تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
 

در وبلاگ مهدی عزیز مطلب جالبی دیدم که ایشون به دختر خود در بیست سالگی اش نامه ای نوشته است. (به خوانندگانم توصیه می کنم) من هم با خود گفتم این وبلاگ من به چه دردی می خورد؟!! این شد که تصمیم گرفتم من هم نامه ای به شخصی بنویسم که احتمال بسیار زیاد این نامه را نخواهد دید و وبلاگم را نمی شناسد اما برای من مهم دل خودم است و ارزشی که دلهای دیگر برای آن دارند. این فقط یک نوشته است و هیچ منظوری ندارد.


نمی دانم از کجا شروع کنم. اولین نامه ام نیست. حتی اولین نامه ام به تو هم نیست. اما هیچگاه چنین شهامتی در خود ندیدم. در اینجا نه تو مرا می شناسی و نه من تورا. نه من تورا می بینم نه تو مرا. هیچ هیجانی ندارم. اما دردهایی رسوب کرده که تا حدودی آرامش بخش دردهای کوچکتر هستند دارم.

می گویند "عشق اول" فراموش نشدنی ست. واقعآ این چنین است. هر چقدر با اتفاقات شیمیایی که در مغزمان رخ می دهد هم دوستیها و عشق ها را توجیح کنیم عشق اول توجیح نشدنی ست و عده ای هم آن را تنها عشق آدمی نامیده اند. فکر کنم حق با آنهاست. انسان همیشه عشق ها را با عشق اول دوستی ها را با دوستی اول و بوسه ها را با بوسه ی اول می سنجد.

گاه من هم مانند بسیاری آدمهای عادی با خود می گویم ایکاش اینکار را نکرده بودم یا ایکاش اصلآ به او نگفته بودم یا جالبتر ای کاش او را نمی شناختم اما چه فایده. زمان را نمی توان به عقب برگرداند و سرنوشت را نمی توان عوض کرد. فقط می توان نشست و حسرت خورد. می شود از میان عشق و نفرت نسبت به شخصی پیچیده که نمیتوانی درکش کنی و احساساتت را کنترل کنی یکی را انتخاب کنی. شخصی که نمی دانی چه حسی به او داشته باشی. نمدانی حست چیست و یا نامی بر حسی که داری بگذاری. برای این افراد دو حس کلیشه ای وجود دارد: عشق و نفرت.

در ابتدا انتخابم این بود: دل را به دریا بزن در انتها او باید همه چیز را بداند. غافل از این بودم که تو قبل گفتنم همه چیز را میدانستی و جوابت آماده بود.

و حال شاید نفرت. شاید بی تفاوتی مزمن. حبس ابد در دل خود...

دلم می خواهد بگویم نرو. دلم می خواهد بگویم پیشم بمان. اما می دانم که نمی توانی. می دانم که مرا نمی دانی.

می خواهم بگویم هر وقت احساس تنهایی کردی زنگ بزن. یا نه بگویم احساس تنهایی نکردی هم زنگ بزن. اصلآ زنگ بزن. هر وقت که دلت خواست. و دل تو این را می خواهد: هیچوقت.

شاید انتظارم زیادیست. شاید انتظارم بیهوده ست. شاید دلم فقط غر میزند که در عوض کارهای من کاری نکرده. اما شاید حق با دل تو باشد. قاضی ندارم.

می دانم که می دانستی, که چیزی می خواستم بگم و چه چیزی خواهم گفت.

می دانم که می دانی, از تو باخبرم و از این امر میترسی.

می دانم که می دانی, از تو دور شدم تا راحت باشم و تو راحت باشی.

می دانم که می دانی, از هیچکس به اندازه تو متنفر نیستم. می دانی که این را همه می دانند.

و می دانم که می دانی هنوز دوستت دارم.

امید فرشی 


خوانندگانی که از این مطلب لذت بردند به این مطالب علاقمندند:

همکار عشق ، مسبقه دل و عقل

از دیگر یادداشتهای امید فرشی:

دنیای دروغین ، عاشق شدن یعنی رفتن از خونه! ، افقی یا عمودی ، اسم من چیه بالاخره

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 0:8  توسط Omid  | 

پیشنویس: ابتدا از همه ی دوستانی که تولد وبلاگم را تبریک گفتند یا نگفتند و حداقل دیدند و در دل فحشی نثار من نکردند تشکر می کنم. من هم امیدوارم توانایی این را داشته باشم که مداوم در این وبلاگ بنویسم. به علت گرفتاری و تا حدودی تنبلی پستهای وبلاگم را با تاخیر درج می کنم و از این به بعد هم همینطور خواهد بود (هر ماه سه یا چهار پست). از این مسائل بگذریم در این پست داستان جالب و واقعی برای شما دوستان پیدا کردم که شاید قبلآ خوانده یا شنیده باشید اما ارزش خواندن دارد. داستان عشقی ناممکن. داستان عشقی سیاسی.

ماتيو پرايس
۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶

جاسمین دختر 26 ساله اسرائیلی و اسامه مسلمان فلسطینی 27 ساله است. داستان عشق این دو جنگ اسرائیل و فلسطین را روایت می کند.
آنها زمانی که در اورشلیم در یک محل کار می کردند با یکدیگر آشنا شده و سه سال بعد ازدواج کردند. ابتدا بر این تلاش بودند که در اسرائیل زندگی کنند اما مقامات اسرائیلی این اجازه را به اسامه ندادند که به همسرش ملحق شود. پس از آن سعی کردند در وست بانک ساکن شوند اما در آنجا هم برای آنها مشکلاتی ایجاد کردند. اکنون آنها قطع امید کرده و قصد دارند به اروپا مهاجرت کنند.
جاسمین در حالیکه چمدانهایش را می بندد می گوید" ما تمام انتخابها را برای یافتن راه حلی که بتوانیم در اسرائیل یا فلسطین زندگی کنیم انجام دادیم. ما بی تجربه و ساده بودیم و فکر می کردیم می توانیم در این مبارزه پیروز باشیم اما نمی توانیم" .

اکنون به جاسمین اجازه خروج داده شده و اسامه نیز امیدوار است به زودی به او ملحق شود.

دیوارهای سنگی در دامنه تپه ها و درختان چند صد ساله زیتون همچون نقطه هایی به منظره روستایی که خانه آنها در آنجا واقع شده زینت می بخشد. اسامه می گوید من در اینجا احساس بیگانگی می کنم، جاییکه سرزمین من است. این مکان سرزمین مقدسی است ولی آنها یکدیگر را می کشند. اینجا برای زندگی ما شانسی وجود ندارد و من می خواهم دوباره شروع کنم.
آنها تقریبا یک زوج استثنایی هستند. نه اسرائیل و نه فلسطین هیچ کدام ازدواج آنها رانپذیرفتند. در گذرنامه اسرائیلی جاسمین نوشته شده : ازدواج ایشان تحت بررسی است.
جاسمین می گوید ازدواج ما یک مساله انسانی بود. ما تنها عاشق یکدیگر شدیم اما جامعه این عشق را سیاسی کرد.
تاکسی رسید و آنها از فلسطین اشغالی گذشتند. از برج نگهبانی بلند ارتش اسرائیل و ایست بازرسی هم گذشتند. اسرائیل این منطقه را تقریبا چهل سال است که تحت کنترل دارد.
جاسمین همان طور که به پنجره نگاه می کند می گوید: گرچه اینجا سرزمین مادری اسامه است اما من به عنوان یک اسرائیلی موقعیت ممتازتری دارم. راحت تر می توانم نقل مکان کنم. سربازان به من از ایست بازرسی اجازه عبور می دهند . آنها مرا توقیف نمی کنند آن گونه که ممکن است با اسامه این کار را بکنند.
مردم یهودی سالهای زیادی آزار دیدند اما ملت من اکنون از قربانی تبدیل به متجاوز شده اند. این برای من سخت است که می بینم مردم یهودی اکنون اشغال گر و نژاد پرست شده اند.
اسامه می گوید همه به من گفتند اگر جاسمین را به فلسطین بیاوری به خطر می افتی . همین حالا هم برخی به چشم مامور اسرائیلی به من می نگرند. این شرم آور است.
از اسامه می پرسم چه آرزویی برای زندگی جدیدت داری؟ او می گوید می خواهم در خیابانها راه بروم بدون اینکه توسط پلیس و نظامیان اسرائیلی متوقف شوم. می خواهم احساس امنیت کنم. من هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده ام. جاسمین می خندد و می گوید من فقط می خواهم ما یک زوج عادی با مشکلات مادی مانند پول و کرایه خانه باشیم. من نمی خواهم چنین مشکلات عظیم و دخالت در زندگیم را تجربه کنم.
اسامه نمی تواند همراه با جاسمین از آخرین ایست بازرسی عبور کند. این دو نمی دانند اسامه چه زمانی می تواند به همسرش ملحق شود.

ترجمه:سونيا غفاري

منبع:news.bbc.cu.uk

برگرفته از کانون زنان ایرانی (عشاق بد اقبال)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/18ساعت 22:25  توسط Omid  | 

 

نوشته هنر است.

 نوشته هنر است

نوشته تبادل اطلاعات است.

نوشته راهی برای پیشرفت است.

نوشته گاهی ارتباط با دیگران

و گاهی رسیدن به دیگران است.

 

نوشته گاهی خود را فراموش کردن است 

و گاهی پیدا کردن خود. اورهان پاموک

 

نوشته زمان نمی شناسد.

نوشته مکان نمی شناسد.

نوشته هدف است.

نوشته درد دل است.

بعضی اوقات نوشته سنبل اعتراض است.

نوشته اثر یک امت است.

نوشته فرهنگ یک ملت است.

نوشته نماد آزادی یک کشور است.

نوشته بیان نظرات است.

نوشته گاهی نظرات بین المللی ست

و گاهی نظر یک شخص ساده.

 

نوشته گرفتن حق است.

نوشته گاهی غرق شدن

و گاهی شنا کردن است.

نوشته گاهی فریاد سکوت است

و گاهی سکوت فریاد.

نوشته گاهی سوال است

و گاهی جواب.

 

نوشته,  نوشته است.

وبلاگ نوشته یکساله شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 15:36  توسط Omid  | 

متاسفانه مدتی با امتحانات و کارهای دیگه ای مشغول بودم که نتونستم مرتب وبلاگ رو بروز کنم. از آنجا که خیلی وقت بود جملات شنیدنی نگذاشته بودم و میدونم طرفدار این جملات خیلی زیاده این پست پر از جملات باحاله اما انگلیسی. داستان های کوتاه انگلیسی که داریم هم خیلی طرفدار دارند که بعضی از دوستان خواستند که ترجمشون کنم. اما باید بگم این داستانها و بخصوص این جملات با همین حالت طبیعیشون قشنگ هستن و اگه ترجمه کنم دیگه اون مزه را نخواهند داشت. امیدوارم خوشتون بیاد.


Easy Vs Difficult

 

Easy is to get a place in someone's address book

Difficult is to get a place in someone's heart

Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes

Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue

Easy is to hurt someone who loves us
Difficult is to heal the wound

Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness

Easy is to set rules
Difficult is to follow them

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream

Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity

Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up

Easy is to enjoy life every day
Difficult is to give its real value

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfil that promise

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day

Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself

Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them

Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it

Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt

Easy is to receive
Difficult is to give

Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings

 

Easy to read this
Difficult to follow

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 23:9  توسط Omid  | 

 

يعقوب يادعلی
يعقوب يادعلی در صداوسيمای ياسوج مشغول به کار بوده است

یعقوب یادعلی، داستان نويس ايرانی از پانزدهم مارس (۲۴ اسفند‌) گذشته در بازداشت به سر می برد و به توهين و نوشتن مطالبی متهم شده که موجب اخلال در امنيت داخلی کشور می شود.

يعقوب يادعلی در صداوسيمای ياسوج، مرکز استان کهکيلويه و بويراحمد مشغول به کار بوده و در زندان مرکزی اين شهر در بازداشت به سر می برد؛ تلاش وکيل او برای آزادی اش با قرار وثيقه يا انتقال پرونده او به ديگر استانها يا تهران به نتيجه ای نرسيده است.

اتهاماتی که عليه آقای يادعلی مطرح شده به دو مجموعه داستان او با عنوانهای حالتها در حياط و آداب بی قراری باز می گردد که يکی از شخصيتهای زن اين داستانها که با گويش لری صحبت می کند، با مردی غير از شوهرش روابط خاصی دارد.

افرادی در استان لرنشين کهکيلويه و بويراحمد، اين موضوع را توهين به قوم لر تلقی و عليه يعقوب نادعلی به مراجع قضائی شکايت کرده اند.


ببینید کار مملکت ما به کجا رسیده که نویسنده ها حق ندارند از قوم یا کشور خاصی در داستانهاشون استفاده کنند. بنظر شما این چنین مشکلات> مشکل فرهنگی محسوب می شوند یا سیاسی؟

(متن کامل خبر در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 2:10  توسط Omid  |