|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
خالق کوچولو خلق میکرد. شیطان گول میزد. آدم کار می کرد. زن غر می رد. گوسفند به به می کرد. دیوونه دیوونه بازی در می آورد. مجنون هم عاشق شده بود.
مجنون عاشق کی بود؟ عاشق خوشگل ترین دختر شهر ما یعنی دخمل. دخمل کی بود؟ دختری پر از ناز همش عشوه. انگار بهش نگفته خودش میدونست خوشگلترین دختره. کی بود که از دخمل خوشش نیاد.
دیوونه همیشه سعی می کرد دخمل را بخنودونه. دخمل میخندید اما هیچوقت باهاش نمیموند.
مجنون خیلی رمانتیک بود. شعرهایی برای دخمل می سرود که عقل همه ی دخترهای محل می پرید. همه ی دخترها کشته مرده ی مجنون بودند ولی مجنون جز دخمل چیز دیگه ای نمیدید. اگر دخمل یکبار به مجنون توجه می کرد مجنون به او می فهماند که رمانتیزم به چی میگن. دخمل این را هرگز نخواهد فهمید. نویسنده ی بزرگ امید فرشی چه می گوید؟ "آدم های با احساس همیشه عاشق آدم های بی احساس می شوند". والا من دقت کردم راست میگه همه جا اینجوریه.
گوسفند تنها کاری که می کرد این بود که موقع جویدن علف به دخمل نگاه می کرد.
بچه مثبت هم از دخمل خوشش میومد.
بچه مثبت: نخیر من خوشم نمیاد.
چرا خوشش میومد. اما خودش خبر نداشت. دوست داشت اما به خودش دروغ می گفت. بچه مثبت فقط حرص اخلاق بد دخمل را می خورد. هم از او نفرت داشت و هم عاشقش بود. اما نشان نمی داد.
بچه منفی چیکار می کرد؟ ام راستش در این مورد شک دارم. بچه منفی اصلآ با دخمل کاری نداشت که جای تعجب است. او دنبال دختر های دیگر بود. بچه منفی کسی را دوست نداشت. او فقط مخ میزد. البته این مخ زدن چند حالت داشت. یکی این بود که حسابی روی مخ دختر مورد نظر (یعنی کیس) کار می کرد. به او چند روز زنگ می زد و بعد یکدفعه قطع ارتباط می کرد. دختر مورد نظر بعد از مدتی سوال برایش بوجود می آمد که چه شده به همین دلیل از آن به بعد دختر بدنبال او می افتاد. در واقع همان روش مخ زنی کلاسیک که تقریبآ همه پسرهای ایرانی استادش هستند.
بچه منفی برای دخمل تاکتیک بی توجهی را استفاده می کرد. دخمل هم از اینکه کسی به او بی توجهی می کند دیوانه می شد و دنبال بچه منفی بود.
این وسط بچه مثبت بیشتر از اینکه دخمل را برای خودش بخواهد برای مجنون می خواست. به نظر او مجنون بیشتر از هر کسی لایق دخمل بود و این کارهای بچه منفی مثل همیشه او را حرص میداد.
بچه منفی: اگه اینها پپه هستند من چیکار کنم؟ الان دوره ی عشق و عاشقی گذشته. الان باید مخ زد.
بچه مثبت: شما اینطور فکر می کنید. البته دخترها هم بدشون نمیاد همین بازیهای امثال شما را بازی کنند. بعد میگن چرا پسرها اینجوری هستند. میگن عشق پسرها مونده تو فیلمها و رمانها. همش تقصیر آدم های پسفطرتی مثله توست.
بچه منفی: بخواب بابا گلابی. من از زمانیکه دکلمون کار میکنه مخ میزنم. هم من راضی هم مشتریا. منظرورم دخترا.
مجنون: نفرمایید. زن یعنی عشق. زن یعنی فریاد. زن یعنی طعم زندگی...
بچه منفی: بابا لیدیز فیرست (Ladies first). خیلی لایتی جوجو
و بدین ترتیب دخمل افتاد دنبال بچه منفی. مجنون هر به آرزوهایش نرسید و همیشه عاشق ماند و بچه مثبت همیشه دندان قروچه کرد.
خبر تازه:
هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.
ما به نام وبلاگ نوشته این آبروریزی فرهنگی را به تمام دوستان تسلیت می گوییم.
از عشق های یکطرفه متنفرم. نمیدونم وقتی یکطرفه بودن مسیر را میفهمی اینکه دوطرفه نیست بیشتر عذابت میده یا اینکه بخاطر تکنفره بودن دوستی اتمام دوستی فرضی عذاب بیشتر داره. نمیدونم
از کشتار احساسات و این تلاطم و هرج و مرج درونی خسته شدم.
شیطونه میگه هر کسی که تا حالا دوسش داشتی بزن بکششون. از یک طرف عقلم میگه به اونجاتم نباشه. و از یک طرف دل....
احساس می کنم یکی داره منو خفه می کنه
احساس میکنم باید یکچیزی پیدا کنم تا وقت کشی کنم وگرنه بلایی به سر کسی یا خودم میارم.
نه نه من اصلآ کسی را مقصر نمیدونم هر کس حق انتخاب داره و من برای این احترام قائلم. الان فقط احساساتم را می نویسم و مطمئنم چند روز دیگه وقتی همین نوشته ها را بخونم خنده ام خواهد گرفت.
ولی از این حالت دیوانگی لحظه ای متنفرم. هر وقت چنین اتفاقی می افتد می گویم من دیگر کسی را دوست نخواهم داشت اما امان از دست روزگار....
اینها را نوشتم باز هم راحت نشدم. چقدر جالبه که ما انسانها در شرایطی فکر می کنیم هیچ کس در این دنیا حرف ما را درک نمی کند. مثل الان من....
از طرفی اعصابم داغون است که بدلیل این دپرس لعنتی که علت آن یک دوستی لعنتی است باعث می شود نتوانم به کارهای روزانه ام برسم و مدام کارهای بیهوده و تکراری مانند دیدن تلویزیون یا بازی ورق در کامپیوتر انجام می دهم تا وقت بگذرد. این وسط دوستان به من می گویند چرا داستان نمی نویسی. بابا انصاف
شما اگر در چنین موقعیت هایی بودید چکار می کردید؟ لطفآ فقط کسانیکه که چنین حالی قبلآ داشتند نظر دهند حوصله بقیه و نصایح همیشگی را ندارم.
یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی از بهائیان آباده توسط دو نفر زده می شود.
بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"
دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند..
ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند
فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:
بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد،
واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران بهائيان باز داشت شده و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده اند وباز در رسانه ها فرياد ميزنند كه اين بهائيان اسرائيلي هستند.
ادامه مطلب در ادرس : http://jooyya.blogfa.com
برگرفته از یک ایمیل ناشناس
من نه بهایی هستم نه علاقه ی خاصی به آن دارم. فقط خواستم با شما این مطلب جالب را تقسیم کنم تا کمی بهتر جایی که در آن زندگی می کنیم را بشناسیم.
بنابر آخرین خبری که از شبکه ی خبری خالق کوچولو بدستمون رسیده:
بعضی از این صحنه ها دیگر تکرار نمی شوند و نکات خوبی برای موضوع سازی و صحنه سازی هستند.
مثلآ چند روز پیش برای کاری به بانک می رفتم. در راه مغازه ی کفش فروشی را دیدم که علاوه بر ویترین مغازه اش تعدادی کفش ارزان قیمت را روی میزی گذاشته بود.
دختربچه ای که حدس میزنم مادر یا پدرش داخل مغازه مشغول خرید بودند پشت میز کفشها ایستاده بود و دو دستش را در یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای فرو کرده بود و با خونسردی اطراف را نگاه می کرد. پیدا بود که از این کار لذت می برد.
آرزو می کردم ای کاش دوربینی همراهم بود و این صحنه را عکس می گرفتم. چون همانطور که گفتم نظیر این صحنه ها همیشه در زندگی یافت نمی شود. باید قدر لحظه ها را دانست.
مدتی است که نصیحت دوست عزیزم آریا را گوش میدهم و وقتی حرفی برای گفتن ندارم حرف نمی زنم. به همین دلیل است که مدتی نمی نویسم چون ذهنم درگیر مسائل تازه ای است که مطمئن بودم اگر چیزی بنویسم مزخرف خواهد شد.
کسانیکه مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من به غیر از نوشتن به فیلمنامه نویسی و سینما هم علاقمندم. این اواخر تحولاتی چون سفر به ایران و به وجود آمدن موقعیت های تازه ی کاری و درسی و ارتباطی باعث شد وبلاگ را این وسط فراموش کنم. از اینرو خود را موظف می دانم از خواننده های دائمی ام بخصوص صبا و مهدی عذرخواهی کنم.
از این به بعد سعی خواهم کرد طبق روال گذشته حداقل یک پست در هفته را بنویسم اما موضوع پست بنابر درخواست دوستان بیشتر خاطرات و اتفاقاتم در زندگی خواهد بود.