تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
به دلیل کمبود وقت و مشکلات شخصی من با این وبلاگ, وبلاگ نوشته بروز نخواهد شد.

دوستان دیگری هم با مطالب این وبلاگ مشکل داشتند که خواستار حذف یا سانسور آنها بودند. شاید دیگر آنها هم نگرانی نداشته باشند.

از دوستانی که تعقیب کننده ی وبلاگ بودند پوزش می خواهم و دوستانی که در این مسیر مرا تنها گذاشتند.....

و متاسفم که بعضی مطالب دنباله دار این وبلاگ هرگز به پایان نرسیدند. خیلی دوست داشتم مطالبی مثل زندگی من را تا آخر بنویسم اما دیدم آن هم برای من دردسر ایجاد می کند. امیدوارم روزی در آینده بطور کامل آنرا در سایت شخصی خودم بنویسم.

دلایل مهمتر اینکه چرا نمی خواهم در اینجا بنویسم را سر فرصت همین جا خواهم نوشت.

فعلآ این را بدانید از آنجایی که من سینما را دوست دارم و در این زمینه فعالیت می کنم مطالبی که در این مورد می خوانم را در وبلاگ جدیدم آستا قرار می دهم. کسانیکه علاقمند هستند می توانند استفاده کنند اما مطلب شخصی, دیگر از من نخواهد بود.

فعلآ همین...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 18:23  توسط Omid  | 

برنامه های تلویزیون دولتی ایران در لحظه تحویل سال 1388 در نبودن مطبوعات از سوی گروهی از وبلاگ نویسان مورد انتقاد قرار گرفته است .

بنا به گفته برخی از وبلاگ نویسان شکل پرداختن تلویزیون در شبکه های اول و سوم نوعی بی توجهی به لحظه سال تحویل و مایه دلزدگی مردم بوده است و یکی از دلایل استفاده مردم از شبکه های تلویزیونی خارج از کشور از جمله شبکه تلویزیونی بی بی سی محسوب شده است.


در شبکه اول لحظه سال تحویل با پخش اذان و نمایش تصاویری از مشهد و تصلویری از چهره رهبرجمهوری اسلامی همراه بود و شبکه سه که شبکه ویژه جوانان است در لحظه سال تحویل تصاویری از شهر قم را به نمایش گذاشته است.
در روز های گذشته هم به دلیل آنچه در تلویزیون ایران سوگواری برای درگذشت همسر آیت الله خمینی رهبر سابق جمهوری اسلامی میزان برنامه های دارای موسیقی کاهش یافته و برنامه های ویژه سوگواری افزایش یافته است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 16:40  توسط Omid  | 

خبر مهم: بازگشت مایکل جکسون:  'پرده آخر' مایکل جکسون در لندن


دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز می‌کنند چیست؟ در اینجا فهرستی از اظهار نظرهایی که در Paolo Coelho Newsletter جمع آوری شده است، عنوان می‌شود.

ما مردها زنها را دوست داریم چون:

*چون همیشه احساس می‌کنند جوانند، حتی وقتی پیر می‌شوند.

*چون هر وقت کودکی را می‌بینند لبخند می‌زنند.

*چون وقتی مسیر مستقیمی ‌را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می‌کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمی‌گردند تا تشکر کنند.

*چون در همسرداری به گونه ای رفتار می‌کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد .

*چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می‌گیرند و هرگز برای کاری که انجام می‌دهند توقع تشکر ندارند.

*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می‌افتد را جدی می‌گیرند.

*چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی‌روند.

*چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می‌کنند شکایتی نمی‌کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن‌های ورزشی.

*چون آنها ترجیح می‌دهند سالاد بخورند.

*چون فقط عاشق پیش غذاهای متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنی‌های مخرب هستیم.

*چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.

*چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی‌کنیم و همین ما را دیوانه می‌کند.

*چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می‌گویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.

*چون وقتی می‌خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می‌دهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی‌دهند.

*چون گاهی از چیزهایی شکایت می‌کنند که ما هم آن را احساس می‌کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما می‌فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!

*چون داستان‌های عاشقانه می‌نویسند.

*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می‌توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمی‌کنند .

*چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله می‌کند، آنها هم محکم و بی منطق می‌جنگند و سعی می‌کنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.

*چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش می‌دهند، چشمهایشان از حدقه بیرون می‌زند.

*چون آنها می‌توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی‌کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.

*چون همیشه می‌توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه می‌کنیم.

*چون ما از آنها متولد شده‌ایم و به سوی آنها نیز باز می‌گردیم.

*و پائولو می‌گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.

و یکی دیگر از نظرات خواننده‌های ما که بسیار زیبا گفته است :
زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می‌چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی دیگر می‌کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خنده‌ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می‌کند. زن‌ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود.


تذکر: من فمینیست یا زن ذلیل نیستم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 13:55  توسط Omid  | 

جملاتی بی نظیر از گابریل گارسیا مارکز. لذت ببرید


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات هم پدران.

 

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.

 

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

 

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي.

 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.

 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه ميل دارد نیز بخورد.

 

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.

 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود.


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنياست.

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.


جملاتی ماندگار از جان اف کندی

جملات انگلیسی سینمایی

جملات انگلیسی با ترجمه آزاد

آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope)

Easy Vs Difficult

جملاتی از فیلسوفان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 22:29  توسط Omid  | 

بعد مدتها تنبلی گفتیم با یک نوشته ی جالب بروز کنیم. لذت ببرید و حجاب را رعایت کنید.


-   اون تصویر بالایی حاصل کار هنرمندان ارزشی عرب در تبلیغ حجاب است این پایینی هم حاصل زحمات هنرمندان ارزشی ایرانی در کپی کردن همان طرح بالایی است. تازگی ها با چسباندن این تصویر در اطراف مدارس دخترانه یک حرکت ارزشی در جهت تبیین جایگاه واقعی زن و مرد شروع شده که شایسته تقدیر است. با توجه به اینکه قرن ها است شاعران منحرف با تشبیح  زن و مرد  به شمع و پروانه و گل و بلبل افراد نا اگاه را به بی ناموسی تشویق می کنند جا دارد هنرمندان ارزشی برای شیرفهم کردن ملت فهیم ایران بیشتر تلاش کنند. برای ارزیابی درک تصویری خودتون از تصویر بالا به این سوالات جواب دهید:
 
1-       شباهت دخترها به شکلات در این است که …..
الف- هر دو به کشورهای عربی صادر می شوند
ب- هر دو را باید بسته بندی کرد تا فاسد نشوند
ج- هر دو باید دور از دسترس اطفال نگهداری شوند
د- هر دو برای لذت بردن ساخته شده اند و خاصیت دیگری ندارند
 
2-       دختری که در محل کار حجاب را رعایت می کند ولی در خانه پارتی می اندازد چه نوع شکلاتی است؟
الف- شکلات مغزدار
ب- شکلات رژیمی
ج- شکلات دو رنگ
د- هات چاکلت
 
3-       اگر نسبت دخترهای بدحجاب به پسرهای دخترباز مانند نسبت شکلات باشد به مگس، نسبت پسرهای دخترباز به بچه مثبت ها مانند نسبت ……………..
الف- مگس بالدار است به مگس بی بال
ب- مگس سالم است به مگس دیابتی
ج- مگس معمولی است به خرمگس
د- مگس سمج است به مگس بی بخار
 
4-       اصطلاح (( شکلات پیچ )) به چه معنی است؟
الف- دختری با حجاب خفن که فقط یک چشمش بیرون است
ب- میت کفن شده
ج- کسی که دوست دخترش او را پیچانده باشد
د- الف و ب صحیح است
 
5-       پسری که با دخترهای گشت ارشاد دوست می شود چه نوع مگسی است؟
الف- خرمگس
ب- مگس نابینا
ج- مگس سرکه
د- مگس قانع
 
6-       اگر دخترها شکلات باشند و پسرها مگس نقش گشت ارشاد برابر است با ……..
الف- خرمگس معرکه
ب- پشه بند
ج- بسته بند سیار
د- صاحب قنادی
 
7-       با استفاده از پیام نهفته در تصویر بالا شعر انحرافی زیر را اصلاح کنید (( حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم ))
الف- حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا بیان حالتو بگیرن
ب- حاجت مطرب و می نیست تو هم برقع نگشا که حوصله دردسر نداریم
ج- مطرب و می چیزهای بسیاری بدی می باشد خواهرم تو شکلاتی و من مگستم خودت را در جای خشک و خنک و پوشیده نگه دار که من هم بروم دنبال کارم
د- حاجت مطرب و می نیست تو برقع نگشا زلفاتم جمع کن بزار سر ما هم سر جاش بمونه
 
8-       به سوالات فوق چگونه جواب دادید؟
الف- با کمک یک حشره شناس
ب- با کمک یک قناد
ج- همینجوری قضا قورتکی
د- جواب ندادم چون سوالات مزخرفی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 14:44  توسط Omid  | 

از من خیلی می پرسند که اعتقاد و یا دین من چیست؟ اگر چه اکثر اوقات نیازی به جواب نمی بینم چون اگر بخواهم هم نمی توانم جواب دقیق و درستی بدهم. اما فکر کنم این آهنگ قسمت اولیه و اصلی عقاید من است که به گمانم در میان اکثر ادیان مشترک است. ساده و واضح و پر از آرامش. (برای شنیدن آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید)


Love - Devotion

عشق - وفاداری (صداقت)

Feeling - Emotion

احساسات - هیجانات


Don't be afraid to be weak

از ضعیف بودن نترس

Don't be too proud to be strong

از قوی بودن زیاد مغرور نشو

Just look into your heart my friend

فقط قلبت را جستجو کن, دوست من

That will be the return to yourself

که این بازگشت به خود (شما) خواهد بود

The return to innocence

بازگشت به پاکی


If you want, then start to laugh

اگر می خواهی, پس شروع به خنده کن

If you must, then start to cry

اگر مجبوری, پس شروع به گریه کن

Be yourself don't hide

خودت باش و پنهان نشو

Just believe in destiny

فقط به سرنوشت ایمان داشته باش

Don't care what people say

به حرف مردم اهمیت نده

Just follow your own way

فقط مسیر خودت را دنبال کن

Don't give up and use the chance

تسلیم نشو و از شانس استفاده کن

To return to innocence

برای بازگشت به پاکی


That's not the beginning of the end

این شروع پایان نیست


That's the return to yourself

این بازگشت به خود (شما) است


The return to innocence

بازگشت به پاکی


Enigma - The return to innocence


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 21:52  توسط Omid  | 

درخت کریسمس


با فرارسیدن کریسمس، بسیاری از ایرانیان ساکن اروپا و آمریکا، همراه جامعه ای که در آن زندگی می کنند، سال نوی میلادی را جشن می گیرند.

در سال های اخیر، در ایران و به خصوص در مناطق شمال شهر تهران هم در آخرین روزهای سال کهنه میلادی، درخت کریسمس و تزئینات آن به ویترین برخی مغازه ها اضافه می شود.

اگر چه درخت کریسمس از سال ها قبل در برخی مناطق سکونت مسیحیان ایران به فروش می رسید اما آمدن درخت کریسمس تزئین شده به ویترین مغازه ها و مراجعه خریداران غیر مسیحی به این مغازه ها، پدیده تازه ای است و نشانه علاقه برخی خانواده های ایرانی به جشن گرفتن کریسمس و سال نوی میلادی است.

آیا شما هم به خرید درخت کریسمس و جشن گرفتن سال نو میلادی علاقه دارید؟ آیا این کار به نظر شما نشانه دور شدن از فرهنگ ایرانی است یا نشانه تعامل با سایر فرهنگ ها است؟ اگر شما جزو گروهی هستند که کریسمس را جشن می گیرید، چه دلایلی برای این کار دارید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 20:19  توسط Omid  | 

.

 

 

 

 

 

"هيچ دولت يا هيچ نظام اجتماعی آنقدر پليد نيست که مردم آن فاقد هرگونه فضيلتی تلقی شوند. همه ما ساکن همان کره کوچکيم. همه همان هوا را تنفس می کنيم. همه به آينده فرزندان خود اهميت می دهيم. و همه ما رفتنی هستيم." 

من انتظار يک آينده درخشان برای آمريکا دارم، آمريکائی که قدرت نظامی اش با قيد و بندهای اخلاقی آن برابری کند، ثروتش با شعور ما و قدرتش با اهدافمان.
 
از خدا نخواهيد که زندگی تان را آسانتر کند. دعا کنيد که شما را مقاومتر کند.
 
پيروزی هزاران پدر دارد، ولی شکست يک طفل يتيم است.
 
ناديده گرفتن يک رای دهنده در جامعه دمکرات، امنيت همه را به خطر می اندازد.
 
اگر يک جامعه آزاد نتواند مردم زيادی را که فقير هستند، نجات دهد. مسلما از نگهداری آن تعداد اندکی که ثروتمند هستند نيز عاجز خواهد بود.
 
 
پیش بینی جان اف کندی

"تاريخ به ما می آموزد که خصومت ورزی ملل عليه يکديگر برای هميشه ماندگار نخواهد بود، گذر زمانه و رويدادها اغلب تغييرات غيرمنتظره ای در روابط ملل حادث می کند."

(اين گفته يک ربع قرن بعد به واقعيت پيوست. کندی بالاتر از هرچيز مردی جلوتر از زمانه بود.)


مطالب مرتبط:

جملات انگلیسی سینمایی

جملات انگلیسی با ترجمه آزاد

آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope)

Easy Vs Difficult

جملاتی از فیلسوفان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 18:55  توسط Omid  | 

بله, واقعآ به نظر شما چقدر دیوانه در دنیا داریم؟

این سوال برای من اینگونه بوجود آمد: 

2 به علاوه ی 2 می شود 4

این جمله ی درستی است و از نظر ریاضی اثبات شده و بدیهی است. از آنجایی می توانیم بگوییم اثبات شده که هر جای دنیا هر شخص دیگری با هر شرایطی این عمل را انجام دهد نتیجه همان خواهد بود.

حال اگر شخصی یا اشخاصی بگویند که نخیر نتیجه 4 نمی شود 3 یا 5 یا هر عدد دیگری می شود. شما به آنها چه می گویید؟ دیوانه؟

 

چیزهایی که گفتم تا اینجا به نظر ساده و بدیهی می رسیدند اما حالا این را گوش کنید:

 

شما چه چیزهایی را باور می کنید؟ خدا را باور می کنید؟ به چه چیزی ایمان دارید؟ دین شما چیست؟ به چیزهای متافیزیکی مثل روح اعتقاد دارید؟

 

جوابهای شما هر چه هستند باشند. چند درصد از صحت آن مطمئن هستید؟ 50% , 70% , 90% یا کاملآ 100% از درست بودن عقایدتان مطمئن هستید؟

می دانید که عقاید شما روی زندگی تان, رفتارتان, سیاست دنیایی که زندگی می کنید و کلآ همه چیز تاثیر دارد.

آیا می دانید در این دنیا کسانی هستند که از اعتقاداتشان 100% مطمئن هستند و حتی ادعا دارند که اثبات شده یا می توانند اثبات کنند؟

در کتب درسی ما نیز عقاید کشورمان را اثبات می کنند.

خب گفتیم اگر چیزی اثبات شده یعنی بقیه مردم دنیا نیز می توانند صحت آن را ببینند اگر نمی بینند یا دیوانه هستند یا مشکلی دارند.  چیزی به این بدیهی که شاید شما و بسیاری از آدم های دیگر که اعتقاد خاص خود را دارند فکر می کنند کاملآ درست است باید همه ببینند اگر نمی بینند مشکل چیست؟

 

کسانی که ادعا می کنند حرف خودشان در این موارد کاملآ درست و اثبات شده است به نظرشان چقدر در این دنیا دیوانه وجود دارد؟

به نظر شما چقدر در این دنیا دیوانه وجود دارد؟ کسانی که اثبات شما یا به عبارتی عقاید شما را قبول ندارند.

بهتر است قبل از جواب سوال نگاهی به آماری که در زیر هست بیاندازید و بعد تصمیم بگیرید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 23:12  توسط Omid  | 

بعد از مدتی بی فعالیتی وبلاگ تصمیم گرفتم این نوشته ی جالب را با شما تقسیم کنم. اگر چه با موضوعات ما چندان رابطه ای ندارد اما حیفم آمد و می خواهم شما هم بخوانید. لذت ببرید و تفکر کنید.


"چین جمعیتش به جای یک میلیارد و سیصد میلیون، می شد صد و هشتاد میلیون."

فکر می کنید اگر با همین پیشرفتهایی که بشر تا امروز در همه زمینه ها داشته است، جمعیت دنیا به جای هفت میلیارد، یک میلیارد می بود، مردم دنیا الآن چه حال و روزگاری می داشتند و مصیبتها و غصّه هاشان چه قدر کمتر می بود و راحتیها و خوشیهاشان چه قدر بیشتر؟

حالا برای اینکه تصویری در ذهن داشته باشیم، می گویم که در این صورت چین جمعیتش به جای یک میلیارد و سیصد میلیون، می شد صد و هشتاد میلیون؛ جمعیت بریتانیا به جای شصت و یک میلیون، می شد نه میلیون؛ و جمعیت ایران به جای هفتاد میلیون، می شد ده میلیون.

نمی دانم الآن شما تا این موضوع را شنیدید، توی دلتان دارید چی به من می گویید، امّا همسایه انگلیسی من در قهوه خانه لهستانی سرکوچه، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «چرا داری فرض محال می کنی؟ بله، تا دویست سال پیش کل جمعیت دنیا تقریباً یک میلیارد بود، یعنی چهار صد میلیون کمتر از جمعیت امروز چین، امّا بیشتر آن پیشرفتهایی که تو اشاره کردی، مال همین دویست سال اخیر است!»

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 17:45  توسط Omid  | 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 2:50  توسط Omid  | 

همزمان با روزی که در ایران با عنوان "کتاب و کتابخوانی" نامگذاری شده وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خبر داده است که بر اساس نتایج یک پژوهش، سرانه کتابخوانی در تهران نزدیک یک ساعت است و در برخی موارد بیش از نیم ساعت.

به گفته محمد حسین صفارهرندی در بعضی مناطق تهران این زمان کمتر از ۱۵ دقیقه است و میانگین کلی بالای ۱۵ دقیقه است.

او گفته است که ایران بیش از از ۱۸۰۰ کتابخانه عمومی دارد و کتابخانه هایی که در اختیار مردم است تعدادشان بیشتر شده است. او گفت که این رقم جدا از کتابخانه های مساجد است. به گفته او ۴۰ هزار مسجد در ایران وجود دارد و "کمتر مسجدی است که یک کتابخانه باز نداشته باشد".

به گفته آقای صفارهرندی "یک آمار قدیمی سایه خود را در ذهن و دل برخی اهالی رسانه انداخته بود که مربوط به ۳۰ یا ۴۰ سال قبل است."

احتمالا منظور وزیر ارشاد ایران آمارهایی است که پیشتر درباره سرانه کتابخوانی در ایران داده می شد که از یک تا پنج دقیقه متغیر بود.

از جمله، چند ماه پیش خبرگزاری ایرنا به نقل از رئیس سازمان کتابخانه ملی ایران اعلام کرد که هر شهروند ایرانی در شبانه‌روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می‌دهد. علی‌اکبر اشعری گفته بود در صورتی که مطالعه کتاب‌های درسی را هم در نظر بگیریم، سرانه مطالعه در ایران به حدود شش دقیقه در شبانه روز می‌رسد.

در سال های گذشته، صنعت نشر کتاب به ویژه مساله ممیزی کتاب از بحث برانگیزترین موضوعات فرهنگی بوده است. اتحادیه ناشران و کتابفروشان بارها مخالفت خود را با ممیزی کتاب اعلام کرده و خواهان لغو ممیزی شده است. ناشران از کتاب های بسیاری می گویند که در وزارت ارشاد توقیف شده یا معطل شده اند.

نظر شما درباره وضعیت کتابخوانی در ایران چیست؟ به نظر شما مردم این روزها بیشتر از گذشته کتاب می خوانند؟ خودتان در شبانه روز چقدر مطالعه می کنید؟


پ.ن: راستشو بخواید من نمی فهمم اینها کی امار گرفتند از تهران و کل ایران که ما خبر نداریم. شما خبر دارید؟ کسی از شما که این را می خوانید تا حالا از طرف جایی پرسیدن چقدر کتاب می خوانید؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 21:7  توسط Omid  | 

مشاور هنری رئیس جمهوری ایران گفته است که عدم ارتباط سینما با معارف اسلام باعث شده که سینما در نزد مردم تنزل یابد و تنها ده درصد مردم ایران مخاطبان سینما باشند. 

جواد شمقدری در مشهد به خبرگزاری مهر گفته است که در سینمای ایران نشانه ای از ارتباط معنوی و عمیق مردم با امام هشتم شیعیان وجود ندارد و به دلیل همین عدم ارتباط سینما با معارف است که جایگاه آن تنزل یافته است.  

او افزود که سینمای دینی ایران قابلیت جهانی شدن را داراست.   

کاهش مخاطبان سینما در ایران موضوعی است که در چند سال اخیر همواره مورد بحث قرار گرفته است. طبق آمارهای منتشر شده مخاطبان سینما رو به کاهش گذاشته که این امر حتی بعضی از سینماها را به تعطیلی کشانده است.

ولی اینکه دلایل این روند نزولی چیست، بعضی به گسترش نسخه های ویدئویی فیلم ها اشاره می کنند، به ویژه رواج نسخه های ویدیویی فیلم های در حال اکران که گفته می شود خسارات زیادی به سینماگران وارد آورده است.

برای بسیاری از مردم، تماشای فیلم از طریق ویدئو یا دی وی دی در منزل، از رفتن به سینما که نیاز به صرف وقت و هزینه دارد، راحت تر به نظر می رسد.


نظر شما در این باره چیست؟ آیا شما بیشتر در منزل به تماشای فیلم می پردازید یا ترجیح می دهید به سینما بروید؟ اگر در ایران هستید، کاهش علاقه برای سینما رفتن را در میان دوستان و اقوام متوجه شده اید؟ فکر می کنید این امر چه دلایلی دارد؟


پ.ن: فکر کنم با این وضعیت خبرها ما کمتر نیاز به سریال خالق کوچولو داریم. نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 16:0  توسط Omid  | 

به مملکتش چقدر خدمت یا چقدر خیانت کرده بود شما تصمیم بگیرید.

شاید بعضی دخالتها در امور خارجی و زمان جنگ آن زمان باعث شد که او را بر کنار کنند. نزدیکی به آلمانها و یا بدرفتاری با انگلیسی ها و روسها.

هر چه که بود هر کاری که کرده بود به هر حال او را بر کنار کردند و باید می رفت. تبعیدش کردند.

چیزی نداشت که بخواهد با خود ببرد. چیز خاصی نداشت که بخواهد بفروشد و پول سفر کند. برایش مهم هم نبود. داشتند او را از دوستدارش و معشوقه اش جدا می کردند چه فایده ای داشت؟ او هر کاری کرده بود برای معشوقه اش بود نه برای خود. دوستی یک طرفه و شاید بدون تقابل. او چنان دوست داشت که او را درک نکردند. او چنان دوست داشت که مردم می ترسیدند. ترسیدند و او را دور کردند.

شاید سواد خاصی نداشت. اما دلی چو دریا داشت. نگاه خاص و خوفناک که نگاه چپ دشمنانش به او و معشوقه اش را به ترس و وحشت تبدیل می کرد.

برای رفتن یک توصیه کرد و یک صندوقچه برداشت.

گفت: من مرد جنگ هستم اما پسرم مرد فرهنگ است.

این حرف او را نیز نفهمیدم و نفهمیدند. شاید به این دلیل هم مرد فرهنگ, ما را نفهمید و او را نفهمیدیم.

صندوقچه ای با خود برداشت که داخل آنرا به کسی نشان نداد. سپس به همان سادگی او را تبعید کردند.

همه پنداشتند که در صندوقچه طلا و جواهراتش است که با خود می برد و زندگیی در تبعید تشکیل می دهد.

در تبعید پس از گذر زمان, پس از اینکه از دوری شکسته شد و خود را در بستر مرگ دید دستور داد صندوقچه اش را بیاورند.

آوردند. در بستر خود صندوقچه را بغل گرفت. گویی خاطراتش با معشوقه اش تازه می شوند. در صندوقچه را باز کرد و سرش را داخل آن فرو برد.

زمانی که سرش را بلند کرد لبهایش خاکی شده بود. شاید آنگاه او را فهمیدیم.

از خاک وطن با خود آورده بود تا کمتر حسرتش را بکشد. پس از بوسیدن خاک وطن و ادای آخرین احترامش جان به جان آفرین سپرد.

پس از آن همیشه من حسرت او را خورده ام. کمی هم شده اندازه ی او دوست داشته باشم. شاید هرگز نتوانم به اندازه ی او خدمت کنم. ولی شاید بتوانم به اندازه ی او دوست بدارم.

 

به یاد وطن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 0:22  توسط Omid  | 

بله ما  از استانبول آمدیم ایران به شهر تهران و سپس برای کار پدرم رفتیم سنندج.

ابتدا ما در یکی از خانه های سازمانی ساکن شدیم به همراه همه ی وسایلمان که باز نشده در اتاق بود. وضعیت آنجا که بیشتر شبیه اتاقی بود که به زور تبدیل به خانه شده بود بقدری خراب بود که عنکبوت های بزرگ در سرار آنجا بالا و پایین می رفتند. آن زمان من اصلآ از عنکبوت ها نمی ترسیدم و با پدرم با آنها بازی می کردیم.

سنندج پدرم استخدام بیمارستان شد و کمی بعد صاحب مطب شد.

ما هم از آن خرابه به یک خانه ی نسبتآ کوچک در محله ای که خانواده دوستم شیوا خانه کرایه کرده بودند رفتیم. در آنجا برای مدتی تنها همبازی من شیوا بود. ما از آنجا که از قدیم دوست بودیم و خانه هایمان نزدیک هم بود مرتب به خانه یکدیگر می رفتیم.

شیوا قدیمیترین دوست و بهترین دوست در دوران ابتدایی من است. آن موقع ها ما خیلی مشابه هم رفتار می کردیم و شاید نوعی رقابت بینمان بود که البته بین همه ی بچه های ابتدایی آن زمان اینگونه بود. کلاس پیانو می رفتیم یا کلکسیون پاکن و تراش داشتیم و یا در نمرات کلاسی و ...

من یکسال از شیوا بزرگتر هستم بنابراین زودتر از او به مدرسه رفتم. قبل رفتن طبق معمول من خیلی هیجان داشتم اما پس از ورود ساکت و آرام بودم. یک دسته گل برای معلم در دستم. یک کیف کوچک و قیافه و پوشش کاملآ مثبت به همراه حدود 20 نفر بچه ی کرد (KORD) اول دبستانی.

مدرسه ما مدرسه شاهد بود. یکی از بزرگترین و معروفترین مدارس سنندج که فرزندان شهدا در این مدرسه حقوق خاصی برای خود داشتند. مدرسه ما بقدری بزرگ بود که برای تمامی بچه ها حدود 8 یا 10 تا مینی بوس وارد حیاط مدرسه می شدند و آنها را جابجا می کردند.

معلم ما نیز کرد بود به نام آقای احمدی. او یکی از بهترین معلم هایی بود که من داشتم. بسیار با حوصله و با بچه ها بسیار خوب و همبازی بود. من اوایل نمی دانستم که جریان مدرسه چیست. می رویم می اییم چکار می کنیم؟!!

اما پس از مدتی من جزو بهترین شاگردان کلاس و مدرسه شدم و در نمراتم بسیار حساس. معلم ما هر روز برای نمره ی بیست دیکته ی بچه ها عدد بیست را با اشکال جالب و بامزه می کشید و بعد ما آنها را رنگ می کردیم. من هنوز آن دفتر ها را دارم.

من در آنجا اولین دوست صمیمی مدرسه ای ام را پیدا کردم به نام بابک. او هم مثل من از خانواده آذری بود و پدرش پزشک. برای اینکه تمایزمان و تفاوت دوستیمان را با دیگران نشان دهیم با یکدیگر آذری صحبت می کردیم.

سال دوم خانواده ام برای اینکه مثلآ به من خیر برسانند مرا به مدرسه غیر انتفاعی (نوید) فرستادند. من از آنجا متنفر بودم و دلم برای مدرسه قبلی ام تنگ شده بود. در آنجا من دوست صمیمی دیگری پیدا کردم به نام  روزبه. در آن دوران من عاشق مسائل علمی و فیزیکی شده بودم. با روزبه تصمیم داشتیم آزمایشها و کارهای تخیلی انجام دهیم که هیچکدام نشد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 21:43  توسط Omid  | 

شروع دوباره معمولآ بهار است اما ظاهرآ برای ما شروع دوباره ی کار وبلاگ پاییز است.

این شروع همراه با اضافه شدن دو نویسنده ی دیگر به وبلاگ همراه است. البته اینکه آنها چقدر از خود فعالیت نشان خواهند داد نمی دانم اما در قسمت شعر و جملات شنیدنی وبلاگ فعالیت خواهند داشت.

به قسمت های داستان کوتاه, جملات شنیدنی, یادداشت و زندگی من مطالب بیشتری اضافه خواهم کرد.

قسمت پیوندهای روزانه هم طبق روال گذشته بروز خواهد شد.

سریال خالق کوچولو هم بزودی قسمت های جدیدی در ادامه ماجراهای گذشته خواهد داشت.

امسال بدلیل مشغولیت درسی و دیگر کارهای ضروری وبلاگ بین دو تا چهار بار در ماه توسط من بروز خواهد شد, مگر اینکه دوستان هم در بروز شدن وبلاگ کمک کنند.

با تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 23:29  توسط Omid  | 

شيطان عاشق خدا يود "مي خواست تنها عاشقي كند"
فرياد زد خدا نفهميد!!!

خدا بزرگ بود...مي خواست عاشقي كند "پس آدم را آفريد"

سالها پيش آدم خدا را از ياد برد.

آدم عاشق شيطان شد!

و اين وسط خدا تنها ماند "به همين راحتي"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 14:48  توسط Omid  | 

بله برای تعطیلات تابستانی به تهران میام. امیدوارم تابستون به همه خوش میگذره. به قول زدبازی تابستون کوتاهه. برای همین سعی کنیم هر چه بیشتر لذت ببریم این مدت باقی مانده

در طول این تعطیلات تقریبآ دو ماهه وبلاگ احتمالآ هر دو هفته یکبار بروز خواهد شد. در این حین لینک های روزانه ثابت خواهند ماند یعنی بروز نخواهند شد.

سعی می کنم از مطالب جالب گذشته لینک هایی در همین صفحه درج کنم که اگر از دست دادید حتمآ بخونید.

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 13:27  توسط Omid  | 

از آنجایی که دیدم جملات شنیدنی وبلاگ طرفدار زیادی داره تصمیم گرفتم ادامه بدم و اینبار جملات و دیالوگهایی از فیلم هایی که خودم دوست دارم را برای شما مینویسم. با ترجمه آزاد


What are you looking at? You are a bunch of fu.cking as.sholes

you know why? ... you don't have the guts to be you wanna be

you need people like me

you need people like me so you can point your fu.cking fingers and say that's the bad guy

so ... what that make you? ... good? ... you're not good

you just know how to tell lie

me? ... i just don't have that part

me? ... I always tell the truth ... even when i lie

 

به چی نگاه می کنید؟ شما یک مشت کو.نی لعنتی هستید

میدونید چرا؟ ... شما جرات شدن اون چیزی که می خواید بشید را ندارید

شما آدم هایی مثل من را لازم دارید

شما آدم هایی مثل من را لازم دارید که با انگشت های لعنتی تان اشاره کنید و بگید این مرد بد هست

خب ... این شما را چی می کنه؟ ... خوب؟ ... شما خوب نیستید

شما فقط میدونید چطور دروغ بگید

من؟ ... من فقط اون قسمت را ندارم

من؟  ... من همیشه راستش را میگم .... حتی وقتی که دروغ میگم

 

Tony Montana / AL PACINO

Scarface


Around here, however, we don't look backwards for very long

We keep moving forward, opening up new doors and doing new things, because we're curious

and curiosity keeps leading us down new paths

 

اطراف اینجا, به هرحال, ما زیاد به عقب نگاه نمی کنیم

ما به پیش رفتن ادامه میدیم, درهای جدیدی باز می کنیم و کارهای جدیدی انجام میدهیم برای اینکه ما کنجکاو هستیم

و کنجکاوی ما را به سمت راه های جدیدی هدایت می کند

 

KEEP MOVING FORWARD ... ... Walt Disney

Meet The Robinsons


Don't ever let somebody tell you

you can't do some

not even me, ... alright? ... you gotta dream ... you gotta protect it

people can't do some themselves

they wanna tell you, you can't do it

you want some, go get it

 

هرگز اجازه نده کسی به تو بگه ... که تو کاری را نمیتونی انجام بدی ... حتی من

باشه؟ ... اگر رویایی داری ... باید ازش محافظت کنی

مردم کاری را خودشون نمی توانند انجام بدن

می خوان به تو بگن تو نمی تونی انجام بدی

اگر چیزی را می خوای ... برو بدست بیار

 

Chris Gardner / Will Smith

The Persuit of Happyness 


مطالب مرتبط:

جملات انگلیسی با ترجمه آزاد

آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope)

Easy Vs Difficult

جملاتی از فیلسوفان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 13:30  توسط Omid  | 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفآ ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد. سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالیکه دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منتظر بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم بدنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع کرد به فحش دادن و تنبیه سگ. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یک نابغه است. باهوش ترین سگی که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه!!!

 

نتیجه اخلاقی:

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته هایمان را بدانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 18:35  توسط Omid  | 

جملات معروف و شنیدنی (Quotes) که من خیلی دوست دارم.

 

When I want to read a novel, I write one

وقتی می خواهم یک رمان بخوانم, یکی می نویسم
Benjamin Disraeli


You have enemies? Good. That means you've stood up for something, sometime in your life

شما دشمنانی دارید؟ خوب است. این نشان می دهدکه شما خود را برای چیزی گماشته اید, روزی در زندگی تان 
Winston Churchill


Anyone who has never made a mistake has never tried anything new

کسی که هرگز اشتباهی انجام نداده هیچگاه چیز جدیدی را امتحان نکرده.
Albert Einstein


Nothing can bring you peace but yourself

هیچ چیز نمی تواند برای شما صلح و ارامش بیاورد جز خود شما.
Ralph Waldo Emerson


The shortest way to do many things is to do only one thing at a time

کوتاه ترین راه برای انجام کارهای زیاد این است که فقط یک کاری را در موقع زمانی انجام دهید.
Richard Cech


Imagination is more important than knowledge

تخیل مهمتر از معلومات است.
Albert Einstein


مطالب مرتبط:

آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope)

Easy Vs Difficult

جملاتی از فیلسوفان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 10:33  توسط Omid  | 

۱ تیر (21 june) روز جهانی موسیقی ست.

این هفته ای که در آن هستیم در سراسر جهان در خانه ها و خیابانها موسیقی شنیده می شود و کنسرت ها و رقص ها در اکثریت کشورها به چشم می خورد.

تا حالا به این فکر کردید دنیا بدون موسیقی چطور میشد؟

اجازه ندهید وضعیتی که در آن هستیم روحیه ی موسیقی ما را از بین ببرد. این هفته مدام در خانه موسیقی گوش دهید و افراد خانه را به آن تشویق کنید.

سعی کنید با اهل خانواده که ساز موسیقی بلد هستند به همراه آواز که تقریبآ همه می توانند بخوانند موسیقی بنوازید.

اگر کنسرتی قرار است در شهرتان اجرا شود حتمآ سر بزنید.

کودکان را به موسیقی تشویق کنید تا روحیه ی آنها هم زنده بماند.

حتی اگر علاقمند هستید این هفته هفته ی خوبی است برای آغاز یادگیری یک ساز موسیقی. البته اگر علاقمند هستید.

خواننده ها و سبک های موسیقی مورد علاقه خود را با ما تقسیم کنید.


موسیقی وبلاگ به مدت یک هفته

USA for Africa

We are the World, We are the Children

(لینک در بالای صفحه)


لینک های مرتبط:

World music

We Are the World

متن آهنگ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:51  توسط Omid  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 23:49  توسط Omid  | 

 

توضیحات: به درخواست بعضی دوستان و هم برای اینکه یک تنوع کاری برای من و یک اثر ثابت برای زندگی من بوجود بیاید این قسمت زندگی من را آغاز می کنم. خوشحال خواهم شد اگر نظر دوستان را در مورد زندگی خودم بشنوم.

این قسمت مربوط به دنیا آمدن من تا بازگشت خانواده مان به ایران می باشد.

 


 

من در تاریخ 27 مهر سال 1365 (1986.10.19) در استانبول ترکیه به دنیا آمدم. روز بدنیا آمدن من تمامی استانبول پوشیده از برف بوده و اکثر مدارس و خیابانها بسته شده بودند. شاید به همین دلیل من سرما و برف را بسیار دوست دارم.

از کودکی ام چندان چیز های مهمی به خاطر ندارم. به همین دلیل بیشتر سعی می کنم که خاطرات پراکنده ای که در ذهنم دارم و همچنین مطالبی که در مورد این دوران به من گفته اند را بنویسم و یا لینک مربوط به آن را بعدآ درج کنم.

 

پدر من در آن دوران پزشکی و تخصص را در دانشگاه چاپای استانبول می گذراند. مادر من هم در همان دانشگاه دندانپزشکی را تمام می کرد.

برای مادر من در آن دوران خیلی سخت بود که هم خانه داری کند هم دانشجو باشد و هم بچه داری کند. اگر چه من نوه ی اول طرف مادری ام هستم و از این نظر مورد توجه قرار می گیرم اما از نظر مادر و پدر دانشجو ام در آن دوران فکر کنم بیشتر دردسر بوده ام.

سختی ها برای خانواده من در آن زمان اتمام نداشت. رفت و آمد زیاد خانواده مادر و پدرم آنها را خسته می کرد. از طرفی مشکلات مالی که میان خانوادگی بوجود می آمد از دردسرهای دیگر انها بود. هر چه باشد پدر من زن و بچه داشت و تقریبآ مستقل شده بود اما از آنجایی که هنوز دانشجو بود نمی توانست استقلال مالی پیدا کند. اما پس از اینکه پدرم وارد تخصص شد از پدرش خواست که دیگر پول برای آنها نفرستد و آنها به هر قیمتی خواستند که مستقل شوند. این دوران با آغاز جنگ ایران و عراق بدتر هم شد. دیگر تبادل کالا و پول تقریبآ غیر ممکن شده بود و این برای کسانیکه خارج از کشور هستند یعنی عذاب الهی.

 

آنطور که از پدر و مادرم شنیده ام در بچگی مثل الان در حالت عادی ساکت و آرام بودم و بیشتر درون خودم بوده ام. اما مواقعی که به چیزی نیاز داشتم و یا قرار بود کاری انجام دهیم و یا شاید جایی برویم خیلی بچه ای بدعنق و بیزارکننده ای بوده ام. مخصوصآ سر غذا خوردنم بقدری مادرم را اذیت می کرده ام که مادرم بیچاره از دست من گریه می کرده.

 

از صحبت های دیگران فهمیدم که من در بچگی به دو چیز بسیار علاقه داشتم که در این دو مورد زبانزد بین فامیل شده بودم. یکی علاقه بسیار من به وسایل آشپزخانه بخصوص قابلمه و قاشق چنگال بود. هر چقدر فکر می کنم دلیلش را نمی دانم اما می گویند زمانیکه حوصله ام سر می رفت و یا در مهمانی یا حتی خانه ی خودمان می خواستند مرا ساکت کنند به من چندتا قابلمه می دادند و من ساکت می شدم و با آنها بازی می کردم.

 

دومین چیز حیوانات بودند. من یادم است که در حیاطمان گربه های زیادی می آمدند. احتمالآ خانه ی بسیاری از آنها آن اطراف بوده. من با آنها بازی می کرده ام یا آنها را نگاه می کردم. موقع غذا دادن به من مجبورآ مادرم به آنها هم کمی غذا می داد تا من هم غذا بخورم. اما احتمالآ میزان غذایی که گربه ها می خوردند از من بیشتر بوده.

همچنین من در آن دوران از یک لاکپشت و یک بوقلمون نگهداری کرده بودم که هردوی آنها توسط گربه ها کشته شدند.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 11:48  توسط Omid  | 

چارلز دیکنز، داستان نویس بریتانیایی که با آثار جذاب و پرخواننده خود، توجه دنیایی را به تباهی های زائیده از فقر و بی عدالتی جامعه اش جلب کرد، در نهم ژوئن ۱۸۷۰ میلادی درگذشت.

دیکنز در کودکی و نوجوانی، اثرات ناگوار فاصله طبقاتی و بی پناهی تهیدستان را لمس کرده بود و با وجود محرومیت نسبی از تحصیلات رسمی، عشق وافری به مطالعه آثار بزرگان ادبیات سرزمین اش داشت.

او بعدها با استفاده از خوانده ها، مشاهدات و تجربیاتش از لایه های مختلف جامعه، همچون نویسندگان واقع گرای دیگری چون بالزاک و داستایفسکی قصه ها و شخصیتهایی خلق کرد که واقعیات ناگفتنی اجتماع او و روحیات انسانی را به روشنی تمام به دنیا شناساند.

در بریتانیای امروز با گذشت بیش از ۱۳۰ سال از مرگ دیکنز، او همچنان در عرصه های داستان سرایی و شخصیت پردازی سرآمد نویسندگان این سرزمین محسوب می شود.

رمانهای انسان گرایانه دیکنز باعث شد انگلستانی که در آستانه انقلاب صنعتی به سر می برد و عطشی سیری ناپذیر به تصاحب ثروت و ارزشهای مادی نشان می داد، از دیدن سیمای خود در آینه آثار او منقلب شود و حرص و آز و خودخواهی نهفته در ارزشهای دروغین خود را بشناسد.

هفته گذشته ادبیات داستانی ایران هم یکی از چهره های پرکار خود را از دست داد. نادر ابراهیمی، نویسنده ای که همچون دیکنز از اولین سالهای عمر، طعم ناملایمات زندگی را چشید و همچون او اهمیت خاصی برای پرورش ذهن کودکان و بهبود شرایط زندگی آنها قائل بود، بعد از جدالی طولانی با بیماری درگذشت.

اگر با کتاب و کتابخوانی میانه دارید، برای ما بنویسید در صورتی که می توانستید یکی از نویسندگان یا شاعران مورد علاقه تان را که اکنون در قید حیات نیست، به زندگی برگردانید و امکان نوشتن و آفریدن را بار دیگر در اختیارش بگذارید، چه کسی را انتخاب می کردید؟


آخرین اخبار:

آیشواریا رای، 'ملکه بالیوود'

کشف 'قدیمی‌ترین' کلیسای جهان در اردن

بخشی از میراث باستانی عراق در آمریکا کشف شد

پاندای کونگ فو کار در صدر پرفروش‌های آمریکا

دکتر باطنی، زندگی نامه

چنگیز آیتماتوف درگذشت


پی نوشت: یکسری از لینکهای وبلاگهایی که لینک وبلاگ نوشته را حذف کرده بودند و یا حدود یکسال یا بیشتر بروز نشده بودند را حذف کردم. امیدوارم که دوستان دلگیر نشوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 15:41  توسط Omid  | 

بیستم خرداد روز صنایع دستی است و در ایران به مناسبت فرارسیدن هفته ای که هفته صنایع دستی نام گرفته است، از تمبر یادبودی رونمایی شده که بر آن تصویر گلدانی میناکاری دیده می شود.

در حالی که بعضی معقتدند کمرنگ شدن فرهنگهای بومی جوامع مختلف در دهه های های اخیر باعث تضعیف صنایع سنتی کشورها شده است، شماری از صنعتگران و هنرمندان هم چنان می کوشند هنرهای بومی سرزمین خود را زنده نگه دارند.

امروزه تولید و خرید و فروش محصولات صنایع دستی نه فقط به انگیزه های فرهنگی بلکه به انگیزه های قوی تجاری و برای تقویت گردشگری دنبال می شود.

از سده های پیش در ایران صنایع دستی مختلفی چون قالی بافی و گلیم بافی، سوزن دوزی، نمدمالی، سفالگری، طلاکوبی، شیشه گری و سنگ تراشی رواج داشته است. در افغانستان هم که مشترکات فرهنگی زیادی با کشور همسایه اش دارد، ساختن ظروف مسی و چوبی، قالین بافی، خامک دوزی و چپن دوزی از صنایع دستی رایج محسوب می شوند.

با این حال روند رشد صنایع دستی در ایران یکدست نبوده است و بعضی معتقد اند که گسترش تکنولوژی و رواج زندگی ماشینی، از سویی و فقدان مدیریت و حمایت کافی از سوی نهادهای قدرتمند از سویی دیگر، رونق و شکوفایی این صنایع را تحت الشعاع قرار داده و به منسوخ شدن بسیاری از صنایع ارزشمند سنتی منجر شده است.

معاون هنرهای سنتی و صنایع دستی ایران در گفت و گویی با خبرگزاری ایسنا، نبود یک بانک اطلاعاتی را منشاء شماری از کاستی ها در این زمینه دانسته و گفته است که احیای بعضی از رشته های منسوخ شده و فراهم کردن بیمه برای هنرمندانی که در این رشته ها فعالند مستلزم ایجاد چنین بانکی است.

شما به فرآورده های صنایع دستی تا چه حد علاقه دارید؟ وقتی به قصد سیر و سیاحت برای اولین بار به شهری سفر می کنید، خرید محصولات صنایع دستی آن محل جزو برنامه های سفرتان هست؟ آیا حاضرید برای حمایت از هنرمندان فعال در این صنایع بجای استفاده از محصولات ماشینی، بهایی گرانتر بپردازید و از فرآورده هایی استفاده کنید که ثمره خلاقیت و هنر آنها هستند؟


آخرین اخبار:

ساخت فیلم جنگی جعفر پناهی متوقف شد

"بزرگترین" نقاشی خاورمیانه در امارات

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 18:35  توسط Omid  | 

بتازگی بازار سینمای کمدی در ایران رونقی قابل توجه پیدا کرده است و به گفته ناظران، فروشهای میلیارد تومانی فیلمهای کمدی چون "اخراجی ها" و "دایره زنگی"، سینماگران را بر آن داشته که به تولید این فیلمها بیش از آثار درام و ملودرام روی بیاورند.

به عقیده این عده، اگر در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی، دوستداران سینما در ایران اغلب به انگیزه تماشای فیلمهای اکشنی چون "عقابها" و "کانی مانگا" به سینما می رفتند، اکنون بیشتر برای گذراندن ساعتی مفرح و فارغ از دغدغه های روزمره به سالنهای سینما روی می آورند.

خبرنگاران حوزه سینما می گویند که بسیاری از فیلمسازان جوان و تازه کار با وجود علاقه شخصی به فیلمهای درام، به تولید فیلمهای کمدی می پردازند زیرا می خواهند تماشاگران بیشتری را به سینما جلب کنند تا بتوانند به آسانی برای فیلمهای آینده خود تهیه کننده و سرمایه گذار پیدا کنند. این تمایل حتی در بعضی کارگردانها که پیش از این به تولید فیلمهای جنایی و پلیسی می پرداختند به چشم می خورد.

گفته می شود که در سالهای اخیردر ایران هیچ یک از فیلمهای غیرکمدی نتوانسته اند فروشی هم سنگ آثار کمدی داشته باشند و فیلمی درام چون "سنتوری" هم که انتظار می رفت در عرصه رقابت مالی از فیلمهای کمدی پیشی بگیرد، اجازه نمایش نیافت.

بعضی صاحب نظران با اشاره به محبوبیت سینمای کمدی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم در جهان می گویند معمولا در دورانی که روحیه یاس و نومیدی بر جامعه غالب باشد، فیلمهای کمدی با استقبال زیاد مواجه می شوند.

علاوه بر این، به گفته تحلیل گران، آسیب پذیری فیلمهای کمدی در برابر موانع و محدودیتهایی چون سانسور کمتر است و بافت کلی این فیلمها در صورت اعمال ممیزی، کمتر از فیلمهای دیگر لطمه می بیند. همین امر سینماگران را تشویق می کند که در عرصه فعالیت هنری، مسیر هموارتر تولید کمدی را در پیش بگیرند.

نظر شما در مورد دلایل رواج فیلمهای کمدی در ایران چیست؟ اگر به سینما و آثار سینمایی علاقه مند هستید، ترجیح می دهید چه نوع فیلمی را تماشا کنید؟ آخرین فیلمی که دیده اید از کدام ژانر سینمایی بوده است؟


آخرین اخبار:

سینمای عامه پسند و راه دشوار سینمای هنری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 21:8  توسط Omid  | 

انسانها فراموش می کنند... این نوشته ها هستند که باقی می مانند...

Image and video hosting by TinyPic


آخرین اخبار:

اولین همایش جهانی رسانه‌ ها با حضور شیرین عبادی

مل فرر، هنرپیشه کهنه‌کار آمریکایی درگذشت

نگاهي به ترجمه جديد سرمايه کارل مارکس

نادر ابراهیمی، نویسنده ایرانی، درگذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 21:0  توسط Omid  | 

وبلاگ نویسانی مثل من که معمولآ می نویسند بعد مدتی دست از کار می کشند و دیگر نمی نویسند.

بله وبلاگ ما دو ساله شده اما کارم چقدر بهتر شده یا خواننده های وبلاگم چقدر بیشتر شده؟!! با یک حساب سر انگشتی می بینم که تقریبآ فرقی نکرده....

پس این همه کار من بیهوده بوده؟ بیشتر موقع هایی که می خوام وبلاگ را بروز کنم از خودم می پرسم اصلآ من برای چی اینجا می نویسم؟ اصلآ هدفم از نوشتن چیه و این وبلاگ برای من چه سودی داره؟

آیا قراره سودی داشته باشه یا نوعی دل خوش کنی و تخلیه روانی هستش؟ والا نمی دونم برای من کدومه اما این را می دونم که هر چقدر میگذره دل کندن ازش سختر میشه و به همون مراتب نوشتن!

آیا قراره حتمآ کسی این نوشته ها را بخونه؟ اگر شما صاحب وبلاگ هستید جواب سوالات منو بدید خیلی دوست دارم بدونم.... برای چه وبلاگ زدید و ادامه میدید؟ آیا برایتون مهمه که خواننده داشته باشید و مطالبتون خوانده شوند؟

برای من مهم هست ولی نه آنقدر که بخوام نوشتن را قطع کنم بلکه معمولآ باعث میشه جهت یا سبک نوشتنم را عوص کنم. حالا اینکه همین کار هم چقدر درسته یا نه جای بحث دارد.

ولی این دید همیشه نسبت به وبلاگم وجود داشته که اینجا محلی برای محک زدن افکارم هست و جایی که میتونم حداقل برای چندین نفر حرف بزنم. فکر کنم همین برای آدم هایی مثل من کافی باشه ...


آخرین اخبار: (سری کامل در "مطالب خواندی" ستون سمت چپ)

جوایز فیلم ام تی وی در کالیفرنیا اهدا شد

آلبوم عکس: ایو سن لوران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 19:2  توسط Omid  | 

آخرین روز ماه می روز جهانی مبارزه با سیگار است. سازمان بهداشت جهانی به همین مناسبت از دولتهای جهان خواسته است که آگهی های تجاری مربوط به سیگار را ممنوع کنند.

به گفته این سازمان محدودیتهایی که هم اکنون از جانب دولتها اعمال می شود برای برکنار نگه داشتن جوانها از سیگار و روشهای پیچده ای که در بازاریابی این کالا بکار می رود کافی نیست.

در ایران، بر اساس قانون مبارزه ملی با دخانیات، هر نوع تبلیغ یا تشویق به مصرف دخانیات ممنوع است و کسانی که در اماکن عمومی سیگار بکشند با جریمه نقدی مجازات می شوند.

با این حال مشخص نیست که ابلاغ این قانون از سوی دولت، تا چه حد تاثیرگذار بوده است. بر اساس گزارشهای سازمان بهداشت جهانی در سال 2007 بازار ایران همچنان برای شرکتهای چند ملیتی تولید سیگار،اهمیت فراوان دارد.

از جمله کشورهایی که در مبارزه با سیگار موفقیتهایی قابل توجه داشته اند کاناداست که تعداد افراد سیگاری در آن به کمترین حد طی چهل سال اخیر رسیده است.

در همین حال دولت بریتانیا هم تدابیر تازه ای را برای مبارزه با سیگار و جلوگیری از روی آوردن افراد کم سن و سال به این کالای دخانی پیشنهاد کرده است از جمله این که مغازه دارها محصولات دخانی را در معرض نگاه مشتری قرار ندهند.

همچنین پیشنهاد شده فروش بسته های ده تایی سیگار که در مقایسه با بسته های بیست تایی قیمت کمتری دارند، متوقف شود تا جوانها از فکر خرید سیگار منصرف شوند.

نظر شما درباره چنین اقداماتی برای مبارزه با سیگار چیست؟ آیا این سیاستها را در کاهش مصرف سیگار موثر می دانید؟

اگر سیگاری هستید، سیگار کشیدن را از چه سن و سالی شروع کردید و راجع به این ممنوعیتها چه فکر می کنید؟

World No Tobacco Day

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 18:52  توسط Omid  | 

دوستان نوشته خوان

بدلیل شروع امتحانات بنده و دلایل دیگری که به شما ربطی نداره وبلاگ تا یک ماه به غیر از معرفی روزهای مهم فرهنگی و قسمت اخبار فرهنگی هنری (مطالب خواندنی ستون سمت چپ وبلاگ) وبلاگ بروز نخواهد شد.

ادامه سریال خالق کوچولو فقط یک قسمت خواهد بود و پس از آن تا مدتی نخواهم نوشت. زیرا احساس کردم از میزان تعقیب کنندگان آن کم شده و نظری در مورد اینکه داستان را به چه سمتی ادامه دهم ندارم و از جانب شما هم نظری دریافت نمی کنم.

احتمالآ پس از یک ماه تنها نوشته های یادداشت خواهند بود.

باز هم اصرار می کنم علاقمندان مطالب فرهنگی هنری ادبی حداقل هفته ای یک بار به ستون مطالب خواندنی سر بزنند.

فعلآ همین .... شاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 23:6  توسط Omid  | 

 

0000000000000000000000000100000000000000000010101000000000000000

0000000000000000000000000000010100100000000000000000000000000001

0100100000000000000000000100000000000011111111100100100000000000

01010101000000101101100100010001010100100100000000000101001001100

00000011001000101010000000101010000000000000000001001000101000000

00000000000000000000000000000001010001010101010101010101010111111

11111111100000000000000000000001010010010101010001000000000000000

00000000000000010101001010110000000000000000001010010010101010101

01111100000000000000001010010010101010000000000000000000101001001

01000101100001011001010101010101000000000001010010101010101010111

KHALEGH KUCHULU

Version 02

11111111111111101010010101010101000100100010100000000000000000000

00000000000000000000010111111111110010010101111000001010100100000

00000000000000001100100101010000000000000000000010100100010000000

01011100010000000000000000000000000101001000010101010010010000000

00010111010010000101010101000000000000000000000000000000000000000

00001010100101010101010010010010000001110100010010101010100000000

00000000111100010001010000101001010010101010101010001000101001001

10101010101010100000000101010101000000101010101111110010010000010


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 14:48  توسط Omid  | 

گاهی اوقات آدم متوجه خصلت هایی در گروه یا ملتی می شود که در همه ی آنها خواهی نخواهی وجود دارد و گهگاه بروز می کند. من فکر می کنم در آمریکایی ها از رئیس جمهورشان گرفته تا یک فرمانده یا یک آدم معمولیشان این حس برتر و عاقلتر بودن و نجات دهنده دیدن خود وجود دارد.

آنطور که ادعا می شود گفتگوی زیر واقعآ وجود داشته و توسط کانال ناوبری ۱۰۶ (Finisterra/ Galicia) ضبط شده است.

اسپانیایی ها:

اینجا آ-۸۵۳ است. برای اینکه از برخورد جلوگیری شود لطفآ مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید. هم اکنون ۲۵ میل دریایی فاصله دارید و درست به سمت ما حرکت می کنید.

آمریکایی ها:

آصلآ شما سمت خودتان را ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید.

اسپانیایی ها:

نگاتیف! تکرار می کنیم. مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید.

آمریکایی ها:

با شما کاپیتان کشتی ایالات متحده آمریکا صحبت می کند. سمت خودتان را سریعآ ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید.

اسپانیایی ها:

پیشنهاد شما را مورد قبول و ممکن نمی بینیم. اگر نمی خواهید به ما برخورد کنید ۱۵ درجه بچرخید.

آمریکایی ها (صدایش را بلند می کند):

یا شما کاپتان دومین کشتی هواپیمابر USS Lincoln که به بزرگی یک ناوگان ایالات متحده ی آمریکاست Richard James Howard صحبت می کند. به همراه ما دو کشتی نظامی, هواپیماهای شکاری و چهار زیر دریایی هست. در ضمن قایق های هجومی به ما یاری می کنند. به شما پیشنهاد نمیدم, دستور می دهم! مسیر خودتان را ۱۵ درجه به شمال تغییر بدید. در غیر اینصورت برای امنیت ناوگانمان تدبیر لازم را به عمل خواهیم آورد.

اسپانیایی ها:

با شما Juan Manuel Salas Alcantara صحبت می کند. اینجا ما دو نفریم. همراه ما یک سگ, غذای شبمان, دو شیشه آبجو و یک قناری هم داریم. قناری در حال حاضر خواب است. در ضمن شبکه رادیویی Cadena Dial de La Coruna  به ما یاری می کند. هم اکنون با در نظر گرفتن اینکه ما در سواحل Finisterra
Galicia اسپانیا و در فانوس دریایی شماره آ-۸۵۳ هستیم, باید بگم ما قصد رفتن به هیچ جا را نداریم.در مورد اینکه  فانوس دریایی ما در میان فانوس های دریایی اسپانیا از نظر بزرگی درجه چندم است هیچ فکری نداریم. با در نظر گرفتن سواحل صخره ای ما, برای کشتی تان که مستقیمآ بسمتشان حرکت می کند هرگونه تدبیر که بخواهید می توانید به عمل آورید.
 ولی بازهم با اصرار توصیه می کنیم جهتتان را ۱۵ درجه به جنوب تغییر بدید.

آمریکایی ها:

مفهوم شد. متشکریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 21:30  توسط Omid  | 

۱۸ مه برابر با ۲۹ ثور (اردیبهشت) روز جهانی موزیم (موزه) است و همه ساله از این روز در کشورهای مختلف جهان تجلیل می شود.

ما به عنوان ایرانی که صاحب تاریخ طولانی هستیم باید به چنین روزهایی بیشتر اهمیت بدیم.

سعی کنیم در چنین روزهایی از موزه ها و آثار باستانی دیدن کنیم و اگر در توانمان هست از چنین مکانهایی حمایت کنیم.


روز بزرگداشت حکیم عمر خیام

در ترکیه که من زندگی می کنم عمر خیام را به عنوان شاعری بزرگقبول دارند و کتابهایش بصورت ترجمه شده دست بسیاری از دوستداران ادبیات و شعر دیده می شود. ما باید سعی کنیم اطلاعاتمان را در مورد چنین اشخاصی که شهرت جهانی دارند بیشتر کنیم.

در مورد حکیم عمر خیام

به نظر شما برای بزرگداشت چنین روزهایی چه کارهایی می توان انجام داد تا روح فرهنگ و هنر را در خودمان و اطرافیانمان زنده نگه داریم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 14:59  توسط Omid  | 

روز جهانی ارتباطات

من در مورد ارتباطات فقط گفتن همین را بسنده کنم که ارتباطات تنها راه نجات مناطقی است که در آنجا جهل و خرافات بسیار است. هر جا جهل باشد ظلم و ستم بیشتر خواهد بود.

در این مورد چه نوع پیشنهاداتی به افراد عادی می توان داد نمی دانم. خواهشآ چند تا پیشنهاد در این مورد برای ما بنویسید.

(این هم نگاه حکومت اسلامی ایران به روز ارتباطات و نکات منفی و ترسهایی که از ارتباطات بوجود می آید: روز جهانی ارتباطات از ایرنا )


روز جهانی مبارزه با هموفوبیا (اطلاعات بیشتر در مورد روز هموفبیا)

روز مدارا با همجنس.گرایان و دوجنس.گرایان - در تاریخ ۱۷ می ۱۹۹۰ همجنس.گرایی از لیست بیماریهای بین المللی (International Classification of Diseases) در سازمان جهانی سلامتی (World Health Organization) خارج شد. (اطلاعات بیشتر)

شما چقدر به عقاید حکومتی یا دینی اهمیت می دهید چقدر به یافته های بین المللی نمی دانم.


هفته خوابگاه های دانشجویی

بیست و دوم تا بیست و هشتم ادیبهشت ماه در ایران به نام هفته خوابگاه‌هایی دانشجویی نامگذاری شده. معمولا در این هفته مقامات دولتی می کوشند با جلب حمایت و کمک افراد خیر، وضعیت خوابگاه های دانشجویی را سر و سامان دهند. (گفتگوی با دانشجویان در مورد خوابگاه های دانشجویی)

خوشبختانه من هیچوقت در این خوابگاه ها نماندم. از ماندن در آنها می ترسم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 17:8  توسط Omid  | 

هنر خوار شد جادوی ارجمند نهان راستی اشکارا گزند
ندانست خود جز بد اموختن همه کندن وکشتن وسوختن


فردوسی

اردیبهشت ماه در ایران ماه شعر است و دو روز از این ماه به نام دو شاعر بزرگ ایرانی نامگذاری شده است.

ایرانیان اوایل اردیبهشت را به نام و یاد سعدی می گذرانند و ۲۵ اردیبهشت را به یاد و نام فردوسی.

روز ۲۵ اردیبهشت روز ابوالقاسم فردوسی است که با نوشتن شاهنامه، خاطرات قومی ایرانیان را زنده کرد. پس از حمله اعراب مسلمان به ایران و رسمیت یافتن زبان عربی در ایران، میراث باستانی ایرانیان در معرض زوال و نابودی قرار داشت.

پس از احیای دوباره زبان فارسی نیز این خطر به قوت خود باقی بود، زیرا زبان فارسی که بعد از اسلام در ایران رواج یافت، زبان فارسی دری بود و بخش بزرگی از میراث ایرانیان به زبان های ایران باستان نوشته شده بود.

 

(متن کامل )


همچنین امروز روز جهانی خانواده است. مجمع جهانی سازمان ملل بر اساس قطعنامه شماره ۲۳۷/۴۷ که در تاریخ ۲۰ سپتامبر ۱۹۹۳ به تصویب رسیده است. پنزدهم ماه می را که مصادف با ۲۵ اردیبهشت میباشد به نام روز جهانی خانواده اعلام کرده است. همه ساله چنین روزی به عنوان روز جهانی خانواده در کشورهای مختلف گرامی داشته می شود.

هدف از گرامیداشت این روز اهمیت جوامع جهانی به خانواده بعنوان اصلی ترین رکن جامعه و برطرف نمودن مواردی است که در دنیای امروز این کانون گرم زندگی را تهدید می کند. علاوه بر آن روز جهانی خانواده فرصت مناسبی است برای ارتقا سطح آگاهی عمومی در مورد مساءل مربوط به خانواده و بسط آن در جوامع مختلف.


پس چقدر خوب است که در این روز با این بهانه خانواده را دور هم جمع کنیم.

به نظر من اولیای خانواده علاوه بر درسهای زندگی که به فرزندانشان می دهند بهتر است پیشینه ی ایرانیان و آثار بزرگ آنان همچون شاهنامه را به آنها معرفی کنند.

من به شخصه اطلاع زیادی از شاهنامه و داستان هایش ندارم که برای من جای تاسف است. متاسفانه حالا دسترسی ندارم ولی سر فرصت باید بخوانم.


پی نوشت: صبای عزیز من اطلاعات چندانی در موردی که گفتید ندارم و منبعی قابل دسترس هم برای من موجود نیست. تنها این منبع اینترنتی در مورد ضحاک را پیدا کردم که نمی دانم چقدر کامل است. 

خواهشآ آدرس ایمیل یا وبلاگ خودتون را بنویسید که من با شما مستقیم ارتباط داشته باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:10  توسط Omid  | 

امروز ۲۲ اردیبهشت (۱۲ می) روز جهانی پرستار است. دولت ایران در این روز چقدر به پرستاران می رسد اطلاعی ندارم.

ضمنآ امروز روز مادر در بسیاری از کشورهای جهان است. اگر اشتباه نکنم روز مادر ایران ۲۵ آذز (۱۶ دسامبر) است. اما برای من فرقی نمی کند. من می گویم هر روزی که به بهانه ای می توانیم از کسی مثل مادران یا پرستاران تشکر کنیم بهتر است اینکار را انجام دهیم.

مادران یکی از عوامل اصلی و مهم فرهنگی خانواده ها هستند. آنها کسانی هستند که انسانهای فردا را تربیت و بزرگ می کنند. باید قدر مادران را بدانیم و برای آنها ارزش قائل باشیم.

امروز برای ما بهانه ایست که از آنان بار دیگر تشکر کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 0:22  توسط Omid  | 

اگر می خواهید ملتی را نابود کنید, هنر را از آنها بگیرید.


اگر بخواهید همین امروز تصمیمی بگیرید که در یک سال آینده تغییر عمده ای در زندگی خود یا دیگران ایجاد شود, چه تصمیم می گیرید؟

من پس از دیدن چند فیلم مستند و خواندن مقالاتی در مورد اعتراضاتو مقاومتهای  آرژانتینی ها  و جنبش های فرنسه با خود گفتم ما مردم ایران در بعضی مواقع چقدر بی عرضه و بی فایده هستیم.

هر کس و هر کشوری ما را به انواع چیزهایی از جمله تروریست و غیره متهم می کنند و در داخل انواع توسری ها می خوریم و بدبختی ها می کشیم و اصلآ هم صدایمان در نمی آید. لااقل اعتراض کنیم و این بلاها سرمان بیاید باز یک چیزی.

من اینطور احساس می کنم که شادی و نشاط ظاهری ما ایرانیها با سیاستهای داخلی و خارجی از ما گرفته شده است و یکی از دلایل مهم آن گرفته شدن هنر و نبود نوآوری در میان مردم است.

اگر ما قرار باشد اقدامی انجام دهیم تا سر زنده و همیشه سر پا باشیم, چه بر سر زورگویان داخلی چه خارجی باید هنر و نوآوری را در خود و اطرافمان به هر قیمتی که شده زنده نگه داریم. این وظیفه بطور روال در هر ملت و در هر تاریخی به عهده ی نویسنده ها و هنرمندان است.

اکثر کسانیکه این وبلاگرا می خوانند یا نویسنده و هنرمند هستند و یا به هنر علاقه دارند. پس من از شما خواهش می کنم که این وظیفه ی طبیعی تان را بخاطر آورید و با این تصمیمی که من گرفته ام همراهی کنید.

تصمیم دارم در وبلاگ تمامی روزهای مهم سال را از نظر نوآوری, فرهنگ و هنر بنابر تاریخشان یادآوری کنم و از شما می خواهم به فعالیت های مربوط به آن توجه کنید تا سعی کنیم این فرهنگ و هنر را در خانواده و اطرافمان حفظ کنیم. مهم این است که شور و اشتیاق هنر و نوآوری را نه تنها در خودمان بلکه در خانواده و اطرافمان بیدار و حفظ کنیم.

امروز را من روز تصمیم گیری اعلام می کنم. از شما می خواهم مثل من تصمیم برای تلاشی در این ضمینه بگیرید که روح در حال مرگ ایران را بازگردانیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 23:17  توسط Omid  | 

 

اگر رویاهایی کودکانه نداشتم, هرگز نمی نوشتم.

 

 

وبلاگ نوشته دو ساله شد.

همیشه سعی من بر این بود: کاری کنم که مردم حقایق بیشتری را ببینند, بنابراین تصمیم گرفتم از جادوی نوشته استفاده کنم.

همه چیز از دو طرف آغاز شد. نویسنده و مخاطب

دوستان تازه ای پیدا کردیم و با شما نوع دیگری از دوستی را تجربه کردیم.

دور یا نزدیک در اینجا فرقی نمی کند. ما همه از یک دیاریم و با یک زبان

قلم در دستان من همچون دواندن اسبی وحشی است. و نشان دادن آن نوشته ها به شما همچون نشان دادن چیز هایی که در دوردست ها دیده ام.

نوشته ها در این وبلاگ گمنام مانند برخواستن دودی از پشت کوهی نامعلوم است. بعضی ها می بینند و بعضی ها نمی بینند. و آنها که می بینند هر یک برداشت جداگانه ای از عامل دود دارند.

گاهی مطالب را همانطور که بودند در اختیار شما می گذاشتیم و گاهی با دوران آن آنچه را می خواستیم ببینید نشان می دادیم.

همیشه سعی کردم به مخاطبانم نشان دهم که این نوشته هر نوشته ای نیست. همانطور که هر گردی گردو نیست.

و این دوران همگی به عنوان خاطراتی ثبت شده خواهند ماند.

دو سال گذشت و من بیش از صد و هشتاد و دو پست نوشتم.

هفتصد و سی و دو روز از آغاز کار می گذرد و به این ترتیب وبلاگ نوشته دو  ساله شد.

 

(امکانات و روند جدید وبلاگ به همراه ترین های وبلاگ در یک سال گذشته در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 13:4  توسط Omid  | 

 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12  ,13 , 14 ,15

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان شده بود. بهشت کاملآ متعلق به مسلمانان بود. اما همه چیز به این خوبی و خوشی تمام نشد ...

اولین روز در بهشت بچه منفی مدعی شد به دلیل فداکاری هایش و راه انداختن جنبش تصرف بهشت تمام هوری های بهشتی باید برای او باشند. اولین کسانیکه به مخالفت با او برخاستند عربها بودند. اگر هوری های بهشتی نباشند چه کسی می خواهد حرمسراهای عربها را پر کند؟ اصلآ دلیل مسلمان شدن عربها این است که آنان هوری های بهشتی را می خواهند نه چیز دیگری.

اما اصل دعوا زمانی آغاز شد ایرانیان مدعی شدند ما شیعه هستیم و از همه بدتر احمدی نژاد گفت: ایران تنها کشوری است که در راه نور حرکت می کند در نتیجه کنترل بهشت باید بدست ایرانیها باشد. تمامی عربها به مخالفت با ایرانیها و احمدی نژاد برخاستند. عربها در کف این بودند که بدانند احمدی نژاد چه چیزی مصرف می کند که این همه نور می بیند. این تصمیم عربها را که همیشه تشنه ی خون ایرانیان هستند را عوض نمی کند.

خلاصه همه مسلمانان سر کنترل بهشت و امکانات بهشت از جمله هوریها, نهرها و درختهای پر میوه به جان هم افتادند.

کسی در بهشت با خود سلاحی نیاورده بود بنابراین همه با تبر شروع به قطع درختان کردند و تیروکمان ساختند و به دنبال هم افتادند تا یکدیگر را بکشند. جنگی بین مسلمانان در گرفت که باعث شد بسیاری از هوری ها این وسط زخمی یا کشته شوند درختها و میوه ها از بین رفتند و تمامی نهرها در سایه ی مسلمانان گل شدند.

پس از چندین روز همه خسته و کوفته آتش بس کردند و کنار خرابه هایی که درست کرده بودند نشستند. بچه منفی به اطرافش نگاه می کرد و میدید که یک جای سالم در بهشت نمانده. این چیزی بود که آنها می خواستند؟

در همین هنگام یک پستچی خارجی آمد و چند تا کاغذ و مجله تبلیغاتی به آنها داد. در تبلیغها نوشته شده بود:

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 13:53  توسط Omid  | 

 

زندگی یک بار دیگر به من خیانت کرد

من قبول دارم بعضی چیزها هرگز تغییر نخواهند کرد

من اجازه دادم ذهن های کوچک شما درد مرا بزرگ کنند

و برای من یک وابستگی شیمیایی باقی گذاشته برای عقلی سالم

 

آره من سقوط می کنم... چقدر طول می کشد تا به زمین بخورم

نمی توانم بگویم که چرا از هم پاشیده می شوم

آیا هیچ تعجب نمی کنی که چرا ترجیح می دهم تنها باشم؟

آیا من واقعآ کنترلم را از دست داده ام؟

 

من به پایانی نزدیک می شوم

من متوجه شده بودم که چه می توانستم بشوم

نمی توانم بخوابم به همین دلیل نفسی کشیدم و پشت شجاعترین ماسکم پنهان شدم

من قبول دارم که کنترلم را از دست داده ام

کنترلم را از دست داده ام...

 

Anathema - Lost Control

ترجمه: امید فرشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 18:48  توسط Omid  | 

احساس می کنم خیلی آدم تخیلی هستم. این همه حقیقت های تلخ دوروبرم هست و هنوز می خوام با اون رویاهای شیرین زندگی کنم. عقلم به من حقیقت یعنی بچه منفی را نشان می دهد و می گوید باید اونطور باشم اما بطور ناخواسته ذهنم شروع به خیالپردازی می کند.

از این تخیلات برای کسب درآمد می تونم استفاده کنم اما فکر نکنم هرگز برای زندگی عادی و روابطم بدردی بخورد.

شاید واقعآ زیبایی زندگی در عینکی که به چشم می زنیم هست! شاید زیبایی زندگی را فقط در فیلمها و داستانها می توان دید و افرادی مثل من باید عذاب بکشند که زیبایی زندگی کو؟ شانس من کو؟ آن شخص گم شده ی من کو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 15:22  توسط Omid  | 

ام ... این مطلب هیچ ربطی به موضوع کلی وبلاگمون نداره ولی از اونجایی که من گوگل را خیلی دوست دارم خواستم این مطلب جالب را بذارم شما هم بخوانید.



 

گوگل

گوگل چگونه جایی است؟ موسسه ای که هم اینک یکی ازموفق ترین موتورهای جستجو درجهان را هدایت می کند و با خدمات رایانه ای که ارائه می دهد، کمتر کسی است که روزانه با یکی از پدیده هایی که توسط آن معرفی شده از "جی میل" گرفته، تا "اورکات" وتبلیغات گوگلی و از همه مهمتر جستجوگرهای آن سروکار نداشته باشد.

هفته گذشته وقتی شنیدم که می توانم همراه جمعی از دانشجویان دانشگاه برکلی برای بازدید به شرکت گوگل بروم، خیلی خوشحال شدم. چراکه شرکت "گوگل" درمنطقه کالیفرنیای شمالی علاوه براینکه نام خیلی بزرگی به شمار می رود و ثروت های دات کامی (اشاره به کسانی که ازطریق شرکت های رایانه ای طی چندساله گذشته ثروتمندشده اند) رابه یاد آدم می آورد، چندین اسم خوشنام ایرانی و ازجمله امیدکردستانی را نیزباخود دارد.

امید کردستانی و سالار کمانگر. امید، یکی ازمعاونان ارشد گوگل وطی سالهای گذشته یکی ازستون های اصلی این شرکت بوده است. او و همسرش همچنین در بسیاری ازکارهای عام المنفعه ای که درکالیفرنیای شمالی انجام می شود، مشارکت دارند. همین باعث می شود، گوگل چندان اسم غریبه ای برای ایرانی ها نباشد.

همراه دانشجویانی که بخش عمده شان چینی، ژاپنی وآمریکایی بودند، راهی منطقه Mountain View شدیم، منطقه ای مسطح که هوای زمستانی وپاییزی مطبوع وتابستان گرمی دارد. با ورودبه گوگل، دربخش پذیرش، توسط رایانه ای که روی میزقرارداده شده بود، اطلاعات خودرا وارد کردیم وازآن سوی دیگر یک کارت میهمان، پس ازکنترل با اطلاعاتی که درخصوص حضورماه وجودداشت، صادرشد تا به روی سینه بزنیم. گفته شد که عکاسی وچیزهایی از این قبیل ممنوع است. ظاهرا اگردراثنای بازدید کسی درجریان پروژه ای قراربگیرد که هنوز نهایی واعلام نشده است وازآن استفاده کند، می تواند مورد تعقیب قانونی نیز قراربگیرد.

اولین بخشی که مورد بازدید قرارگرفت سالنی بود که درآن یک تخته سفید بسیارعریض نصب شده بود. کارمندان گوگل می توانند ایده های خود را روی این تخته سفید بنویسند. صرف نظر ازاینکه ایده منطقی به نظر بیاید یانه. استفاده ازتصوروخلاقیت های کارمندان، موتور محرکه این ایده بوده است. راهنمای گروه می گوید که چگونه نوشتن این ایده هابرای بخشی ازمهندسان وکارکنان گوگل الهام بخش بوده است. چون ایده ای که ازنظر یک نفرغیرمنطقی اما جالب می آید ممکن است درذهن دیگری به ایجاد یک پدید جالب توجه وبدیع بیانجامد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 17:31  توسط Omid  | 

شاید خیلی مسخره باشه. اما این را اعتراف می کنم که من هم بچه مثبت هستم هم بچه منفی. اکثر اوقات بچه مثبت. هدف از خلق بچه منفی این بود که نشان بدم منفیها در این دنیا قهرمان هستند و مثبتها برعکس چیزی که تو فیلمها می بینید بازنده.

نمی گم من بازنده ام. در زندگی من برنده ی بزرگی هستم. با تمام قوا به سمت خواسته ها و هدفهام میرم. با این حال یک چیزی کمه.... شریک راه...

این برای من غیر قابل تحمله که من از هر کسی که خوشم میاد از من خوشش نمیاد و هر کس که از من خوشش میاد من از او خوشم نمیاد. بعد این همه سن (۲۱ و خورده ای) هنوز نتونستم عاشق به معنای واقعی بشم و فکر کنم هرگز نخواهم شد. چراکه به این نتیجه رسیده ام که قانون زندگی و روابط در دنیا بنابر قوانین بچه منفی است.

اما من این قوانین را دوست ندارم. برام خیلی غم انگیز میاد که همه ی آهنگها و داستانها و فیلم هایی که برای عشق و عاشقی ساخته شده یک مشت حرف برای خوش کردن دل من و توست.

این فقط از تجربیات خودم نیست بلکه در اطرافم هرکسی که میشناسم از نتیجه های من خارج نیستند. معنای عشق یا در منفعت و یا در س.ک.س خلاصه می شود و من این را نمی خواهم. نمی خواهم با رسوم عادی دختری را جذب خود کنم یا بقولی مخ بزنم. برای من بیشتر شبیه حیله میماند. شاید قانون طبیعت همین باشد. مطمئن نیستم.

ولی با این حال گول زدن خود را دوست دارم. هرچقدر که عشق برای من دروغی ثابت شده باشد زندگی کردن در این دروغ لذت خاصی دارد. گشتن دنبال آن شخصی که می دانی چشم تو چشم خواهی شد و هر دو یکدیگر را بدون انتظاری فضایی دوست خواهید داشت.

این راه دردناکی ست. به میزان زیادی تنهایی در آن است. شاید روزی این سختی ها و یا اتفاقی مرا عوض کند و کاملآ بچه منفی شوم. اما تا آنروز می خواهم به عنوان جزو آخرین بازمانده های نسل بچه مثبت باقی بمانم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 20:12  توسط Omid  | 

 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12  ,13 , 14

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

پیش از این در خالق کوچولو

شیطان آدم و زن را گول می زند و موفق می شود کاری کند که خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون کند در نتیجه بهشت برای شیطان و گوسفند ماند. خالق کوچولو بهشت را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتی که متعلق به شیطان بود جهنم نام گرفت. در آنجا ساخت و ساز و تولید کارخانجات بسیار زیاد شد و آن حالت سرسبزی و هوای خنکش را از دست داد و تبدیل به محلی آتشین و آلوده شد. اما قسمتی که متعلق به گوسفند بود دست نخورده ماند چراکه تنها کاری که گوسفند در بهشت انجام میداد چریدن بود.


سر درس دینی بود که معلم داشت درباره ی اینکه مسلمانان زمانیکه دستورات اسلام را اجرا کنند وارد بهشت می شوند و تمام کسانیکه انجام ندهند و از اسلام و دستورات آن سر باز زنند به جهنم خواهند رفت.

بچه منفی: اجازه؟ ... اگر اینطوری هست چرا بهشت هنوز دست گوسفند هست و کسی اونجا نمیره؟

بچه مثبت: به همان دلیلی که جهنم دست بابای تو یعنی شیطان هست.

بچه منفی: بابای من کسی را ممنوع نکرده که نره جهنم هر کس که می خواد هر وقتی میتونه بره جهنم و حتی اونجا زندگی کنه. اما کسی تو بهشت نیست بجز گوسفند. بجای اون باید ما مسلمانها باشیم.

معلم: به نکته ی خوبی اشاره کردید. شما به همراه بچه مثبت میتونید یک کار تحقیقی راجع به اینکه چرا مسلمانها باید بجای گوسفند بهشت باشند انجام بدید و سر کلاس بیارید.

بچه مثبت: چی؟!! من با این؟ هرگز

بچه منفی: کسی هم نخواست با تو کاری انجام بده سوسول

معلم: این حرف را نزنید. شما با همکاری میتونید برای آینده که قراره کارهای گروهی انجام بدید آماده بشید. حتی بچه منفی اگر دوست داری میتونی یک کلوپ طرفدار برای خودت ایجاد کنی و کسانیکه با تو در مورد رفتن مسلمونها به بهشت همفکر هستند را گردهم بیاری

بچه مثبت: کی آخه میاد عضو کلوپی که بچه منفی زده بشه؟

اما برعکس آن چیزی که بچه مثبت تصور می کرد اکثریت دانش آموزان و معلمان مدرسه عضو کلوپ بچه منفی شدند که مسلمانها باید بهشت بروند و بهشت متعلق به مسلمانهاست.

کلوپ بقدری طرفدار و شهرت پیدا کرد که بعضی از اهالی محل هم وارد کلوپ شدند و سپس شهرت این کلوپ به محله های دیگر و حتی شهر های دیگر رسید. کلوپ پس از مدتی تبدیل به سازمانی شد و کمیته های حمایتی و تدارکاتی برای آن ایجاد شد و پس از آن به حدی رسید که از طرف نماینده های سیاسی و کشوری حمایت می شد.

خبر این سازمان عظیم به کشورهای دیگر رسید و تمامی مسلمانان جهان از تمامی کشورها و فرقه ها شروع به متحد شدن در این مورد کردند. اتحادی که در تاریخ اسلام دیده نشده بود. سازمانهای تبلیغاتی و سخنرانی های جهانی در این مورد تشکیل شد تا شاید با این اتحاد و اعتراض همه جانبه ی مسلمانها خالق کوچولو راضی شود و بهشت را به مسلمانها بدهد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 18:50  توسط Omid  | 

ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو

ما در مسجد به پولمان فکر می کنیم و روی موتور به دخترها - نویسنده

بطور کل اگر ما فکر می کردیم وضعیتمان این نمی شد. مردم عادت کرده بودند که فکر نکنند و عمل کنند. حالا مردم باز فکر نمی کنند اما فقط حرف می زنند - بچه مثبت

آدم باید به فکر خودش باشه. من هنرپیشه نقش اول فیلم خودم هستم و راضی هستم. حالا اگه کسی از فیلم خودش راضی نیست مشکل خودشه - بچه منفی

انسان فقط انسانیتش را بیاموزد می تواند دنیا را از شریکه ایجاد کرده نجات دهد - آدم

آدم نباید زیاد فکر کنه. وگرنه دیوونه میشه - زن

ترجیح میدم اصلآ فکر نکنم - دیوونه

................................... - گوسفند

شاید عشق, فکر و ذهن شما را برای این دنیا مختل کند اما مطمئن باشید چشمانتان را برای دنیاهایی دیگر باز می کند - مجنون

می گویند اگر به وجود شیطان اعتقاد دارید و یا شیطان پرست هستید پس به وجود خالقی هم اعتقاد دارید - شیطان

من که بودیسم هستم. به وجود خالق اعتقاد ندارم این حاصل فکر بشر است - خالق کوچولو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 21:36  توسط Omid  | 

پیشنویس: بچه ها من حالم دو روز بعد از اینکه مطلب قبلی را نوشتم خوب شد و همانطور که گفته بودم خندیدم. از همدردی دوستان سپاسگذارم. امیدوارم کسی پیدا بشه که من را از چنین حالتهایی نجات بده. آمین    سال نو همه مبارک. شاد باشید


خالق کوچولو خلق میکرد. شیطان گول میزد. آدم کار می کرد. زن غر می رد. گوسفند به به می کرد. دیوونه دیوونه بازی در می آورد. مجنون هم عاشق شده بود.

مجنون عاشق کی بود؟ عاشق خوشگل ترین دختر شهر ما یعنی دخمل. دخمل کی بود؟ دختری پر از ناز همش عشوه. انگار بهش نگفته خودش میدونست خوشگلترین دختره. کی بود که از دخمل خوشش نیاد.

دیوونه همیشه سعی می کرد دخمل را بخنودونه. دخمل میخندید اما هیچوقت باهاش نمیموند.

مجنون خیلی رمانتیک بود. شعرهایی برای دخمل می سرود که عقل همه ی دخترهای محل می پرید. همه ی دخترها کشته مرده ی مجنون بودند ولی مجنون جز دخمل چیز دیگه ای نمیدید. اگر دخمل یکبار به مجنون توجه می کرد مجنون به او می فهماند که رمانتیزم به چی میگن. دخمل این را هرگز نخواهد فهمید. نویسنده ی بزرگ امید فرشی چه می گوید؟ "آدم های با احساس همیشه عاشق آدم های بی احساس می شوند". والا من دقت کردم راست میگه همه جا اینجوریه.

گوسفند تنها کاری که می کرد این بود که موقع جویدن علف به دخمل نگاه می کرد.

 بچه مثبت هم از دخمل خوشش میومد.

بچه مثبت: نخیر من خوشم نمیاد.

چرا خوشش میومد. اما خودش خبر نداشت. دوست داشت اما به خودش دروغ می گفت. بچه مثبت فقط حرص اخلاق بد دخمل را می خورد. هم از او نفرت داشت و هم عاشقش بود. اما نشان نمی داد.

بچه منفی چیکار می کرد؟ ام راستش در این مورد شک دارم. بچه منفی اصلآ با دخمل کاری نداشت که جای تعجب است. او دنبال دختر های دیگر بود. بچه منفی کسی را دوست نداشت. او فقط مخ میزد. البته این مخ زدن چند حالت داشت. یکی این بود که حسابی روی مخ دختر مورد نظر (یعنی کیس) کار می کرد. به او چند روز زنگ می زد و بعد یکدفعه قطع ارتباط می کرد. دختر مورد نظر بعد از مدتی سوال برایش بوجود می آمد که چه شده به همین دلیل از آن به بعد دختر بدنبال او می افتاد. در واقع همان روش مخ زنی کلاسیک که تقریبآ همه پسرهای ایرانی استادش هستند.

بچه منفی برای دخمل تاکتیک بی توجهی را استفاده می کرد. دخمل هم از اینکه کسی به او بی توجهی می کند دیوانه می شد و دنبال بچه منفی بود.

این وسط بچه مثبت بیشتر از اینکه دخمل را برای خودش بخواهد برای مجنون می خواست. به نظر او مجنون بیشتر از هر کسی لایق دخمل بود و این کارهای بچه منفی مثل همیشه او را حرص میداد.

بچه منفی: اگه اینها پپه هستند من چیکار کنم؟ الان دوره ی عشق و عاشقی گذشته. الان باید مخ زد.

بچه مثبت: شما اینطور فکر می کنید. البته دخترها هم بدشون نمیاد همین بازیهای امثال شما را بازی کنند. بعد میگن چرا پسرها اینجوری هستند. میگن عشق پسرها مونده تو فیلمها و رمانها. همش تقصیر آدم های پسفطرتی مثله توست.

بچه منفی: بخواب بابا گلابی. من از زمانیکه دکلمون کار میکنه مخ میزنم. هم من راضی هم مشتریا. منظرورم دخترا.

مجنون: نفرمایید. زن یعنی عشق. زن یعنی فریاد. زن یعنی طعم زندگی...

بچه منفی: بابا لیدیز فیرست (Ladies first). خیلی لایتی جوجو

و بدین ترتیب دخمل افتاد دنبال بچه منفی. مجنون هر به آرزوهایش نرسید و همیشه عاشق ماند و بچه مثبت همیشه دندان قروچه کرد.


خبر تازه:

هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.

ما به نام وبلاگ نوشته این آبروریزی فرهنگی را به تمام دوستان تسلیت می گوییم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 22:53  توسط Omid  | 

من امید فرشی به شخصه اعلام می کنم که دارم میمیرم. میدونم که هر کسی در چنین مواقعی حرفهایی شبیه این را میگه اما خب منم میگم.

از عشق های یکطرفه متنفرم. نمیدونم وقتی یکطرفه بودن مسیر را میفهمی اینکه دوطرفه نیست بیشتر عذابت میده یا اینکه بخاطر تکنفره بودن دوستی اتمام دوستی فرضی عذاب بیشتر داره. نمیدونم

از کشتار احساسات و این تلاطم و هرج و مرج درونی خسته شدم.

شیطونه میگه هر کسی که تا حالا دوسش داشتی بزن بکششون. از یک طرف عقلم میگه به اونجاتم نباشه. و از یک طرف دل....

احساس می کنم یکی داره منو خفه می کنه

احساس میکنم باید یکچیزی پیدا کنم تا وقت کشی کنم وگرنه بلایی به سر کسی یا خودم میارم.

نه نه من اصلآ کسی را مقصر نمیدونم هر کس حق انتخاب داره و من برای این احترام قائلم. الان فقط احساساتم را می نویسم و مطمئنم چند روز دیگه وقتی همین نوشته ها را بخونم خنده ام خواهد گرفت.

ولی از این حالت دیوانگی لحظه ای متنفرم. هر وقت چنین اتفاقی می افتد می گویم من دیگر کسی را دوست نخواهم داشت اما امان از دست روزگار....

اینها را نوشتم باز هم راحت نشدم. چقدر جالبه که ما انسانها در شرایطی فکر می کنیم هیچ کس در این دنیا حرف ما را درک نمی کند. مثل الان من....

از طرفی اعصابم داغون است که بدلیل این دپرس لعنتی که علت آن یک دوستی لعنتی است باعث می شود نتوانم به کارهای روزانه ام برسم و مدام کارهای بیهوده و تکراری مانند دیدن تلویزیون یا بازی ورق در کامپیوتر انجام می دهم تا وقت بگذرد. این وسط دوستان به من می گویند چرا داستان نمی نویسی. بابا انصاف

شما اگر در چنین موقعیت هایی بودید چکار می کردید؟ لطفآ فقط کسانیکه که چنین حالی قبلآ داشتند نظر دهند حوصله بقیه و نصایح همیشگی را ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 12:12  توسط Omid  | 

خواننده های دائمی توجه داشته باشید این یک داستان خالق کوچولو نیست.


یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود. 

بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.. 

ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد، 

واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران بهائيان باز داشت شده و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده اند وباز در رسانه ها  فرياد ميزنند كه اين بهائيان اسرائيلي هستند.

ادامه مطلب در ادرس : http://jooyya.blogfa.com

برگرفته از یک ایمیل ناشناس


من نه بهایی هستم نه علاقه ی خاصی به آن دارم. فقط خواستم با شما این مطلب جالب را تقسیم کنم تا کمی بهتر جایی که در آن زندگی می کنیم را بشناسیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 18:33  توسط Omid  | 

الو الو تست می کنیم. خب مثل اینکه یکبار دیگر اجازه داده شد دارودسته ی خالق کوچولو در وبلاگ نوشته به نمایش در آیند.....


بنابر آخرین خبری که از شبکه ی خبری خالق کوچولو بدستمون رسیده:

منوچهر متکی، وزیر خارجه ایران، گفته است که توهین به چهره ها و احساسات مذهبی باید جزو موارد نقض حقوق بشر به شمار آید.
 
 
 
خب بعضی وقتها خود خبر ها بقدری مزحک هستند که نیازی به گفتاری نیست. اما با این حال ما نمی توانیم جلوی خود را بگیریم.
 
نویسنده: آخه تو چی از حقوق بشر میدونی یا اجرا کردی که داری ضر مفت میزنی؟!!
 
بچه منفی: این که دخترها به پسرها پا نمیدن هم باید جزو نقض حقوق بشر باشه....
 
البته ناگفته نماند که چنین حرفهایی فقط مختص مملکت ما نیست بقیه هم رکورد چنین  حرفهایی دارند که روی اعصابمان راه می روند.
نمونه اش خانم کاندولیزا رایس
 
کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا که برای گفتگو در مورد صلح خاورمیانه به مصر سفر کرده، خواهان توقف پرتاب راکت از سوی فلسطینی ها به سوی شهرهای اسرائیل شد.
 
و بعد این خبر را می بینیم:
درحالی که وزیر خارجه آمریکا برای کمک به ازسرگیری گفتگوهای صلح، سرگرم دیدار از سرزمینهای فلسطینی است، اسرائیل بار دیگر به غزه حمله ‎کرد.
 
 
خالق کوچولو: بگیم اونا اینقدر کور هستند نمی بینند. من که اینجا می بینم. کیو خر می کنن؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 10:19  توسط Omid  | 

یکی از تصمیماتی که تازگی ها برای خود گرفته ام این است که با یک دوربین عکاسی یا فیلمبرداری صحنه های جالب و جذاب را در زندگی خودم یا اطرافم را ضبط کنم.

بعضی از این صحنه ها دیگر تکرار نمی شوند و نکات خوبی برای موضوع سازی و صحنه سازی هستند.

مثلآ چند روز پیش برای کاری به بانک می رفتم. در راه مغازه ی کفش فروشی را دیدم که علاوه بر ویترین مغازه اش تعدادی کفش ارزان قیمت را روی میزی گذاشته بود.

دختربچه ای که حدس میزنم مادر یا پدرش داخل مغازه مشغول خرید بودند پشت میز کفشها ایستاده بود و دو دستش را در یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای فرو کرده بود و با خونسردی اطراف را نگاه می کرد. پیدا بود که از این کار لذت می برد.

آرزو می کردم ای کاش دوربینی همراهم بود و این صحنه را عکس می گرفتم. چون همانطور که گفتم نظیر این صحنه ها همیشه در زندگی یافت نمی شود. باید قدر لحظه ها را دانست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 13:9  توسط Omid  | 

سلام دوستان

مدتی است که نصیحت دوست عزیزم آریا را گوش میدهم و وقتی حرفی برای گفتن ندارم حرف نمی زنم. به همین دلیل است که مدتی نمی نویسم چون ذهنم درگیر مسائل تازه ای است که مطمئن بودم اگر چیزی بنویسم مزخرف خواهد شد.

کسانیکه مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من به غیر از نوشتن به فیلمنامه نویسی و سینما هم علاقمندم. این اواخر تحولاتی چون سفر به ایران و به وجود آمدن موقعیت های تازه ی کاری و درسی و ارتباطی باعث شد وبلاگ را این وسط فراموش کنم. از اینرو خود را موظف می دانم از خواننده های دائمی ام بخصوص صبا و مهدی عذرخواهی کنم.

از این به بعد سعی خواهم کرد طبق روال گذشته حداقل یک پست در هفته را بنویسم اما موضوع پست بنابر درخواست دوستان بیشتر خاطرات و اتفاقاتم در زندگی خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 19:40  توسط Omid  | 

 به مناسبت والین تاین


نمی دانم مادر و پدرم کدام مغازه مشغول خرید بودند. چیزی که می دانم این بود که همراه من نبودند و من تنها در پاساژ قدم می زدم. در آن دوران که شاید پنج یا شش سال بیشتر نداشتم به چه فکر می کردم نمی دانم اما این را می دانم که مشغول فکر کردن و قدم زدن بودم. در این حین در کنارم دختر بچه ای هم سن و سال خود را دیدم که او نیز در حال قدم زدن بود و مرا زیر نظر داشت. من هم ایستادم و به او زل زدم. او به اطراف نگاهی انداخت و به طرف انتهای پاساژ حرکت کرد جایی که یک اسباب بازی سکه ای گذاشته بودند تا بچه ها سوار شوند. من هم بدنبال او حرکت کردم.

جلوی اسباب بازی ایستاد. کاملآ آرام و خونسرد به آن نگاه می کرد. کنارش آمدم و نگاهی به او انداختم. به صورت معصومانه و کودکانه اش و بعد نگاهی به نقطه دیدش انداختم. شاید دلم می خواست با آن دختر دوست شوم اما نمی دانستم از کجا شروع کنم که او پرسید: به نظر تو این کار می کنه؟

گفتم: نمی دونم.

گفت: به نظر خرابه, اما من می خوام سوارش بشم.

کمکش کردم تا سوار شود.

گفت: من پول ندارم. تو پنج تومنی داری بندازی؟

گفتم: آره

سکه ای از جیبم درآوردم و داخل اسباب بازی انداختم. اسباب بازی کار نکرد.

پس از کمی مکث گفت: فکر کنم یکی دیگه بندازی کار کنه؟ بازم سکه داری؟

گفتم آره و سکه ی دیگری انداختم.

باز هم کار نکرد.

گفت: یکی دیگه بنداز. قول میدم ایندفعه کار کنه.

من هم سکه ای دیگری انداختم اما دریغ از حرکتی. اسباب بازی کار نمی کرد.

نمی دانم دقیقآ چندبار کار سکه انداختن را تکرار کردیم که نهایت دختر پایین آمد و گفت: این خرابه.

من سر تکان دادم.

پس از کمی سکوت که به یکدیگر نگاه می کردیم گفت: راستش من از اول می دونستم این خرابه..... فقط می خواستم تو رو امتحان کنم.

گفتم: می دونستم.

نگاهی رد و بدل می شد که شاید معنایش را اکنون نمی فهمم.

کمی بعد مادر دختر آمد و دست دخترش را گرفت و برد در حالیکه هنگام رفتن, او برگشته بود و نگاه هایمان تا آخرین لحظه ی رفتنش گره ی خود را حفظ کرده بود.

 

حال از من بپرسید چرا اینکارها را کردم یا من و او در آن لحظه چه حسی داشتیم نمی دانم اما این را می دانم که او از من خواست و من این کار را انجام دادم و شاید نگاه او معنی همه ی اینها بود.

 

نویسنده: امید فرشی

برگرفته از خاطرات آرش یحیاپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:19  توسط Omid  | 

توضیح: همیشه منفی فکر می کنیم. کمی مثبت فکر کنیم تا شاید اتفاقات مثبت رخ دهد. می خواهم اول برای مملکتمان مثبت فکر کنم.


چقدر خوب میشد مملکت ما کاملآ دموکراتیک می شد. بجای یک حکومت اسلامی حکومتی لائیک داشت و هرکس آزادی انتخاب دین و عقیده داشت و در کنار هم آدمها با هر دین و عقیده ای بدون دخالت در کار دیگری زندگی می کردند.

انتخابات سالم و بر طبق قوانین بین المللی صورت می گرفت و صلح و ثبات در جای حای ایران احساس می شد.

آزادی به ایران برگردد و مردم با خیال آسوده و با امیدی به آینده زندگی می کردند.

آزادی سبب شود تمامی مغزهایی که فرار کرده اند و تمامی دانشجویانی که خارج از کشور تحصیل کرده اند بازگردند و سعی کنند که وطن خود را آباد کنند. با تمام دانشمندانی که به ایران بازگشته اند علم و فناوری در ایران به اوج خود برسد. بی نیاز از هر کمک و واردات و بسوی پیشرفت و صادرات تولیداتمان می رویم.

آزادی سبب شود تمامی هنرمندانی که از ایران فرار کرده اند یا در خارج از کشور مشهور شده اند به ایران بازگردند و با امکاناتی بیش از پیش در ایران فعالیت کنند و فکر کنید که اکنون ما گروه ها و خواننده هایی معروف چون آرش, دی جی الگیتور, اوهام, زد بازی و بسیاری دیگر داریم پس از بازگشت به ایران و یافت آزادی و امکانات لازم به چه شهرتها و موفقیت هایی دست پیدا خواهند کرد.

ایران به کشوری با آبرو و موفق و نمونه تبدیل شود و همه جهانیان آرزو کنند که ای کاش ایرانی بودند و ای کاش در ایران زندگی می کردند.

روابط ایران با تمامی کشور ها چه همسایه و چه دور دوستانه شود و کینه و دشمنی نماند. آرامش و زیبایی پس از آن همه جا را فرا گیرد و مردم برای دیدن به ایران سفر کنند و از امکانات کشور ما برای تفریح و گردش استفاده کنند. سبب شود همه خواستار این باشند که بخواهند در ایران سرمایه گذاری کنند که نه برای ذخایر غنی مان بلکه بدلیل امنیت کشورمان.

ایرانیان فقط به گذشته خود افتخار نکرده بلکه به حال و آینده خود نیز افتخار کنند.

و در انتها همه ی امور دولتی بدست مردمی و بقیه بصورت خصوصی به همراه پیشرفت باشد و خود مردم بقدرتی برسند که تمامی مافیاهای موجود را از بین ببرند و اجازه تشکیل آن را ندهند.


چقدر زیباست نه؟ شما هم می توانید فکر کنید و تصور کنید حتی متفاوتتر یا بهتر از اینها را. چرا خود را محدود می کنیم و می گوییم غیر ممکن است؟ این ذهن ماست که غیر ممکن ها را می سازد. در دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست, اگر به خدا اعتقاد دارید....

اگر می توانیم چنین کشوری را تصور کنیم,  پس می توانیم چنین کشوری را بسازیم. کافی است بخواهیم ....

(توضیحات بیشتر در پست های آینده)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 22:39  توسط Omid  | 

 

من مرگ را برای کسی حس نمی کنم. ما فقط از دنیایی به دنیای دیگر با شرایطی بهتر یا بدتر منتقل می شویم همین. همه ما ابدی هستیم فقط بسیاری اینرا حس نمی کنند.

هر کس در کل تاریخ چه بخاطر وطن چه مردم و چه یا حتی هر دینی که داشته جانش را در این قسمت از زندگی از دست داده برای این بوده که ما دنیای شادتر و بهتر داشته باشیم و بچه هایمان خوشحالتر و شادابتر زندگی کنند (اگر زندگی خوب این است)

و اگر ما داریم با دستان خودمان خود را غمگین می کنیم و با زنجیر و غیره به خود آسیب می زنیم و با نوحه و ناله دیگران را غمگین می کنیم یعنی عملآ با دشمنان آن افراد از نظر من هیچ تفاوتی نداریم.

(همه می گویند بله ما آنروز آنجا بودیم اله می کردیم بله میشد اما کسی گهی نمی خورد من می دانم)

پس لطفآ در زندگی از آفتابه تان با دقت استفاده کنید.....

(اینها منظورم شما نبودید کلی گفتم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 9:12  توسط Omid  | 

من رازی را فرا گرفتم.

یک رازی که زندگی مرا تغییر داد. رازی که با آن هر چه را که بخواهم میدانم. هر چه را بخواهم انجام می دهم و هر چه بخواهم باشم می شوم. و هر چه بخواهم بدست بیاورم بدست می آورم.

این راز را من با کمک کتابهای مختلف در حال بدست آوردن بودم اما بعد با فیلمی آشنا شدم که این راز را کاملآ توضیح می داد. و من تصمیم دارم از این به بعد در مورد این راز قدرتمند به همراه دیگر موضوعات وبلاگ بحث کنم.

می خواهم این راز را با همه تقسیم کنم تا همه به آرزوهایشان برسند.

فیلم:THE SECRET

(توضیحات: اگر توانستید فیلم را پیدا کنید و متوجه می شدید حتمآ ببینید. فیلم یک فیلم مستند به زبان انگلیسی ست. برای بعضی ها شاید باورش یا درکش مشکل باشد و سئوالات زیادی بوجود بیاید. اما من اینجا هستم تا به شما کمک کنم تا باور کنید و به هر آنچه می خواهید برسید. نگران نباشید)

http://www.thesecret.tv/

در مورد فیلم The Secret از ویکیپدیا

بزودی در وبلاگ نوشته 


پی نوشت: بدلیل شروع امتحاناتم این وبلاگ تا حدود یک و نیم هفته دیگر بروز نخواهد شد. می توانید از آرشیو موضوعی یا بایگانی مطالب گذشته را مطالعه فرمایید. شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 1:26  توسط Omid  | 

صبای عزیز

با کمال شرمندگی من شما را چندان به خاطر نمی آورم زیرا به احتمال یا نظر ندادید و یا بسیار کم.

اگر شما نظری ندهید من از کجا بدانم به چی علاقمندید؟ و آن وقت راه خودم را خواهم رفت. چون به نظرم می آمد جز خوانندگان اتفاقی و بازدید های موتورهای جستجو این داستان ها طرفدار خاصی ندارند.

شما برای هر داستان من لطفآ نظری درج کنید تا من واکنش شما را حس کنم و علاقه شما را بدانم و نسبت به آن انرژی بگیرم و بنویسم.

من حتی نمی دانم بیشتر به داستان های کوتاه علاقمندید یا سریال ها؟ و یا به نوشته های کدام نویسنده ی وبلاگ بیشتر علاقه دارید؟

با ما در تماس باشید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:57  توسط Omid  | 

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 8:54

توسط:یک..............همون

چرا همه چیز رو به این مرز و بوم ربط می دی؟؟؟
واقعا چرا؟
این رو قبول ندارم.
هر کس هر کاری می کنه یا نمی کنه فقط و فقط تقصیر خودشه...


نویسنده: امید

من معتقدم هیچ بچه ای نفرین شده نیست.

هر کاری که بچه ای انجام میدهد از تاثیر خانواده و جامعه آن است. و اگر بچه ای بی ادب است یا کار بدی می کند به نظر من تقصیر محیط و خانواده ی اوست. به من نگویید که آن بچه از بدو تولد بی ادب بوده و بدنیا آمده....

از نظر من حکومت و دولت مثل خانواده, جامعه مثل محیط زندگی شخص و مردم مانند بچه ها هستند که عوامل خارجی تاثیر بسیار زیادی بر رفتار و اخلاق آنها دارد پس اگر اتفاقی می افتد تقصیر اصلی از حکومت و جامعه شروع می شود.

البته ناگفته نماند که قبول دارم مردم امروزی دولت ها و پدر و مادرهای فردا هستند....

پس اگر قرار است حساب پرسیده شود و اصلاحاتی صورت بگیرد منطقی است که از جامعه و دولت شروع کرد نه اینکه بنابر هر مسئله ای به جان یکدیگر بیافتیم چرا که تا صد سال سیاه دیگر هم بگذرد خانمها اقایان را, آقایان خانم ها را و بچه ها بزرگها را و بزرگها بچه ها را نخواهند بفهمید و مدام تقصیر را به گردن هم بدون هیچ راه حلی خواهیم انداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:35  توسط Omid  | 

زنان امروزی می پرسند:

ای مردان این مرز و بوم :

آیا به راستی احساسات شما در شر*تتان نهفته است؟؟!!!

بروید برف بازی کنید.....ما هم در کنار پدر سیبیلوی مان در خانه خوش میگذرانیم!!


مردان امروزی می گویند: ای زنان امروزی

آیا واقعآ همینطور است؟ خب معلومه بله. متاسفانه در شلوار هر کس جانوری خطرناک موجود است که اگر آزاد و وحشی شود از این ملاها خظرناکتر می شود. همه ی ما جذام داریم متاسفانه...


حرف من:

خود مردم این مرز و بومی که می گویید خواستند که به این نحو باشد شما چرا اعتراض می کنید؟!!

آمدند و به شرت ما زنجیرها بستند و به سر شما گونی ها...
و هیچ کداممان صدایمان در نیامد و حالا که اینطور شده می گویید چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 17:0  توسط Omid  | 

پیشگفتار: از این به بعد سعی می کنم بیشتر مطالبی در مورد خودم, زندگی ام و طرز فکرم از دنیا بنویسم, بنابر درخواست دوستان.

به علت سرما (احتمالآ) میزان پست های وبلاگ کم شده و من تصمیم دارم که سبک کاری وبلاگ را تا حدودی عوض کنم تا شاید من نویسنده از خواب و شما خوانندگان از بیحالی در بیاید.


تهران تا جایی که صداش میاد حسابی برف باریده. وبلاگهای زیادی هم در مورد برف نوشتند. من هم می خوام دو خاطره در ارتباط با برف بنویسم.

من برف خیلی دوست دارم. بچه که بودم و به دین و خدا خیلی بیشتر از اکنون اعتقاد داشتم, و دعا می کردم تا خدا کاری کند برف بیاید. و احتمالآ بدلیل باور بیشتر یا شاید سادگی یک بچه این درخواست من برآورده می شد.

جالبترین نمونه ی آن می توان به زمانی اشاره کرد که ما تازه از ترکیه آمده بودیم. در تهران خانه ی مادربزرگم موقتآ می ماندیم و احتمالآ من فارسی حرف زدنم خوب نبود و هیچ فکری در مورد ایران و جایی که زندگی می کردم نداشتم.

پدربزرگم (پدر مادرم) مرتب به مسجد کوچه علمداری می رفت. به من گفته بودند که او مرتب به آنجا می رود که نماز بخواند و دعا کند و گفته بودند که او با خدا در آنجا صحبت می کند و اگر تمایل دارم می توانم خواسته ام را به پدربزرگم بگویم تا او به خدا بگوید.

من هم نامه ی نوشتم. نامه ای با حروف چرند و پرند لاتینی که دیده بودم. نمی دانم اصلآ چه می نوشتم. نمی دانم حروفی که می نوشتم باید به کدام طرف می شدند و چه معنی می دادند. اما می دانستم که از خدا برف می خواهم.

نامه در پاکت پستی قرار دادم و دست پدربزرگم دادم. به او گفتم که من از خدا برف خواسته ام. نامه را به او بدهد تا فردا برف بیاید.

پدر بزرگ من به احتمال زیاد همین کار را کرد و نامه را به خدا داد, چراکه فردای آن روز یکی از سنگین ترین برفهای سال در تهران بارید و مدارس تعطیل شدند.

یکی از دلایلی که الان از برف خوشم می آید این است که هوای سرد سوز دار زمستان را گرمتر می کند. درست همین اتفاقی که دیروز و پریروز در استانبول افتاد.

شاید اینکه من برف را دوست دارم امری غیر طبیعی نباشد چون او نیز مرا دوست دارد.

مادرم تعریف می کرد, روزی که من بدنیا آمدم برف بیش از زانویشان باریده بود و همه جا تعطیل شده بود و در استانبول همه چیز یخ زده بود.

امید فرشی


مطالب مرتبط:

زندگی من (1)

زندگی من (2)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 21:53  توسط Omid  | 

 

تنها روی نیمکت نشسته بود. سرما سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. دست هایش را محکم به هم گره کرده بود تا سرمای آن ها را احساس نکند. نفسش به سختی بالا می آمد. سعی می کرد نگاهش را به سوی دیگری برگرداند اما ناخودآگاه دوباره به همان نقطه خیره می شد. آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت روی این نیمکت ننشسته بود. در حالی که هر لحظه برای او سردتر و سردتر می شد به آرامی خاطراتش را به یاد می آورد. انگار همین دیروز بود. روی همین نیمکت نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود که صدایی حواسش را پرت کرد.
- ببخشید !
سرش را بلند کرد. دختری با لبخندی جذاب کنارش ایستاده بود. نگاه نافذی داشت. مدتی بود که او را زیر نظر داشت.
- بله. بفرمایید.
- جزوه درس اقتصاد شما کامله؟! آخه من دو جلسه سر کلاس نبودم !
با وجود این که جزوه کامل و مرتبی داشت گفت: تقریباً. البته یه کم بدخطه !
و این سراغاز ماجرا بود. روزها به آرامی می گذشتند و هر روز به یک بهانه مدتی با هم صحبت می کردند. هرچه می گذشت بیشتر جذب او می شد. چه نگاهی و چه لبخندی! وقتی که دختر لیخند می زد و به او خیره می شد، تمام دنیا را فراموش می کرد. عشق را در وجودش احساس می کرد. حاضر بود همه چیزش را برای او بدهد. اما حالا دختر مورد علاقه اش روی نیمکت روبروی او با پسر دیگری نشسته بود. با هم شوخی می کردند و دستان هم را گرفته بودند. سوز سرما را در گردنش احساس می کرد. پاهایش می لرزیدند. روزی را به یاد می آورد که دستان هم را گرفته بودند و به آرامی اطراف دانشگاه قدم می زدند. در همین فکر بود که صدایی حواسش را پرت کرد. سرش را بلند کرد. دختری با چشمانی زیبا بالای سرش ایستاده بود.
- ببخشید مزاحمتون شدم. ریاضی شما خوبه؟! آخه من یه کمی توی مثلثات اشکال دارم !

نویسنده: محمد آریایی فاخر

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/08ساعت 0:7  توسط Omid  | 

اولش که رشته مهندسی مکانیک را قبول شده بودم درسی به نام معرفی مهندسی مکانیک داشتیم. استادمان سر درس به ما می گفت: شما دیگر مهندس شده اید. یک مهندس باید مثل مهندس ها فکر کند. طرز فکر شما در زندگی روزانه تان نیز باید مثل مهندس ها باشد تا بتوانید برای کارهای مختلف راه حل ها و ابتکارات مفید بوجود آورید...

این قضایا گاهی باعث خنده بین بچه ها می شد. و بعضی مهندس ها دیگر شور فکر کردن مهندسی را در می آورند. مثل این قضیه:


سه تا دوست که یکی مهندس مکانیک, یکی مهندس برق و دیگری مهندس کامپیوتر برای رفتن به پیکنیک به راه می افتند. در جایی دور از شهر اتومبیلشان از کار می افتد.

مهندس مکانیک گفت علت خرابی یک مشکل مکانیکی است و احتمالآ قطعات آن پوسیده. مهندس برق از دیدگاه خود بررسی کرد و گفت:

"به نظر من مشکل از سیستم برق رسانی هست. شمعک ها کار نمی کنند باید آنها را تمیز کنیم."

مهندس کامپیوتر در را باز کرد و بیرون آمد و به دوستانش نیز همین پیشنهاد را داد:

"حالا شما هم بیاید پایین و سپس دوباره سوار می شویم, شاید مشکل خودبخود حل شود..."

امید فرشی

فرستاده شده توسط یکی از دوستان ترک زبان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 15:18  توسط Omid  | 

 

"خوشحال ترین افراد کسانی هستند که داستانی برای گفتن نداشته باشند."

آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope) 

از کتاب

He Knew He Was Right

جملات شنیدنی دیگر:

از پشت بام افتاده

Easy VS difficult

جملاتی از فیلسوفان

عروسک

نمی دانستم

معنای عشق

مطالبی از دنیای نامردان

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید!

 فرق میان منشی خوب و منشی عالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 12:16  توسط Omid  | 

بنظر شما زندگی اجباری میاد؟

گاهی فکر می کنم چه کسی تعیین کرده که من کجا و کی بدنیا بیایم. یا مثلآ گناه من چه بوده که ایرانی بدنیا بیایم. نمی خواهم از ایرانی بودنم گله کنم یا بگم که ایران ...

آره اصلآ می خوام از ایرانی بودنم گله کنم. بله من هم تمام افتخارات و تاریخچه ی ایران را می دانم و الان که خارج از کشور هستم در هر فرصتی از آیرو و حقوق و حتی گذشته و آینده آن دفاع می کنم و تا حالا دو تحقیق در مورد ایران در دانشگاه به دو زبان مختلف ارائه داده ام با این حال من گله دارم.

فقط مسئله ی حکومت نیست. لزومی ندارد سریع قضیه را سیاسی کنیم. فرهنگ و سنتها و خانواده ها با آداب رسومشان نیز مرا خفه می کنند. حتی گاهی اوقات کاری را که دوست ندارم انجام می دهم و تنها دلیل آنرا در ایرانی بودنم می بینم. این فرهنگ و آداب برای من محدودیت های بسیاری ایجاد می کنند که نمی توانم تمام کارهایی که دوست دارم را انجام دهم و یا به پیشرفت هایی که می خواهم برسم.

مشکل اینجاست که من مثل خیلی از مردم عادی دیگر نمی توانم خود را با زندگی عادی راضی نگاه دارم. من نمی توانم فقط بدنیا بیایم بزرگ شوم بعد درس بخوانم و دانشگاه روم سپس ازدواج و بچه و کار و در انتها مردن. این آخرین مدل زندگی است که من می خواهم و می توانم برای خود تصور کنم. اگر ما انسانها آزاد بدنیا آمده ایم و مثلآ می توانیم انتخاب کنیم... پس کو؟ چرا من نمی توانم مدل دیگری خارج از این انتخاب کنم. هر چقدر هم که خودمان را گول بزنیم و نفی کنیم باز هم من می توانم احساس کنم که کارهایی که انجام می دهیم درست بخاطر همین زندگی نرمال است.

و گاهی می گویم: اگر قرار است اینطور (برخلاف نظر خودم) زندگی کنم پس اصلآ زندگی نکنم بهتر است... یعنی باعث خودکشی مردم این است؟!!!

من حتی از دست خدا هم اگر وجود داشته باشد گله دارم. من یادم نمی آید که چنین انتخابهایی برای خود کرده باشم که کجا و چطور بدنیا بیایم و اطرافیانم چه کسانی باشند. آنگاه چطور از من انتظار دارند که به من پاداش یا عذاب بدهند. از نظر من این قابل قبول و منصفانه نیست اما همینی که هست.

آیا باید حتمآ مخالف رودخانه شنا کرد تا به آنچه خود زندگی می گویم برسم؟

آیا بیخیال همه چیز شوم و زندگی را به روال خود رها کنم در انتها احساس غرور اینکه: بله من هم از زندگی لذت بردم به من دست خواهد داد یا مثل خیلی از پیرمردها در گوشه ای می نشینم و با بد اخلاقی از زمانه و جوانان انتقاد می کنم؟

آیا نحوه و روال زندگی اجباریست یا فقط با تلنگری می توان همه چیز را عوض کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 22:26  توسط Omid  | 

 

پیشگفتار: باور بفرمایید موضوع این سریال جدید چند ثانیه قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن به ذهنم رسید. همانطور که همین الان تصمیم گرفتم قرار بر این است که این سریال هم مزخرف باشد تا رقابتی با سریال خالق کوچولو صورت گیرد تا مملکت پیشرفت نماید.


حالا شماها که آنجا نشسته اید و منتظرید که بخوانید من چه چیزی می نویسم. مطمئن باشید تمامی این مطالب باعث افزایش هر چه بیشتر معلومات شما, بازدید این وبلاگ و پیشرفت وطن اسلامیمان می شود.

عرض شود حضور حضرات که موضوع این قسمت ما بنابر آنچه که من دقایقی پیش در تارنمایی مشاهده فرمودم چای است. مطلب چنین می فرماید:

یک مطلب کاملا علمی: انگلیسیها چای را آوردند ایران تا شما بخورید،زرتتون قمصور شود!

تنها آفت اين گياه انسان است. هيچ حيواني طرفش نميرود چون سمي ست. اگر در حوض بريزيد همه ي ماهي ها ميميرند . امتحان كردن و در میان نان گذاشتند دادن گاو خورده بعد همه را بالا آورده است! اين گياه وقتي كه وارد ايران شد تا به امروز عامل كاهش 40 سال از عمر ايرانيان شده است. عمر 120 ساله ايرانيان را به 80 سال رسانده. چون چاي يك سمي است كه مداوم وارد بدن ما ميشود. وقتي هم كه وارد ايران شد يكسري هجويات بافتند كه اين چايي را شخصي به نام كاشف السلطنه از هند در عصایش قايم كرده و آورده است اینجا. اين مسئله كاملآ دروغ محض است. انگلیسها چاي را در ايران پرورش دادند تا مسلمانان را بکشند.

منبع: بالاترین (می توانید نظراتی چند در آنجا مشاهده فرمایید.)

ویرایش توسط خود شخص بنده.

همانطور که مشاهده فرمودید دشمنان و بخصوص این انگلیسی های مادر مرده قصد جان ما را دارند. آنها میخواهند مسلمانان را آرام آرام بکشند. اما ما اجازه نخواهیم داد.

زین پس دیگر چای ننوشید تا مشتی باشد بر دهان انگلیسی ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 22:54  توسط Omid  | 

 

یعنی آقایون و خانومهای محترم من به عنوان نویسنده ی این سریال مزخرف کم آوردم. اعتراف می کنم. من کم آوردم. از دو جهت. یکی اینکه اینقدر اتفاقات مزخرف و مزحک رخ می دهد و اینقدر آقایون صاحب مملکت چرت می گویند که من نمی رسم که داستانهای مزخرف مربوط به آنها بسازم.

از طرفی این جریان طرح زمستانی که مهمترین قسمتش ممنوع بودن چکمه ی بلند برای خانوم هاست بقدری مزخرف مزحک و مسخره است که زده روی دست خالق کوچولو. یعنی من چی بگم نمی دونم. آهای اون کسانیکه می گفتید سریال ما مزخرفه!!! بیاید مملکت خودمون با صاحباش از سریال ما مزخرفترن.

حالا دلایلی که سردار رادان برای این ممنوع بودن چکمه آوردن جای خود برای بحث دارد که در این وبلاگ کوچک جا نخواهد گرفت.در مقابل سردار رادان هم اعتراف می کنم کم آوردم. از نظر جنجال آفرینی و گفتن مطالب غیرمعقول فقط احمدی نژاد حریفش میشود.

حالا انصافآ همگی یک چند لحظه بشینیم و فلواقع به این قضیه بدرستی فکر کنیم که دلیل اصلی ممنوع بودن چکمه بلند چیست؟ من به نظرم دلیل منطقی تری وجود دارد ولی آقایون نمی توانند مطرح کنند. دلایل شرعی و امنیت اجتماعی و این مزخرفات دلیل قابل فهم برای من یکی نیست.

اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که ما الان در شرایط بحرانی هستیم و چرا خرج بیخود برای چکمه های بلند کنیم. چکمه ی کوتاه هم برای ما کافی است.

دلیل بعدی میتواند این باشد که چکمه بلند باعث میشود قد خانومها بلندتر شود. شاید بلندی قد خانومها برای آقایون مسئله است که احساس کوچکی می کنند. یا احساس می کنند سرپا آلتشان به خانومها نمیرسد (با کمال پوزش, خب دلیل است دیگر. چیز بهتر به نظرتان می رسد بفرمایید)

یا شاید بلندی قد خانومها باعث میشود رادارهای دشمنان اسلام زودتر فعال شوند و بتوانند سر از فعالیتهای اتمی آقایون در بیارند.

شاید خانوم ها با قد بلندتر راحتتر فضولی و در نتیجه جاسوسی آقایون را می کنند. بنایراین فرق آنها با موسویان که جاسوسی اتمی می کند چیست؟ هان؟

چکمه بلند ممنوع؟!!

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:28  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

بدلیل اعتراضات گسترده , تظاهرات و همچنین خسارات گسترده ای که در مقابل وبلاگ نوشته بر علیه سریال خالق کوچولو صورت گرفت صحبت از احتمال تعلیق یا اتمام کار سریال خالق کوچولو بر سر زبانها افتاد.

در زیر به قسمتی از متن گزارشی که از نویسنده و مدیر این سریال تهیه شده است اشاره می کنیم:

گزارشگر: نظر شما در مورد این اتهامات چیست؟

- بی ادبانه و هرزه

- خشن و دور از واقعیت

- مزخرف, بد آموز و غیر قابل تحمل

- توهین به انسانهای حقوقی و آیین و آداب

- تجاوز به امنیت ملی و جاسوسی

- گمراه کردن جوانان و تبلیغات منفی

مدیر سریال: از نظر ما تمامی اینها اتهامات نابجا هست. ما از اول و در تمامی قسمت ها تکلیفمون را با خواننده هامون مشخص کردیم. خواننده های ما می دانند که با چه چیزی طرف هستند. من فکر می کنم هشدارهایی که در ابتدای هر قسمت گذاشتیم توضیحات کافی را داده باشند. حتی ما در تبلیغات های مربوط به این سریال گفتیم که این سریال مزخرف هست و به کسی توصیه نمی کنیم. در مورد اون امنیت ملی و جاسوسی و غیره که چرت میگن. یک داستان چه ربطی به این قضایا داره؟

نویسنده: من هم به نوبه ی خودم از شروع سریال گفته بودم که این سریال مزخرفه و لیاقته نوشته شدن در وبلاگ نوشته را نداره و حتی من نمی خواستم این داستان را بنویسم اما اینها بخصوص خود خالق کوچولو منو اغفال کردند.

گزارشگر: شما هیچ انتظار تعلیق یا بسته شدن داشتید و آیا فکر می کنید که چنین اتفاقی رخ بده؟

نویسنده: چرا ما انتظار...

مدیر سریال: نه اصلآ. چنین اتفاقی را ما انتظار نداشتیم و چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اینها فقط شایعاتی ست که دشمنان ما درست کردند تا مارو تضعیف کنند اما بدونند که موفق نخواهند شد.

گزارشگر: چطور اینقدر مطمئن هستید؟ بعضی ها وجود رشوه و تهدید را در پشت صحنه گمانه زنی می کنند.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 14:56  توسط Omid  | 

 

سلام بر تمام کسانی که مرا دوست ندارند .

من براستی از اینکه در بین مردم دوست نداشتن نیز مانند دوست داشتن جاریست ناراحت نیستم زیرا معتقدم اگر قرار بود دوست نداشتن نباشد دوست داشتنها بی معنا می شد .

من از تمام کسانی که مرا دوست ندارند متشکرم

فقط می خواهم بگویم ما باید فرهنگ دوست نداشتن را نیز مانند دوست داشتن داشته باشیم . یعنی اینکه وقتی کسی را دوست نداریم سعی نکنیم به او صدمه برسانیم زیرا اگر به کسی که دوستش نداریم اسیبی برسانیم مجبور می شویم او را دوست داشته باشیم .

زیرا نفرت ما بعد از ریختن زهرمان می ریزد و ما متوجه می شویم که چقدر کار غیر انسانی ای کرده ایم .

دوست نداشتن مقدس است درست به اندازه ی دوست داشتن پس کسی که کسی را دوست ندارد باید انقدر برای خودش ارزش قائل باشد که قهر خودش را از دیگری بزرگترین روش تنبیه دیگری بداند و هرگز سعی نکند این مفهوم زیبا را به بر چسبی زشت بیالاید .

من هم خیلی ها را دوست ندارم

من تمام کسانی که غرور ملی مرا گرفتن را دوست ندارم

من تمام کسانی که بر خلاف جریان شیرین طبیعت جریانی خشک و زمختی راه انداختن و نسل مرا سوزانیدن را هر گز نمی بخشم .

من تمام کسانی را که دوستشان داشتم ولی انها هرگز به دوستی من وقعی نگذاشتن را دوست ندارم .

من هرگز نسلی را که در خزینه ی حماقت و جهالت و تعصب و خرافه غوطه ور شدن و نداستن که چه کار می کنند و به کجا می روند و هر لحظه حماقتشان چه مصیبتها به بار خواهد اورد را دوست ندارم .

من خیلی ها را دوست ندارم .

من تمام کسانی که تند رانندگی می کنند . کسانی که معتاد شدن . کسانی که دروغ می گویند و .... را دوست ندارم .

من زن و شوهرانی را که یک عمر به جای حال کردن با هم یقه ی همدیگر را گرفتن و یکدیگر را جز دادن و راضی نشدن به نفع هر دو از ادامه ی زندگی بگذرند را دوست ندارم .

من خیلی ها را دوست ندارم ولی این خیلی ها بهیچ وجه شامل حال کسانی که دوستم ندارند نمی شود.

محمد مهدی صادقی زاده (برگرفته از رمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 16:9  توسط Omid  | 

 

همانطور که دوستان مطلع هستند بنده در رشته ی مهندسی مکانیک مشغول تحصیل هستم. این پست هم مربوط به من و دوستان دانشجوی مهندسی ست. برای دوستان مهندسی که نیاز به امید برای آینده دارند, شاید باعث شود کاملآ امید خود را از دست بدهند.

در این پست برداشتهای متفاوت اشخاص غیر مهندس از مهندسین و رشته های مختلف مهندسی جمع آوری شده که توسط یکی از دوستان ترک زبانم به من میل شد و من هم برای شما ترجمه کردم.

 

-                                                        - راستی تو-  مهندس عمران بودی نه؟

- بله

- بنظرت این ساختمون میریزه؟

- چه بدونم من, کلی تست داره این. همینجوری مثل زدن به هندونه که نیست.

- تو دیگه چجور مهندسی هستی؟

....

 

- چه رشته ای هستی؟

- مهندسی مکانیک.

- ببینم شما تو کلاس چند تا دختر دارید؟

.....

 

- وقتی فارق التحصیل بشی چی میشی؟

- مهندس کشتی سازی

- ها, یعنی کاپتان اینا میشی

- نه ملوان میشم...

.....

 

- چه کاره ای فرزندم

- مهندس شیمی هستم عموجان

- یعنی صابون و شامپو اینا می سازید

نه عمو جان سختتر از این حرفاست

.......

- مهندس چی هستی؟

- مهندس صنایع

- صنایع چی؟

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 23:2  توسط Omid  | 

 

ژاله اصفهانی
ژاله اصفهانی سال ها در لندن زندگی کرده بود

ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، چندی پیش در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.

ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.

خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.

مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 16:41  توسط Omid  | 

 
امروز می خوام یک داستان واقعی در این پست بذارم تا شاید کمی احساس خوشبختی کنید و به سرنوشت خودتون ببالید. شاید باعث شود کمتر حسرت این و آن را بخوریم.
 فروخته شده به عالم فحشا در سن 9 سالگی و محکوم شده به مرگ توسط یک قاضی ایرانی در سن 18 سالگی، لیلا به دست گروهی از فعالان حقوق بشر نجات داده شد.

لیلا
لیلا بی سواد بود اما حالا دارد خواندن می آموزد

"نه سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمی فهمیدم چه اتفاقی می افتد."

امروز لیلا یک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه امید مهر، یک مرکز نگاهداری غیردولتی زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.

"مادرم می گفت: 'برویم چیزی بخریم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خیلی بچه بودم. او مرا به جاهایی می برد."

حرف زدن درباره گذشته هنوز برای لیلا سخت است. اما معلوم است که "جاهایی" که از آنها حرف می زند همان جاهایی است که در ازای پول فروخته شد و مورد تجاوز قرار گرفت.

لیلا به منبع درآمد اصلی خانواده ای پنج نفره بدل شد.

وکیلی که در نهایت زندگی لیلا را نجات داد، شادی صدر، یک چهره جنجالی در ایران است. هرچند او پیشتر در سال جاری به خاطر شرکت در یک تظاهرات حقوق بشر دستگیر شد، اما در جامعه احترام زیادی دارد و در روزنامه ها مکررا از او نقل قول می شود.

شوهر لیلا شروع به فروختن او به گاهی تا 15 مرد در طول فقط یک شب کرد. دو ماه پس از ازدواج، پلیس به خانه آنها یورش برد و همه را دستگیر کرد.

شوهر لیلا به جرم راه انداختن خانه ای برای روسپی گری به پنج سال زندان محکوم شد.

در جریان تحقیقات جنایی، برادران لیلا اعتراف کردند که به او تجاوز کرده اند. آنها شلاق خوردند. به همین دلیل لیلا متهم به زنا با محارم شد. جرمی که مجازاتش مرگ است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 13:17  توسط Omid  | 


 
 
روی جلد کتاب
« این یادداشتها دیگر تمام می شود، زیرا بدون زیارت شاهنشاه من، مطلبی نیست و نخواهد بود که بنویسم. جز آنکه بنویسم امروز و فردا حالم چگونه بوده است و یا اخبار دنیا را بنویسم که در روزنامه های جهان خواهیم دید».

اینها جملات پایانی آخرین جلد از یادداشتهای علم است که به تازگی در آمریکا منتشر شده است. پایان کار اسدالله علم در وزارت دربار شاهنشاهی، پایان کار یادداشت نویسی او نیز به حساب می آید چون پس از دور شدن از وقایع کشور، دیگر او حرفی برای گفتن نداشت و به خوبی می دانست که اهمیت آن یادداشتها به جهت آن است که مسائل مملکتی در آنها مطرح می شود، وگرنه مسائل شخصی خیلی حاجت به نوشتن ندارد. با انتشار جلد ششم یادداشتهای علم که وقایع سالهای ۱۳۵۵ – ۱۳۵۶ را در بر دارد، خاطرات علم، یا به قول یکی از روزنامه نگاران حکایت وزیر و پادشاه هم به پایان می رسد.

علم احتمالا آخرین نفر از سلاله سیاستمداران نوع قدیم ایران است که هم با فرهنگ و مردم خود آشنایی کافی داشتند و هم جهان خارج را به قدر لازم می شناختند. پایشان در سنت بود و دستشان در تجدد. بعدها بوروکراتها و تحصیلکردگان غرب جای آنان را گرفتند و نوع دیگری از سیاستمداران به وجود آمدند که به نظر نمی رسد هنوز در میان آنان شخصیت های برجسته ای هم وزن سیاستمداران قدیمی ظهور کرده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 18:12  توسط Omid  | 

 

جنسيت و تمايلات جنسي  را در شخص نگاهي اجمالي انداختيم. همچنانكه در قلمرو فرد هستيم، اكنون ببينيم اين غريزه‌ي طبيعي انساني چگونه بيان ادبي يافته است.

اروس و امور اروتيك در نظم و نثر فارسي چه‌گونه رخ نموده است؟

نخست نگاهي بيندازيم به بازتاب شهوت در ادبيات كهن ايران.


گرچه گرايش به همجنس نيز در ادب پارسي بيان شده، مخاطب غالب عشق، زن بوده و زن است كه مركز بيشتر نگاه‌هاي اروتيك ادبا را به‌خود گرفته. زن را از موضوع سكس به‌سادگي نمي‌توان جدا كرد.

نگاه به زن در ايران امروز چه خاستگاه‌هايي دارد؟ به عبارتي آبشخورهاي اصلي فكري اين ديد كجاست؟ در نوع نگرش كلي به زن، آنچنانكه در بستر عرف نقش بسته، از سهم متون مهم فرهنگساز نمي‌توان چشم‌پوشي كرد. جامعه‌شناسان ادبيات و دين را از پايه‌هاي انديشه‌ي يك جامعه مي‌شناسند و معتقدند اين دو، بنياد اخلاق، رفتار و در مجموع، روش زندگي يك اجتماع را شكل مي‌دهند و يا آينه‌ي شمايل عمومي يك مردم‌اند.

بر اين اساس بر زن در متون كهن ادبيات فارسي و قرآن، متن مكتوب آيين اكثريت و دين رسمي كنوني ايران نظري اجمالي اندازيم.

ماه‌منير رحيمي هستم و نخست از دكتر محمد موسوي كاظمي، استاد اسلام‌شناسي دانشگاه مريلند مي‌خواهم از زن و اسلام براي ما بگويد:

دكتر محمد موسوي كاظمي: «شما مي‌دانيد كه پيغمبر گفته است من از دنياي شما اگر سه چيز را دوست داشته باشم يكي زن است. الطيبات كه در دنيا وجود دارد، بعد از نماز، زن و عطر است؛ بوي خوش.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 14:2  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

بچه مثبت: چی؟!!

دیوونه: والله...

و به خنده اش ادامه داد. بچه مثبت که از ناباوری و عصبانیت قرمز شده بود نمی توانست سرجایش بایستد و تیک پیدا کرده بود.

بچه مثبت: الان کجاست؟

لحظاتی بعد بچه ها به دیدن بچه منفی در سلمانی مشتعلی رفتند. تا وارد شدند بچه منفی که موهایش کوتاه شده بود از صندلی آرایشگاه بلند شد و نگاهی به بچه ها انداخت. سپس چپی اش را روی شانه هایش انداخت و گفت:

- مگه نگفتم شولوغش نکنید؟ همه ی محل رو آوردید اینجا که چی؟ یاالله راه رو بازکنید می خوام برم نماز بخونم وگرنه به جماعت نمیرسم.

همه کنار رفتند و بچه منفی رد شد سپس چند نفر از جمله دیوونه پشت سر او راه افتادند. بچه مثبت به تته پته افتاده بود. گوسفند کنارش بود و مثل اینکه یک اتفاق عادی روزانه می بیند رفتن آنها را تماشا می کرد.

بچه مثبت: آخه... آخه بچه منفی ک.سکشترین آدم روی زمینه چطور میتونه بسیجی بشه؟

گوسفند: اهه... مگه بقیه نمیشن؟

بعد از نماز بچه مثبت منتظر بود هرطور که شده با بچه منفی صحبت کند و بفهمد چه نقشه ای در سرش دارد و بعد از کلی درگیری با هواداران جدید و قدیم بچه منفی نهایت موفق شد او را به گوشه ای بکشد و با او صحبت کند.

بچه مثبت: باز چه غلطی داری می کنی؟ تو رو چه به این کارا؟

بچه منفی: مگه چمه؟ خب منم دل دارم دیگه

بچه مثبت: حرسمو در نیار بگو برا چی بسیجی شدی؟ تو یه روده ی راست تو شیکمت نداری بعد الان اومدی بسیجی شدی؟

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 16:22  توسط Omid  | 

 

در کافه ای نه چندان معروف در محله ای خلوت در یکی از شهرهای آمریکایی پشت میزی در گوشه ای دنج تنها نشسته ام. مدادم دستم است و کاغذهای سفید جلویم. در حالیکه گهگاه نگاهی به خواننده ی کافه می اندازم و موزیکش را در ذهنم سبک سنگین می کنم به اینکه چه چیز و چطور بنویسم فکر می کنم. خواننده می تواند یک زن جوان معمولی بدون هیچ شهرتی باشد که از آهنگهای سبک کانتری (Country) با صدای ملایمش همراه با چند نوازنده برای مشتریان می خواند. مثلآ آهنگهای نورا جونز (Norha Jones) بخصوص آهنگ (come away with me).

مشتریان آرامند و بدون حرف به او گوش می دهند. آنها پراکنده نشسته اند که یا می نوشند یا سیگار می کشند و یا در فکر هستند.

من گاهی جرعه ای از قهوه ام می خورم. گاهی نگاهم را از خواننده به سیگار روشنم روی زیرسیگاری می اندازم و سوختن آرامش را می بینم. (سیگاری نیستم)

بوی قهوه همراه با دود خفیف سیگار همه را مست و آرام کرده. نور خفیف و ملایم کافه در لابه لای دودها هوا را قابل لمس تر می کند. ساکن بودن هوا را از بی حرکتی لباس زنانه ای خواننده که تا پایین پاهایش می رسد می توان فهمید.  همه ی نوازنده ها به نظر بی حال می رسند. پیانیست با چشمان بسته می نوازد در حالیکه نه به باز بودن چند دکمه ی پیراهنش توجه دارد و نه به غبار روی پیانو. ریتم کند و ملایم آهنگ باعث می شود زمان کندتر بگذرد و کلمات فضای بیشتری طلب کنند.

کافه و همه ی اشیای درون آن کهنه و رنگ و رو رفته هستند. چندان جا دار نیست اما چنان است که مشتریان هر لحظه فکر می کنند چقدر حاضرند بپردازند تا این آرامششان به هم نریزد. و همچنین من در این فکرم که چقدر حاضر می شدم بپردازم تا چنین آرامشی بدست آورم تا رشته ی افکارم به هم نریزد و آنگونه باشد که باشد.

هیچ لحظه ای آرامش بخش تر از این نمی توانم برای آرامش و نوشتن تصور کنم.

مکان و لحظه خیالی شما برای نوشتن چگونه است؟

امید فرشی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 21:3  توسط Omid  | 

 

در اتومبیلم را باز کردم و می خواستم سوار شوم که کسی مرا صدا زد. همانطور که در ماشین را نگه داشته بودم بطرف صدا برگشتم. مردی با قیافه ای به هم ریخته و لباسهایی کثیف و نامرتب با تحیر به من نگاه می کرد. کمی چشمانم را ریز کردم تا او را بجا بیاورم.

گفت: هی منم جرج (Jorge). من! منو شناختی؟

او را شناختم و ناگهان تمامی خاطراتی که با او داشتم شروع به سرازیر شدن در ذهنم کردند. چطور توانستم او را فراموش کنم. اما واقعآ چهره اش عوض شده بود. اما خاطراتش به همان شکل در دلم زنده بود. حتی روز اول آشناییمان ...

* * *

وارد کلاس شدم. هیجان در دلم پر بود. برای روز اول دبیرستان طبیعی بود. مدرسه ی جدید, درسهای جدید, معلمان جدید و مسلمآ دوستان جدید.جلو ردیف دوم از راست روی میز صندلی تکی نشستم. چند نفری دیگر پراکنده نشسته و منتظر آمدن معلم بودند. جایی که من نشستم سمت راستم پسری همسن من نشسته بود که به نظر بسیار آرام و متین میرسید و متناسب برای دوست شدن. شاید اولین دوست. وقتی نشستم به او سلام کردم. خیلی محترمانه جوابم داد اما ادامه ای در کار نبود.

همین موقع پسری درشت اندام و چاق وارد کلاس شد. همین طور نزدیک من میشد و من می توانستم بلندی قد او را از خودم احساس کنم که شاید باعث وجود ترسی خفیف در من می شد. در حال خوردن شکلاتی بود. دفتر بزرگ و خودکاری داشت که روی نیمکت سمت چپ من گذاشت و رفت تا پلاستیک شکلات را به سطل زباله بیاندازد.کمی پس از رفتنش خودکارش لغزید و روی زمین افتاد. من آن را نادیده گرفتم و بر اینکه با کنار دستی ام دوست شوم مصممتر شدم و گفتم: من سام (Sam) هستم.

نام آن پسر کنی (Kenny) بود اما فرصتی نماند تا او جواب مرا دهد زیرا پسر چاقی که شکلات می خورد روبرویم ایستاد و گفت: کثافت

و مشتی محکم به صورتم زد که باعث شد من همراه با نیمکت نقش بر زمین شوم. سپس گفت: تو خودکار منو دزدیدی.

اینطور شد که من با جرج آشنا شدم.

رابطه ی من با جرج پر از تلخی و شیرینی های مختلف بود اما فکر کنم این دلچسب ترین و با احساس ترین قسمت بود. خاطرات به سرعت از ذهنم می گذشتند.

اولین حرکت متقابل که باعث شکلگیری دوستیمان بود خوب یادم است. من از بوفه ی مدرسه برای خودم کیک و شیر خریدم و بوفچی چون باقی مانده نداشت بجاش به من چند شکلات کوچک داد. قبل از اینکه من بخواهم اعتراضی کنم کسی به من گفت: اگر شکلاتها را نمی خوای بده به من.

جرج با هیکل درشتش کنارم ایستاده بود و با چشمان سیاه درشتش به خریدهای من و صورت گردم زل زده بود. من تنها عکس العملم این بود که بدون هیچ حرف و حرکت اضافیی شکلاتها را به او دهم. او هم گرفت و رفت.

و این هم یادم است که بعداز ظهر همان روز که به خانه می رفتم چندتا از سال بالایی ها جلوی مرا گرفتند تا از من باج بگیرند. من که وحشت زده شده بودم آماده ی خالی کردن جیبهایم شدم اما جرج را دیدم که بطرف من آمد و سپس با آنها درگیر شد. من خواستار درگیری نبودم و بدم نمی آمد چند دلار شر را خاتمه دهد اما جریان خارج از دست من بود. جرج با دو سال بالایی دعوا می کرد. یقه ی یکدیگر را گرفته بودند و با مشت و لگد به هم می زدند. ابتدا سعی می کردم آنها را جدا کنم اما بعد فکر کردم جانبداری از جرج و ضربه زدن به آنها درست تر باشد. پس از کمی کتک کاری دو سال بالایی از دست جرج فرار کردند. سپس با جرج کنار جدول نشستیم. پس از کمی سکوت جرج گفت: خب بگو ببینم کجا زندگی می کنید؟...

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 20:17  توسط Omid  | 

 

مردی در پارک مرکزی نیویورک مشغول گردش است. ناگهان می بیند دختر کوچکی مورد حمله یک سگ (bulldog) قرار گرفته است. مرد به شتاب بسوی سگ می دود. او موفق می شود سگ را بکشد و جان دختر را نجات دهد. پلیسی که مشغول تماشای این صحنه بود بسوی او می رود و می گوید: شما یک قهرمان هستید, شما فردا می توانید در تمام روزنامه ها بخوانید (یک مرد شجاع نیویورکی جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد میگوید: اما من نیویورکی نیستم. پلیس می گوید: اوه پس در روزنامه های فردا صبح می خوانید (یک آمریکائی شجاع جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد می گوید: ولی من آمریکائی نیستم. پلیس می گوید: آه پس شما اهل کجا هستید؟ مرد می گوید: من ایرانی هستم.

روز بعد روزنامه ها می نویسند: یک اسلامی تندرو یک سگ بیگناه آمریکائی را کشت.

برگرفته از: وبلاگ باران 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:16  توسط Omid  | 

 

2 آبان - راديو فردا، دوريس لسينگ، نويسنده بريتانيايی و برنده جايزه نوبل ادبيات، که در ايران متولد شده، در مصاحبه ای گفت که «از ايران و دولت اين کشور متنفر است.»

دوريس لسينگ به روزنامه ال پايس چاپ اسپانيا گفته است:« دولت ايران بسيار بيرحم است.»

وی با اشاره به سخنان «تحقير آميز» رييس دانشگاه کلمبيا در مورد محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران گفت:« نگاه کنيد که چه بر سر رييس جمهوری ايران در دانشگاه کلمبيا آمد. آنها او را بیرحم خواندند. معرکه بود! بايد بيشتر از اين حرف ها به وی می گفتند. کسی از وی به خاطر نفت انتقاد نمی کند.»

لی بالينجر، رييس دانشگاه کلمبيا، در اواخر ماه سپتامبر در سخنانی با اشاره به اينکه آقای احمدی نژاد «حادثه هالوکاست» را انکار می کند، گفت: کسی که اين حرف ها را بيان می کند يا شخصی«تحريک کننده و گستاخ» است و يا کسی است که «از روی بی اطلاعی » حرف می زند.

وی، همچنين محمود احمدی نژاد را «ديکتاتوری کوچک» خواند.

دوريس لسينگ به روزنامه ال پايس گفت که «به نظر وی واقعه ۱۱ سپتامبر در مقايسه با عمليات تروريستی ارتش جمهوريخواه ايرلند (ای ار ای) چندان وحشتناک نيست.»

وی همچنين از سياست های جورج بوش، رييس جمهوری آمريکا، و تونی بلر، نخست وزير سابق بريتانيا، به شدت انتقاد کرد و گفت که «من از همان آغاز از تونی بلر متنفر بودم.»

(متن کامل خبر در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 18:21  توسط Omid  | 

 

"کافه کتاب های تهران تا فردا صبح فرصت تخلیه مکان خود را دارند، در غیر این صورت اداره اماکن نیروی انتظامی این کافه ها را پلمب خواهد کرد."

"کافه کتاب ها که تعداد آن ها در تهران به بیش از ۵ مورد می رسد، فضاهایی است که در کنار کتابفروشی ها شکل گرفته و امکان گفت و گوی میان مراجعه کنندگان و مولفان آثار و حتی ورق زدن کتاب ها را فراهم کرده است."

متن کامل این خبر را می توانید در ادامه مطلب بخوانید. من در اینجا می خواهم حرف شخصی یا همان حرف دلم را بزنم که دیگر بیش از این نمی توانم درونم نگاه دارم.

از اول دبیرستان که من علاقمند به نوشتن و نویسندگی شدم ارزویم یافتن کتابخانه ای مملو از کتاب های مختلف یا یک کتابفروشی خوب و محلی آرام ساکن باجوی مناسب برای نوشتن بود. حال شما قضاوت کنید آیا من چیز زیادی می خواهم؟

برای جمهوری اسلامی ان خواسته ی زیادیست در صورتیکه من که اکنون در ترکیه هستم و برای تمامی کشورهای اروپایی و آمریکایی این کمترین خواسته و مفیدترین خواسته ی یک دانش آموز یا دانشجو است که حاضر هستند با جان و دل در اختیار بگذارند. من حالا بهتر می فهمم که چرا از ایران خارج شدم.

من با دوستم آریا چند سالی است که دنبال چنین مکانها (کافه کتاب) هستیم که محیطی آرام و ارزان باشد اما بقدری کم شلوغ و گران هستند که آنها را زیاد ترجیح نمی دادیم و در این فکر بودیم چقدر خوب می شد که ما خودمان چنین مکانی تاسیس کنیم.

می دانم که خوب می دانید دلیل این اقدام دولت چیست. نیازی به گفتن نیست فقط اشاره ای به این پاراگراف می کنم:

"اداره اماکن نیروی انتظامی مشکل این کافه کتاب ها را تداخل صنفی اعلام کرده است. بر اساس قانون نظام صنفی ایران هر شغلی باید از اتحادیه مربوطه مجوز دریافت کند و اتحادیه مربوط به هر شغل نمی تواند مجوز به شغل دیگری بدهد، در حالی که کافه کتاب ها فقط از اتحادیه ناشران و کتابفروشان مجوز دارند و پیگری هایشان برای دریافت مجوز از صنف مربوط به کافه ها به جایی نرسیده است."

با این همه به گمان برخی از کارشناسان تداخل صنفی بهانه ای بیش نبوده و پیش از این کافه کتاب های چشمه و پاتوق فرهنگی تهران به دلایل دیگری تعطیل شده بودند و هم چنین تداخل هایی در صنوف دیگر نیز متدوال است و کسی کاری به آن ها ندارد.

این داوری را تعطیلی کافه تیتر و برخی از محافل تجمع روشنفکری نیز تشدید می کند و می توان چنین نتیجه گرفت که مشکل اصلی برای اداره اماکن این است که در چنین محافلی امکان گفت و گوی روشنفکری پدید می آید."

تصمیم کبری برای من: هرگز برای زندگی ایران را انتخاب نخواهم کرد. تنها سلاح من قلمم و فکرهایم است پس با ادامه داستان خالق کوچولو و هر نوشته ای که بیشتر بتوانم این حکومت دیکتاتوری را رسوا کنم به مبارزه با آنان ادامه دهم.

امید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 21:50  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

با سلام خدمت خوانندگان محترم. این قسمت قرار بر این بود که قسمت دیگری داشته باشیم اما بدلیل اخبار اضطراری که به دستمان رسیده مجبوریم در این قسمت به شبکه خبری خالق کوچولو متصل شویم:

رییس پلیس ایران اعلام کرده است که به زودی مرحله دیگری از طرح امنیت اجتماعی اجرا خواهد شد.

به گزارش ایرنا، اسماعیل احمدی مقدم گفت که در این مرحله توزیع ‌کنندگان خرد مواد مخدر، فروشندگان محصولات "ضد فرهنگی و مستهجن" در معابر و گذرگاه‌ها و کسانی که با سلاح‌های سرد در ملاء عام نزاع می ‌کنند هدف قرار می گیرند.

از آنجایی که اینگونه خبرها برای خوانندگان ما بسیار پیچیده هستند طبق روال ما خبر را برای شما آنالیز میکنیم. همانطور که متوجه هستید پلیس فقط با توزیع کنندگان خرد مبارزه می کند چراکه بسیار بی نظم و بدون مجوز مواد مخدر جابجا می کنند اما با توزیع کنندگان عمده که دولتی یا خصوصی بودن آنان مشخص نیست برخوردی نخواهد شد بنابراین به توزیع کنندگان محترم از طرف شبکه ی خبری خالق کوچولو توصیه می کنیم مواد مخدر خود را بصورت عمده یا حداقل امکان با تریلی و با مجوز جابجا کنید تا مشکلی پیش نیاید.

همچنین به فروشندگان محصولات ضد فرهنگی و مستهجن توصیه مان اینست که در معابر و گذرگاه ها نفروشند تا با عابران مشکلی پیدا نکنند و با پلیس درگیر نشوند. فروشگاه های سی دی و لوازم کامپیوتر و مدارس برای فروش توصیه می شود. (ضمنآ می توانید از طریق اینترنت هم فروش داشته باشید)

به کسانیکه در  ملاء عام با سلاح های سرد نزاع می کنند توصیه می کنیم یا در خفا و در منزلشان نزاع کنند و یا حداقل با سلاح گرم نزاع کنند تا مشکلی پیش نیاید.

بسیاری از این موارد از طرف شهرداری تهران و سازمان جهانی مبارزه با گرمایش زمین مورد توجه و تشویق قرار گرفت چراکه تمامی طرح های جدید تعدد را در خیابانها و پیاده روها کم می کند و به نوعی مردم را وا می دارد تا کارهایشان را سریعتر انجام دهند و انرژی کمتری مصرف کنند. مثلآ با فروش محصولات مستهجن و مخدر یا نزاع پیاده روها را شلوغ نکنند یا هنگام حمل مواد مخدر با جابجایی عمده هزینه و انرژی را کاهش دهند.

 این طرح ها باعث باز ماندن دهان و انگشت به دهان ماندن کشورهای غربی شده است. پس از انرژی هسته ای آیا این دومین گام بزرگ ایران برای همه ی جهانیان است؟

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 2:0  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

در قسمت قبلی:

دیوونه فهمید که گوسفند گم شده, از آنجاییکه در طویله سر جایش نبود. برای پیدا کردن او از هر کس کمک خواست اما کسی به او کمک نکرد و هر کس به بهانه ای این موضوع را جدی نگرفت. او هم از سر دیوانگی رفت و یک پمپ بنزین و بانک کنار آن را به آتش کشید که با سر رسیدن آتشنشانی که پت و مت بودند کشتار فجیعی به بار آمد که پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و اعلام کرد همه چیز خوب است. پس از آن یک نفر باعث شد که همه به سراغ دیوونه بروند و به او در پیدا کردن گوسفند کمک کنند. او بچه منفی بود که باعث اتحاد ملی و ایجاد گروه جستجوگران گوسفند شد.

و حالا در این قسمت:

در جنگلی گروهی آماده بودند تا به جستجوی گوسفند بروند. آنها دیوونه و بچه منفی به عنوان نفرات اصلی, بچه مثبت از لج بچه منفی که هر گز باور نمی کرد که او کار مثبتی در زندگی اش انجام دهد و همچنین اشخاص دیگری چون من (نویسنده), شیطان, برادر بچه منفی و یک گوسفند دیگر بودند.

بعضی از اهالی محل چون آدم, زن و زن بدکاره آمده بودند تا از آنها خداحافظی کنند. همه حلقه وار نشسته بودند. آدم به میان آمد و گفت: خیلی خب, شما به جستجوی گوسفند گم شده میروید. به مکانهای خطرناکی خواهید رفت و اتفاقاتی زیادی در این راه خواهد افتاد. مواظب یکدیگر باشید و امیدوارم گوسفند را صحیح و سالم بیاورید. در این راه امید همه ی مردم به شماست. (پس از کمی سکوت) و بدین ترتیب من شما را یاران حلقه...

بچه منفی: اهم اهم

آدم: ... منظورم  جستجوگران گوسفند مینامم. موفق باشید.

و آنها حرکت کردند. از کوه ها و دشت ها گذشتند. آنها همه جا را قبل حرکت گشته بودند و حالا باید احمقانه ترین جاها را می گشتند. اولین محل عراق بود. حدس میزدند در طی درگیریها گوسفند در آنجا توسط آمریکایی ها یا گروهی دیگر به گروگان گرفته شده باشد.

در راه ناگهان دیوونه گفت: سریع پشت اون صخره ها پناه بگیرین. کسی داره به اینجا میاد.

آنها پشت صخره ها پناه گرفتند. چند شبه نظامی به لباسهای غیر نظامی بودند. که اطراف را می کاویدند و بو می کشیدند. دیوونه با صدای خفه ای گفت: اینها باید پکاکاییها طرف ترک باشند که در مرز می چرخند. شاید گوسفند دست اینها باشد.

بچه منفی: من فکر نکنم.

شیطان: شرط میبندی؟

دیوونه: ساکت

یکی از شبه نظامیها بالا سر صخره ی آنها آمد و بو کشید و گفت: بوی گوسفند میاد.

 اما بعد رفتند و قهرمانان ما نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد آنها به اردوگاه آمریکاییها رسیدند. ابتدا آمریکاییها آنها را دستگیر کردند اما شیطان که انگلیسی اش خوب بود با آنها صحبت کرد و گفت که آنها به دنبال گوسفند هستند. متاسفانه گوسفند پیش آنها نبود.

شیطان: بذارید بپرسم ایرانیهایی که دستگیر کردن را آزاد می کنند یا نه.

بچه منفی: شرط میبندی؟

آن دو رفتند تا از آمریکایی ها بپرسند. بچه مثبت بسیار مرموزانه به آن دو می نگریست. ساعاتی بعد آنها به سمت افغانستان براه افتادند تا ببینند که اشتباهآ در آنجا گروگان گرفته نشده باشد.

زمانیکه به آنجا رسیدند همانطور که انتظار داشتند طالبانیها آنها را دستگیر کردند و به پایگاهشان بردند. در پایگاه همه می خواستند به بن لادن بگویند که فقط بدنبال گوسفند میگردند اما کسی عربی یا اردو بلد نبود حتی بچه مثبت.

بچه مثبت: چیه؟ من چرا باید بلد باشم.

بنابراین آنها را پیش گروگانهای دیگر فرستادند. آنها را زندانی کردند و در را محکم بستند.

بچه منفی: خب نکته مثبت اینه که میتونیم ببینیم گوسفند اینجا میان گروگانها هست یا نه.

بچه مثبت: و نکته منفی اینکه بفهمیم هم فایده اای نداره چون همگی اینجا زندانی شدیم.

دیوونه: راست میگه.

اما بجز آنها فقط 3 ایتالیایی خبرنگار, یک آلمانی, چند نفر کره ای و 25 افغانی وجود داشت. یعنی گوسفند آنجا هم نبود.

بچه منفی: اما اینقدر سریع امیدتون را از دست ندید.

همه به او خیره شدند و لحظاتی یعد. (لطفآ آهنگ بالاتر از خطر را برای خود تداعی کنید) گوسفند نگهبان را صدا زد نگهبان آمد و دید که گوسفند دارد به به می کند و ینجه ندارد. در را باز کرد که به او یونجه دهد که همه از گوشه و کنار ظاهر شدند. شیطان از قدرتش استفاده کرد و فوت آتشی به صورت نگهبان کرد که باعث شد او آتش بگیرد. 25 افغانی خواستند نگهبان را از راه کنار بکشند ولی  هر 25 نفرشان آتش گرفتند و به شروع کردند با دادو بیداد به اطراف دویدن. در نتیجه آرژیر خطر بصدا درآمد و نگهبانها دیگر خبردار شدند. بچه منفی و دیوونه نارنجک (الکل سرنج و دیگر مخلفات) را آماده کرده بودند و آنها را به طرف نگهبانان پرتاب کردند. راه باز شد و همگی از اردوگاه خارج شدند. چند اسب پیدا کردند, سوار آنها شده و با آخرین سرعت فرار کردند. طالبانیها پشت سر آنها شلیک می کردند که باعث شد یکی از ایتالیاییها و گوسفند دیگر کشته شوند اما دیگران توانستند فرار کنند.

پس از آن ماجرا کره ای ها, دو ایتالیایی باقی مانده و آلمانی از آنها تشکر کردند و به کشورهای خود باز گشتند اما دیوونه از اینکه نتوانسته گوسفند را پیدا کند بسیار ناراحت بود و هر لحظه انتظار میرفت که یک دیوانگی انجام دهد.

 قهرمانان ما تصمیم گرفتند اینبار به تایلند بروند. چند احتمال وجود داشت. 1. گوسفند به همایش خبرنگاران آسیا در تایلند رفته است 2. برای حال و هول رفته 3. سفر زیارتی و 4. به همراه خبرنگاران ایرانی رفته اما توسط سفارت ایران دستگیر شده.

اما گوسفند نه در میان خبرنگاران آسیا بود, نه سفارت ایران و نه جای دیگری. به عنوان آخرین جا به محله ی روس*پیها رفتند اما  آنجا هم نبود. در این لحظه رنگ دیوونه عوض شد. همه آماده بودند که او کار خطرناکی انجام دهد اما دیوونه غش کرد. بچه مثبت مجبور شد اورا بر دوشش حمل کند.

 فا*حشه ای به آنها گفت که ممکن است گوسفند توسط مافیای آدم ربایی ربوده شده باشد. آنها سراغ رئیس مافیا را گرفتند اما روس* پیها گفتند شرط دیدن رئیسشان همخوابی با آنهاست. به ازای هر نفر یک روس*پی.

بچه مثبت: یعنی چی؟ یعنی حتمآ باید 6 تا جن*ده بگیریم. اوه هرگز.

شیطان: من زن دارم و خیلی دوسش دارم. اونم منو.

برادر بچه منفی: به کلاس کاری من نمی خوره با اینها س ک س داشته باشم. بدون روابط عاشقانه هرگز.

من هم مشغول نوشتن بودم و دیوونه هم غش کرده بود. باری دیگر همه نگاه ها به بچه منفی قهرمان افتاد. او نفسی پر غرور بیرون داد و با متانت گفت: همه چیز بخاطر وطن, همه چیز بخاطر گوسفند.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 17:46  توسط Omid  | 

 

تمام حلوزنهای جوان دور حلزون پیر دهکده جمع شده بودند تا قصه ی امشب حلزون پیر را که همیشه پر از پند و اندرز و تجارب شیرین و تلخ بود را بشنوند. حلزون پیر شروع کرد:

یکی بود یکی نبود. حلزون جوانی بود به نام کهربا. کهربا حلزون مغرور و یکدنده ای بود. او و حلزونهای دیگر از جایی به جای دیگر می رفتند تا غذای بهتر و بیشتری پیدا کنند و همچنین محل های راحت تری برای استراحت.

کهربا حلزون زیبا و خوشرنگی بود اما چیزی که خیلی به آن مینازید خانه زیبا و خوشفرم روی دوشش بود. خانه اش را خیلی دوست داشت و مرتب به رخ دیگران می کشید.

روزی کهربا با خود فکر کرد که خانه اش همه چیز اوست. او همیشه در این فکر بود که بدون خانه اش نمی تواند زندگی کند و همیشه مواظب بود که بلایی سرش نیاید. نگران بود که مبادا خانه ی حلزونهای دیگر زیباتر یا بزرگتر از خانه او شود. بنابراین تصمیم گرفت هر چه می خورد یا می اندوزد خرج خانه اش کند تا آن را محکم تر, بزرگتر و زیباتر کند.او هر روز این کار را می کرد و خانه های حلزونهای دیگر را مسخره می کرد.

حلزونی با تجربه به او گفت: کهربا خانه ات را بیش از حد بزرگ نکن که روزی می آید که دیگر نمی توانی آن را تکان دهی و سفر کنی.

کهربا گفت: ایرادی ندارد همین جا می مانم, غذا که اطرافم هست. نیازی به سفر ندارم. من خانه ام را خیلی دوست دارم و فقط می خواهم به خانه ام برسم.

حلزون با تجربه گفت: این برای تو خطرناک است. هر چقدر که تو صاحب خانه باشی, خانه هم صاحب توست. روزی میرسد که این وابستگی, آزادی تو را از تو می گیرد و باعث مرگ تو خواهد شد.

اما گوش کهربا به این حرفها بهکار نبود. صبح روز بعد حلزونها بار دیگر شروع به حرکت کردند تا به محل دیگری بروند. کهربا نیز خواست با آنها برود اما نتوانست. خانه ی او بقدری بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست تکان بخورد. ترس او را گرفت و خواست دوستانش را صدا بزند اما غرورش اجازه نداد. همان جا ماند. روزها از علف های اطرافش تغزیه کرد و پس از اینکه علف ها تمام شد گرسنه و تشنه ماند. تازه حرفهای حلزون با تجربه را درک می کرد ولی دیگر دیر شده بود.

خانه بر او تسلط داشت و بدون آن نمی توانست جایی برود. این شد که از گرسنگی تلف شد و حیات را وداع گفت.

امید فرشی

منبع نامعلوم

Freedom

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 19:37  توسط Omid  | 

 

از اینکه اینقدر برنامه کاریمان نامنظم هست متاسفم سعی می کنیم تو این هفته ها که با شروع دانشگاه ها همراه است برنامه ی کاری وبلاگ را منظم کنیم.

از این پس هفته ای حداقل یک پست خواهیم داشت. (حتمآ تعقیب کنید)

سریال خالق کوچولو ادامه خواهد داشت با ماجراهای مختلف و مزخرف. برای علاقمندان و طرفداران این سریال بگم که حداقل تا پایان سال قسمت های مختلف داریم که در خصوص این سریال مرتبت تر خواهیم بود.

سریال خدمتکارانم هنوز تکلیفش مشخص نیست. بدلیل کمبود موضوع فعلآ نمی توانم ادامه بدم. اگر پیشنهادی در این مورد دارید لطفآ با ما در میان بگذارید.

سریال های دیگری اما کوتاه تر و دنباله دار بزودی در وبلاگ شروع خواهند شد که امیدوارم از تنوع کاریمان راضی بشوید.

ذاستان های کوتاه, اخبار ادبی و هنری, اشعار, جملات شنیدندی و یادداشت های ما همچنان پابرجاست.

ضمنآ اگر تمایل دارید می توانید داستان های خود را به ما میل بزنید تا در وبلاگ قرار بگیرند یا می توانید موضوع ها, شخصیت ها و وقایع پیشنهادیتان را بفرستید تا ما و یا شاید دیگر دوستان آنها را بصورت داستان کامل و یا شاید سریال, فیلمنامه, نمایشنامه و غیره خلق کنیم.

امیدوارم از فعالیتهای جدیدمان لذت ببرید. ما را از نظراتتان محروف نکنید.

با تشکر امید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 17:32  توسط Omid  | 

 

موقع نوشیدن در می خانه بعضی معتقدند برای همدردی کردن باید همدرد آدم باشد نه مداواگر آن چون می گویند برای همدردی جز او کسی دردش را نمی داند و نمی تواند مرهم باشد. برای همین هم مثالی می آورند:

می گویند روزی عاشقی بالای پشت بامی می رود و خود را پایین می اندازد. روی زمین مردم دور او جمع می شوند و سعی می کنند کمکی کنند اما هیچکس کاری از دستش بر نمی آمد.

کسی گفت: بروید و دکتر بیاورید.

اما عاشق گفت: نه دکتر نمی خواهم. او درد مرا نمی داند. بروید و کسی که از پشت بام افتاده را بیاورید. فقط او دردم را می فهمد.

منبع: نامعلوم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 10:33  توسط Omid  | 

 

اول از همه اینو بگم که خب تابستونه ما هم نیاز به استراحت داریم و بیشتر به دلیل مسافرتهام در این ایام و یک سری کارهای دیگه وقت نکردم چیزی براتون بنویسم. همچنین دوستان دیگه هم تا حدودی بی خیال وبلاگ شدند و گرفتار بودند. تابستون پیش هم اگه یادتون باشه (که مطمئنم نیست) هم مشکل کمبود پست و دیر بروز شدن را داشتیم.

همچنین از دوستان هم پیوند وبلاگمون پوزش می خوام که به دلیل گرفتاری در این ایام وقت نمی کنم زیاد سر بزنم. سعی می کنم جبران کنم . بزودی با پستهای جدید خدمتتون هستیم. اما هرگز فکر بسته شدن وبلاگ رو نکنید چون کار ما دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

در ضمن در مورد نظراتتون بگم که کاملآ و بصورت مرتب توسط  من و دیگر نویسنده های فعال وبلاگ خوانده می شن اما ما هیچ وقت به نظری بطور جدی جواب ندادیم که شما بعضی ها از ما انتظار دارید. اگر دوست دارید می تونید آدرس ایمیل یا وبلاگتون را برای ما بنویسید تا اگر سوالی هست بتونیم مستقیم جواب بدیم اما اگر منتظرید که در صفحه ی اصلی به شما پاسخ داده بشه باید خیلی منتظر بمونید.

از دوستانی که همواره مارو تعقیب می کنند متشکریم و امیدوارم این تعقیب ها به نتیجه ای برسند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 23:10  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5, 6

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

خالق کوچولو: خیلی دیگه پررو شدی. مسافرت میری, تعطیلات صفا میکنی, همه ی خواننده هارو سرکار گذاشتی همه صداشون در اومده عین خیالت هم نیست.

نویسنده: خب کار داشتم. اصلآ به تو چه ربطی داره؟ نویسنده منم من میدونم.

خالق کوچولو: صاحب داستان هم من هستم پس زیاد حرف نزن شروع کن...

 

آدم جلوی آینه کراواتش را درست میکرد. اما هر چه تلاش میکرد زن نمی پسندید. می گفت: اینها خانواده ی پولداری هستند. حتمآ خوشپوش و با ماشین لوکس میان اینجا باید تو هم شیک بپوشی.

آدم: آخه من کراوات دوس ندارم.

زن به آشپزخانه رفت و بچه مثبت کنار پدرش آمد.

بچه مثبت: بابا, کی میاد؟

آدم: دوستت بچه منفی و پدر و مادرش, شاید هم داداشش بیاد.

بچه مثبت: پدرش هم میاد؟ مگه پدرش اومده؟ تو میشناسیش؟

آدم که با گره ی کراوات در گردنش درگیر بود و از تنگی نفس قرمز شده بود گفت: آره مگه خبر نداری؟ مثل اینکه اینجا کار داره. بعدش تو باید پدرشو بشناسی. ناسلامتی چند ساله با بچه منفی دوستی.

بچه مثبت: مشکل اینه که ما همچین دوست هم حساب نمیشیم.

 

زنگ در بصدا در آمد.

زن: اوا خاک به سرم اومدن. د بجم دیگه یه ساعته داره گره میزنه. بچه وردار این آتاشغالارو بریز تو اتاقت اینجا شلوغه

بچه مثبت: حالا چرا اتاق من؟

 

بالاخره بچه منفی شاخ شمشاد به همراه پدر و مادرش وارد شدند. مادر بچه منفی یعنی "زن بدکاره" را همه ی محله میشناختند. تیپ شهوت انگیز او از هیچکس پنهان نبود. اما نکته جالب این بود که زن و آدم پدر بچه منفی را نیز میشناختند. آنها اورا سالها قبل از ازدواجش میشناختند. آدم و زن تنها زوجی بودند در محله ی زندگی که شیطان را از قبل می شناختند. به هر حال همه ی کینه ها فراموش شده بود و زن با تعارف و خوش آمدگویی گزاف از آنان استقبال کرد.

زن که آنها را دعوت کرده بود در نوع پوشش آنها اشتباه نکرده بود. همه ی آنها شیکترین و گرانترین لباسها را پوشیده بودند. زن بدکاره با مینی ژوپ خود موفق شده بود حواس بچه مثبت را به خود جلب کند اما مشخص بود که آدم به او توجهی ندارد.

پس از خوش آمدگویی و صحبت های همیشگی زن پرسید: خب حالا چیشد تصمیم گرفتید بیاید اینجا؟ موقتی اومدید یا برای همیشه؟

شیطان: راستش از جهنم خسته شده بودم. با خودم گفتم به اندازه کافی پولدار هستم بیام و اینجا برای خودم حال کنم.

زن: می بخشید گفتید جهنم؟

شیطان: آه بله. بعد از اینکه شما از بهشت رفتید خالق کوچولو بهشت رو به من و یه گوسفند بی عقل داد. من هر کاری کردم گوسفند رو بندازم بیرون فایده ای نداشت. چون بازم تو بهشت سبز میشد. خلاصه خالق کوچولو بهشت رو به دو قسمت تقسیم کرد که یک قسمتش برای من شد یک قسمتش برای گوسفند. من تو قسمت خودم کلی کارخونه زدم و بساز بفروشی کردم که قیمت زمینام کلی بالا رفته. الان حدود 16 میلیون نفر اونجا زندگی می کنن بعد من تصمیم گرفتم اسم قسمت خودم را بذارم جهنم. بوسیله ی همین کارها بود که من میلیاردر شدم. همه جای دنیا برای خودم ویلا دارم و زیاد وقت نمی کردم بیام اینجا و به خانوادم سر بزنم.

زن با چشمانش شیطان را به آدم نشان داد که یاد بگیر. آدم هم مثل مترسگ خشک شده بود و آنها را تماشا میکرد.

شیطان: ... الان فقط میخوام پولامو بخورم. اونقدر پول دارم که نوه هام هم نمیتونن تموم کنن.

زن: چیشد اومدید اینجا؟ چرا با خانواده اونجا زندگی نکردید؟

 

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 18:58  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3 , 4 , 5

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

بنزین سهمیه بندی شد...

چندین پمپ بنزینی و بانک به آتش کشیده شد...

طرح های مبارزه با بدحجابی و اراذل و اوباش فجایعی به بار آورد...

مردم در وسط خیابانها ماندند....

ایران به سوی سومین تحریم بین المللی می رود...

تهران غرق در موش شد...

ایران و آمریکا... جنگ در راه است؟

 

چه کسی مسئول این فجایع است؟ عامل این خرابکاریها کیست؟

برای جواب سوال بنابر رای اکثریت و نظر خالق کوچولو دو کاراگاه فوق حرفه ای برگزیده شدند؟ کاراگاهان معروف دنیای خالق کوچولو که هیچ تبهکاری از آنها در امان نیست و همه را به جزای اعمالشان میرسانند. آنها کاراگاه گوسفند و کاراگاه دیوونه هستند.

 

بله این دو کاراگاه ما بنابر سر نخ ها و ته نخ ها مشکوکین را مورد بازجویی قرار میدهند تا بالاخره کسی را دستگیر کنند.

 

ابتدا شیطان بازجویی شد. اما بی گناه بودن او کاملآ آشکار بود چون او در بهشت سکونت داشت. پس از او شرترین شخص بچه منفی بود اما چون رفیق فاب گوسفند و دیوونه بود بازجویی نشد. بنابراین بچه مثبت را بازجویی کردند. بچه مثبت هم پس از یک هفته بازجویی توانست اثبات کند که بی گناه است.

 

پس گناهکار چه کسی بود. آیا اینکه عده ای از مردم پمپ بنزین ها را به آتش کشیده بودند مقصر همه ی مردم بودند؟

چون این بازجویی از همه ی مردم ایران کار سختی بود تصمیم گرفته شد چند گله گوسفند بروند و از همه ی آنها بازجویی کنند.

دیوونه می گفت: همش تقصیر مردمه. مردم هستند که به تخمشون نیست چه بلایی داره سرشون میاد تحریم میشن یا خر میشن. اصلآ حقشونه و مقصر خود مردمن.

به هر حال تا نتایج آنها معلوم شود کاراگاه گوسفند و کاراگاه دیوونه تصمیم گرفتند از احمدی نژاد, رفسنجانی و خاتمی نیز بازجویی کنند. رفسنجانی که رشوه داد و از بازجویی معاف شد. خاتمی چنان لبخند زد که از بازجویی منصرف شدند ماند احمدی نژاد. او ماشاالله بقدری خالی بست که دیوونه و گوسفند بیش از یک ساعت نتوانستند قیافه اش را تحمل کنند و از بازجویی دست برداشتند. اما به هر حال هر سه آنها هنوز مشکوک هستند.

نفرات بعدی اعضای مجلس بودند. آیا مجلسی که این طرح های مندراوردی را تصویب می کرد مقصر این خرابکاری ها بود؟ آیا این اشخاصی که مثلآ انتخاب شده ی مردم هستند با مشورت و همکاری توانسته بودند این همه خرابکاری به بار بیاورند؟ نه این امکان نداشت؟ هر چقدر هم که خنگ باشند این همه خرابکاری را یکجا نمی توانند انجام دهند. پس این وسط مقصر کیست؟ هر کس که احتمال میدادند مقصر باشد را بازجویی کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. بنابراین راه حل این بود که افراد بی ربط و خارج از فکر خودشان را بازجویی کنند؟ چه کسانی استعداد این همه خرابکاری را دارند؟ خب, دارکوب وودی خرابکار خوبی ست اما نه, وسعت خرابکاری زیاد است. سه کله پوک؟ نه آنها بقدری خنگ هستند که اینقدر خرابکاری را با این برنامه ریزی نمی توانند انجام دهند.

 

پس از تحقیق و بررسی بسیار و کمک گرفتن از کارگاه خرابکار برجسته ای چون کاراگاه گجت به این نتیجه رسیدند که عاملان این خرابکاریها پت و مت هستند. بله هیچکس به اندازه آنها این همه خرابکاری نمی کند.آنها پس از نفوذ به مجلس توانستند....

 

پت و مت هم اکنون توسط وزارت اطلاعات کشور بازداشت شده اند و در زندان اوین شکنجه می شوند و بزودی اعدام خواهند شد.

 

مت و پت

 

توجه: به افتخار این مجلس پت و متی ما زین پس هرگاه خبری در مورد مجلس شنیدید آهنگ کارتون پت و مت را در ذهنتان تداعی کنید. با تشکر

امید فرشی

از دیگر قسمت های این سریال:

شیر و خورشید یا موش و تهران (قسمت پنجم)

حمله پلیس حمله زامبی ها (قسمت چهارم)

فیلم سوپر (قسمت سوم)

آسمان خراش (قسمت دوم)

خلق اولین موجودات (قسمت اول)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 23:5  توسط Omid  | 

 

پس از امتحانات و یک استراحت کوتاه به کارمان در وبلاگ نوشته ادامه می دهیم و با قسمتهای مزخرف خالق کوچولو در خدمتتان هستیم.

 

1 , 2 , 3 , 4

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

 

رئیس مجلس شورای اسلامی خبرداد: شاید مجسمه شیر و خورشید باز گردد. (1)

 

راز بقا: داستان زایش انسان و نقش شیر

در اسطوره های میترایی داستانی برای شیرویه و بوجود آمدن آن وجود دارد. قبل از تولد انسان گاو نر پرخوری روی زمین وجود داشته است که تمام مراتع را می خورده و طبیعت را نابود می کرده است. با وجود این حیوان متجاوز, امکان زایش انسان وجود نداشته است.س میترا در نشان و نقش یک شیر به زمین می آید و به گاو نر حمله می کند و در جنگ گاو نر را از بین می برد. بعد از این که شیر گاو نر را شکست می دهد انسان زاییده می شود.س از این اتفاق, انسان جشنی برپا می کند و برای نخستین بار تندیس شیر بکار گرفته می شود. (1)

 

اخبار: ... و پس از مدتها فهمیدند یا فهماندند که شیر و خورشید نماد طاغوت نیست. دانشمندان و تاریخ شناسان ایرانی 28 سال بر این قضیه مطالعه کردند و به نتایجی رسیدند اما بحث ها هنوز ادامه دارد. در صورتیکه جواب این مسئله را گدای سر کوچه نیز میدانست.

حال نکته ای که باقی می ماند این است که هنوز شیر و خورشید می تواند نماد ایران باشد یا نه؟

جمهوری اسلامی با کمال افتخار نماد شیر و خورشید خود را برای امدادرسانی حذف کرده بود و به جای آن هلال احمر عثمانی را برگزیده بود که گمان می کنیم بدلیل زیاد بودن جمعیت ترک ایران باشد. آیا نماد امداد رسانی هم تغییر خواهد کرد؟ آیا مسئله بر سر در مجلس است یا مسئله نماد ملی ایران؟

 

گزارشگر اخبار خالق کوچولو از مجلس شورای اسلامی: در حالیکه بحث ها بر سر قرار گرفتن شیرو خورشید بر سر در مجلس و بازگشتن هویت ایران ادامه دارد نمادهای دیگری برای ملت ایران در نظر گرفته شده اند که می توان به آرم سمند خودروی ملی ایران و برج میلاد اشاره کرد.

اما نمادی که بسیار بحث برانگیز شده است موش و و تهران است. پس از اینکه شهرداری تهران به این نتیجه رسید که با موش های تهران نمی تواند مقابله کند تصمیم گرفته شد که نماد موش و تهران به عنوان نماد ایران مورد استفاده قرار گیرد. چراکه موش ها و تهران هر دو جاودانه اند.

 

نویسنده: در حالیکه مشکلات از سروکول مردم ایران بالا می رود رسیدگی به این مسئله واقعآ یک هنر است که سر در مجلس چه چیزی قرار گیرد.

شیرها باعث شدند بشریت بوجود آید اما بنظرم موش ها باعث خواهند شد بشریت از بین برود. در قسمت های بعدی خواهیم دید...    

 

 

(1) روزنامه هم میهن – شنبه 2 تیر 1386

 

امید فرشی

از دیگر قسمت های این سریال:

حمله پلیس حمله زامبی ها (قسمت چهارم)

فیلم سوپر (قسمت سوم)

آسمان خراش (قسمت دوم)

خلق اولین موجودات (قسمت اول)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 11:25  توسط Omid  | 

 

مطمئنآ همه شما از داستانهای افسانه ای فارسی و انگلیسی خواندید و شنیدید یا بصورت فیلم یا کارتون دیدید. همان داستانهایی که در انگلیسی (Fairy Tales) می گویند. مانند: سیندرلا, زیبای خفته و هفت کوتوله, پری دریایی, شنل قرمزی, حسن کچل یا داستانهای امروزی مثل: شیراک, زیبا و بهترین, تایتانیک و غیره.

همه ی اینها داستانهای شیرینی هستند که علاوه بر اینکه به رویاها و آرزوهای ما رنگ و بو می دهند زندگی مان را تبدیل به جهنمی می کنند که از آن خارج شدن کار هر کسی نیست. در واقع زندگی به خودی خود زیباست و قابل زیست اما نگاه رویاگونه به آن و انتظارات ماورا الطبیعه باعث می شود زندگی در نگاهمان تبدیل به جهنمی غیر قابل تحمل شود.

متاسفانه  در این داستان های شیرین حقیقت های تلخی نهفته است که کمتر کسی به آن ها اشاره  و توجه می کند. در صورتیکه همین حقیقت های تلخ باعث می شوند انتظاراتمان به جایی برسند که هم زندگی را جهنم ببینیم هم برای دیگران جهنم کنیم.

 

مثلآ داستان سیندرلا را در نظر بگیرید. بی شک همه ی ما این داستان را خوانده ایم یا شنیده ایم یا بصورت کارتون و نمایش و غیره دیده ایم. در این داستان دختری زیبا بعد از ماجراها و سختی هایی که در خانه توسط نامادری و دو خواهر ناتنی بدجنس و بدریختش متحمل می شود نهایت با پرنس آن دیار ازدواج می کند. چه راحت همه چیز رویایی می گذرد, پری مهربان در کمک به او دریغ نمی کند و همه چیز مطابق شانس او پیش می رود و پرنس هم عاشق او می شود.

حالا سوال اینجاست که همه ی دخترانی که این داستان را می دانند و در رویاهایشان غرق می شوند خود را به مانند سیندرلا می بینند؟ شاید در ظاهر انکار کنند اما اکثریت دخترها در دوران جوانی و نوجوانی خود را به ماننذ سیندرلایی زیبا می بینند که پرنسی قرار است بیاید و آنها را از شر این زندگی رنجبارشان (بقول خودشان) نجات دهد. حالا هر کس به آنها چیزی بگوید ناراحت می شوند و هیچ کس را تحویل نمی گیرند چراکه سیندرلایی گفتن و ایشون منتظر پرنس با اسب سفیدش هستند. حالا هر چه بگویی خواهر من دوران اسب سواری گذشته و ملت با اتومبیل می گردند در کتشان نمی رود.

حالا این مشکلات زیاد مهم نیستند, نکته ای که در تمام دوران زندگی خانم ها بخصوص لحظات تنهایی شان قابل توجه است این است که همیشه بدنبال مادر و خواهرناتنی های بدجنسی می گردند که مانع رسیدن آنها به پرنسشان می شوند. به همین دلیل رقابت بین خانم ها ادامه دارد مدام بهانه جویی می کنند و هر چقدر هم با خنده برخورد کنند در اینجور مواقع می خواهند سر به تن بعضی ها نباشد.

 

از مطالب جالبی که در هیچ کدام از این داستان ها توجه نمی شود این است که همیشه باید پرنسسی زیبا وجود داشته باشد و پرنسی خوشتیپ و پولدار با اسب سفیدش تا عشق صورت بگیرد و کسی توجه ندارد که خودش زیبا است یا نه. و کسی نمی پرسد پس این وسط تکلیف کسانیکه خوشگل یا خوشتیپ نیستند چیست؟

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/17ساعت 20:46  توسط Omid  | 

 

1 , 2 , 3

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

اخبار: ...آمریکا مدعی است ایران از انرزی هسته ای در راه تولید جنگ افزارهای اتمی استفاده خواهد کرد. ایران این اتهام را رد می کند. آمریکا و کشورهای عربی از اینکه ایران نمی تواند انرژی هسته ای را کنترل کند نگران هستند و معتقدند که این مسئله می تواند به اطراف و منطقه آسیب وارد کند.

پژوهشگران ایرانی موفق شدند راه کنترل انرژی هسته ای را بیابند و به انرژی هسته ای در سطح صنعتی دست پیدا کنند. اینکه ایران چگونه توانسته به انرژی هسته ای دست پیدا کند و آنرا کنترل کند جای سوال است اما هنوز این ابهام برطرف نشده که آیا ایران این انرژی را در راه صلح آمیز استفاده خواهد کرد؟

و حالا می خواهیم راز موفقیت ایران در دستیابی به انرژی هسته ای را اعلام کنیم تا درسی برای همه جهانیان و کشورهایی که تمایل به پیشرفت دارند باشد.

ایران در دستیابی به انرژی هسته ای راهی نوین برگزید که آژانس هسته ای نتوانست مخالفت کند. بدلیل مخالفتهای زیاد آژانس در غنی سازی اورانیوم ایران از انرژی موجود در موهای زنان ایرانی برای تولید انرژی استفاده می کند. بله بنابر تحقیقات موهای زنان ایران حاوی امواج رادیواکتیو است که برای دیگران بخصوص مردان می تواند بسیار زیانبار باشد. دولت در جهت بهره برداری از این انرژی دست به اقداماتی زده و برای کنترل این انرژی از زنان خواسته شده یا با زبان خوش روسری سرشان کنند و از پخش رادیواکتیو جلوگیری نمایند و یا مامورین متوسل به زور خواهند شد. کارشناسان ایرانی اولین آزمایشات را از موهای کسانیکه عضو جنبش زنان هستند آغاز کرد و اعضایی که از کمپین یک میلیون امضا به اوین فرستاده شدند برای آزمایشات اولیه مورد استفاده قرار گرفتند.

بدلیل کم بودن سطح آگاهی مردم و نفهمیدنشان در مورد طرز پوشش خود دولت با کمک پلیس وارد عمل شده و اکیپهای آموزشی و ضربتی کار خود را آغاز کرده اند. مردم با پلیس مقابله می کنند و شاهد حوادثی مانند حادثه میدان هفت تیر یا دیگر جریانات بگیر و ببند می شوند. در حایکه مردم ابله ایران نمی فهمند که این طرح چقدر به نفع مملکت است و تمامی نیازهای کشور را برطرف می کند. به همین دلیل حملات پلیس به مردم کماکان ادامه دارد.

این طرح بقدری موفقیت آمیز بود که طرح هایی چون جمع آوری معتادان و اراذل و اوباش و قلیانها و پسرهای مو بلند و ژل زده هم به آن اضافه شد.

بنابر اظهارات سردار ***** رادیواکتیو قوی موهای زنان باعث تبدیل شدن مردها به زامبی می شود. یعنی ابتدا این اشخاص توسط رادیواکتیو ساطع شده هلاک می شوند و سپس با تبدیل شدن به جسدهایی متحرک شروع به گشت زدن در اطراف می کنند. معتادان, اراذل و اوباش, پسرهای مو خوشگل و کسانیکه از دخانیات استعمال می کنند بیشترین پتانسیل در تبدیل شدن به زامبی را دارند و بنابر مشاهدات زامبی ها قبلآ حال و روزی مشابه این افراد داشته اند.

اینکه چه کسی زامبی های واقعی را جمع آوری می کند هنوز جای سوال است و مسئولین امیدوارند که کسی به آنها رسیدگی کند اما در از بین بردن کسانیکه هنوز زامبی نشده اند دولت بسیار موفق عمل کرده است.

همچنین اعلام شده این طرح ها در از بین بردن مشکلاتی چون خلافکاران اقتصادی کشور مانند شهرام جزایری, گرانی خانه و تورم در دارو و میوه, تنزل در رشد بورس کشور و روبه ورشکست بودن بانکهای داخلی و از بین رفتن آثار تاریخی مانند آرامگاه داریوش (پاسارگاد)  و تعطیلی روزنامه ها و شبکه های خبری و کمتر کردن میزان مجوز کتاب برای چاپ کمتر کتاب و پایین آوردن سطح اطلاعات و ارتباطات عمومی تاثیر بسزایی داشته است.

 

(متن کامل در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 13:27  توسط Omid  |