|
ساده و واضح
|
تا به كِي دور از تو باشم جانِ من؟
ابرِ باران زا شده چشمانِ من
از غمِ تو سرو هم خم مي شود
لحظه هايم غرقِ ماتم مي شود
بي وجودت، زندگاني مردن است
عاقبت تقديرِ من پژمردن است
قلبِ من دور از تو غوغا مي كند
خويش را با گريه رسوا مي كند
اين دلم ديوانه شد از بي كسي
قلب سنگي! كِي به دادش مي رسي؟
شاعر: ناعمه
در آرزوي تو، شب را سحر كنم
تنها به سوي تو قصد سفر كنم
از آشيان دل، سوي تو پر كشم
مستانه "مي" زنم، از غم حذركنم
از دوري و فراق پژمرده قلب من
بر لحظه هاي من رنگي دگر بزن
با من بيا، ببين، بي تو چه مي كشم
بنياد ظلم را، از اين جهان بكن
يا صاحب الزمان! اي ماه آسمان!
تنها و بي كسم، در آخر الزمان
اي جلوه ي نهان! اي عشق بي نشان!
بر ما طلوع كن، در ظلمت جهان
شاعر: ناعمه
دست و پا گر بشکند، درمان شود
وای بر روزی کــه دل ویــران شـود
رفتــــــنِ تو در خیالم مـــرگ بود
مثلِ تنها مـــاندنِ یـــک برگ بود
من نمی خواهم که سرگردان شوم
در مســـیر بـــادِ بد، حـــــیران شوم
برگ زردم، خسته ام از بی کسی
آشنــایم! کی به دادم می رسی؟
درد هجــرت با که گویم؟ ماه من!
شـــد جدا راهِ دلــــت، از راهِ من؟
شاعر: ناعمه
این دل تنهام وببین، چه جوری با حرفای تو بی خونه شد
دیوونه بود، واسه همین...دیوونه ی قلب توی دیوونه شد
دلش یه هم نفس می خواســـــــت، که دردشو خوب بدونه
گفــــت با خودش یه دیوونه، قلبـــــــمو بهتـــر می خونه
وقتی رسید به قلب تو، دید از خـــــــــودش ویرون تری
وسوسه شد بهت بگه...که عشقــــــــــمو چند می خری؟
اون دلک ساده ی تو، هی لج و لجبـــــــــــازی می کرد
برای رونـــــــــدن دلم، هی بهونه ســـــــــازی می کرد
اما دلــــــــــــــــــم کم نیاورد ... تو امتحـــــــــانای دلت
عشقــــــتو بدجوری می خواست، نمی تونست کنه ولت
حالا... من و غــــــــــــرور تو...حالا...تو و یه دیوونه
دیوونه ای که حرفـــــــــــــــــتو... بدون گفتن می دونه
سر به دامانت نهادم ای سپهسالار عشق
ای برانگیزنده محبوب هرچه شوروعیش
من سراغت آمدم درد مـرا درمان کنی
منزل سست گناهــــان مرا ویران کنی
حرف من را بشــــــنوی با گوش جان
آن زمـــان احــــوال مـن ســامان کـنی
شاعر:ناعمه
آشیان دل من خانه ی اوست
هرچه دارم، همه از معجزه ی عشق به اوست
حرف دل با که بگویم که مرا دریابد؟
پاسخ قلب من این است، بگویم با دوست
شاعر:ناعمه
« مادر »
همیشه خنده های دلربایش
مرا با خود به اوج عیش برده
همیشه گرمی دستان گرمش
درون دست سردم جان سپرده
همیشه سد مشکل را شکسته
ز راه آب رود زندگانیم
همه زنگار غم را او زدوده
ز قلب شیشه ای و آسمانیم
به من آموخته باید چگونه
به آنچه داشت، قانع بود و بالید
به هنگام سقوط از آسمان آرزوها
به بند زندگی آویخت و هرگز ننالید