|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
ابتدا ما در یکی از خانه های سازمانی ساکن شدیم به همراه همه ی وسایلمان که باز نشده در اتاق بود. وضعیت آنجا که بیشتر شبیه اتاقی بود که به زور تبدیل به خانه شده بود بقدری خراب بود که عنکبوت های بزرگ در سرار آنجا بالا و پایین می رفتند. آن زمان من اصلآ از عنکبوت ها نمی ترسیدم و با پدرم با آنها بازی می کردیم.
سنندج پدرم استخدام بیمارستان شد و کمی بعد صاحب مطب شد.
ما هم از آن خرابه به یک خانه ی نسبتآ کوچک در محله ای که خانواده دوستم شیوا خانه کرایه کرده بودند رفتیم. در آنجا برای مدتی تنها همبازی من شیوا بود. ما از آنجا که از قدیم دوست بودیم و خانه هایمان نزدیک هم بود مرتب به خانه یکدیگر می رفتیم.
شیوا قدیمیترین دوست و بهترین دوست در دوران ابتدایی من است. آن موقع ها ما خیلی مشابه هم رفتار می کردیم و شاید نوعی رقابت بینمان بود که البته بین همه ی بچه های ابتدایی آن زمان اینگونه بود. کلاس پیانو می رفتیم یا کلکسیون پاکن و تراش داشتیم و یا در نمرات کلاسی و ...
من یکسال از شیوا بزرگتر هستم بنابراین زودتر از او به مدرسه رفتم. قبل رفتن طبق معمول من خیلی هیجان داشتم اما پس از ورود ساکت و آرام بودم. یک دسته گل برای معلم در دستم. یک کیف کوچک و قیافه و پوشش کاملآ مثبت به همراه حدود 20 نفر بچه ی کرد (KORD) اول دبستانی.
مدرسه ما مدرسه شاهد بود. یکی از بزرگترین و معروفترین مدارس سنندج که فرزندان شهدا در این مدرسه حقوق خاصی برای خود داشتند. مدرسه ما بقدری بزرگ بود که برای تمامی بچه ها حدود 8 یا 10 تا مینی بوس وارد حیاط مدرسه می شدند و آنها را جابجا می کردند.
معلم ما نیز کرد بود به نام آقای احمدی. او یکی از بهترین معلم هایی بود که من داشتم. بسیار با حوصله و با بچه ها بسیار خوب و همبازی بود. من اوایل نمی دانستم که جریان مدرسه چیست. می رویم می اییم چکار می کنیم؟!!
اما پس از مدتی من جزو بهترین شاگردان کلاس و مدرسه شدم و در نمراتم بسیار حساس. معلم ما هر روز برای نمره ی بیست دیکته ی بچه ها عدد بیست را با اشکال جالب و بامزه می کشید و بعد ما آنها را رنگ می کردیم. من هنوز آن دفتر ها را دارم.
من در آنجا اولین دوست صمیمی مدرسه ای ام را پیدا کردم به نام بابک. او هم مثل من از خانواده آذری بود و پدرش پزشک. برای اینکه تمایزمان و تفاوت دوستیمان را با دیگران نشان دهیم با یکدیگر آذری صحبت می کردیم.
سال دوم خانواده ام برای اینکه مثلآ به من خیر برسانند مرا به مدرسه غیر انتفاعی (نوید) فرستادند. من از آنجا متنفر بودم و دلم برای مدرسه قبلی ام تنگ شده بود. در آنجا من دوست صمیمی دیگری پیدا کردم به نام روزبه. در آن دوران من عاشق مسائل علمی و فیزیکی شده بودم. با روزبه تصمیم داشتیم آزمایشها و کارهای تخیلی انجام دهیم که هیچکدام نشد.
(متن کامل در ادامه مطلب)
بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پای فتاده ام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد ؟
خرم دل آن که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
شیخ محمد حافظ شیرازی
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از حال فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر آرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که دیگر نیایم به هوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم این نا خوش آهنگ را ...
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
شیخ محمد حافظ شیرازی
این شروع همراه با اضافه شدن دو نویسنده ی دیگر به وبلاگ همراه است. البته اینکه آنها چقدر از خود فعالیت نشان خواهند داد نمی دانم اما در قسمت شعر و جملات شنیدنی وبلاگ فعالیت خواهند داشت.
به قسمت های داستان کوتاه, جملات شنیدنی, یادداشت و زندگی من مطالب بیشتری اضافه خواهم کرد.
قسمت پیوندهای روزانه هم طبق روال گذشته بروز خواهد شد.
سریال خالق کوچولو هم بزودی قسمت های جدیدی در ادامه ماجراهای گذشته خواهد داشت.
امسال بدلیل مشغولیت درسی و دیگر کارهای ضروری وبلاگ بین دو تا چهار بار در ماه توسط من بروز خواهد شد, مگر اینکه دوستان هم در بروز شدن وبلاگ کمک کنند.
با تشکر