|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
"خوشحال ترین افراد کسانی هستند که داستانی برای گفتن نداشته باشند."
آنتونی ترولوپ (Anthony Trollope
از کتاب
He Knew He Was Right
گاهی فکر می کنم چه کسی تعیین کرده که من کجا و کی بدنیا بیایم. یا مثلآ گناه من چه بوده که ایرانی بدنیا بیایم. نمی خواهم از ایرانی بودنم گله کنم یا بگم که ایران ...
آره اصلآ می خوام از ایرانی بودنم گله کنم. بله من هم تمام افتخارات و تاریخچه ی ایران را می دانم و الان که خارج از کشور هستم در هر فرصتی از آیرو و حقوق و حتی گذشته و آینده آن دفاع می کنم و تا حالا دو تحقیق در مورد ایران در دانشگاه به دو زبان مختلف ارائه داده ام با این حال من گله دارم.
فقط مسئله ی حکومت نیست. لزومی ندارد سریع قضیه را سیاسی کنیم. فرهنگ و سنتها و خانواده ها با آداب رسومشان نیز مرا خفه می کنند. حتی گاهی اوقات کاری را که دوست ندارم انجام می دهم و تنها دلیل آنرا در ایرانی بودنم می بینم. این فرهنگ و آداب برای من محدودیت های بسیاری ایجاد می کنند که نمی توانم تمام کارهایی که دوست دارم را انجام دهم و یا به پیشرفت هایی که می خواهم برسم.
مشکل اینجاست که من مثل خیلی از مردم عادی دیگر نمی توانم خود را با زندگی عادی راضی نگاه دارم. من نمی توانم فقط بدنیا بیایم بزرگ شوم بعد درس بخوانم و دانشگاه روم سپس ازدواج و بچه و کار و در انتها مردن. این آخرین مدل زندگی است که من می خواهم و می توانم برای خود تصور کنم. اگر ما انسانها آزاد بدنیا آمده ایم و مثلآ می توانیم انتخاب کنیم... پس کو؟ چرا من نمی توانم مدل دیگری خارج از این انتخاب کنم. هر چقدر هم که خودمان را گول بزنیم و نفی کنیم باز هم من می توانم احساس کنم که کارهایی که انجام می دهیم درست بخاطر همین زندگی نرمال است.
و گاهی می گویم: اگر قرار است اینطور (برخلاف نظر خودم) زندگی کنم پس اصلآ زندگی نکنم بهتر است... یعنی باعث خودکشی مردم این است؟!!!
من حتی از دست خدا هم اگر وجود داشته باشد گله دارم. من یادم نمی آید که چنین انتخابهایی برای خود کرده باشم که کجا و چطور بدنیا بیایم و اطرافیانم چه کسانی باشند. آنگاه چطور از من انتظار دارند که به من پاداش یا عذاب بدهند. از نظر من این قابل قبول و منصفانه نیست اما همینی که هست.
آیا باید حتمآ مخالف رودخانه شنا کرد تا به آنچه خود زندگی می گویم برسم؟
آیا بیخیال همه چیز شوم و زندگی را به روال خود رها کنم در انتها احساس غرور اینکه: بله من هم از زندگی لذت بردم به من دست خواهد داد یا مثل خیلی از پیرمردها در گوشه ای می نشینم و با بد اخلاقی از زمانه و جوانان انتقاد می کنم؟
آیا نحوه و روال زندگی اجباریست یا فقط با تلنگری می توان همه چیز را عوض کرد؟
پیشگفتار: باور بفرمایید موضوع این سریال جدید چند ثانیه قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن به ذهنم رسید. همانطور که همین الان تصمیم گرفتم قرار بر این است که این سریال هم مزخرف باشد تا رقابتی با سریال خالق کوچولو صورت گیرد تا مملکت پیشرفت نماید.
حالا شماها که آنجا نشسته اید و منتظرید که بخوانید من چه چیزی می نویسم. مطمئن باشید تمامی این مطالب باعث افزایش هر چه بیشتر معلومات شما, بازدید این وبلاگ و پیشرفت وطن اسلامیمان می شود.
عرض شود حضور حضرات که موضوع این قسمت ما بنابر آنچه که من دقایقی پیش در تارنمایی مشاهده فرمودم چای است. مطلب چنین می فرماید:
یک مطلب کاملا علمی: انگلیسیها چای را آوردند ایران تا شما بخورید،زرتتون قمصور شود!
تنها آفت اين گياه انسان است. هيچ حيواني طرفش نميرود چون سمي ست. اگر در حوض بريزيد همه ي ماهي ها ميميرند . امتحان كردن و در میان نان گذاشتند دادن گاو خورده بعد همه را بالا آورده است! اين گياه وقتي كه وارد ايران شد تا به امروز عامل كاهش 40 سال از عمر ايرانيان شده است. عمر 120 ساله ايرانيان را به 80 سال رسانده. چون چاي يك سمي است كه مداوم وارد بدن ما ميشود. وقتي هم كه وارد ايران شد يكسري هجويات بافتند كه اين چايي را شخصي به نام كاشف السلطنه از هند در عصایش قايم كرده و آورده است اینجا. اين مسئله كاملآ دروغ محض است. انگلیسها چاي را در ايران پرورش دادند تا مسلمانان را بکشند.
منبع: بالاترین (می توانید نظراتی چند در آنجا مشاهده فرمایید.)
ویرایش توسط خود شخص بنده.
همانطور که مشاهده فرمودید دشمنان و بخصوص این انگلیسی های مادر مرده قصد جان ما را دارند. آنها میخواهند مسلمانان را آرام آرام بکشند. اما ما اجازه نخواهیم داد.
زین پس دیگر چای ننوشید تا مشتی باشد بر دهان انگلیسی ها!
یعنی آقایون و خانومهای محترم من به عنوان نویسنده ی این سریال مزخرف کم آوردم. اعتراف می کنم. من کم آوردم. از دو جهت. یکی اینکه اینقدر اتفاقات مزخرف و مزحک رخ می دهد و اینقدر آقایون صاحب مملکت چرت می گویند که من نمی رسم که داستانهای مزخرف مربوط به آنها بسازم.
از طرفی این جریان طرح زمستانی که مهمترین قسمتش ممنوع بودن چکمه ی بلند برای خانوم هاست بقدری مزخرف مزحک و مسخره است که زده روی دست خالق کوچولو. یعنی من چی بگم نمی دونم. آهای اون کسانیکه می گفتید سریال ما مزخرفه!!! بیاید مملکت خودمون با صاحباش از سریال ما مزخرفترن.
حالا دلایلی که سردار رادان برای این ممنوع بودن چکمه آوردن جای خود برای بحث دارد که در این وبلاگ کوچک جا نخواهد گرفت.در مقابل سردار رادان هم اعتراف می کنم کم آوردم. از نظر جنجال آفرینی و گفتن مطالب غیرمعقول فقط احمدی نژاد حریفش میشود.
حالا انصافآ همگی یک چند لحظه بشینیم و فلواقع به این قضیه بدرستی فکر کنیم که دلیل اصلی ممنوع بودن چکمه بلند چیست؟ من به نظرم دلیل منطقی تری وجود دارد ولی آقایون نمی توانند مطرح کنند. دلایل شرعی و امنیت اجتماعی و این مزخرفات دلیل قابل فهم برای من یکی نیست.
اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که ما الان در شرایط بحرانی هستیم و چرا خرج بیخود برای چکمه های بلند کنیم. چکمه ی کوتاه هم برای ما کافی است.
دلیل بعدی میتواند این باشد که چکمه بلند باعث میشود قد خانومها بلندتر شود. شاید بلندی قد خانومها برای آقایون مسئله است که احساس کوچکی می کنند. یا احساس می کنند سرپا آلتشان به خانومها نمیرسد (با کمال پوزش, خب دلیل است دیگر. چیز بهتر به نظرتان می رسد بفرمایید)
یا شاید بلندی قد خانومها باعث میشود رادارهای دشمنان اسلام زودتر فعال شوند و بتوانند سر از فعالیتهای اتمی آقایون در بیارند.
شاید خانوم ها با قد بلندتر راحتتر فضولی و در نتیجه جاسوسی آقایون را می کنند. بنایراین فرق آنها با موسویان که جاسوسی اتمی می کند چیست؟ هان؟
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بدلیل اعتراضات گسترده , تظاهرات و همچنین خسارات گسترده ای که در مقابل وبلاگ نوشته بر علیه سریال خالق کوچولو صورت گرفت صحبت از احتمال تعلیق یا اتمام کار سریال خالق کوچولو بر سر زبانها افتاد.
در زیر به قسمتی از متن گزارشی که از نویسنده و مدیر این سریال تهیه شده است اشاره می کنیم:
گزارشگر: نظر شما در مورد این اتهامات چیست؟
- بی ادبانه و هرزه
- خشن و دور از واقعیت
- مزخرف, بد آموز و غیر قابل تحمل
- توهین به انسانهای حقوقی و آیین و آداب
- تجاوز به امنیت ملی و جاسوسی
- گمراه کردن جوانان و تبلیغات منفی
مدیر سریال: از نظر ما تمامی اینها اتهامات نابجا هست. ما از اول و در تمامی قسمت ها تکلیفمون را با خواننده هامون مشخص کردیم. خواننده های ما می دانند که با چه چیزی طرف هستند. من فکر می کنم هشدارهایی که در ابتدای هر قسمت گذاشتیم توضیحات کافی را داده باشند. حتی ما در تبلیغات های مربوط به این سریال گفتیم که این سریال مزخرف هست و به کسی توصیه نمی کنیم. در مورد اون امنیت ملی و جاسوسی و غیره که چرت میگن. یک داستان چه ربطی به این قضایا داره؟
نویسنده: من هم به نوبه ی خودم از شروع سریال گفته بودم که این سریال مزخرفه و لیاقته نوشته شدن در وبلاگ نوشته را نداره و حتی من نمی خواستم این داستان را بنویسم اما اینها بخصوص خود خالق کوچولو منو اغفال کردند.
گزارشگر: شما هیچ انتظار تعلیق یا بسته شدن داشتید و آیا فکر می کنید که چنین اتفاقی رخ بده؟
نویسنده: چرا ما انتظار...
مدیر سریال: نه اصلآ. چنین اتفاقی را ما انتظار نداشتیم و چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اینها فقط شایعاتی ست که دشمنان ما درست کردند تا مارو تضعیف کنند اما بدونند که موفق نخواهند شد.
گزارشگر: چطور اینقدر مطمئن هستید؟ بعضی ها وجود رشوه و تهدید را در پشت صحنه گمانه زنی می کنند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
سلام بر تمام کسانی که مرا دوست ندارند .
من براستی از اینکه در بین مردم دوست نداشتن نیز مانند دوست داشتن جاریست ناراحت نیستم زیرا معتقدم اگر قرار بود دوست نداشتن نباشد دوست داشتنها بی معنا می شد .
من از تمام کسانی که مرا دوست ندارند متشکرم
فقط می خواهم بگویم ما باید فرهنگ دوست نداشتن را نیز مانند دوست داشتن داشته باشیم . یعنی اینکه وقتی کسی را دوست نداریم سعی نکنیم به او صدمه برسانیم زیرا اگر به کسی که دوستش نداریم اسیبی برسانیم مجبور می شویم او را دوست داشته باشیم .
زیرا نفرت ما بعد از ریختن زهرمان می ریزد و ما متوجه می شویم که چقدر کار غیر انسانی ای کرده ایم .
دوست نداشتن مقدس است درست به اندازه ی دوست داشتن پس کسی که کسی را دوست ندارد باید انقدر برای خودش ارزش قائل باشد که قهر خودش را از دیگری بزرگترین روش تنبیه دیگری بداند و هرگز سعی نکند این مفهوم زیبا را به بر چسبی زشت بیالاید .
من هم خیلی ها را دوست ندارم
من تمام کسانی که غرور ملی مرا گرفتن را دوست ندارم
من تمام کسانی که بر خلاف جریان شیرین طبیعت جریانی خشک و زمختی راه انداختن و نسل مرا سوزانیدن را هر گز نمی بخشم .
من تمام کسانی را که دوستشان داشتم ولی انها هرگز به دوستی من وقعی نگذاشتن را دوست ندارم .
من هرگز نسلی را که در خزینه ی حماقت و جهالت و تعصب و خرافه غوطه ور شدن و نداستن که چه کار می کنند و به کجا می روند و هر لحظه حماقتشان چه مصیبتها به بار خواهد اورد را دوست ندارم .
من خیلی ها را دوست ندارم .
من تمام کسانی که تند رانندگی می کنند . کسانی که معتاد شدن . کسانی که دروغ می گویند و .... را دوست ندارم .
من زن و شوهرانی را که یک عمر به جای حال کردن با هم یقه ی همدیگر را گرفتن و یکدیگر را جز دادن و راضی نشدن به نفع هر دو از ادامه ی زندگی بگذرند را دوست ندارم .
من خیلی ها را دوست ندارم ولی این خیلی ها بهیچ وجه شامل حال کسانی که دوستم ندارند نمی شود.
محمد مهدی صادقی زاده (برگرفته از رمان)
همانطور که دوستان مطلع هستند بنده در رشته ی مهندسی مکانیک مشغول تحصیل هستم. این پست هم مربوط به من و دوستان دانشجوی مهندسی ست. برای دوستان مهندسی که نیاز به امید برای آینده دارند, شاید باعث شود کاملآ امید خود را از دست بدهند.
در این پست برداشتهای متفاوت اشخاص غیر مهندس از مهندسین و رشته های مختلف مهندسی جمع آوری شده که توسط یکی از دوستان ترک زبانم به من میل شد و من هم برای شما ترجمه کردم.
- - راستی تو- مهندس عمران بودی نه؟
- بله
- بنظرت این ساختمون میریزه؟
- چه بدونم من, کلی تست داره این. همینجوری مثل زدن به هندونه که نیست.
- تو دیگه چجور مهندسی هستی؟
....
- چه رشته ای هستی؟
- مهندسی مکانیک.
- ببینم شما تو کلاس چند تا دختر دارید؟
.....
- وقتی فارق التحصیل بشی چی میشی؟
- مهندس کشتی سازی
- ها, یعنی کاپتان اینا میشی
- نه ملوان میشم...
.....
- چه کاره ای فرزندم
- مهندس شیمی هستم عموجان
- یعنی صابون و شامپو اینا می سازید
نه عمو جان سختتر از این حرفاست
.......
- مهندس چی هستی؟
- مهندس صنایع
- صنایع چی؟
......
|
| |
![]() | |
| ژاله اصفهانی سال ها در لندن زندگی کرده بود |
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.
(متن کامل در ادامه مطلب)
![]() | |
| لیلا بی سواد بود اما حالا دارد خواندن می آموزد |
"نه سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمی فهمیدم چه اتفاقی می افتد."
امروز لیلا یک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه امید مهر، یک مرکز نگاهداری غیردولتی زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.
"مادرم می گفت: 'برویم چیزی بخریم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خیلی بچه بودم. او مرا به جاهایی می برد."
حرف زدن درباره گذشته هنوز برای لیلا سخت است. اما معلوم است که "جاهایی" که از آنها حرف می زند همان جاهایی است که در ازای پول فروخته شد و مورد تجاوز قرار گرفت.
لیلا به منبع درآمد اصلی خانواده ای پنج نفره بدل شد.
وکیلی که در نهایت زندگی لیلا را نجات داد، شادی صدر، یک چهره جنجالی در ایران است. هرچند او پیشتر در سال جاری به خاطر شرکت در یک تظاهرات حقوق بشر دستگیر شد، اما در جامعه احترام زیادی دارد و در روزنامه ها مکررا از او نقل قول می شود.
شوهر لیلا شروع به فروختن او به گاهی تا 15 مرد در طول فقط یک شب کرد. دو ماه پس از ازدواج، پلیس به خانه آنها یورش برد و همه را دستگیر کرد.
شوهر لیلا به جرم راه انداختن خانه ای برای روسپی گری به پنج سال زندان محکوم شد.
در جریان تحقیقات جنایی، برادران لیلا اعتراف کردند که به او تجاوز کرده اند. آنها شلاق خوردند. به همین دلیل لیلا متهم به زنا با محارم شد. جرمی که مجازاتش مرگ است.
(متن کامل در ادامه مطلب)
![]() | |
اینها جملات پایانی آخرین جلد از یادداشتهای علم است که به تازگی در آمریکا منتشر شده است. پایان کار اسدالله علم در وزارت دربار شاهنشاهی، پایان کار یادداشت نویسی او نیز به حساب می آید چون پس از دور شدن از وقایع کشور، دیگر او حرفی برای گفتن نداشت و به خوبی می دانست که اهمیت آن یادداشتها به جهت آن است که مسائل مملکتی در آنها مطرح می شود، وگرنه مسائل شخصی خیلی حاجت به نوشتن ندارد. با انتشار جلد ششم یادداشتهای علم که وقایع سالهای ۱۳۵۵ – ۱۳۵۶ را در بر دارد، خاطرات علم، یا به قول یکی از روزنامه نگاران حکایت وزیر و پادشاه هم به پایان می رسد.
علم احتمالا آخرین نفر از سلاله سیاستمداران نوع قدیم ایران است که هم با فرهنگ و مردم خود آشنایی کافی داشتند و هم جهان خارج را به قدر لازم می شناختند. پایشان در سنت بود و دستشان در تجدد. بعدها بوروکراتها و تحصیلکردگان غرب جای آنان را گرفتند و نوع دیگری از سیاستمداران به وجود آمدند که به نظر نمی رسد هنوز در میان آنان شخصیت های برجسته ای هم وزن سیاستمداران قدیمی ظهور کرده باشد.