ی اول باید بگم که هفته ی گذشته (حداقل من یکی) به شدت مشغول بودم, نویسنده های دیگه ی وبلاگ را نمی دونم. ولی مطمن باشید که بقول بعضیا وبلاگ نخوابیده....
من به شخصه با کامل ساختن و تغییرات قسمت هایی از سایت نوشته مشغول بودم. الان سایت آپ شده. به شما توصیه می کنم یه سری بزنید. البته این تغییرات بر سایت حدود یکی دو ماهی ادامه خواهد داشت.
در مورد سریال خدمتکارانم که شروع کردیم طبق هر کار دیگمون با اعتراضات و انتقادات زیادی مواجه شد بخصوص از طرف ژورالکرسی!!!
اما بزودی قسمت دوم را میذارم نگران نباشید.
این هم قسمتی از نظرات باحال شما:
مزدک هستم: با تشکر از حضور پر مهر شما در خانه ی حقیر مجازی ام . در مورد مسابقه هم حرفی نیست اگر حرف دل را زده باشم ! ما که بی نذاکتی کردیم و پیوند دادیم شما هم افتخار بدهید که عادلانه است .
(آقا نظر به این میگن یاد بگیرید نصف شماست)
پست: عمران صلاحی شاعر و طنزنويس، درگذشت
ح-ف: سلام
اشعار زیبایی دارید
من لینک وبلاگتون رو گذاشتم خوشحال میشم اگه شما هم......................
(خودتونو تابلو نکنید که نوشته هارو نمی خونید, بالای پست به چه گندگی نوشتم این شعرا برای کیه بعد اونوقت نوشتن شعرای قشنگی داریم. برای من که مهم نیس آبروی خودتون میره)
زهرا: *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی عالیییییییییییییییه
به منم یه سر بزن
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)
موفق باشی
قربونت زهرا
بای
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.
( و این هم استیل جدیدی برای نظر دادن)
پست:خدمتکارانم (قسمت اول)
مائده: سلام منم می خوام
ژورالکرسی: بله؟
>>> مجید <<<: واقعا اين جمله درسته که ميگن " هر چيزی که شروعی داره پايانی هم داره حتی عشق "
اگر بار گران بوديم رفتي
(ببینید منظور این نظرات رو میفهمید؟)
یکسری شعر باحال تو قسمت نظرات بود از طرف خوانندگان شاعرمان. برای ما افتخاره. در ادامه ی مطلب منتظر شماست.
این پست در واقع مخصوص دوست عزیزم محمد هستش که لطف کرده این متن زیبا که به زبان انگیلیسی هست را برای ما فرستاده. لذت ببرید!
Yesterday, when I was young, The taste of life was sweet, as rain upon my tongue, I teased at life, as if it were a foolish game, The way the evening breeze may tease a candle flame The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned, I always built, alas, on weak and shifting sand, I lived by night, and shunned the naked light of day, And only now, I see, how the years ran away Yesterday, when I was young, So many happy songs were waiting to be sung, So many wild pleasures lay in store for me, And so much pain, my dazzled eyes refused to see I ran so fast that time, and youth at last ran out, I never stopped to think, what life, was all about, And every conversation, I can now recall, Concerned itself with me, and nothing else at all
Yesterday, the moon was blue, And every crazy day, brought something new to do, I used my magic age, as if it were a wand, And never saw the worst, and the emptiness beyond The game of love I played, with arrogance and pride, And every flame I lit, too quickly, quickly died, The friends I made, all seemed somehow to drift away, And only I am left, on stage to end the play There are so many songs in me, that won't be sung, I feel the bitter taste, of tears upon my tongue, The time has come for me to pay, For yesterday, when I was young
( Roy Clark sang this song at Mickey Mantle's funeral in 1995. Mickey had heard Roy sing it before and thought it depicted his life so well that he specifically asked Roy to someday sing it at his funeral )
قبل از هر چیز بگم شنبه شب نظرسنجی به پایان میرسه.
اکثر ما انسانها فکر می کنیم که با خواندن روزنامه یا دنبال کرد اخبار از رادیو و تلویزیون می دانیم که در دنیا چه خبر است. اما باور کنید نمی دانید. بر این ادعا نیستم که فقط من می دانم. معتقدم که همه جارا دروغی بزرگ فرا گرفته که کوچک و بزرگ همه در تلاش برای فاش نشدن آن هستند. دروغ های بزرگی وجود دارند و دروغ های کوچکتری که از آنها محافظت می کنند.
برای درک بهتر بگذارید از طبیعت زندگی تان مثال بزنیم. شما عادت کردید هر روز به سر کار یا به کلاس بروید. به خانه برگردید. تلویزیون نگاه کنید. با خانواده تان وقت بگذرانید و برای آنها پول خرج کنید. سپس بخوابید و صبح که شد روز از نو. عادت کردید کارهایتان چه الان و چه برای آینده برای درامد مادیتان باشد. بدانید تمام این کارها دروغ هستند. این روند زندگی نیست. اینها کارهایی هستند که برنامه ریزی شده اند تا ما انجام دهیم تا حقایق را فراموش کنیم.
مثالی دیگر جنگ و صلح. هر دوی اینها دروغ هستند. به نظر مسخره میرسد نه؟ آنقدر برای ما این دو کلمه عادی میرسد که دروغ بودن آنها برای ما غیر قابل باور است.
تمام باورهایی که ما برای خود میسازیم و یا دیگران برای ما میسازند دروغ هستند. مثلا اینکه موقع ازدواج یک دختر باید باکره باشد. این یک دروغ است. و یا نباید باکره باشد. این هم دروغی دیگر. یا اصلا باکره بودن یا نبودنش فرقی نمی کند. و باز دروغی دیگر. منظور چیست؟
تمام باورهایی که ساختگی هستند: مالکیت, زبان, ارقام, جغرافیا, و غیره. دروغها خیلی زیاد شدند نه؟
کسانی و حتی خود ماها در تلاش این هستیم که این دروغها بر ما فاش نشوند. اکثر ما انسانها این مسئله را نفی می کنند و حتی اینکه حقایق را نمی دانند را نیز نفی می کنند. من و شما هم از این دسته هستیم. چراکه شاید اگر بدانیم خودکشی می کنیم و یا دیوانه می شویم. شاید بهتر آن باشد که ما حقایق را ندانیم اما حداقل قبول داشته باشیم که چیزی نمی دانیم و هر چیزی را به چشم یک دروغ نگاه کنیم و سریحا قبول نکنیم.
بنابراین حقایق چیستند؟ (در ادامه مطلب)
با سلام
نمی دونم چرا ما اینقدر در انتقاد دادن و انتقاد پذیری مشکل داریم (خودمم می گم ها). از چیزای جالبی که در این وبلاگ می بینم اینه که یا کسی انتقاد نمی کنه یا انتقاد می کنه بدون اسم و نشونی انگار که داره کاره بدی انجام میده. بابا ما از خدامونه که شما انتقاد هم بکنید. فکر نکنم اونقدر خوب باشیم که فقط تشویق بشیم. (من چقدر مظلومم)
در واقع وقتی هم که چیزی می گید مثلا میگید طرز برگذاری این مسابقه اشتباهه نمی گید که خب ما اینو چطور باب مراد شما کنیم. هیچ کس به ما راه حلی نمیگه.
من اصلا دوست نداشتم اینجا چنین چیزی را بنویسم. ولی وقتی هیچ نام و نشونی نمی گذارید (مثل دوره ی پیش که انتقاد کردید) آدم مجبور میشه چنین کاری کنه. اگر خجالت می کشید لااقل با ایمیل یا آیدی یاهو که می دونید با ما تمس بگیرید. ناراحت نمیشیم جان شما...
اینایی که این بالا می بینید آیدی های من یعنی مدیر وبلاگ هست هرکی خواست می تونه در تماس باشه.
نکته ی دیگه اینکه صفحه ی لینک در سایت "نوشته" گذاشتیم کسانی که تمایل به تبادل لینک با سایت دارند با نظرات یا ایمیل به ما اطلاع بدن. کسانی هم که تبادل لوگو بخوان انجام بدن کد لوگوی خودشون را حتما به ایمیل ما بفرستن. خوشحال میشم.
با تشکر
امید فرشی
عاشق شدن یعنی رفتن از خونه. خونه ای که دوسش داشتی. بدون برگردی اون خونه مثل قبل نیست. عاشق شدن یعنی موندن سر دوراهی. جایی که نمی تونی تصمیم بگیری. وامیستی چون صندلی برا نشستن نیست. عاشق شدنی یعنی... یعنی برهنه تو خیابون بدوی اما کسی بهت نیگا نکنه. یعنی هر کوچه ای که میری اجبارن به بم بست برسی و تو با اینکه قدت کوتاه سعی می کنی از دیوارش بالا بری.
عاشق شدن یعنی مرگ. مرگه زمانیکه وسط دریا شنا کردی و به ساحل یک جزیره ی دور افتاده رسیدی. یعنی شمردن روزها. روزهایی که منتظری تا جواب نامت از طرف پری دریایی بیاد. یعنی چراغ مطالعه ای که برا صاحبش که پای میز خوابه داره نور میندازه. یعنی عینکی که شیشش ترک خورده و کسی نیست بهش چسب بزنه. یعنی بچه ی فال فروشی که ازش فال نمی خرن.
عاشق شدن یعنی یاهو بری همه باشند ولی اینویسیبل. یعنی بهترین دوستت آیدیتو ایگنور کنه. یعنی یکی بهت بمب مسج زده و کامپیوترت رستارت نمی کنه. یعنی هنوز آفلایناتو نخونده دیسی بشی. یعنی فیلمی که دانلود می کنی تو ۶۰ درصد گیرکنه و پر نشه. یعنی مرحله آخر بازیت هیچ وقت نیاد.
عاشق شدن یعنی از احمدی نژاد بخواهیم اسراییل رو قبول کنه. انرژیرو بیخیال بشه. از رفسنجانی بخوای ریش بذاره. از خامنه ای بخوای دست بزنه.
یعنی از سیاه و سفید صورتی درست کنی.
یعنی به وبلاگت تظر ندن. یعنی سرور وبلاگتو حذف کنه. یعنی بعد از اینکه مطلب طولانی نوشتی ازت کلمه ی عبور بخواد و تو کپی نوشتتو نداشته باشی.
عاشق شدن یعنی رفتن از خونه!
امید فرشی
نمی دونم این که ما باید مثل همه باشیم یک پدیده ی زاتی درون ماست یا خواست جامعه اینه!!!

آقایون فرمودند لباسهای تازه ای که طراحی شده اند دارای رنگهای تحریک آمیز می باشند و بنابراین درست نیست که مردم از آنها استفاده کنند.
خدارا شکر که کسی پیدا شد و جواب اینها را داد:
رنگها تحریک آمیز نیستند, خود را اصلاح کنید.
شايد به نظرت خيلي مسخره برسه اما باوركن اين افقي يا عمودي بودن اين زمونه مصيبتي شده براي ما.
از ما انتظار ميره كه از نظر پيشرفت عمودي و روبه بالا باشيم اما پيش بزرگترها زياد عمودي نباشيم يكمي سرمون پايين باشه يعني اينكه لال بشيم.
هميشه سعي مي كنند كه ما را از دخالت به راست و چپ دور كنند و مي خوان كه ما فقط به عمودي يا افقي بودن خودمون توجه كنيم. از پسرها مي خوان اگر دختر خوشگلي ديدن عمودي نشن!!!
اينقدر جوان جماعت بي تفريح و نااميد ميشه كه از عمودي يا افقي بودن دست برميداره و شكسته ميشه يعني معتاد ميشه.
آخرش فكر كنم تا وقتي ما افقي نشيم دست از سر كچل ما برنمي دارن.
اميد فرشي
به نام خدا میریم که داشته باشیم اولین مطلب منو.
چند روز پیش با دوستان دانشگاه رفته بودیم اصفهان. روی پل خواجو نشسته بودیم که یکی از دوستانم ذر حالی که به پائین نگاه می کرد گفت: "وای!... بچه ها فکر نکنید خل شدم یا این که این کار رو انجام می دم٬ ولی واقعا دلم می خواد از اینجا بپرم." من و دوست دیگرم با تعجب به او خیره ماندیم. "چی؟!" و او برگشت که: "تا حالا این حال بهتون دست نداده؟" جواب دادم: "نّه! من ترس از ارتفاع دارم. همین الآن هم نمی دونم با چه جراتی این لب نشسته ام. گفت: "ولی من خیلی اینطوری میشم.بعضی وقتها که میرم کوه٬ وقتی لبه ی یه پرتگاه هستم٬ب ه پائین نگاه می کنم و دلم می خواد بپرم... اگه بعدش نمی مردم حتما این کار رو می کردم." اونروز به حرفهای دوستم فکر نکردم٬ ولی حالا در تهران٬ در موقعیت مکانی مشابهی قرار دارم. به پائین نگاه میکنم. ترسی آشنا تمام وجودم را فرا میگرد٬ ناخود آگاه به یاد حرفهای دوستم می افتم. و در یک لحظه بدون این که بدانم چطور٬ حقیقت بزرگی را در مورد خودم کشف می کنم. متوجه میشم که هرگز ترس از ارتفاع نداشتم. هیچوقت از افتادن نترسیده ام. ترسم همیشه از پریدن بوده... همیشه از خودم می ترسیدم.
آریا
ویرایش: امید فرشی