تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
به مملکتش چقدر خدمت یا چقدر خیانت کرده بود شما تصمیم بگیرید.

شاید بعضی دخالتها در امور خارجی و زمان جنگ آن زمان باعث شد که او را بر کنار کنند. نزدیکی به آلمانها و یا بدرفتاری با انگلیسی ها و روسها.

هر چه که بود هر کاری که کرده بود به هر حال او را بر کنار کردند و باید می رفت. تبعیدش کردند.

چیزی نداشت که بخواهد با خود ببرد. چیز خاصی نداشت که بخواهد بفروشد و پول سفر کند. برایش مهم هم نبود. داشتند او را از دوستدارش و معشوقه اش جدا می کردند چه فایده ای داشت؟ او هر کاری کرده بود برای معشوقه اش بود نه برای خود. دوستی یک طرفه و شاید بدون تقابل. او چنان دوست داشت که او را درک نکردند. او چنان دوست داشت که مردم می ترسیدند. ترسیدند و او را دور کردند.

شاید سواد خاصی نداشت. اما دلی چو دریا داشت. نگاه خاص و خوفناک که نگاه چپ دشمنانش به او و معشوقه اش را به ترس و وحشت تبدیل می کرد.

برای رفتن یک توصیه کرد و یک صندوقچه برداشت.

گفت: من مرد جنگ هستم اما پسرم مرد فرهنگ است.

این حرف او را نیز نفهمیدم و نفهمیدند. شاید به این دلیل هم مرد فرهنگ, ما را نفهمید و او را نفهمیدیم.

صندوقچه ای با خود برداشت که داخل آنرا به کسی نشان نداد. سپس به همان سادگی او را تبعید کردند.

همه پنداشتند که در صندوقچه طلا و جواهراتش است که با خود می برد و زندگیی در تبعید تشکیل می دهد.

در تبعید پس از گذر زمان, پس از اینکه از دوری شکسته شد و خود را در بستر مرگ دید دستور داد صندوقچه اش را بیاورند.

آوردند. در بستر خود صندوقچه را بغل گرفت. گویی خاطراتش با معشوقه اش تازه می شوند. در صندوقچه را باز کرد و سرش را داخل آن فرو برد.

زمانی که سرش را بلند کرد لبهایش خاکی شده بود. شاید آنگاه او را فهمیدیم.

از خاک وطن با خود آورده بود تا کمتر حسرتش را بکشد. پس از بوسیدن خاک وطن و ادای آخرین احترامش جان به جان آفرین سپرد.

پس از آن همیشه من حسرت او را خورده ام. کمی هم شده اندازه ی او دوست داشته باشم. شاید هرگز نتوانم به اندازه ی او خدمت کنم. ولی شاید بتوانم به اندازه ی او دوست بدارم.

 

به یاد وطن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 0:22  توسط Omid  | 

شيطان عاشق خدا يود "مي خواست تنها عاشقي كند"
فرياد زد خدا نفهميد!!!

خدا بزرگ بود...مي خواست عاشقي كند "پس آدم را آفريد"

سالها پيش آدم خدا را از ياد برد.

آدم عاشق شيطان شد!

و اين وسط خدا تنها ماند "به همين راحتي"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 14:48  توسط Omid  | 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفآ ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد. سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالیکه دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منتظر بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم بدنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع کرد به فحش دادن و تنبیه سگ. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یک نابغه است. باهوش ترین سگی که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه!!!

 

نتیجه اخلاقی:

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته هایمان را بدانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 18:35  توسط Omid  | 

گاهی اوقات آدم متوجه خصلت هایی در گروه یا ملتی می شود که در همه ی آنها خواهی نخواهی وجود دارد و گهگاه بروز می کند. من فکر می کنم در آمریکایی ها از رئیس جمهورشان گرفته تا یک فرمانده یا یک آدم معمولیشان این حس برتر و عاقلتر بودن و نجات دهنده دیدن خود وجود دارد.

آنطور که ادعا می شود گفتگوی زیر واقعآ وجود داشته و توسط کانال ناوبری ۱۰۶ (Finisterra/ Galicia) ضبط شده است.

اسپانیایی ها:

اینجا آ-۸۵۳ است. برای اینکه از برخورد جلوگیری شود لطفآ مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید. هم اکنون ۲۵ میل دریایی فاصله دارید و درست به سمت ما حرکت می کنید.

آمریکایی ها:

آصلآ شما سمت خودتان را ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید.

اسپانیایی ها:

نگاتیف! تکرار می کنیم. مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید.

آمریکایی ها:

با شما کاپیتان کشتی ایالات متحده آمریکا صحبت می کند. سمت خودتان را سریعآ ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید.

اسپانیایی ها:

پیشنهاد شما را مورد قبول و ممکن نمی بینیم. اگر نمی خواهید به ما برخورد کنید ۱۵ درجه بچرخید.

آمریکایی ها (صدایش را بلند می کند):

یا شما کاپتان دومین کشتی هواپیمابر USS Lincoln که به بزرگی یک ناوگان ایالات متحده ی آمریکاست Richard James Howard صحبت می کند. به همراه ما دو کشتی نظامی, هواپیماهای شکاری و چهار زیر دریایی هست. در ضمن قایق های هجومی به ما یاری می کنند. به شما پیشنهاد نمیدم, دستور می دهم! مسیر خودتان را ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید. در غیر اینصورت برای امنیت ناوگانمان تدبیر لازم را به عمل خواهیم آورد.

اسپانیایی ها:

با شما Juan Manuel Salas Alcantara صحبت می کند. اینجا ما دو نفریم. همراه ما یک سگ, غذای شبمان, دو شیشه آبجو و یک قناری هم داریم. قناری در حال حاضر خواب است. در ضمن شبکه رادیویی Cadena Dial de La Coruna  به ما یاری می کند. هم اکنون با در نظر گرفتن اینکه ما در سواحل Finisterra
Galicia اسپانیا و در فانوس دریایی شماره آ-۸۵۳ هستیم, باید بگم ما قصد رفتن به هیچ جا را نداریم.در مورد اینکه  فانوس دریایی ما در میان فانوس های دریایی اسپانیا از نظر بزرگی درجه چندم است هیچ فکری نداریم. با در نظر گرفتن سواحل صخره ای ما, برای کشتی تان که مستقیمآ بسمتشان حرکت می کند هرگونه تدبیر که بخواهید می توانید به عمل آورید.
 ولی بازهم با اصرار توصیه می کنیم جهتتان را ۱۵ درجه به جنوب تغییر بدید.

آمریکایی ها:

مفهوم شد. متشکریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 21:30  توسط Omid  | 

 به مناسبت والین تاین


نمی دانم مادر و پدرم کدام مغازه مشغول خرید بودند. چیزی که می دانم این بود که همراه من نبودند و من تنها در پاساژ قدم می زدم. در آن دوران که شاید پنج یا شش سال بیشتر نداشتم به چه فکر می کردم نمی دانم اما این را می دانم که مشغول فکر کردن و قدم زدن بودم. در این حین در کنارم دختر بچه ای هم سن و سال خود را دیدم که او نیز در حال قدم زدن بود و مرا زیر نظر داشت. من هم ایستادم و به او زل زدم. او به اطراف نگاهی انداخت و به طرف انتهای پاساژ حرکت کرد جایی که یک اسباب بازی سکه ای گذاشته بودند تا بچه ها سوار شوند. من هم بدنبال او حرکت کردم.

جلوی اسباب بازی ایستاد. کاملآ آرام و خونسرد به آن نگاه می کرد. کنارش آمدم و نگاهی به او انداختم. به صورت معصومانه و کودکانه اش و بعد نگاهی به نقطه دیدش انداختم. شاید دلم می خواست با آن دختر دوست شوم اما نمی دانستم از کجا شروع کنم که او پرسید: به نظر تو این کار می کنه؟

گفتم: نمی دونم.

گفت: به نظر خرابه, اما من می خوام سوارش بشم.

کمکش کردم تا سوار شود.

گفت: من پول ندارم. تو پنج تومنی داری بندازی؟

گفتم: آره

سکه ای از جیبم درآوردم و داخل اسباب بازی انداختم. اسباب بازی کار نکرد.

پس از کمی مکث گفت: فکر کنم یکی دیگه بندازی کار کنه؟ بازم سکه داری؟

گفتم آره و سکه ی دیگری انداختم.

باز هم کار نکرد.

گفت: یکی دیگه بنداز. قول میدم ایندفعه کار کنه.

من هم سکه ای دیگری انداختم اما دریغ از حرکتی. اسباب بازی کار نمی کرد.

نمی دانم دقیقآ چندبار کار سکه انداختن را تکرار کردیم که نهایت دختر پایین آمد و گفت: این خرابه.

من سر تکان دادم.

پس از کمی سکوت که به یکدیگر نگاه می کردیم گفت: راستش من از اول می دونستم این خرابه..... فقط می خواستم تو رو امتحان کنم.

گفتم: می دونستم.

نگاهی رد و بدل می شد که شاید معنایش را اکنون نمی فهمم.

کمی بعد مادر دختر آمد و دست دخترش را گرفت و برد در حالیکه هنگام رفتن, او برگشته بود و نگاه هایمان تا آخرین لحظه ی رفتنش گره ی خود را حفظ کرده بود.

 

حال از من بپرسید چرا اینکارها را کردم یا من و او در آن لحظه چه حسی داشتیم نمی دانم اما این را می دانم که او از من خواست و من این کار را انجام دادم و شاید نگاه او معنی همه ی اینها بود.

 

نویسنده: امید فرشی

برگرفته از خاطرات آرش یحیاپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:19  توسط Omid  | 

 

تنها روی نیمکت نشسته بود. سرما سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. دست هایش را محکم به هم گره کرده بود تا سرمای آن ها را احساس نکند. نفسش به سختی بالا می آمد. سعی می کرد نگاهش را به سوی دیگری برگرداند اما ناخودآگاه دوباره به همان نقطه خیره می شد. آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت روی این نیمکت ننشسته بود. در حالی که هر لحظه برای او سردتر و سردتر می شد به آرامی خاطراتش را به یاد می آورد. انگار همین دیروز بود. روی همین نیمکت نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود که صدایی حواسش را پرت کرد.
- ببخشید !
سرش را بلند کرد. دختری با لبخندی جذاب کنارش ایستاده بود. نگاه نافذی داشت. مدتی بود که او را زیر نظر داشت.
- بله. بفرمایید.
- جزوه درس اقتصاد شما کامله؟! آخه من دو جلسه سر کلاس نبودم !
با وجود این که جزوه کامل و مرتبی داشت گفت: تقریباً. البته یه کم بدخطه !
و این سراغاز ماجرا بود. روزها به آرامی می گذشتند و هر روز به یک بهانه مدتی با هم صحبت می کردند. هرچه می گذشت بیشتر جذب او می شد. چه نگاهی و چه لبخندی! وقتی که دختر لیخند می زد و به او خیره می شد، تمام دنیا را فراموش می کرد. عشق را در وجودش احساس می کرد. حاضر بود همه چیزش را برای او بدهد. اما حالا دختر مورد علاقه اش روی نیمکت روبروی او با پسر دیگری نشسته بود. با هم شوخی می کردند و دستان هم را گرفته بودند. سوز سرما را در گردنش احساس می کرد. پاهایش می لرزیدند. روزی را به یاد می آورد که دستان هم را گرفته بودند و به آرامی اطراف دانشگاه قدم می زدند. در همین فکر بود که صدایی حواسش را پرت کرد. سرش را بلند کرد. دختری با چشمانی زیبا بالای سرش ایستاده بود.
- ببخشید مزاحمتون شدم. ریاضی شما خوبه؟! آخه من یه کمی توی مثلثات اشکال دارم !

نویسنده: محمد آریایی فاخر

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/08ساعت 0:7  توسط Omid  | 

 

در اتومبیلم را باز کردم و می خواستم سوار شوم که کسی مرا صدا زد. همانطور که در ماشین را نگه داشته بودم بطرف صدا برگشتم. مردی با قیافه ای به هم ریخته و لباسهایی کثیف و نامرتب با تحیر به من نگاه می کرد. کمی چشمانم را ریز کردم تا او را بجا بیاورم.

گفت: هی منم جرج (Jorge). من! منو شناختی؟

او را شناختم و ناگهان تمامی خاطراتی که با او داشتم شروع به سرازیر شدن در ذهنم کردند. چطور توانستم او را فراموش کنم. اما واقعآ چهره اش عوض شده بود. اما خاطراتش به همان شکل در دلم زنده بود. حتی روز اول آشناییمان ...

* * *

وارد کلاس شدم. هیجان در دلم پر بود. برای روز اول دبیرستان طبیعی بود. مدرسه ی جدید, درسهای جدید, معلمان جدید و مسلمآ دوستان جدید.جلو ردیف دوم از راست روی میز صندلی تکی نشستم. چند نفری دیگر پراکنده نشسته و منتظر آمدن معلم بودند. جایی که من نشستم سمت راستم پسری همسن من نشسته بود که به نظر بسیار آرام و متین میرسید و متناسب برای دوست شدن. شاید اولین دوست. وقتی نشستم به او سلام کردم. خیلی محترمانه جوابم داد اما ادامه ای در کار نبود.

همین موقع پسری درشت اندام و چاق وارد کلاس شد. همین طور نزدیک من میشد و من می توانستم بلندی قد او را از خودم احساس کنم که شاید باعث وجود ترسی خفیف در من می شد. در حال خوردن شکلاتی بود. دفتر بزرگ و خودکاری داشت که روی نیمکت سمت چپ من گذاشت و رفت تا پلاستیک شکلات را به سطل زباله بیاندازد.کمی پس از رفتنش خودکارش لغزید و روی زمین افتاد. من آن را نادیده گرفتم و بر اینکه با کنار دستی ام دوست شوم مصممتر شدم و گفتم: من سام (Sam) هستم.

نام آن پسر کنی (Kenny) بود اما فرصتی نماند تا او جواب مرا دهد زیرا پسر چاقی که شکلات می خورد روبرویم ایستاد و گفت: کثافت

و مشتی محکم به صورتم زد که باعث شد من همراه با نیمکت نقش بر زمین شوم. سپس گفت: تو خودکار منو دزدیدی.

اینطور شد که من با جرج آشنا شدم.

رابطه ی من با جرج پر از تلخی و شیرینی های مختلف بود اما فکر کنم این دلچسب ترین و با احساس ترین قسمت بود. خاطرات به سرعت از ذهنم می گذشتند.

اولین حرکت متقابل که باعث شکلگیری دوستیمان بود خوب یادم است. من از بوفه ی مدرسه برای خودم کیک و شیر خریدم و بوفچی چون باقی مانده نداشت بجاش به من چند شکلات کوچک داد. قبل از اینکه من بخواهم اعتراضی کنم کسی به من گفت: اگر شکلاتها را نمی خوای بده به من.

جرج با هیکل درشتش کنارم ایستاده بود و با چشمان سیاه درشتش به خریدهای من و صورت گردم زل زده بود. من تنها عکس العملم این بود که بدون هیچ حرف و حرکت اضافیی شکلاتها را به او دهم. او هم گرفت و رفت.

و این هم یادم است که بعداز ظهر همان روز که به خانه می رفتم چندتا از سال بالایی ها جلوی مرا گرفتند تا از من باج بگیرند. من که وحشت زده شده بودم آماده ی خالی کردن جیبهایم شدم اما جرج را دیدم که بطرف من آمد و سپس با آنها درگیر شد. من خواستار درگیری نبودم و بدم نمی آمد چند دلار شر را خاتمه دهد اما جریان خارج از دست من بود. جرج با دو سال بالایی دعوا می کرد. یقه ی یکدیگر را گرفته بودند و با مشت و لگد به هم می زدند. ابتدا سعی می کردم آنها را جدا کنم اما بعد فکر کردم جانبداری از جرج و ضربه زدن به آنها درست تر باشد. پس از کمی کتک کاری دو سال بالایی از دست جرج فرار کردند. سپس با جرج کنار جدول نشستیم. پس از کمی سکوت جرج گفت: خب بگو ببینم کجا زندگی می کنید؟...

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 20:17  توسط Omid  | 

 

مردی در پارک مرکزی نیویورک مشغول گردش است. ناگهان می بیند دختر کوچکی مورد حمله یک سگ (bulldog) قرار گرفته است. مرد به شتاب بسوی سگ می دود. او موفق می شود سگ را بکشد و جان دختر را نجات دهد. پلیسی که مشغول تماشای این صحنه بود بسوی او می رود و می گوید: شما یک قهرمان هستید, شما فردا می توانید در تمام روزنامه ها بخوانید (یک مرد شجاع نیویورکی جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد میگوید: اما من نیویورکی نیستم. پلیس می گوید: اوه پس در روزنامه های فردا صبح می خوانید (یک آمریکائی شجاع جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد می گوید: ولی من آمریکائی نیستم. پلیس می گوید: آه پس شما اهل کجا هستید؟ مرد می گوید: من ایرانی هستم.

روز بعد روزنامه ها می نویسند: یک اسلامی تندرو یک سگ بیگناه آمریکائی را کشت.

برگرفته از: وبلاگ باران 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:16  توسط Omid  | 

 

تمام حلوزنهای جوان دور حلزون پیر دهکده جمع شده بودند تا قصه ی امشب حلزون پیر را که همیشه پر از پند و اندرز و تجارب شیرین و تلخ بود را بشنوند. حلزون پیر شروع کرد:

یکی بود یکی نبود. حلزون جوانی بود به نام کهربا. کهربا حلزون مغرور و یکدنده ای بود. او و حلزونهای دیگر از جایی به جای دیگر می رفتند تا غذای بهتر و بیشتری پیدا کنند و همچنین محل های راحت تری برای استراحت.

کهربا حلزون زیبا و خوشرنگی بود اما چیزی که خیلی به آن مینازید خانه زیبا و خوشفرم روی دوشش بود. خانه اش را خیلی دوست داشت و مرتب به رخ دیگران می کشید.

روزی کهربا با خود فکر کرد که خانه اش همه چیز اوست. او همیشه در این فکر بود که بدون خانه اش نمی تواند زندگی کند و همیشه مواظب بود که بلایی سرش نیاید. نگران بود که مبادا خانه ی حلزونهای دیگر زیباتر یا بزرگتر از خانه او شود. بنابراین تصمیم گرفت هر چه می خورد یا می اندوزد خرج خانه اش کند تا آن را محکم تر, بزرگتر و زیباتر کند.او هر روز این کار را می کرد و خانه های حلزونهای دیگر را مسخره می کرد.

حلزونی با تجربه به او گفت: کهربا خانه ات را بیش از حد بزرگ نکن که روزی می آید که دیگر نمی توانی آن را تکان دهی و سفر کنی.

کهربا گفت: ایرادی ندارد همین جا می مانم, غذا که اطرافم هست. نیازی به سفر ندارم. من خانه ام را خیلی دوست دارم و فقط می خواهم به خانه ام برسم.

حلزون با تجربه گفت: این برای تو خطرناک است. هر چقدر که تو صاحب خانه باشی, خانه هم صاحب توست. روزی میرسد که این وابستگی, آزادی تو را از تو می گیرد و باعث مرگ تو خواهد شد.

اما گوش کهربا به این حرفها بهکار نبود. صبح روز بعد حلزونها بار دیگر شروع به حرکت کردند تا به محل دیگری بروند. کهربا نیز خواست با آنها برود اما نتوانست. خانه ی او بقدری بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست تکان بخورد. ترس او را گرفت و خواست دوستانش را صدا بزند اما غرورش اجازه نداد. همان جا ماند. روزها از علف های اطرافش تغزیه کرد و پس از اینکه علف ها تمام شد گرسنه و تشنه ماند. تازه حرفهای حلزون با تجربه را درک می کرد ولی دیگر دیر شده بود.

خانه بر او تسلط داشت و بدون آن نمی توانست جایی برود. این شد که از گرسنگی تلف شد و حیات را وداع گفت.

امید فرشی

منبع نامعلوم

Freedom

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 19:37  توسط Omid  | 

پیشنویس: ابتدا از همه ی دوستانی که تولد وبلاگم را تبریک گفتند یا نگفتند و حداقل دیدند و در دل فحشی نثار من نکردند تشکر می کنم. من هم امیدوارم توانایی این را داشته باشم که مداوم در این وبلاگ بنویسم. به علت گرفتاری و تا حدودی تنبلی پستهای وبلاگم را با تاخیر درج می کنم و از این به بعد هم همینطور خواهد بود (هر ماه سه یا چهار پست). از این مسائل بگذریم در این پست داستان جالب و واقعی برای شما دوستان پیدا کردم که شاید قبلآ خوانده یا شنیده باشید اما ارزش خواندن دارد. داستان عشقی ناممکن. داستان عشقی سیاسی.

ماتيو پرايس
۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶

جاسمین دختر 26 ساله اسرائیلی و اسامه مسلمان فلسطینی 27 ساله است. داستان عشق این دو جنگ اسرائیل و فلسطین را روایت می کند.
آنها زمانی که در اورشلیم در یک محل کار می کردند با یکدیگر آشنا شده و سه سال بعد ازدواج کردند. ابتدا بر این تلاش بودند که در اسرائیل زندگی کنند اما مقامات اسرائیلی این اجازه را به اسامه ندادند که به همسرش ملحق شود. پس از آن سعی کردند در وست بانک ساکن شوند اما در آنجا هم برای آنها مشکلاتی ایجاد کردند. اکنون آنها قطع امید کرده و قصد دارند به اروپا مهاجرت کنند.
جاسمین در حالیکه چمدانهایش را می بندد می گوید" ما تمام انتخابها را برای یافتن راه حلی که بتوانیم در اسرائیل یا فلسطین زندگی کنیم انجام دادیم. ما بی تجربه و ساده بودیم و فکر می کردیم می توانیم در این مبارزه پیروز باشیم اما نمی توانیم" .

اکنون به جاسمین اجازه خروج داده شده و اسامه نیز امیدوار است به زودی به او ملحق شود.

دیوارهای سنگی در دامنه تپه ها و درختان چند صد ساله زیتون همچون نقطه هایی به منظره روستایی که خانه آنها در آنجا واقع شده زینت می بخشد. اسامه می گوید من در اینجا احساس بیگانگی می کنم، جاییکه سرزمین من است. این مکان سرزمین مقدسی است ولی آنها یکدیگر را می کشند. اینجا برای زندگی ما شانسی وجود ندارد و من می خواهم دوباره شروع کنم.
آنها تقریبا یک زوج استثنایی هستند. نه اسرائیل و نه فلسطین هیچ کدام ازدواج آنها رانپذیرفتند. در گذرنامه اسرائیلی جاسمین نوشته شده : ازدواج ایشان تحت بررسی است.
جاسمین می گوید ازدواج ما یک مساله انسانی بود. ما تنها عاشق یکدیگر شدیم اما جامعه این عشق را سیاسی کرد.
تاکسی رسید و آنها از فلسطین اشغالی گذشتند. از برج نگهبانی بلند ارتش اسرائیل و ایست بازرسی هم گذشتند. اسرائیل این منطقه را تقریبا چهل سال است که تحت کنترل دارد.
جاسمین همان طور که به پنجره نگاه می کند می گوید: گرچه اینجا سرزمین مادری اسامه است اما من به عنوان یک اسرائیلی موقعیت ممتازتری دارم. راحت تر می توانم نقل مکان کنم. سربازان به من از ایست بازرسی اجازه عبور می دهند . آنها مرا توقیف نمی کنند آن گونه که ممکن است با اسامه این کار را بکنند.
مردم یهودی سالهای زیادی آزار دیدند اما ملت من اکنون از قربانی تبدیل به متجاوز شده اند. این برای من سخت است که می بینم مردم یهودی اکنون اشغال گر و نژاد پرست شده اند.
اسامه می گوید همه به من گفتند اگر جاسمین را به فلسطین بیاوری به خطر می افتی . همین حالا هم برخی به چشم مامور اسرائیلی به من می نگرند. این شرم آور است.
از اسامه می پرسم چه آرزویی برای زندگی جدیدت داری؟ او می گوید می خواهم در خیابانها راه بروم بدون اینکه توسط پلیس و نظامیان اسرائیلی متوقف شوم. می خواهم احساس امنیت کنم. من هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده ام. جاسمین می خندد و می گوید من فقط می خواهم ما یک زوج عادی با مشکلات مادی مانند پول و کرایه خانه باشیم. من نمی خواهم چنین مشکلات عظیم و دخالت در زندگیم را تجربه کنم.
اسامه نمی تواند همراه با جاسمین از آخرین ایست بازرسی عبور کند. این دو نمی دانند اسامه چه زمانی می تواند به همسرش ملحق شود.

ترجمه:سونيا غفاري

منبع:news.bbc.cu.uk

برگرفته از کانون زنان ایرانی (عشاق بد اقبال)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/18ساعت 22:25  توسط Omid  | 

 

روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر من زمانیکه جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت "تو آدم نمیشی". خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.

وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. بنظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند, آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.

بنابر حرف وزیر, پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند.

پادشاه با تمام عظمت خود به همراه وزیران و سربازان و همراهان سوار بر اسب زیبا و باوقار خود به روستا می روند. سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند.

همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانیکه پدر پادشاه که دیگر پیرمردی شده بود به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد.

پادشاه می گوید که: ای پدر ببین من پسرت هستم. همان کسی که می گفتی  آدم نمی شود. ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند. حال چه می گویی؟

پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید: من هنوز سر حرف هستم. تو آدم نمیشی. من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی, گفتم تو آدم نمیشی. تو اگر ادم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من خودت می آمدی در خانه را میزدی و من برایت باز می کردم. اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی.

نه, من از نظرم بر نمی گردم. تو آدم نمیشی!

 

برگرفته از داستان های آذربایجان

امید فرشی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 14:42  توسط Omid  | 

 

نفس نفس می زد. حالش اصلا خوب نبود.ذهنش به شدت آشفته بود و اعمالش با تفکراتش همخوانی نداشت. بی رمق روی زمین نشسته بود(اگه بشه گفت نشستن چون در واقع حالتش شبیه سجده بود.دست راستش کاملا صاف و کشیده روی زمین بود و دست دیگرش را زیر سرش گذاشته بود- خودش یاد این حرف معلم دینی دوران راهنماییش افتاده بود که می گفت "اگه مهر و یا چیزی که جایگزین اون باشه در دسترس نباشه نماز گزار می تونه دستش را روی انگشت شستش بذاره!"-)آنقدر شنای سوئدی رفته بود که دیگه رمق نداشت...(البته اونقدری هم شنا نرفته بود .در واقع عادت به ورزش کردن نداشت. ولی همواره در درون وجودش کششی به ورزش بود و باعث می شد هر از گاهی نرمشی بکند یا به طور پراکنده باشگاهی بره ولی حقیقت این بود که ورزش با اصل وجودش در تضاد بود و این تضاد همیشه مایه ی تعجب خودش می شد. )

-: چهل و سه!

 کاملا غیر ارادی بود. حتی خودش هم از شندیدن این کلمات یکه خورد. اصلا در ابتدا متوجه نشد که خودش بوده است تا اینکه دوباره تکرار کرد.

-: چهل و سه!

متوجه شد که چهل و سه تا شنا رفته است. ولی بلافاصله چیز دیگری ذهنش را به خودش مشغول کرد. این که "چطور میشه حالی که خودش در همین چند لحظه داشت رو توصیف کرد و در یک نوشته به کار برد؟"و اینکه"آیا همین توصیف می تونه یک نوشته ی کامل باشه؟" و بلا فاصله جوابی برای سوال اول به نظرش رسید که باید رویش کار می کرد تا پخته تر بشه ولی از آدمی با روحیه ی او بعید بود.معمولا روی نوشته ای کارنمی کرد بلکه دائما به اون فکر می کرد تا به نتیجه ی دلخواه برسه. بنا بر این احتمالا از این توصیف بعدها در نوشته ای استفاده می کرد....(یا شاید هم خود توصیف رو به عنوان داستان کوتاه می نوشت.) به هر حال جوابی که به نظرش رسید این بود:
نفس نفس میزد. حالش اصلا خوب نبود.ذهنش به شدت آشفته بود و اعمالش با تفکراتش همخوانی نداشت. بی رمق روی زمین نشسته بود.آنقدر شنای سوئدی رفته بود که دیگه رمق نداشت.

-: چهل و سه!

کاملا غیر ارادی بود. حتی خودش هم از شندیدن این کلمات یکه خورد. اصلا در ابتدا متوجه نشد که خودش بوده است تا اینکه دوباره تکرار کرد.

-: چهل و سه!

متوجه شد که چهل و سه تا شنا رفته است. ولی بلافاصله چیز دیگری ذهنش را به خودش مشغول کرد. این که "چطور میشه حالی که خودش در همین چند لحظه داشت رو توصیف کرد و در یک نوشته به کار برد؟"و اینکه"آیا همین توصیف می تونه یک نوشته ی کامل باشه؟"

 

آریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 10:27  توسط aria  | 

 

روزی یکی از مدیران عالی رتبه ی شرکتی به مدت یکروز تمام بر فراز نیویورک با بالن به گردش می پردازد. طی بد شانسیی نقشه اش در طی گردش پایین می افتد و او گم می شود.

سپس در حالیکه برای فرود بدنبال جای مناسبی می گشت بالای یکی از آسمان خراشها مردی را می بیند که آسوده خاطر ایستاده است و سیگار می کشد.

مدیر از او می پرسد: میبخشید من الان کجا هستم؟

مرد پاسخ می دهد: از زمین ۵۰۰ پا فاصله دارید و در یک بالن هستید.

مدیر عصبانی می شود و می پرسد: شما مهندس هستید درسته؟

- بله شما از کجا فهمیدید؟

- چون تو دردسر افتادم و از شما سوالی می پرسم. جواب شما ۱۰۰٪ درست است اما به هیچ درد من نمی خورد.

- شما هم باید مدیر باشید مگه نه؟

- بله تو از کجا فهمیدی؟

- چون از زمین ۵۰۰ پا فاصله دارید در یک بالن هستید. گم شدید. نقشه ندارید. در وضعیت بدی هستید و همه ی اینها الان تقصیر من شده.

 

فرستاده شده توسط یکی از دوستان ترک زبان 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 19:54  توسط Omid  | 

 

فکر کنم این اواخر زیاد داستان انگلیسی گذاشتم. آخه فکر کنم قبلی براتون تکراری بود. امیدوارم این براتون تازگی داشته باشه. هیچ چیز به اندازه ی نامه یک عزیز اونم تو غربت نمی چسبه. البته گاهی استثنا هم پیش میاد.... لذت ببرید.


A sardar mom writes to her son jagjit.....
My dear Jagjit,
I am in a well here and hoping you are also in a well there. I'm writing this letter slowly, because I know you cannot read fast. We don't live where we did when you left home. Your dad read in the newspaper that most accidents happen 20 miles from home, so we moved 20 miles.
I won't be able to send the address as the last Sardar who stayed here took the house numbers with them for their new house so they would not have to change their address. Hopefully by next week we will be able to take our earlier address plate here, and that our address will remain same too.
This place is really nice. It even has a washing machine, situated right above the toilet .I'm not sure it works too well. Last week I put in 3 shirts, pulled the chain and haven't seen them since.
The weather here isn't too bad. It rained only twice last week. The first time it rained for 3 days and second time for 4 days.
The coat you wanted me to send you, your Aunt said it would be a little too heavy to send in the mail with all the metal buttons, so we cut them off and put them in the pocket.
Your father has another job. He has 500 men under him. He is cutting the grass at the cemetery.
By the way I took Bahu to our club's poolside. The manager is Badmash. He told her that two-piece swimming suit is not allowed in his club. We were confused as to which piece should we remove?
Your sister had a baby this morning. I haven't found out whether it is a girl or a boy, so I don't know whether you are an Aunt or Uncle.
Your uncle, Jetinder fell in the nearby well. Some men tried to pull him out, but he fought them off bravely and drowned. We cremated him and he burned for three days.
Your best friend, Balwinder, is no more. He died trying to fulfill his father's last wishes. His father had wished to be buried in the sea after he died. And your friend died while in the process of digging a grave for his father.
There isn't much more news this time.
Nothing much has happened.
Love Mom.
P.S.: Jagjit, I was going to send you some money but by the time I realized, I had already sealed off this letter.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 18:7  توسط Omid  | 

 

یک داستان انگلیسی دیگر برای علاقمندان. شاید قبلآ خوانده باشید. لذت ببرید.

Father passing by his teenage daughter's bedroom was astonished to see the
bed was nicely made and everything was neat and tidy. Then he saw an
envelope propped up prominently on the centre of the pillow. It was
addressed "Dad". With the worst premonition, he opened the envelope and
read the letter with trembling hands: -

Dear Dad,

It is with great regret and sorrow that I'm writing you, but I'm leaving
home. I had to elope with my new boyfriend Randy because I wanted to
avoid a scene with Mom and you. I've been finding real passion with
Randy and he is so nice to me. I know when you meet him you'll like him
too - even with all his piercing, tattoos, and motorcycle clothes. But
it's not only the passion Dad, I'm pregnant and Randy said that he wants
me to have the kid and that we can be very happy together. Even though
Randy is much older than me (anyway, 42 isn't so old these days is
it?), and has no money, really these things shouldn't stand in the way
of our relationship, don't you agree? Randy has a great CD collection;
he already owns a trailer in the woods and has a stack of firewood for
the whole winter. It's true he has other girlfriends as well but I know
he'll be faithful to me in his own way. He wants to have many more
children with me and that's now one of my dreams too. Randy taught me
that marijuana doesn't really hurt anyone and he'll be growing it for us
and we'll trade it with our friends for all the cocaine and ecstasy we
want. In the meantime, we'll pray that science will find a cure for AIDS so
Randy can get better; he sure
deserves it!!

Don't worry Dad, I'm 15 years old now and I know how to take care of
myself. Someday I'm sure we'll be back to visit so you can get to know
your grandchildren. Your loving daughter, Rosie. At the bottom of the
page were the letters "PTO". Hands still trembling, her father turned
the sheet, and read:

PS: Dad, none of the above is true. I'm over at the neighbor's house. I
just wanted to remind you that there are worse things in life than my
report card that's in my desk centre drawer. Please sign it and call
when it is safe for me to come home. I love you!!!

منبع: میلی از طرف یک دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 19:38  توسط Omid  | 

 

kisses One person wrote a letter to his wife: " Dear Sweet Heart, I can't send my salary this month, so I am sending 100 kisses. You are my sweetheart" His wife replied back after some days to her husband: "Dearest sweetheart, Thanks for your 100 kisses, I am sending the expenses details. 1. Milk man was agreed on 2 kisses 2. Teacher agreed on 7 kisses 3. Our house owner is coming every day and taking two or threekisses of mine 4. Vegetable and food shop keeper was not agreeing with kisses only, so I have given some other items to him......... .. 5. Others 40 kisses Please don't worry for me, I have balance 35 kisses and I hope I can complete this month. Shall I plan same way for next months. Please advise, Your Sweet Heart."

منبع: یک ایمیل نامعلوم

در مورد پست پیش فقط دو نفر واقعآ نظر دادن.

ژورالاسلام: خیلی از عشقها یه برچسبه برای همون کاری که گفتی!
من فکر می کنم عشق هست ولی نه در خال یار ...
عکست باحال بود

عروسک تنها: سلام دوست من
راستش وقتی نوشته ات رو خوندم و طرح رو دیدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . اما به نکته خیلی مهمی اشاره کردی که شاید کمتر کسی بهش فکر کرده باشه /
خوش باشی

جناب ژورالاسلام که از برو بچ شارت هستند و همچنین مدیر وبلاگ نیمکت خیلی لطف کردن و به وبلاگ ما سر زدن. با اینکه من چند بار ایشونو را صدا زده بودم اما نمیدونم چیشده بعد از این همه مدت به یاد ما افتادند. امیدواریم باز هم از این کارا انجام بدن.

در مورد عروسک تنها نمی دونم چی بگم چون اولین باره از ایشون نظر میبینم. شاید اولین باره به وبلاگ ما میان ولی به هر حال لطف دارن.

راستی چند خبر تازه در مورد سایت نوشته بگم که ما قسمت داستانها و مقالات سایت را راه اندازی کردیم. کسانیکه مایل باشند میتونند آثارشون را به ایمیل من بفرستند تا من در سایت درج کنم. تا اونجایی که میتونیم از حقوق این آثار دفاع می کنیم.

نظراتتون در مورد سایت را هم میتونید اینجا بگید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 0:56  توسط Omid  | 

 

اتاق نیمه تاریک. تنها منبع نور چراغ خواب عروسکی قرمز بالاسر تخت و نور رعد و برقی که گاه و بی گاه از پشت پرده ی سفید و کثیف اتاق را برای لحظه ای روشن می کرد. اتاق به هم ریخته بود. گوشه ای قوطی های فلزی آبجو به چشم می خورد و در کناری دیگر چند شمع نیمه سوخته و خاموش. پوسترهای بزرگی که کج و کوله چسبانده شده اند ظاهر اتاق را خوف برانگیز کرده. دیوارها از رنگ کرم بدرنگش پیداست که مدت زیادیست که رنگ نخورده. روی دراور چند دلار مچاله شده است و جلوی دراور انبوهی از شیشه ای الکل با مارکهای مختلف. یکی از آنها کنار تخت است و به اندازه ی یکی دو سانت از شیشه ویسکی دارد. روی تخت به رو دراز کشیده و یکی از دستانش را زیر سرش گذاشته. موهای بلند و سیاهش پخش شده. لباس اسپرت کثیفی به تن داشت. یکی از دستانش از تخت آویزان است. گاهی یکی از پاهایش را بالا می آورد و پایین می اندازد. دود خفیفی از زیرسیگاری روی تختش بلند می شود. صدای هولناک رعدوبرق هیچ تاثیری بر او ندارد. سوراخ های متعددی بر محل شاهرگ یکی از دستانش به چشم می خورد. هیچ امیدی نداشت. نه برای رسیدن به او و نه به زندگی. هیچ چیز و هیچ خبری حال اورا بهتر نمی کرد. درون افکارش آبی روان جاری بود. شاید خدا در هیچ نقطه ی مغزش در آن حال یافت نمی شد. هیچ فکر نمی کرد که روزی به اینجا برسد. صاعقه ای می زند و یکی از درختان بیرون آتش می گیرد. تمام بعدازظهر را در خانه گذرانده. به همه توصیه می کرد که هرگز تنها ننوشند ولی اکنون خود این کار را کرده. شاید چون راه دیگری نمی یافته. شاید تنها مرحم های زخمش همین بطری نیمه, همان سیگار روشن, آن چند دلار مچاله شده, مسبب آن سوراخ ها بر دستش و یا آن صاعقه ی خشمگین بود. شاید تنها راه یادی از خدا بود. سرش بالا آورده و به زمین نزدیک میکند. با صدایی ناهنجار استفراغ می کند به دنبال چند سرفه ی دردناک سپس یک نفس راحت اما صدادار. دستش را بر دهانش می کشد و آنرا تمیز می کند. دوباره بیهوش بر تخت می افتد. مطمئنا این استفراغ اورا کمی آرام تر کرده.

امید فرشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 23:1  توسط Omid  | 


روزی مردی ناخواسته یک پری را از نزدیک می بیند. .پری از او می خواهد که او را فراموش کند و با کسی در مورد او صحبت نکند. اما مرد عاشق او می شود و از پری می خواهد که با او بماند و ازدواج کند. پری ابتدا قبول نمی کند. می گوید: تو انسانی. انسان به دنیای ماده تعلق دارد و خارج از آن را درک نمی کند بنابراین من نمی توانم با توازدواج کنم.
مرد اصرار می کند. می گوید که هر شرط پری را قبول می کند تا با او ازدواج کند. پری فقط یک شرط می گذارد و آن اینکه در هر کاری که پری انجام می دهد مرد دخالت و شکایت نکند. مرد قبول می کنند.
آن دو ازدواج می کنند و زندگی خوبی را آغاز می کنند. صاحب دو فرزند هم می شوند. مرد تا جایی که می تواند سعی می کند در کارهای پری دخالت نکند تا اینکه روزی پری در حالیکه پای تنور داشت نان می پخت دو فرزندش را یکی پس از دیگری به داخل تنور می اندازد و می گوید: بگیر خواهر. سپس در تنور را می گذارد.
مرد که این صحنه را می بیند نمی تواند تحمل کند و به پری سیلی محکمی می زند که چرا اینکار را کرده و فرزندانش را به کشتن داده. پری در تنور را برمیدارد و مرد میبیند که دو فرزندش با کمال خوشحالی در باغ سرسبزی مشغول بازی هستند. پری می گوید: شرطی که بود را بهم زدی من از اینجا میروم و پری در یک چشم به هم زدن محو میشود.
مرد پشیمان می شود به در دیوار داد می زد که پری برگردد. اما خبری نمی شد. در تنور را برمی داشت و جز آتش فروزان چیزی نمی دید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 21:54  توسط Omid  | 

 

دیگر حوصله اش سر رفته بود از بس تنهایی بازی کرده بود. با هزار ذوق و شوق پیش مادرش٬ که مشغول کلنجار رفتن با جاروبرقی خرابشان بود دوید.

ـ:مامان حوصله ام سر رفت!

ـ:مگه نمیبینی مامان جان؟ !امروز مهمون داریم من هم کلی کار دارم.

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند اگر مادرش کار نداشت و اگر مهمانی هم در کار نبود٬ اوضاع فرق نمیکرد!

ـ:خوب پس من کمکت میکنم...بگو من چی کار کنم؟ می خواهی برات جارو بکشم؟

مادرخنده اش گرفت.

ـ:این که خرابه...بذار ببینم...آها...چراغ آشپزخونه روشن مونده! برو خاموشش کن.

به سرعت دوید و چراغ را با هزار زحمت خاموش کرد. (باید رو نوک پاهایش بلند میشد تا دستش به کلید چراغ برسد.) بعد سریع نزد مادرش برگشت تا باز هم کمکش کند. آخر هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند منظور مادرش چه بوده؟

ـ:خوب! یه کار دیگه!چراغو خاموش کردم.

مادر با جاروبرقی به مشکل برخورده بود٬ این بار بدون انکه به بچه اش نگاه کند جواب داد. دیگر حوصله نداشت. از بس که بزرگ شده بود.

ـ:برو ببین چراغ دیگه ای روشن نمونده!

بچه با شوق رفت که همه ی خونه ی ۷۰ متریشان را بگردد و چراغهای اضافی را خاموش کند. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند به چی میگویند نخودسیاه!

آریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 18:27  توسط aria  | 


آخرین امتحان قبل امتحانات فارغ التحصیلی پرستاری بود. استاد ما در امتحان آخر می خواست هنر امتحان گرفتنش را به رخ ما بکشه. خلاصه ورقها پخش شدند. 6 سوال بود. 5 سوال اول آسون بود اما سوال آخر....
سوال آخر نوشته بود نام 3 مستخدم دانشکده ی ما چیه؟
اول فکر کردیم این یک جور شوخیه یا استاد به عنوان سوال امتیازی گذاشته. چون ما اسم یکی از مسخدم ها را هم نمی دونستیم چه برسه به هر سه ی آنها. استاد گفت اتفاقا بیشترین امتیاز را همین سوال آخر داره.
نهایت همه ی سوالات را جز سوال آخر جواب دادیم. حتی یک نفر هم سوال آخر را جواب نداده بود.
بعد از امتحان دلیل این سوال استاد را پرسیدیم و او گفت:
همانطور که می دونید مهمترین خصوصیت یک پرستار ارتباط با کسانی ست که مشکل دارند و همدردی با آنهاست. شما با کسی مثل مستخدم ها که اطراف شما هستند و بطور قطع مشکل هم دارند باید ارتباط داشته باشید اما شما حتی اسم آنها را هم نمی دونید. چطور می خواهید پرستار بشید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 15:16  توسط Omid  | 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

منبع: نامعلوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 15:27  توسط Omid  | 

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسم پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

قربون همه  < مجید >

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 15:22  توسط   | 

پادشاهي بر قومي حكمراني مي كرد. اين پادشاه دومين شاه از حكومت شاهنشاهي اين قوم بود. حكمراني اين شاه ظاهر قضيه بود چراكه خانواده ي آن شاه حكومت را به دست گرفته بودند. هميشه خانواده ي پادشاه براي اينكه مشكلات را خيلي سريع حل كنند تصميمات عجولانه اي را به پادشاه تحميل مي كردند كه انجام دهد. به عنوان مثال تصميم آنها نسبت به جلوگيري از يك بيماري در ميان مردم يكي از عجيب ترين آنهاست.

روزي بيماري كشنده اي توسط حكيمان حكومت در ميان مردم كشف مي شود كه اين بيماري در اثر ارتباط هر كدام از افراد قوم با يكديگر شيوع پيدا مي كند. براي جلوگيري از اين بيماري بران شدند كه هر گونه ارتباطي را ميان خانواده هاي قوم قطع كنند. حتي ازدواج كردن هم ممنوع شد. اعتراضات زيادي از سوي خانواده ها در مقابل اين تصميم پديدار گشت. تمام پسران و دختران جوان در جلوي قصر شاه اعتراض مي كردند.

براي جلوگيري از اين اعتراضات تصميم گرفته شد كه اعتراض كنندگان را اعدام كنند تا مردم بترسند و اعتراض نكنند. تمامي اعتراض كنندگان چه آشكارا و چه پنهان اعدام شدند. حتي دختران باكره اعتراض كننده نيز اعدام گرديدند. جالب اينجا بود كه هيچكدام از اجساد دخترها باكره نبودند.

خلاصه با اين اقدام اعتراضات فروكش كردند. شاه اعلام كرد: براي آسايش شما شهروندان عزيز شيوع بيماري با موفقيت جلوگيري شده و حتي يك كشته هم بر جاي نگذاشته است.

 

اميد فرشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 15:24  توسط Omid  | 

فندک در دستم بود. در این فکر بودم که آتش بزنم یا نه. آیا این همه جزا کشیدم بس نبود؟

سالیانی راننده ی تاکسی بودم. زندگی بخورو نمیری داشتیم اما راضی بودم نا اینکه مسافری سوار تاکسی من شد که تا به حال سوار نشده بود. نامش لیلا بود. با او هم صحبت شدم. او را به خانه اش رساندم. هیچ کار بدی انجام ندادم. تنها آدرس خانه ی او را به ذهن سپردم. لیلا آتشی درونم افروخته بود. آتشی که تا آن موقع ندیده بودم. با خود تصمیمی گرفتم. از مادر پیرم خواستم که به خواستگاری لیلا برویم.

مادر گفت: آنان در دره ی سیاه زندگی می کنند خوب نیست خودمان را آنجا کوچک کنیم.

به اصرار من به خواستگاری لیلا رفتیم. گفتند: نمی دهیم. بار دوم رفتیم. گفتند: نمی دهیم. بار سوم رفتیم. گفتند: اصلا ما به راننده تاکسی دختر نمی دهیم. تصمیمم را عوض کردم. لیلا را از خانه شان می دزدم و با هم فرار می کنیم. با بقال آن محل رفیق بودم. بوسیله ی او با لیلا ارتباط داشتم. نامه نوشتم: لیلا تو را دوست دارم اگر تو هم مرا دوست داری با من از اینجا فرار می کنی؟ جواب آمد: هر جا می روی مرا با خود ببر. قرار فرار همان شب شد. جلو در خانه ی لیلا با ماشین منتظر شدم. لیلا آمد و سوار شد. کمی از آنجا که دور شدیم پلیس ما را نگه داشت. به پلیس گفتم: باور کن ما یکدیگر را دوست داریم اجازه بده برویم.

 پلیس گفت: پسر جان دختر می دزدی جای خود چرا حالا دره ی سیاه را به آتش می کشی؟

 گفتم: چه آتش کشیدنی؟ لیلا چه خبر است؟

 لیلا سرش را پایین می اندازد. نگو که موقع فرار لیلا از عجله چراغ نفتی را به زمین می اندازد. از شعله ی آن پرده ها آتش می گیرند و بعد خانه آتش گرفته بدنبال آن دره ی سیاه به آتش کشیده می شود.

گفتم: باور کنید من نبودم. پلیس گفت: این حرف را باید در دادگاه بزنی.

 مرا دادگاه بردند. به قاضی می گویم: جناب قاضی لیلا را من دزدیدم اما دره ی سیاه را من به آتش نکشیدم.

 قاضی به لیلا گفت: دخترآیا این مرد تو را دزدید؟ لیلا جواب داد: بله. قاض پرسید: آیا همین مرد دره ی سیاه را به آتش کشید؟ لیلا جواب داد: ب... بله.

چه بله ای لیلا؟ چه بله ای؟ لیلا عقد نمی کنیم. چه بله ای؟

کار از کار گذشته بود. اهل خانه به لیلا فشار آورده بودند که مرا متهم کند. قاضی مرا به زندان محکوم کرد. زندان رفتم و سالیانی آب خنک خوردم. از زندان آزاد  شدم و حالا دویاره جلو دره ی سیاه ایستاده ام. دره ی سیاه را من به آتش نکشیدم با این حال دره ی سیاه سوخت و سپس من سوختم. جوانیم بیهوده به باد رفت ولی باز من تسلیم نمی شوم. اینبار خودم دره ی سیاه را به آتش می کشم حتی اگر خودم دوباره بسوزم. همه جا بوی نفت می داد. فندک در دستم بود و آماده ی آتش زدن. می سوزانم و بعد خود می سوزم.

 

امید فرشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 21:43  توسط Omid  | 

... و خداوند عشق را آفرید. قرار بود برای عشق همکاری انتخاب شود که همراه او کار کند و لزوما از نظر کاری شبیه عشق باشد. خیلی ها دوستی را مناسب برای همکار شدن با عشق می پنداشتند اما دوستی مقامش بالاتر از اینها بود که بخواهد همکار عشق شود.
زمانی که همکار عشق انتخاب شد همه تعجب کردند. شاید بی ربط ترین همکار با عشق می توانست باشد. او کسی نبود جز "سلام". سلام کارمند پرکاری بود. روزانه میلیون ها بار انسانها سلام می کردند. در مقابل عشق در طی عمر هر انسان به تعداد انگشت شماری مورد استفاده قرار می گرفت  و بعضی ها هم که عاشق نمی شدند اصلا کاری با عشق نداشتند. با این حال کار عشق سخت بود. چون به عواملی چون ازدواج هم باید سبب می شد. سخت ترین کاری که به شدت ذهن عشق را مشغول کرده بود این بود که می بایست تمامی انسانها را از وجود خود مطلع می ساخت اما جز عاشقان نباید کسی از لطف عشق بهرمند می شد. برای اینکه کسی جز خدا شایسته ی معشوق بودن نیست و در جزای کسانی که عاشق نمی شوند یا فقط می خواهند معشوق باشند عشق باید لطف خود را از آنان کم می کرد. مسئله اینجا بود که چگونه می توانست بدون اینکه آنها را عاشق کتد از وجود خود مطلع سازد؟ تعداد اینگونه آدمها هم کم نبود پس چکار باید می کرد؟
عشق سر این موضوع خیلی فکر کرد. برای او گره ای باز نشدنی بود. انسانها را از وجود خود مطلع سازد بدون آنکه به آنها لطفی کند!
روزی عشق توانست سلام را در حال استراحت بیابد. مشکلش را مطرح کرد. سلام همکار خوبی برایش بود و سریع راه حل مشکلش را گفت:
چنین مشکلی را من هم داشتم. این مسئله درست مثل این است که انسانی به دیگری سلام کند. سلام کردن خود 70  ثواب دارد ولی 69 ثواب آنرا شخص اول می گیرد و یک ثوابش را کسی که جواب سلام را می دهد. حالا اگر شخص دوم جواب سلام را ندهد آن یک ثواب را هم نمی گیرد. با این حال از وجود من مطلع است چراکه یکبار به او سلام شده.
عشق دوباره به فکر فرو رفت. سلام راه حل مشکلش را گفته بود. این راه اصلا مورد پسند عشق نبود اما چاره ای هم نداشت. از آن پس عشق همواره غمگین است. آدمهای با احساس عاشق می شوند. آدمهای بی احساس عاشق نمی شوند. آدمهای با احساس همیشه عاشق آدمهای بی احساس می شوند.

امید فرشی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/23ساعت 12:46  توسط Omid  | 

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختـــری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیـــست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این کار شما تروریسم خالص است! پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند.هم را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند»

(پائولو کوئلیو)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/12ساعت 15:24  توسط Omid  | 


در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر». خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. همه آمده بودند تا جان كندن او را ببينند. اما نگهبان كه تحمل مرگ دوست سالهاي كودكي خود را نداشت، هنگام آوردن محكوم از زندان او را فراري داد. نگهبان محاكمه شد. در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر».
خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. حكم اجرا شد و اداره آمار بر حسب وظيفه، آمار وقايع را به اين شكل منتشر ساخت: «در دو روز گذشته دو مراسم اعدام برگزار شد كه مراسم اول ناتمام ماند و مراسم دوم به انجام رسيد، طبق آمار دقيق؛ بازديدكنندگان مراسم اعدام اول ۲۱۵۰ نفر و بازديدكنندگان مراسم اعدام دوم ۲۱۵۱ نفر بودند.»

ببخشید چند وقتی نبودم .....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 10:50  توسط   | 

 

قلعه ی دختر (کیز کولسی) یکی از جزیره های تاریخی و زیبای دریای مرمره واقع در ترکیه می باشد. از آنجایی که محل قرار گرفتن این جزیره در تنگه ی وسط استانبول می باشد این جزیره از کنار ساحل این شهر قابل روئیت است. همانطور که در عکس پایین می بینید قلعه ی نسبتا کوچک و زیبایی در جزیره قرار دارد که این جزیره را به نام همان قلعه که قلعه ی دختر می باشد معروف کرده است. اما اینکه چرا قلعه ساخته شده و نام آن قلعه ی دختر است داستانهایی وجود دارد که من دو مورد آنها را که شنیده ام را برای شما تعریف می کنم.

kiz_kulesi

داستان اول:

در روزگاران قدیم پادشاهی که در این شهر حکمرانی می کرد دختری داشت بسیار زیبا که این دختر را به هر کسی نمی داد و مانع از رابطه ی دخترش با مردان غریبه می شد. با این حال دختر پنهانی عاشق پسر جوانی شده بود از مردم عادی که در این شهر زنگی می کردند. پسر هم عاشق او بود. آنها می خواستند با هم باشند و در این راه از هیچ چیزی نمی ترسیدند. چه قدرت پدر دختر و چه مرگ هیچ لطمه ای به عشق آنان نمی زد. افراد زیادی از عشق این زوج جوان خبر داشتند اما بنابر دلایلی به پادشاه نمی گفتند. زمانی که پادشاه متوجه شد دیر شده بود و دختر به هیچ وجه نمی خواست از پسر جدا شود. پادشاه نمی خواست به دخترش آسیبی برساند اما از طرفی هم مخالف رابطه ی آن دو بود. چاره ای اندیشید و دستور داد تا دخترش را به جزیره ای در حوالی همین شهر ببرند تا در آنجا زندگی کند و از شر آن پسر در امان باشد. آن جزیره همین جزیره ی قلعه ی دختر بود. دختر را به آن قلعه می فرستند تا در آنجا زندگی کند. تمام رفاه او را در این جزیره تامین کردند اما دختر رازی نشد. روزی دختر کنار ساحل جزیره ایستاده بود و طرف دیگر دریا را که شهر وجود داشت را نگاه می کرد. او می دانست که پسری که عاشقش است در آن سوی آب منتظر اوست. پسر هم در آن طرف آب در همین فکر بود که معشوقش در آن سوی آبها در انتظار او نشسته. هر دوی آنها وارد آب می شوند. با تمام توان شنا می کنند که به طرف دیگر آب برسند. به دلیل مسافت زیاد میان دو ساحل هیچ کدام موفق نمی شوند و در میانه ی راه جان به جان آفرین می سپارند. پس از آن واقعه همه به یاد آن دختر عاشق زندانی در آن قلعه‌‌ قلعه را به نام قلعه ی دختر یاد می کنند.

داستان دوم:

این داستان همانند داستان قبل است با این تفاوت که پادشاه دستور ساخت قلعه را در آن جزیره فقط برای جدایی آن دو عاشق می دهد. پادشاه می خواست او را از هر گونه آسیبی به دور نگاه دارد چراکه برای پادشاه آن دختر از هر چیزی عزیزتر بود. اما پس از مدتی ماری در آن جزیره دختر را نیش می زند و دختر میمرد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 21:24  توسط Omid  | 


روزی کارگر ساده ای بر روی دامنه ی کوهی مشغول کندن سنگ های کوه بود. خورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود. تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.

(اقتباس از منبعی نامعلوم)
+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/06ساعت 16:4  توسط Omid  | 

عزيزم دوستت دارم

  بارون ميباريد..چترمو آوردم بالای گودال،نميخواستم خيس بشی...هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد....آره من هم چترمو گرفتم رو گوال تا بيشتر از اين ديگه اذيت نشی.همين كه ميخوای اين سوراخ تنگ و تاريك رو قراره تحمل بكنی..بسه ديگه.حالا كه بيل بيل دارن روت خاك ميريزن به اين نتيجه رسيدم كه نه! تو هم خوشگل بودی!يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه قراره تو چشمات لونه كنن اينو نگی..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه خيلی اونجا تاريكه! ای بابا اين جوری نگام نكن، زل زدی كه چی؟ بازم بگم دوستت دارم؟ نه ديگه نميگم....برو بمير!همون دفعه آخری هم كه گفتم زياد بود..فكر ميكردم پيشم ميمونی..حالا كه رفتی ديگه چی بگم كه دوستت دارم..نه اصلا هم دوستت ندارم!!!

 ای بابا .داداش چرا واستادی ؟ خاك بريز! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ كلكو بكن ديگه! فكر ما نيستی به فكر اين باش كه داری از سرما ميلرزه!

 راستی هيچ ميدونستی رنگ سفيد چقده بهت مياد؟ ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی...چقده بهت گفتم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كاره خودت رو كردی: روسری مشكی!

 ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيد كه تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن ..عشق كن..!!! 

 چيه؟ چته؟ اخماتو باز كن..الان همينجوری با اخم خاك ميريزه روت..واسه هميشه اخمو ميمونی!چرا من پيرهن سفيدم رو پوشيدم؟ها....بالاخره نوبت من هم شد.يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثه هميشه لجبازی كردی با من: رفتی! ..اين دفعه هم نوبت منه! بذار دلم خنك شه! 

 آخرين بيل خاك هم نصيب دماغ و دهنت شد...خوب شد دهنتو بسته بودی..وگرنه با دهن باز ممكن بود خاك بريزه تو دهنت....چی؟ ..آهااا .بيا اينجاست تو جيبم...همون ماتيك صورتيه كه خيلی دوستش داشتی! بيا....بگير.... 

 خوب ديگه بارون هم بند اومد..من رفتم....كار دارم....زندگی دارم، بيكار كه نيستم!

 فقط اومدم كه گله نكنی كه تشييع جنازه من هم شركت كرد!!                                                      

منبع : وبلاگ رادیکال۲

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 2:38  توسط   | 


روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده بودند و آن بالا همانطور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند.
پدر می گفت: اون خونه را می بینی؟ اون دومین خونه ایه که من تو این شهر ساختم. زمانی که اومدم تو این کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه. دلی به ساختن هر خانه می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. خیالم این بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه های من بعد از من هم همینطور میمونن. اما حالا می دونی چی شده؟ صاحب همین خونه از من خواسته که این خونه را خراب کنم و یکی بهترش را براش بسازم. این خونه زمانه خودش بهترین بود ولی حالا...
این حرف صاحب خونه دل منو شکست ولی خوب شد. خوب شد چون باعث شد درس بزرگی را بگیرم. درسی که به تو هم می گم تا تو زندگیت مثل من دل شکسته نشی و موفق تر باشی. پسرم تو این زندگی دو روزه هیچ چیز ابدی نیست. تو زندگی ما هیچ چیزی نیست که تو بخوای دل بهش ببندی جز خالقت. چراکه هیچ چیز ارزش این را نداره و هیچ کس هم چنین ارزشی به تو نمی تونه بده. فقط خدایی که تورا خلق کرده ارزش مخلوقش را می دونه و اگر دل می خوای ببندی همیشه به کسی ببند که ارزشش را بدونه و ارزشش را داشته باشه.

نویسنده: امید فرشی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 23:0  توسط Omid  | 

سلام اينم از پست دوم من ...

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."

>>>>>>>> بر گرفته از وبلاگ راديكال ۲  <<<<<<<<<

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 21:46  توسط   | 

یک روز رئیس شرکتی می خواست یک حسابدار استخدام کنه. از کسانی که می خواستند استخدام بشن فقط یک سوال می پرسید که اگر کسی درست جواب می داد او را بکار می گرفت.
نفر اول که رشته ی ریاضی خوانده بود وارد اتاق رئیس می شه. رئیس از او می پرسه: خوب بگو ببینم دودوتا چند تا میشه؟
نفر اول جواب میده: معلومه میشه چهارتا دیگه.
رئیس میگه: پس برو بیرون, نه آقا تو بدردم نمی خوری.
نفر اول بیرون میره. نفر دوم که زیرک تر بود از نفر اولی می پرسه که چه اتفاقی افتاد و نفر اول به او میگه. وقتی نفر دوم داخل میشه رئیس باز همان سوال را از او می پرسه.
نفر دوم جواب میده: درواقع چهار میشه ولی می تونه پنج هم بشه سه هم بشه و یا چیزه دیگه, بستگی به شرایط داره.
رئیس میگه: اینکه نشد کار بالاخره یک جواب باید بدی. در نتیجه او را هم قبول نمی کنه و می فرسته بیرون.
نفر آخری که میاد یک حسابدار واقعی با تجربه بوده که در نهایت استخدام هم میشه. وقتی که وارد اتاق رئیس شد, رئیس دوباره همان سوال را از او می پرسه و میگه: دودوتا چندتا میشه؟
نفر سوم بلند میشه پنجره را میبنده, پرده را میکشه, اطراف را نگاه می کنه که کسی نباشه بعد آروم دم گوشه رئیس میگه: چند دوست دارید بشه قربان؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 16:9  توسط Omid  | 


سلام اين اولين پست من تو اين وبلاگه كه ميخوام يه داستان كه خودم نوشتم رو بنويسم پس گوش كن :

ساعت ۳ صبح بود
صدای زنگ تلفن بود كه پسر جوان را بيدار كرد. پسرک به زور بيدار شد تا بره به هركی كه پشت خطه فوش بده چون پدر و مادرش مسافرت بودن و كسی نبود جواب تلفن رو بده ......صدا صدای مادرش بود پشت خط :
- سلام پسرم
- چيه ؟ چيكار داری ؟
- خوبی عزيزم ؟
- به تو چه ...
- ناراحت شدی بيدارت كردم ؟
- آره ديگه احمق
- تو هم ۲۵ سال پيش منو تو اين وقتا بيدار ميكردی و منم بهت شير ميدادم .... تولدت مبارک پسرم


نويسنده : مجيد
+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 11:9  توسط   | 


مسابقه ای میان دل و عقل برگذار شده بود. قرار بر این بود که برنده بهترین دوست انسان شود.
مرحله ی اول مسابقه
وقتی همه داشتند به دوستم می خندیدند و او را مسخره می کردند عقل من اصرار می کرد که از آنجا دور شوم و او را ترک کنم. وسوسه می شدم که همین کار را کنم زیرا آبروی من هم به خطر افتاده بود.
ناگهان قلبم گفت: نه این کار را نکن این خلاف وفاست. او را حمایت کن.
عقل گفت: همه می دانند که خود آدم از همه چیز مهمتر است.
دل گفت: تو دوست اویی و کار دوست پشتیبانی از انسان است.
عقل گفت: زمانی که دوست تو را رها کرد این خوبی ها به باد خواهند رفت.
بحث آنها بالا گرفت.
دیدم دل به دوست بیشترین اهمیت را می دهد پس او بهترین دوست می تواند برایم باشد. بنابراین او را برنده ی اولین مرحله اعلام کردم و تصمیم او را انجام دادم.
مرحله ی دوم مسابقه:
آن دوستم مرا ترک کرده بود. خیلی ناراحت بودم. به این نتیجه رسیدم که حرف عقل درست بوده و دل اشتباه کرده. ابتدا رفتم به سراغ عقل تا بگویم برنده اوست اما دیدم مشغول نقشه ی انتقام برای دوستم است ولی هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و باعث ناراحتی من و خودش می شد. به سراغ دل رفتم. چشمم که به دل افتاد تعجب کردم چراکه دل ترکی عمیق خورده بود. دل گفت: چیزی شده؟ کاری می توانم برایت انجام دهم؟
گفتم: نه فقط خواستم بگویم مسابقه را باختی و من خیلی ناراحت شدم و این تقصیر توست. ولی چرا اینطور ترک خورده ای؟
دل گفت: درسته که من اشتباه کردم اما تو فقط ناراحت شدی این من بودم که شکستم.
حق با او بود. چشمانم پر از اشک شد. بطرفش رفتم و بهترین دوستم را در آغوش گرفتم.

(نویسنده: امید فرشی)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 23:39  توسط Omid  | 


اولین داستان کوتاه وبلاگ نوشته

ماجرای کلاغ معروف محله ما یعنی کلاغ زاغی

نویسنده: امید فرشی

(برای خواندن داستان بر ادامه مطلب کلیک کنید)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 14:47  توسط Omid  | 

یک داستان کوتاه به زبان انگیلیسی

Once upon a time there were four friends. Their names were Everyone, Someone, Each one, and No one. Everyone had a job to do. Everyone knew Each one can do it and he hopes Someone will do it.
After days, Everyone became angry and said: “Someone must do the job” and someone said: “Each one can do it but its Everyone’s job and Everyone must do it”.
Finally No one did the job.

(اقتباس از منبعی نامعلوم)


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 20:15  توسط Omid  | 

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید این سخن با هیچ کس در مبان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست ولیکن می خواهم که بدانم در این چه مصلحت است؟ گفت: تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

(گلستان)
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 12:29  توسط Omid  | 


روزی عشق به دوستی می گه :
- من آدمها را به هم نزدیکتر می کنم و روابط بهتری میانشان ایجاد می کنم. دوستی تو چرا در میان انسانها هستی؟ چه فایده ای برای انها داری؟ چه کار می کنی؟

دوستی در قبال عشق جواب می ده:
- بعد از رفتن تو اشکهایی که باقی گذاشتی را پاک می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 23:0  توسط Omid  |