|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
من مرگ را برای کسی حس نمی کنم. ما فقط از دنیایی به دنیای دیگر با شرایطی بهتر یا بدتر منتقل می شویم همین. همه ما ابدی هستیم فقط بسیاری اینرا حس نمی کنند.
هر کس در کل تاریخ چه بخاطر وطن چه مردم و چه یا حتی هر دینی که داشته جانش را در این قسمت از زندگی از دست داده برای این بوده که ما دنیای شادتر و بهتر داشته باشیم و بچه هایمان خوشحالتر و شادابتر زندگی کنند (اگر زندگی خوب این است)
و اگر ما داریم با دستان خودمان خود را غمگین می کنیم و با زنجیر و غیره به خود آسیب می زنیم و با نوحه و ناله دیگران را غمگین می کنیم یعنی عملآ با دشمنان آن افراد از نظر من هیچ تفاوتی نداریم.
(همه می گویند بله ما آنروز آنجا بودیم اله می کردیم بله میشد اما کسی گهی نمی خورد من می دانم)
پس لطفآ در زندگی از آفتابه تان با دقت استفاده کنید.....
(اینها منظورم شما نبودید کلی گفتم
)
یک رازی که زندگی مرا تغییر داد. رازی که با آن هر چه را که بخواهم میدانم. هر چه را بخواهم انجام می دهم و هر چه بخواهم باشم می شوم. و هر چه بخواهم بدست بیاورم بدست می آورم.
این راز را من با کمک کتابهای مختلف در حال بدست آوردن بودم اما بعد با فیلمی آشنا شدم که این راز را کاملآ توضیح می داد. و من تصمیم دارم از این به بعد در مورد این راز قدرتمند به همراه دیگر موضوعات وبلاگ بحث کنم.
می خواهم این راز را با همه تقسیم کنم تا همه به آرزوهایشان برسند.
فیلم:THE SECRET
(توضیحات: اگر توانستید فیلم را پیدا کنید و متوجه می شدید حتمآ ببینید. فیلم یک فیلم مستند به زبان انگلیسی ست. برای بعضی ها شاید باورش یا درکش مشکل باشد و سئوالات زیادی بوجود بیاید. اما من اینجا هستم تا به شما کمک کنم تا باور کنید و به هر آنچه می خواهید برسید. نگران نباشید)
در مورد فیلم The Secret از ویکیپدیا
بزودی در وبلاگ نوشته
پی نوشت: بدلیل شروع امتحاناتم این وبلاگ تا حدود یک و نیم هفته دیگر بروز نخواهد شد. می توانید از آرشیو موضوعی یا بایگانی مطالب گذشته را مطالعه فرمایید. شاد باشید
با کمال شرمندگی من شما را چندان به خاطر نمی آورم زیرا به احتمال یا نظر ندادید و یا بسیار کم.
اگر شما نظری ندهید من از کجا بدانم به چی علاقمندید؟ و آن وقت راه خودم را خواهم رفت. چون به نظرم می آمد جز خوانندگان اتفاقی و بازدید های موتورهای جستجو این داستان ها طرفدار خاصی ندارند.
شما برای هر داستان من لطفآ نظری درج کنید تا من واکنش شما را حس کنم و علاقه شما را بدانم و نسبت به آن انرژی بگیرم و بنویسم.
من حتی نمی دانم بیشتر به داستان های کوتاه علاقمندید یا سریال ها؟ و یا به نوشته های کدام نویسنده ی وبلاگ بیشتر علاقه دارید؟
با ما در تماس باشید....
| چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 8:54 |
توسط:یک..............همون | |||
چرا همه چیز رو به این مرز و بوم ربط می دی؟؟؟
واقعا چرا؟
این رو قبول ندارم.
هر کس هر کاری می کنه یا نمی کنه فقط و فقط تقصیر خودشه...
نویسنده: امید
من معتقدم هیچ بچه ای نفرین شده نیست.
هر کاری که بچه ای انجام میدهد از تاثیر خانواده و جامعه آن است. و اگر بچه ای بی ادب است یا کار بدی می کند به نظر من تقصیر محیط و خانواده ی اوست. به من نگویید که آن بچه از بدو تولد بی ادب بوده و بدنیا آمده....
از نظر من حکومت و دولت مثل خانواده, جامعه مثل محیط زندگی شخص و مردم مانند بچه ها هستند که عوامل خارجی تاثیر بسیار زیادی بر رفتار و اخلاق آنها دارد پس اگر اتفاقی می افتد تقصیر اصلی از حکومت و جامعه شروع می شود.
البته ناگفته نماند که قبول دارم مردم امروزی دولت ها و پدر و مادرهای فردا هستند....
پس اگر قرار است حساب پرسیده شود و اصلاحاتی صورت بگیرد منطقی است که از جامعه و دولت شروع کرد نه اینکه بنابر هر مسئله ای به جان یکدیگر بیافتیم چرا که تا صد سال سیاه دیگر هم بگذرد خانمها اقایان را, آقایان خانم ها را و بچه ها بزرگها را و بزرگها بچه ها را نخواهند بفهمید و مدام تقصیر را به گردن هم بدون هیچ راه حلی خواهیم انداخت.
ای مردان این مرز و بوم :
آیا به راستی احساسات شما در شر*تتان نهفته است؟؟!!!
بروید برف بازی کنید.....ما هم در کنار پدر سیبیلوی مان در خانه خوش میگذرانیم!!
مردان امروزی می گویند: ای زنان امروزی
آیا واقعآ همینطور است؟ خب معلومه بله. متاسفانه در شلوار هر کس جانوری خطرناک موجود است که اگر آزاد و وحشی شود از این ملاها خظرناکتر می شود. همه ی ما جذام داریم متاسفانه...
حرف من:
خود مردم این مرز و بومی که می گویید خواستند که به این نحو باشد شما چرا اعتراض می کنید؟!!
آمدند و به شرت ما زنجیرها بستند و به سر شما گونی ها...
و هیچ کداممان صدایمان در نیامد و حالا که اینطور شده می گویید چرا؟
به علت سرما (احتمالآ) میزان پست های وبلاگ کم شده و من تصمیم دارم که سبک کاری وبلاگ را تا حدودی عوض کنم تا شاید من نویسنده از خواب و شما خوانندگان از بیحالی در بیاید.
تهران تا جایی که صداش میاد حسابی برف باریده. وبلاگهای زیادی هم در مورد برف نوشتند. من هم می خوام دو خاطره در ارتباط با برف بنویسم.
من برف خیلی دوست دارم. بچه که بودم و به دین و خدا خیلی بیشتر از اکنون اعتقاد داشتم, و دعا می کردم تا خدا کاری کند برف بیاید. و احتمالآ بدلیل باور بیشتر یا شاید سادگی یک بچه این درخواست من برآورده می شد.
جالبترین نمونه ی آن می توان به زمانی اشاره کرد که ما تازه از ترکیه آمده بودیم. در تهران خانه ی مادربزرگم موقتآ می ماندیم و احتمالآ من فارسی حرف زدنم خوب نبود و هیچ فکری در مورد ایران و جایی که زندگی می کردم نداشتم.
پدربزرگم (پدر مادرم) مرتب به مسجد کوچه علمداری می رفت. به من گفته بودند که او مرتب به آنجا می رود که نماز بخواند و دعا کند و گفته بودند که او با خدا در آنجا صحبت می کند و اگر تمایل دارم می توانم خواسته ام را به پدربزرگم بگویم تا او به خدا بگوید.
من هم نامه ی نوشتم. نامه ای با حروف چرند و پرند لاتینی که دیده بودم. نمی دانم اصلآ چه می نوشتم. نمی دانم حروفی که می نوشتم باید به کدام طرف می شدند و چه معنی می دادند. اما می دانستم که از خدا برف می خواهم.
نامه در پاکت پستی قرار دادم و دست پدربزرگم دادم. به او گفتم که من از خدا برف خواسته ام. نامه را به او بدهد تا فردا برف بیاید.
پدر بزرگ من به احتمال زیاد همین کار را کرد و نامه را به خدا داد, چراکه فردای آن روز یکی از سنگین ترین برفهای سال در تهران بارید و مدارس تعطیل شدند.
![]()
یکی از دلایلی که الان از برف خوشم می آید این است که هوای سرد سوز دار زمستان را گرمتر می کند. درست همین اتفاقی که دیروز و پریروز در استانبول افتاد.
شاید اینکه من برف را دوست دارم امری غیر طبیعی نباشد چون او نیز مرا دوست دارد.
مادرم تعریف می کرد, روزی که من بدنیا آمدم برف بیش از زانویشان باریده بود و همه جا تعطیل شده بود و در استانبول همه چیز یخ زده بود.
امید فرشی
مطالب مرتبط:
تنها روی نیمکت نشسته بود. سرما سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. دست هایش را محکم به هم گره کرده بود تا سرمای آن ها را احساس نکند. نفسش به سختی بالا می آمد. سعی می کرد نگاهش را به سوی دیگری برگرداند اما ناخودآگاه دوباره به همان نقطه خیره می شد. آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت روی این نیمکت ننشسته بود. در حالی که هر لحظه برای او سردتر و سردتر می شد به آرامی خاطراتش را به یاد می آورد. انگار همین دیروز بود. روی همین نیمکت نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود که صدایی حواسش را پرت کرد.
- ببخشید !
سرش را بلند کرد. دختری با لبخندی جذاب کنارش ایستاده بود. نگاه نافذی داشت. مدتی بود که او را زیر نظر داشت.
- بله. بفرمایید.
- جزوه درس اقتصاد شما کامله؟! آخه من دو جلسه سر کلاس نبودم !
با وجود این که جزوه کامل و مرتبی داشت گفت: تقریباً. البته یه کم بدخطه !
و این سراغاز ماجرا بود. روزها به آرامی می گذشتند و هر روز به یک بهانه مدتی با هم صحبت می کردند. هرچه می گذشت بیشتر جذب او می شد. چه نگاهی و چه لبخندی! وقتی که دختر لیخند می زد و به او خیره می شد، تمام دنیا را فراموش می کرد. عشق را در وجودش احساس می کرد. حاضر بود همه چیزش را برای او بدهد. اما حالا دختر مورد علاقه اش روی نیمکت روبروی او با پسر دیگری نشسته بود. با هم شوخی می کردند و دستان هم را گرفته بودند. سوز سرما را در گردنش احساس می کرد. پاهایش می لرزیدند. روزی را به یاد می آورد که دستان هم را گرفته بودند و به آرامی اطراف دانشگاه قدم می زدند. در همین فکر بود که صدایی حواسش را پرت کرد. سرش را بلند کرد. دختری با چشمانی زیبا بالای سرش ایستاده بود.
- ببخشید مزاحمتون شدم. ریاضی شما خوبه؟! آخه من یه کمی توی مثلثات اشکال دارم !
نویسنده: محمد آریایی فاخر
این قضایا گاهی باعث خنده بین بچه ها می شد. و بعضی مهندس ها دیگر شور فکر کردن مهندسی را در می آورند. مثل این قضیه:
سه تا دوست که یکی مهندس مکانیک, یکی مهندس برق و دیگری مهندس کامپیوتر برای رفتن به پیکنیک به راه می افتند. در جایی دور از شهر اتومبیلشان از کار می افتد.
مهندس مکانیک گفت علت خرابی یک مشکل مکانیکی است و احتمالآ قطعات آن پوسیده. مهندس برق از دیدگاه خود بررسی کرد و گفت:
"به نظر من مشکل از سیستم برق رسانی هست. شمعک ها کار نمی کنند باید آنها را تمیز کنیم."
مهندس کامپیوتر در را باز کرد و بیرون آمد و به دوستانش نیز همین پیشنهاد را داد:
"حالا شما هم بیاید پایین و سپس دوباره سوار می شویم, شاید مشکل خودبخود حل شود..."
امید فرشی
فرستاده شده توسط یکی از دوستان ترک زبان