|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
با سلام خدمت خوانندگان محترم. این قسمت قرار بر این بود که قسمت دیگری داشته باشیم اما بدلیل اخبار اضطراری که به دستمان رسیده مجبوریم در این قسمت به شبکه خبری خالق کوچولو متصل شویم:
رییس پلیس ایران اعلام کرده است که به زودی مرحله دیگری از طرح امنیت اجتماعی اجرا خواهد شد.
به گزارش ایرنا، اسماعیل احمدی مقدم گفت که در این مرحله توزیع کنندگان خرد مواد مخدر، فروشندگان محصولات "ضد فرهنگی و مستهجن" در معابر و گذرگاهها و کسانی که با سلاحهای سرد در ملاء عام نزاع می کنند هدف قرار می گیرند.
از آنجایی که اینگونه خبرها برای خوانندگان ما بسیار پیچیده هستند طبق روال ما خبر را برای شما آنالیز میکنیم. همانطور که متوجه هستید پلیس فقط با توزیع کنندگان خرد مبارزه می کند چراکه بسیار بی نظم و بدون مجوز مواد مخدر جابجا می کنند اما با توزیع کنندگان عمده که دولتی یا خصوصی بودن آنان مشخص نیست برخوردی نخواهد شد بنابراین به توزیع کنندگان محترم از طرف شبکه ی خبری خالق کوچولو توصیه می کنیم مواد مخدر خود را بصورت عمده یا حداقل امکان با تریلی و با مجوز جابجا کنید تا مشکلی پیش نیاید.
همچنین به فروشندگان محصولات ضد فرهنگی و مستهجن توصیه مان اینست که در معابر و گذرگاه ها نفروشند تا با عابران مشکلی پیدا نکنند و با پلیس درگیر نشوند. فروشگاه های سی دی و لوازم کامپیوتر و مدارس برای فروش توصیه می شود. (ضمنآ می توانید از طریق اینترنت هم فروش داشته باشید)
به کسانیکه در ملاء عام با سلاح های سرد نزاع می کنند توصیه می کنیم یا در خفا و در منزلشان نزاع کنند و یا حداقل با سلاح گرم نزاع کنند تا مشکلی پیش نیاید.
بسیاری از این موارد از طرف شهرداری تهران و سازمان جهانی مبارزه با گرمایش زمین مورد توجه و تشویق قرار گرفت چراکه تمامی طرح های جدید تعدد را در خیابانها و پیاده روها کم می کند و به نوعی مردم را وا می دارد تا کارهایشان را سریعتر انجام دهند و انرژی کمتری مصرف کنند. مثلآ با فروش محصولات مستهجن و مخدر یا نزاع پیاده روها را شلوغ نکنند یا هنگام حمل مواد مخدر با جابجایی عمده هزینه و انرژی را کاهش دهند.
این طرح ها باعث باز ماندن دهان و انگشت به دهان ماندن کشورهای غربی شده است. پس از انرژی هسته ای آیا این دومین گام بزرگ ایران برای همه ی جهانیان است؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
در قسمت قبلی:
دیوونه فهمید که گوسفند گم شده, از آنجاییکه در طویله سر جایش نبود. برای پیدا کردن او از هر کس کمک خواست اما کسی به او کمک نکرد و هر کس به بهانه ای این موضوع را جدی نگرفت. او هم از سر دیوانگی رفت و یک پمپ بنزین و بانک کنار آن را به آتش کشید که با سر رسیدن آتشنشانی که پت و مت بودند کشتار فجیعی به بار آمد که پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و اعلام کرد همه چیز خوب است. پس از آن یک نفر باعث شد که همه به سراغ دیوونه بروند و به او در پیدا کردن گوسفند کمک کنند. او بچه منفی بود که باعث اتحاد ملی و ایجاد گروه جستجوگران گوسفند شد.
و حالا در این قسمت:
در جنگلی گروهی آماده بودند تا به جستجوی گوسفند بروند. آنها دیوونه و بچه منفی به عنوان نفرات اصلی, بچه مثبت از لج بچه منفی که هر گز باور نمی کرد که او کار مثبتی در زندگی اش انجام دهد و همچنین اشخاص دیگری چون من (نویسنده), شیطان, برادر بچه منفی و یک گوسفند دیگر بودند.
بعضی از اهالی محل چون آدم, زن و زن بدکاره آمده بودند تا از آنها خداحافظی کنند. همه حلقه وار نشسته بودند. آدم به میان آمد و گفت: خیلی خب, شما به جستجوی گوسفند گم شده میروید. به مکانهای خطرناکی خواهید رفت و اتفاقاتی زیادی در این راه خواهد افتاد. مواظب یکدیگر باشید و امیدوارم گوسفند را صحیح و سالم بیاورید. در این راه امید همه ی مردم به شماست. (پس از کمی سکوت) و بدین ترتیب من شما را یاران حلقه...
بچه منفی: اهم اهم
آدم: ... منظورم جستجوگران گوسفند مینامم. موفق باشید.
و آنها حرکت کردند. از کوه ها و دشت ها گذشتند. آنها همه جا را قبل حرکت گشته بودند و حالا باید احمقانه ترین جاها را می گشتند. اولین محل عراق بود. حدس میزدند در طی درگیریها گوسفند در آنجا توسط آمریکایی ها یا گروهی دیگر به گروگان گرفته شده باشد.
در راه ناگهان دیوونه گفت: سریع پشت اون صخره ها پناه بگیرین. کسی داره به اینجا میاد.
آنها پشت صخره ها پناه گرفتند. چند شبه نظامی به لباسهای غیر نظامی بودند. که اطراف را می کاویدند و بو می کشیدند. دیوونه با صدای خفه ای گفت: اینها باید پکاکاییها طرف ترک باشند که در مرز می چرخند. شاید گوسفند دست اینها باشد.
بچه منفی: من فکر نکنم.
شیطان: شرط میبندی؟
دیوونه: ساکت
یکی از شبه نظامیها بالا سر صخره ی آنها آمد و بو کشید و گفت: بوی گوسفند میاد.
اما بعد رفتند و قهرمانان ما نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد آنها به اردوگاه آمریکاییها رسیدند. ابتدا آمریکاییها آنها را دستگیر کردند اما شیطان که انگلیسی اش خوب بود با آنها صحبت کرد و گفت که آنها به دنبال گوسفند هستند. متاسفانه گوسفند پیش آنها نبود.
شیطان: بذارید بپرسم ایرانیهایی که دستگیر کردن را آزاد می کنند یا نه.
بچه منفی: شرط میبندی؟
آن دو رفتند تا از آمریکایی ها بپرسند. بچه مثبت بسیار مرموزانه به آن دو می نگریست. ساعاتی بعد آنها به سمت افغانستان براه افتادند تا ببینند که اشتباهآ در آنجا گروگان گرفته نشده باشد.
زمانیکه به آنجا رسیدند همانطور که انتظار داشتند طالبانیها آنها را دستگیر کردند و به پایگاهشان بردند. در پایگاه همه می خواستند به بن لادن بگویند که فقط بدنبال گوسفند میگردند اما کسی عربی یا اردو بلد نبود حتی بچه مثبت.
بچه مثبت: چیه؟ من چرا باید بلد باشم.
بنابراین آنها را پیش گروگانهای دیگر فرستادند. آنها را زندانی کردند و در را محکم بستند.
بچه منفی: خب نکته مثبت اینه که میتونیم ببینیم گوسفند اینجا میان گروگانها هست یا نه.
بچه مثبت: و نکته منفی اینکه بفهمیم هم فایده اای نداره چون همگی اینجا زندانی شدیم.
دیوونه: راست میگه.
اما بجز آنها فقط 3 ایتالیایی خبرنگار, یک آلمانی, چند نفر کره ای و 25 افغانی وجود داشت. یعنی گوسفند آنجا هم نبود.
بچه منفی: اما اینقدر سریع امیدتون را از دست ندید.
همه به او خیره شدند و لحظاتی یعد. (لطفآ آهنگ بالاتر از خطر را برای خود تداعی کنید) گوسفند نگهبان را صدا زد نگهبان آمد و دید که گوسفند دارد به به می کند و ینجه ندارد. در را باز کرد که به او یونجه دهد که همه از گوشه و کنار ظاهر شدند. شیطان از قدرتش استفاده کرد و فوت آتشی به صورت نگهبان کرد که باعث شد او آتش بگیرد. 25 افغانی خواستند نگهبان را از راه کنار بکشند ولی هر 25 نفرشان آتش گرفتند و به شروع کردند با دادو بیداد به اطراف دویدن. در نتیجه آرژیر خطر بصدا درآمد و نگهبانها دیگر خبردار شدند. بچه منفی و دیوونه نارنجک (الکل سرنج و دیگر مخلفات) را آماده کرده بودند و آنها را به طرف نگهبانان پرتاب کردند. راه باز شد و همگی از اردوگاه خارج شدند. چند اسب پیدا کردند, سوار آنها شده و با آخرین سرعت فرار کردند. طالبانیها پشت سر آنها شلیک می کردند که باعث شد یکی از ایتالیاییها و گوسفند دیگر کشته شوند اما دیگران توانستند فرار کنند.
پس از آن ماجرا کره ای ها, دو ایتالیایی باقی مانده و آلمانی از آنها تشکر کردند و به کشورهای خود باز گشتند اما دیوونه از اینکه نتوانسته گوسفند را پیدا کند بسیار ناراحت بود و هر لحظه انتظار میرفت که یک دیوانگی انجام دهد.
قهرمانان ما تصمیم گرفتند اینبار به تایلند بروند. چند احتمال وجود داشت. 1. گوسفند به همایش خبرنگاران آسیا در تایلند رفته است 2. برای حال و هول رفته 3. سفر زیارتی و 4. به همراه خبرنگاران ایرانی رفته اما توسط سفارت ایران دستگیر شده.
اما گوسفند نه در میان خبرنگاران آسیا بود, نه سفارت ایران و نه جای دیگری. به عنوان آخرین جا به محله ی روس*پیها رفتند اما آنجا هم نبود. در این لحظه رنگ دیوونه عوض شد. همه آماده بودند که او کار خطرناکی انجام دهد اما دیوونه غش کرد. بچه مثبت مجبور شد اورا بر دوشش حمل کند.
فا*حشه ای به آنها گفت که ممکن است گوسفند توسط مافیای آدم ربایی ربوده شده باشد. آنها سراغ رئیس مافیا را گرفتند اما روس* پیها گفتند شرط دیدن رئیسشان همخوابی با آنهاست. به ازای هر نفر یک روس*پی.
بچه مثبت: یعنی چی؟ یعنی حتمآ باید 6 تا جن*ده بگیریم. اوه هرگز.
شیطان: من زن دارم و خیلی دوسش دارم. اونم منو.
برادر بچه منفی: به کلاس کاری من نمی خوره با اینها س ک س داشته باشم. بدون روابط عاشقانه هرگز.
من هم مشغول نوشتن بودم و دیوونه هم غش کرده بود. باری دیگر همه نگاه ها به بچه منفی قهرمان افتاد. او نفسی پر غرور بیرون داد و با متانت گفت: همه چیز بخاطر وطن, همه چیز بخاطر گوسفند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
تمام حلوزنهای جوان دور حلزون پیر دهکده جمع شده بودند تا قصه ی امشب حلزون پیر را که همیشه پر از پند و اندرز و تجارب شیرین و تلخ بود را بشنوند. حلزون پیر شروع کرد:
یکی بود یکی نبود. حلزون جوانی بود به نام کهربا. کهربا حلزون مغرور و یکدنده ای بود. او و حلزونهای دیگر از جایی به جای دیگر می رفتند تا غذای بهتر و بیشتری پیدا کنند و همچنین محل های راحت تری برای استراحت.
کهربا حلزون زیبا و خوشرنگی بود اما چیزی که خیلی به آن مینازید خانه زیبا و خوشفرم روی دوشش بود. خانه اش را خیلی دوست داشت و مرتب به رخ دیگران می کشید.
روزی کهربا با خود فکر کرد که خانه اش همه چیز اوست. او همیشه در این فکر بود که بدون خانه اش نمی تواند زندگی کند و همیشه مواظب بود که بلایی سرش نیاید. نگران بود که مبادا خانه ی حلزونهای دیگر زیباتر یا بزرگتر از خانه او شود. بنابراین تصمیم گرفت هر چه می خورد یا می اندوزد خرج خانه اش کند تا آن را محکم تر, بزرگتر و زیباتر کند.او هر روز این کار را می کرد و خانه های حلزونهای دیگر را مسخره می کرد.
حلزونی با تجربه به او گفت: کهربا خانه ات را بیش از حد بزرگ نکن که روزی می آید که دیگر نمی توانی آن را تکان دهی و سفر کنی.
کهربا گفت: ایرادی ندارد همین جا می مانم, غذا که اطرافم هست. نیازی به سفر ندارم. من خانه ام را خیلی دوست دارم و فقط می خواهم به خانه ام برسم.
حلزون با تجربه گفت: این برای تو خطرناک است. هر چقدر که تو صاحب خانه باشی, خانه هم صاحب توست. روزی میرسد که این وابستگی, آزادی تو را از تو می گیرد و باعث مرگ تو خواهد شد.
اما گوش کهربا به این حرفها بهکار نبود. صبح روز بعد حلزونها بار دیگر شروع به حرکت کردند تا به محل دیگری بروند. کهربا نیز خواست با آنها برود اما نتوانست. خانه ی او بقدری بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست تکان بخورد. ترس او را گرفت و خواست دوستانش را صدا بزند اما غرورش اجازه نداد. همان جا ماند. روزها از علف های اطرافش تغزیه کرد و پس از اینکه علف ها تمام شد گرسنه و تشنه ماند. تازه حرفهای حلزون با تجربه را درک می کرد ولی دیگر دیر شده بود.
خانه بر او تسلط داشت و بدون آن نمی توانست جایی برود. این شد که از گرسنگی تلف شد و حیات را وداع گفت.
امید فرشی
منبع نامعلوم

از اینکه اینقدر برنامه کاریمان نامنظم هست متاسفم سعی می کنیم تو این هفته ها که با شروع دانشگاه ها همراه است برنامه ی کاری وبلاگ را منظم کنیم.
از این پس هفته ای حداقل یک پست خواهیم داشت. (حتمآ تعقیب کنید)
سریال خالق کوچولو ادامه خواهد داشت با ماجراهای مختلف و مزخرف. برای علاقمندان و طرفداران این سریال بگم که حداقل تا پایان سال قسمت های مختلف داریم که در خصوص این سریال مرتبت تر خواهیم بود.
سریال خدمتکارانم هنوز تکلیفش مشخص نیست. بدلیل کمبود موضوع فعلآ نمی توانم ادامه بدم. اگر پیشنهادی در این مورد دارید لطفآ با ما در میان بگذارید.
سریال های دیگری اما کوتاه تر و دنباله دار بزودی در وبلاگ شروع خواهند شد که امیدوارم از تنوع کاریمان راضی بشوید.
ذاستان های کوتاه, اخبار ادبی و هنری, اشعار, جملات شنیدندی و یادداشت های ما همچنان پابرجاست.
ضمنآ اگر تمایل دارید می توانید داستان های خود را به ما میل بزنید تا در وبلاگ قرار بگیرند یا می توانید موضوع ها, شخصیت ها و وقایع پیشنهادیتان را بفرستید تا ما و یا شاید دیگر دوستان آنها را بصورت داستان کامل و یا شاید سریال, فیلمنامه, نمایشنامه و غیره خلق کنیم.
امیدوارم از فعالیتهای جدیدمان لذت ببرید. ما را از نظراتتان محروف نکنید.
با تشکر امید