تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح
 

1 , 2 , 3 , 4 , 5, 6, 7

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

یک روز صبح دیوونه از خواب پا شد و متوجه شد كه اتفاق وحشتناكي افتاده. گوسفند سر جايش نبود. هميشه گوسفند پنجم طويله بود ولي اين دفعه يكي ديگه به جايش ايستاده بود. البته عمدي كه نبود. گوسفندند ديگه ميدونيد که چي مي گم؟!!
ديوونه: هي درست صحبت كن داري در مورد يه موجود زنده صحبت مي كني!
-: خيلي خب بابا! خلاصه اين كه ديونه فهميد كه دوست عزيزش گوسفند سر جايش نيست و هر چي گشت پيداش نكرد. بنابر اين رفت كه شهرو خبر كند. ولي هيچ كس براش مهم نبود كه يه گوسفند گم شده. اينجاست كه آدم ميفهمه انسان هزاره ي جديد از هر حيووني پست تره. بنابر اين رفت كه از ذوستاش كمك بگره. اول رفت سراغ بچه منفي ولي اون گفت كه خيلي شرمنده اس چون كار مهمي داره. در واقع اون سر برج ميلاد با باباش شرط مهمي بسته بود و به شدت ذهنش مشغول اون بود. امكان نداشت كه به چيز ديگه اي فكر كنه. پس ديوونه رفت سراغ بچه مثبت ولي ان امتحان داشت اصلا گوش نكرد ديوونه چي ميگه فقط گفت كه بايد درسش رو بخونه.
بنابراين ديوونه كه ديد هيچكي به حرفش گوش نمي ده به سيم آخر زد. يك پمپ بنزين رو با بانك كنارش فرستاد هوا. ماشين آتش شاني هم كه خودش رو به محل حاثه رساند در بين راه از يك پيرزن و يك گربه و يك چراغ قرمز رد شد... البته از روي پيرزن و كله ي گربه و كنار چراغ قرمز!
بعد هم ماموران هنگام اطفاء حريق از آب استفاده كردند و همونطور كه ميدونيد چون بنزين از آب سبكتره آتش خاموش كه نشد هيچي زياد هم شد كل محل رف هوا.
با وارد شدن پليس مشخص شد كه ماموران آتشناني پت و مت هتند كه معلوم نيس چرا زندان نيستند. پليس پس از آرام شدن اوضاع اعلام كرد:
انفجار پمپ بنزين تلفات چنداني نداشته. يعني به جز آدماي داخل و اطرافش و كاركنان و مشتريان بانك كه كاملا سوخته بودند و جسدشون قابل تشخيص نبود فقط ١٠ يا ١١ نفر صدمهي جدي ديده بودن كه از اونها هم فقط ١٠ يا ١١ نفرشون مرده بودند! و بقيه فقط حدود٩٠ درصد سوختگي سطح داشتند و خوبختانه تا ٢٤ ساعت آينده علائم حياتيون قطع نمي شد. تنها مشكل اين بود كه پليس نفهميد اين خرابكاريها زير سر كيه!
بنابر اين ديگه وقتش بود كه همه با خيال راحتبه كارهاي روزمره شون برسند. هيچكس به فكر ديوونه نبود. اصلا براي كسي مهم نبود كه الآن چه بلايي ممكنه سر گوسفند بي نوا آمده باشد. در اين هنگام اما يك نفر با شجاعت تمام اون روز رو به يك روز به خصوص تبديل كرد. او با كاري كه كرد باعث اتحاد ملي شد. تنها با تكيه بر احساسات پاك مردم و ارجاع انان به وجدانهاشون. و اون قهرمان ساه دل پاك ما كسي نبود جز بچه منفي. بله اين بچه منفي بود كه نگذاشت گوسفند فراموش بشود.(ادامه دارد...)
در قسمت بعدي چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا گوسفند توسط خفاش شب ربوده شده است يا طالبان گروگان گرفته تا كره نيروهايش رو از افغانستان خارج كنه؟ آيا ديوونه دباره او را خواهد ديد؟ آيا علم بهتر است يا ثروت؟ آيا بچه منفي شخصيت مزخرفي مثل بچه مثبت پيدا مي كند؟ لطفا براي پاسخ به سوال پيامكي ما فقط شماره ي گزينه را ارسال كنيد.
در قسمت بعد اتفاقات مهمي رخ خواهد داد پس تا قسمت بعدي صبر كنيد... واقعا صبر مي كنيد؟ عجب دوره زمونه اي شده!

آریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 11:16  توسط aria  | 

 

نفس نفس می زد. حالش اصلا خوب نبود.ذهنش به شدت آشفته بود و اعمالش با تفکراتش همخوانی نداشت. بی رمق روی زمین نشسته بود(اگه بشه گفت نشستن چون در واقع حالتش شبیه سجده بود.دست راستش کاملا صاف و کشیده روی زمین بود و دست دیگرش را زیر سرش گذاشته بود- خودش یاد این حرف معلم دینی دوران راهنماییش افتاده بود که می گفت "اگه مهر و یا چیزی که جایگزین اون باشه در دسترس نباشه نماز گزار می تونه دستش را روی انگشت شستش بذاره!"-)آنقدر شنای سوئدی رفته بود که دیگه رمق نداشت...(البته اونقدری هم شنا نرفته بود .در واقع عادت به ورزش کردن نداشت. ولی همواره در درون وجودش کششی به ورزش بود و باعث می شد هر از گاهی نرمشی بکند یا به طور پراکنده باشگاهی بره ولی حقیقت این بود که ورزش با اصل وجودش در تضاد بود و این تضاد همیشه مایه ی تعجب خودش می شد. )

-: چهل و سه!

 کاملا غیر ارادی بود. حتی خودش هم از شندیدن این کلمات یکه خورد. اصلا در ابتدا متوجه نشد که خودش بوده است تا اینکه دوباره تکرار کرد.

-: چهل و سه!

متوجه شد که چهل و سه تا شنا رفته است. ولی بلافاصله چیز دیگری ذهنش را به خودش مشغول کرد. این که "چطور میشه حالی که خودش در همین چند لحظه داشت رو توصیف کرد و در یک نوشته به کار برد؟"و اینکه"آیا همین توصیف می تونه یک نوشته ی کامل باشه؟" و بلا فاصله جوابی برای سوال اول به نظرش رسید که باید رویش کار می کرد تا پخته تر بشه ولی از آدمی با روحیه ی او بعید بود.معمولا روی نوشته ای کارنمی کرد بلکه دائما به اون فکر می کرد تا به نتیجه ی دلخواه برسه. بنا بر این احتمالا از این توصیف بعدها در نوشته ای استفاده می کرد....(یا شاید هم خود توصیف رو به عنوان داستان کوتاه می نوشت.) به هر حال جوابی که به نظرش رسید این بود:
نفس نفس میزد. حالش اصلا خوب نبود.ذهنش به شدت آشفته بود و اعمالش با تفکراتش همخوانی نداشت. بی رمق روی زمین نشسته بود.آنقدر شنای سوئدی رفته بود که دیگه رمق نداشت.

-: چهل و سه!

کاملا غیر ارادی بود. حتی خودش هم از شندیدن این کلمات یکه خورد. اصلا در ابتدا متوجه نشد که خودش بوده است تا اینکه دوباره تکرار کرد.

-: چهل و سه!

متوجه شد که چهل و سه تا شنا رفته است. ولی بلافاصله چیز دیگری ذهنش را به خودش مشغول کرد. این که "چطور میشه حالی که خودش در همین چند لحظه داشت رو توصیف کرد و در یک نوشته به کار برد؟"و اینکه"آیا همین توصیف می تونه یک نوشته ی کامل باشه؟"

 

آریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 10:27  توسط aria  | 

 آلیس گفت:

مقصودم اینه که یه نفر نمی تونه بزرگ نشه!

هامپتی دامپتی گفت:

یه نفر شاید نتونه ولی دو نفر می تونن!یعنی اگه کسی درست بهت کمک می کرد شاید  می تونستی هفت سالگی رو بالا تر  نزنی!

«لوییس کارول»

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/07ساعت 13:27  توسط aria  | 

تاریخ شرحی معمولا نادرست، درباره ی رویدادهایی بی اهمیت است، که حکمرانهایی معمولا بدجنس و سربازهایی معمولا احمق آن را به وجود آورده اند.«امبروز پیرس»

 تاریخ،حقیقت هایی است که بالاخره به افسانه تبدیل میشوند.افسانه ها هم دروغهایی که به تاریختبدیل میشوند!«ژان کوتو»

تاریخاتوبیوگرافی یک آدم دیوانه است.«الکساندر هرنس»

تاریخ،گندابه ی حقیری است که آدم دوست دارد در آن غلت بزند.«فرانسیس پونژه»

تاریخ،ابزار مطالعه ی بدبختیهای بشر است.«ریمون کنو»

تاریخ،تکرار پایان ناپذیر راه روش غلط زندگی کردن است. «لارنس دورل»
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 16:7  توسط aria  | 

 

دیگر حوصله اش سر رفته بود از بس تنهایی بازی کرده بود. با هزار ذوق و شوق پیش مادرش٬ که مشغول کلنجار رفتن با جاروبرقی خرابشان بود دوید.

ـ:مامان حوصله ام سر رفت!

ـ:مگه نمیبینی مامان جان؟ !امروز مهمون داریم من هم کلی کار دارم.

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند اگر مادرش کار نداشت و اگر مهمانی هم در کار نبود٬ اوضاع فرق نمیکرد!

ـ:خوب پس من کمکت میکنم...بگو من چی کار کنم؟ می خواهی برات جارو بکشم؟

مادرخنده اش گرفت.

ـ:این که خرابه...بذار ببینم...آها...چراغ آشپزخونه روشن مونده! برو خاموشش کن.

به سرعت دوید و چراغ را با هزار زحمت خاموش کرد. (باید رو نوک پاهایش بلند میشد تا دستش به کلید چراغ برسد.) بعد سریع نزد مادرش برگشت تا باز هم کمکش کند. آخر هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند منظور مادرش چه بوده؟

ـ:خوب! یه کار دیگه!چراغو خاموش کردم.

مادر با جاروبرقی به مشکل برخورده بود٬ این بار بدون انکه به بچه اش نگاه کند جواب داد. دیگر حوصله نداشت. از بس که بزرگ شده بود.

ـ:برو ببین چراغ دیگه ای روشن نمونده!

بچه با شوق رفت که همه ی خونه ی ۷۰ متریشان را بگردد و چراغهای اضافی را خاموش کند. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند به چی میگویند نخودسیاه!

آریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 18:27  توسط aria  | 

دردوران فاشیسم٬نمیدانستم که دردوران فاشیسم زندگی میکنم!                (هانس ماگنوس اتنبرگر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 19:52  توسط aria  | 

 

به نام خدا میریم که داشته باشیم اولین مطلب منو.

چند روز پیش با دوستان دانشگاه رفته بودیم اصفهان. روی پل خواجو نشسته بودیم که یکی از دوستانم ذر حالی که به پائین نگاه می کرد گفت: "وای!... بچه ها فکر نکنید خل شدم یا این که این کار رو انجام  می دم٬ ولی واقعا دلم می خواد از اینجا بپرم." من و دوست دیگرم با تعجب به او خیره ماندیم. "چی؟!" و او برگشت که: "تا حالا این حال بهتون دست نداده؟" جواب دادم: "نّه! من ترس از ارتفاع دارم. همین الآن هم نمی دونم با چه جراتی این لب نشسته ام. گفت: "ولی من خیلی اینطوری میشم.بعضی وقتها که میرم کوه٬ وقتی لبه ی یه پرتگاه هستم٬ب ه پائین نگاه می کنم و دلم می خواد بپرم... اگه بعدش نمی مردم حتما این کار رو می کردم." اونروز به حرفهای دوستم فکر نکردم٬ ولی حالا در تهران٬ در موقعیت مکانی مشابهی قرار دارم. به پائین نگاه میکنم. ترسی آشنا تمام وجودم را فرا میگرد٬ ناخود آگاه به یاد حرفهای دوستم می افتم. و در یک لحظه بدون این که بدانم چطور٬ حقیقت بزرگی را در مورد خودم کشف می کنم. متوجه میشم که هرگز ترس از ارتفاع نداشتم. هیچوقت از افتادن نترسیده ام. ترسم همیشه از پریدن بوده... همیشه از خودم می ترسیدم 

آریا

ویرایش: امید فرشی                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 12:52  توسط aria  |