|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش من سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل ....
پ.ن: راستشو بخواید من نمی فهمم اینها کی امار گرفتند از تهران و کل ایران که ما خبر نداریم. شما خبر دارید؟ کسی از شما که این را می خوانید تا حالا از طرف جایی پرسیدن چقدر کتاب می خوانید؟
کاهش مخاطبان سینما در ایران موضوعی است که در چند سال اخیر همواره مورد بحث قرار گرفته است. طبق آمارهای منتشر شده مخاطبان سینما رو به کاهش گذاشته که این امر حتی بعضی از سینماها را به تعطیلی کشانده است.
ولی اینکه دلایل این روند نزولی چیست، بعضی به گسترش نسخه های ویدئویی فیلم ها اشاره می کنند، به ویژه رواج نسخه های ویدیویی فیلم های در حال اکران که گفته می شود خسارات زیادی به سینماگران وارد آورده است.
برای بسیاری از مردم، تماشای فیلم از طریق ویدئو یا دی وی دی در منزل، از رفتن به سینما که نیاز به صرف وقت و هزینه دارد، راحت تر به نظر می رسد.
نظر شما در این باره چیست؟ آیا شما بیشتر در منزل به تماشای فیلم می پردازید یا ترجیح می دهید به سینما بروید؟ اگر در ایران هستید، کاهش علاقه برای سینما رفتن را در میان دوستان و اقوام متوجه شده اید؟ فکر می کنید این امر چه دلایلی دارد؟
پ.ن: فکر کنم با این وضعیت خبرها ما کمتر نیاز به سریال خالق کوچولو داریم. نظر شما چیه؟
شاید بعضی دخالتها در امور خارجی و زمان جنگ آن زمان باعث شد که او را بر کنار کنند. نزدیکی به آلمانها و یا بدرفتاری با انگلیسی ها و روسها.
هر چه که بود هر کاری که کرده بود به هر حال او را بر کنار کردند و باید می رفت. تبعیدش کردند.
چیزی نداشت که بخواهد با خود ببرد. چیز خاصی نداشت که بخواهد بفروشد و پول سفر کند. برایش مهم هم نبود. داشتند او را از دوستدارش و معشوقه اش جدا می کردند چه فایده ای داشت؟ او هر کاری کرده بود برای معشوقه اش بود نه برای خود. دوستی یک طرفه و شاید بدون تقابل. او چنان دوست داشت که او را درک نکردند. او چنان دوست داشت که مردم می ترسیدند. ترسیدند و او را دور کردند.
شاید سواد خاصی نداشت. اما دلی چو دریا داشت. نگاه خاص و خوفناک که نگاه چپ دشمنانش به او و معشوقه اش را به ترس و وحشت تبدیل می کرد.
برای رفتن یک توصیه کرد و یک صندوقچه برداشت.
گفت: من مرد جنگ هستم اما پسرم مرد فرهنگ است.
این حرف او را نیز نفهمیدم و نفهمیدند. شاید به این دلیل هم مرد فرهنگ, ما را نفهمید و او را نفهمیدیم.
صندوقچه ای با خود برداشت که داخل آنرا به کسی نشان نداد. سپس به همان سادگی او را تبعید کردند.
همه پنداشتند که در صندوقچه طلا و جواهراتش است که با خود می برد و زندگیی در تبعید تشکیل می دهد.
در تبعید پس از گذر زمان, پس از اینکه از دوری شکسته شد و خود را در بستر مرگ دید دستور داد صندوقچه اش را بیاورند.
آوردند. در بستر خود صندوقچه را بغل گرفت. گویی خاطراتش با معشوقه اش تازه می شوند. در صندوقچه را باز کرد و سرش را داخل آن فرو برد.
زمانی که سرش را بلند کرد لبهایش خاکی شده بود. شاید آنگاه او را فهمیدیم.
از خاک وطن با خود آورده بود تا کمتر حسرتش را بکشد. پس از بوسیدن خاک وطن و ادای آخرین احترامش جان به جان آفرین سپرد.
پس از آن همیشه من حسرت او را خورده ام. کمی هم شده اندازه ی او دوست داشته باشم. شاید هرگز نتوانم به اندازه ی او خدمت کنم. ولی شاید بتوانم به اندازه ی او دوست بدارم.
به یاد وطن