|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
جنسيت و تمايلات جنسي را در شخص نگاهي اجمالي انداختيم. همچنانكه در قلمرو فرد هستيم، اكنون ببينيم اين غريزهي طبيعي انساني چگونه بيان ادبي يافته است.
اروس و امور اروتيك در نظم و نثر فارسي چهگونه رخ نموده است؟
نخست نگاهي بيندازيم به بازتاب شهوت در ادبيات كهن ايران.

گرچه گرايش به همجنس نيز در ادب پارسي بيان شده، مخاطب غالب عشق، زن بوده و زن است كه مركز بيشتر نگاههاي اروتيك ادبا را بهخود گرفته. زن را از موضوع سكس بهسادگي نميتوان جدا كرد.
نگاه به زن در ايران امروز چه خاستگاههايي دارد؟ به عبارتي آبشخورهاي اصلي فكري اين ديد كجاست؟ در نوع نگرش كلي به زن، آنچنانكه در بستر عرف نقش بسته، از سهم متون مهم فرهنگساز نميتوان چشمپوشي كرد. جامعهشناسان ادبيات و دين را از پايههاي انديشهي يك جامعه ميشناسند و معتقدند اين دو، بنياد اخلاق، رفتار و در مجموع، روش زندگي يك اجتماع را شكل ميدهند و يا آينهي شمايل عمومي يك مردماند.
بر اين اساس بر زن در متون كهن ادبيات فارسي و قرآن، متن مكتوب آيين اكثريت و دين رسمي كنوني ايران نظري اجمالي اندازيم.
ماهمنير رحيمي هستم و نخست از دكتر محمد موسوي كاظمي، استاد اسلامشناسي دانشگاه مريلند ميخواهم از زن و اسلام براي ما بگويد:
دكتر محمد موسوي كاظمي: «شما ميدانيد كه پيغمبر گفته است من از دنياي شما اگر سه چيز را دوست داشته باشم يكي زن است. الطيبات كه در دنيا وجود دارد، بعد از نماز، زن و عطر است؛ بوي خوش.
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بچه مثبت: چی؟!!
دیوونه: والله...
و به خنده اش ادامه داد. بچه مثبت که از ناباوری و عصبانیت قرمز شده بود نمی توانست سرجایش بایستد و تیک پیدا کرده بود.
بچه مثبت: الان کجاست؟
لحظاتی بعد بچه ها به دیدن بچه منفی در سلمانی مشتعلی رفتند. تا وارد شدند بچه منفی که موهایش کوتاه شده بود از صندلی آرایشگاه بلند شد و نگاهی به بچه ها انداخت. سپس چپی اش را روی شانه هایش انداخت و گفت:
- مگه نگفتم شولوغش نکنید؟ همه ی محل رو آوردید اینجا که چی؟ یاالله راه رو بازکنید می خوام برم نماز بخونم وگرنه به جماعت نمیرسم.
همه کنار رفتند و بچه منفی رد شد سپس چند نفر از جمله دیوونه پشت سر او راه افتادند. بچه مثبت به تته پته افتاده بود. گوسفند کنارش بود و مثل اینکه یک اتفاق عادی روزانه می بیند رفتن آنها را تماشا می کرد.
بچه مثبت: آخه... آخه بچه منفی ک.سکشترین آدم روی زمینه چطور میتونه بسیجی بشه؟
گوسفند: اهه... مگه بقیه نمیشن؟
بعد از نماز بچه مثبت منتظر بود هرطور که شده با بچه منفی صحبت کند و بفهمد چه نقشه ای در سرش دارد و بعد از کلی درگیری با هواداران جدید و قدیم بچه منفی نهایت موفق شد او را به گوشه ای بکشد و با او صحبت کند.
بچه مثبت: باز چه غلطی داری می کنی؟ تو رو چه به این کارا؟
بچه منفی: مگه چمه؟ خب منم دل دارم دیگه
بچه مثبت: حرسمو در نیار بگو برا چی بسیجی شدی؟ تو یه روده ی راست تو شیکمت نداری بعد الان اومدی بسیجی شدی؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
در کافه ای نه چندان معروف در محله ای خلوت در یکی از شهرهای آمریکایی پشت میزی در گوشه ای دنج تنها نشسته ام. مدادم دستم است و کاغذهای سفید جلویم. در حالیکه گهگاه نگاهی به خواننده ی کافه می اندازم و موزیکش را در ذهنم سبک سنگین می کنم به اینکه چه چیز و چطور بنویسم فکر می کنم. خواننده می تواند یک زن جوان معمولی بدون هیچ شهرتی باشد که از آهنگهای سبک کانتری (Country) با صدای ملایمش همراه با چند نوازنده برای مشتریان می خواند. مثلآ آهنگهای نورا جونز (Norha Jones) بخصوص آهنگ (come away with me).
مشتریان آرامند و بدون حرف به او گوش می دهند. آنها پراکنده نشسته اند که یا می نوشند یا سیگار می کشند و یا در فکر هستند.
من گاهی جرعه ای از قهوه ام می خورم. گاهی نگاهم را از خواننده به سیگار روشنم روی زیرسیگاری می اندازم و سوختن آرامش را می بینم. (سیگاری نیستم)
بوی قهوه همراه با دود خفیف سیگار همه را مست و آرام کرده. نور خفیف و ملایم کافه در لابه لای دودها هوا را قابل لمس تر می کند. ساکن بودن هوا را از بی حرکتی لباس زنانه ای خواننده که تا پایین پاهایش می رسد می توان فهمید. همه ی نوازنده ها به نظر بی حال می رسند. پیانیست با چشمان بسته می نوازد در حالیکه نه به باز بودن چند دکمه ی پیراهنش توجه دارد و نه به غبار روی پیانو. ریتم کند و ملایم آهنگ باعث می شود زمان کندتر بگذرد و کلمات فضای بیشتری طلب کنند.
کافه و همه ی اشیای درون آن کهنه و رنگ و رو رفته هستند. چندان جا دار نیست اما چنان است که مشتریان هر لحظه فکر می کنند چقدر حاضرند بپردازند تا این آرامششان به هم نریزد. و همچنین من در این فکرم که چقدر حاضر می شدم بپردازم تا چنین آرامشی بدست آورم تا رشته ی افکارم به هم نریزد و آنگونه باشد که باشد.
هیچ لحظه ای آرامش بخش تر از این نمی توانم برای آرامش و نوشتن تصور کنم.
مکان و لحظه خیالی شما برای نوشتن چگونه است؟
امید فرشی
در اتومبیلم را باز کردم و می خواستم سوار شوم که کسی مرا صدا زد. همانطور که در ماشین را نگه داشته بودم بطرف صدا برگشتم. مردی با قیافه ای به هم ریخته و لباسهایی کثیف و نامرتب با تحیر به من نگاه می کرد. کمی چشمانم را ریز کردم تا او را بجا بیاورم.
گفت: هی منم جرج (Jorge). من! منو شناختی؟
او را شناختم و ناگهان تمامی خاطراتی که با او داشتم شروع به سرازیر شدن در ذهنم کردند. چطور توانستم او را فراموش کنم. اما واقعآ چهره اش عوض شده بود. اما خاطراتش به همان شکل در دلم زنده بود. حتی روز اول آشناییمان ...
* * *
وارد کلاس شدم. هیجان در دلم پر بود. برای روز اول دبیرستان طبیعی بود. مدرسه ی جدید, درسهای جدید, معلمان جدید و مسلمآ دوستان جدید.جلو ردیف دوم از راست روی میز صندلی تکی نشستم. چند نفری دیگر پراکنده نشسته و منتظر آمدن معلم بودند. جایی که من نشستم سمت راستم پسری همسن من نشسته بود که به نظر بسیار آرام و متین میرسید و متناسب برای دوست شدن. شاید اولین دوست. وقتی نشستم به او سلام کردم. خیلی محترمانه جوابم داد اما ادامه ای در کار نبود.
همین موقع پسری درشت اندام و چاق وارد کلاس شد. همین طور نزدیک من میشد و من می توانستم بلندی قد او را از خودم احساس کنم که شاید باعث وجود ترسی خفیف در من می شد. در حال خوردن شکلاتی بود. دفتر بزرگ و خودکاری داشت که روی نیمکت سمت چپ من گذاشت و رفت تا پلاستیک شکلات را به سطل زباله بیاندازد.کمی پس از رفتنش خودکارش لغزید و روی زمین افتاد. من آن را نادیده گرفتم و بر اینکه با کنار دستی ام دوست شوم مصممتر شدم و گفتم: من سام (Sam) هستم.
نام آن پسر کنی (Kenny) بود اما فرصتی نماند تا او جواب مرا دهد زیرا پسر چاقی که شکلات می خورد روبرویم ایستاد و گفت: کثافت
و مشتی محکم به صورتم زد که باعث شد من همراه با نیمکت نقش بر زمین شوم. سپس گفت: تو خودکار منو دزدیدی.
اینطور شد که من با جرج آشنا شدم.
رابطه ی من با جرج پر از تلخی و شیرینی های مختلف بود اما فکر کنم این دلچسب ترین و با احساس ترین قسمت بود. خاطرات به سرعت از ذهنم می گذشتند.
اولین حرکت متقابل که باعث شکلگیری دوستیمان بود خوب یادم است. من از بوفه ی مدرسه برای خودم کیک و شیر خریدم و بوفچی چون باقی مانده نداشت بجاش به من چند شکلات کوچک داد. قبل از اینکه من بخواهم اعتراضی کنم کسی به من گفت: اگر شکلاتها را نمی خوای بده به من.
جرج با هیکل درشتش کنارم ایستاده بود و با چشمان سیاه درشتش به خریدهای من و صورت گردم زل زده بود. من تنها عکس العملم این بود که بدون هیچ حرف و حرکت اضافیی شکلاتها را به او دهم. او هم گرفت و رفت.
و این هم یادم است که بعداز ظهر همان روز که به خانه می رفتم چندتا از سال بالایی ها جلوی مرا گرفتند تا از من باج بگیرند. من که وحشت زده شده بودم آماده ی خالی کردن جیبهایم شدم اما جرج را دیدم که بطرف من آمد و سپس با آنها درگیر شد. من خواستار درگیری نبودم و بدم نمی آمد چند دلار شر را خاتمه دهد اما جریان خارج از دست من بود. جرج با دو سال بالایی دعوا می کرد. یقه ی یکدیگر را گرفته بودند و با مشت و لگد به هم می زدند. ابتدا سعی می کردم آنها را جدا کنم اما بعد فکر کردم جانبداری از جرج و ضربه زدن به آنها درست تر باشد. پس از کمی کتک کاری دو سال بالایی از دست جرج فرار کردند. سپس با جرج کنار جدول نشستیم. پس از کمی سکوت جرج گفت: خب بگو ببینم کجا زندگی می کنید؟...
(متن کامل در ادامه مطلب)
مردی در پارک مرکزی نیویورک مشغول گردش است. ناگهان می بیند دختر کوچکی مورد حمله یک سگ (bulldog) قرار گرفته است. مرد به شتاب بسوی سگ می دود. او موفق می شود سگ را بکشد و جان دختر را نجات دهد. پلیسی که مشغول تماشای این صحنه بود بسوی او می رود و می گوید: شما یک قهرمان هستید, شما فردا می توانید در تمام روزنامه ها بخوانید (یک مرد شجاع نیویورکی جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد میگوید: اما من نیویورکی نیستم. پلیس می گوید: اوه پس در روزنامه های فردا صبح می خوانید (یک آمریکائی شجاع جان یک دختر بچه را نجات داد.) مرد می گوید: ولی من آمریکائی نیستم. پلیس می گوید: آه پس شما اهل کجا هستید؟ مرد می گوید: من ایرانی هستم.
روز بعد روزنامه ها می نویسند: یک اسلامی تندرو یک سگ بیگناه آمریکائی را کشت.
برگرفته از: وبلاگ باران
2 آبان - راديو فردا، دوريس لسينگ، نويسنده بريتانيايی و برنده جايزه نوبل ادبيات، که در ايران متولد شده، در مصاحبه ای گفت که «از ايران و دولت اين کشور متنفر است.»
دوريس لسينگ به روزنامه ال پايس چاپ اسپانيا گفته است:« دولت ايران بسيار بيرحم است.»
وی با اشاره به سخنان «تحقير آميز» رييس دانشگاه کلمبيا در مورد محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران گفت:« نگاه کنيد که چه بر سر رييس جمهوری ايران در دانشگاه کلمبيا آمد. آنها او را بیرحم خواندند. معرکه بود! بايد بيشتر از اين حرف ها به وی می گفتند. کسی از وی به خاطر نفت انتقاد نمی کند.»
لی بالينجر، رييس دانشگاه کلمبيا، در اواخر ماه سپتامبر در سخنانی با اشاره به اينکه آقای احمدی نژاد «حادثه هالوکاست» را انکار می کند، گفت: کسی که اين حرف ها را بيان می کند يا شخصی«تحريک کننده و گستاخ» است و يا کسی است که «از روی بی اطلاعی » حرف می زند.
وی، همچنين محمود احمدی نژاد را «ديکتاتوری کوچک» خواند.
دوريس لسينگ به روزنامه ال پايس گفت که «به نظر وی واقعه ۱۱ سپتامبر در مقايسه با عمليات تروريستی ارتش جمهوريخواه ايرلند (ای ار ای) چندان وحشتناک نيست.»
وی همچنين از سياست های جورج بوش، رييس جمهوری آمريکا، و تونی بلر، نخست وزير سابق بريتانيا، به شدت انتقاد کرد و گفت که «من از همان آغاز از تونی بلر متنفر بودم.»
(متن کامل خبر در ادامه مطلب)
"کافه کتاب های تهران تا فردا صبح فرصت تخلیه مکان خود را دارند، در غیر این صورت اداره اماکن نیروی انتظامی این کافه ها را پلمب خواهد کرد."
"کافه کتاب ها که تعداد آن ها در تهران به بیش از ۵ مورد می رسد، فضاهایی است که در کنار کتابفروشی ها شکل گرفته و امکان گفت و گوی میان مراجعه کنندگان و مولفان آثار و حتی ورق زدن کتاب ها را فراهم کرده است."
متن کامل این خبر را می توانید در ادامه مطلب بخوانید. من در اینجا می خواهم حرف شخصی یا همان حرف دلم را بزنم که دیگر بیش از این نمی توانم درونم نگاه دارم.
از اول دبیرستان که من علاقمند به نوشتن و نویسندگی شدم ارزویم یافتن کتابخانه ای مملو از کتاب های مختلف یا یک کتابفروشی خوب و محلی آرام ساکن باجوی مناسب برای نوشتن بود. حال شما قضاوت کنید آیا من چیز زیادی می خواهم؟
برای جمهوری اسلامی ان خواسته ی زیادیست در صورتیکه من که اکنون در ترکیه هستم و برای تمامی کشورهای اروپایی و آمریکایی این کمترین خواسته و مفیدترین خواسته ی یک دانش آموز یا دانشجو است که حاضر هستند با جان و دل در اختیار بگذارند. من حالا بهتر می فهمم که چرا از ایران خارج شدم.
من با دوستم آریا چند سالی است که دنبال چنین مکانها (کافه کتاب) هستیم که محیطی آرام و ارزان باشد اما بقدری کم شلوغ و گران هستند که آنها را زیاد ترجیح نمی دادیم و در این فکر بودیم چقدر خوب می شد که ما خودمان چنین مکانی تاسیس کنیم.
می دانم که خوب می دانید دلیل این اقدام دولت چیست. نیازی به گفتن نیست فقط اشاره ای به این پاراگراف می کنم:
"اداره اماکن نیروی انتظامی مشکل این کافه کتاب ها را تداخل صنفی اعلام کرده است. بر اساس قانون نظام صنفی ایران هر شغلی باید از اتحادیه مربوطه مجوز دریافت کند و اتحادیه مربوط به هر شغل نمی تواند مجوز به شغل دیگری بدهد، در حالی که کافه کتاب ها فقط از اتحادیه ناشران و کتابفروشان مجوز دارند و پیگری هایشان برای دریافت مجوز از صنف مربوط به کافه ها به جایی نرسیده است."
با این همه به گمان برخی از کارشناسان تداخل صنفی بهانه ای بیش نبوده و پیش از این کافه کتاب های چشمه و پاتوق فرهنگی تهران به دلایل دیگری تعطیل شده بودند و هم چنین تداخل هایی در صنوف دیگر نیز متدوال است و کسی کاری به آن ها ندارد.
این داوری را تعطیلی کافه تیتر و برخی از محافل تجمع روشنفکری نیز تشدید می کند و می توان چنین نتیجه گرفت که مشکل اصلی برای اداره اماکن این است که در چنین محافلی امکان گفت و گوی روشنفکری پدید می آید."
تصمیم کبری برای من: هرگز برای زندگی ایران را انتخاب نخواهم کرد. تنها سلاح من قلمم و فکرهایم است پس با ادامه داستان خالق کوچولو و هر نوشته ای که بیشتر بتوانم این حکومت دیکتاتوری را رسوا کنم به مبارزه با آنان ادامه دهم.
امید