تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
کورمک مک کارتی
سبک کورمک مک کارتی اغلب از سوی منتقدان به ویلیام فالکنر و هرمان ملویل تشبیه شده است

 

کورمک مک کارتی، نویسنده آمریکایی جایزه پولیتزر امسال را در رشته ادبیات داستانی دریافت کرده است.

سبک کورمک مک کارتی اغلب از سوی منتقدان به ویلیام فالکنر و هرمان ملویل تشبیه می شود. وی جایزه ده هزار دلاری معتبر پولیتزر را برای دهمین اثر خود جاده که درباره تقلای پدر و پسری در دنیای پس از دورانی خشونت بار است.

در رشته موسیقی هم ارنت کولمن (ernette coleman)، ساکسیفونیست سبک جاز، برنده پولیتزر شده است.

در بخش روزنامه نگاری، روزنامه وال استریت ژورنال دو جایزه ازآن خود کرد که یکی از آنها به خاطر پوشش مسایل چین بود.

خبرگزاری آسوشیتد پرس، جایزه بهترین عکس خبر فوری ( breaking news) را به خاطر به تصویر کشیدن مقاومت زنی یهودی در برابر ماموران امنیتی اسرائیل در زمان تخلیه شهرک نشین ها از کرانه غربی دریافت کرد.

این عکس برنده جایزه پولیتزر شده است

مقالاتی از نیویورک دیلی نیوز نیز به خاطر انتشار گزارش هایی از کارگران خرابه های مرکز تجارت جهانی که دچار مشکلات سلامتی شده اند نیز جایزه پولیتزر دریافت کرده است.

در بخش دراما، نمایشنامه لانه خرگوش ، از دیوید لیندسی آبیر به رغم آنکه نامش در فهرست نهایی قرار نداشت، جایزه گرفت.

جایزه پولیتزر شعر نیز به ناتاشا ترثوی به خاطر کتاب نگهبان محلی تعلق گرفت و در زمینه ادبیات غیر داستانی نیز لورنس رایت به خاطر کتاب برج سرفراز که تحقیقی در مورد حوادث تروریستی یازده سپتامیر است جایزه را دریافت کرد.

ری برادبری، نویسنده سرشناس آثار علمی تخیلی و جان کولترانه، موزیسین جاز نیز جوایز ویژه ای دریافت کرده اند.

جوایز پولیتزر هر ساله با نظارت دانشگاه کلمبیا اهدا می شود.

تنها یک ایرانی تا کنون موفق به بردن پولیتزر شده است. جهانگیر رزمی در سال 1358 توانست به خاطر تصویر صحنه تيرباران يازده مرد در کردستان، واقع در غرب ايران، این جایزه را دریافت کند. وی تنها در سال 2006 اعلام کرد که عکاس این تصویر بوده است.

منبع: بی بی سی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 19:16  توسط Omid  | 

 


آيا «هويت» عامل بروز «خشونت» است؟ "آمارتیا کومار سن" اقتصاددان هندی ‌تبار و استاد دانشگاه‌ های هاروارد، کمبريج، دهلی و نيز مدرسه اقتصاد لندن، در آخرين کتاب خود که "هويت و خشونت" نام دارد، نظريه ‌ای را طرح ريخته است که بر مبنای آن باور سرسختانه به‌"هويت" می‌تواند عامل بروز "خشونت" شود. کتاب بحث ‌انگيز او که نخست به ‌زبان انگليسی انتشار يافت، به ‌تازگی به‌ چندين زبان و از آنجمله به ‌زبان‌ های آلمانی و ايتاليايی و فرانسوی نيز ترجمه و منتشر شده است.

چکيده‌ نظرات آمارتیا سن در اين کتاب را می‌توان چنين خلاصه کرد: انديشه و کنش انسان‌ها را مجموعه ‌ای از هويت‌ های گوناگون و گاه کاملاً متفاوت شکل می‌دهد که "هويت دينی" يا "هويت ملی و قومی" فقط بخشی از آن را تشکيل می‌دهد. از اين‌ رو "تک ‌هويتی" انگاشتن افراد و پا فشاری بيش از اندازه بر تنها جنبه ‌ای از هويت آنان، دامی است که ما را به‌ سوی خشونت‌ گرايی سوق می‌دهد.

کتابی بر اساس تجربه‌های شخصی

آنچه نويسنده در کتاب "هويت و خشونت" بر آن تأکيد دارد، بخشی از تجربه‌ شخصی او نيز بوده است. آمارتیا سن که در سال ۱۹۳۳ ميلادی در شرق بنگال متولد شده، خود شاهد تنش ‌ها و درگيری‌ های مذهبی و قومی خشونت ‌باری بوده است که در شبه قاره‌ هند به ‌وقوع پيوست و در پی نبردهای خونين و کشته و آواره شدن صدها هزار انسان، سرانجام سرزمين هند را در سال ۱۹۴۷ و بعدها در سال ۱۹۷۱ ميلادی، به‌ سه کشور هند و پاکستان و بنگلادش تقسيم کرد.

او که برنده‌ جايزه‌ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸ ميلادی است، اينک از شهرت جهانی خود سود جسته و افزون بر تدريس در دانشگاه، می‌ کوشد مباحث رشته‌ تخصصی خود را با ‌مباحث اجتماعی روز و مسايل جهانی درهم آميزد تا از اين طريق توجه مجامع علمی ومحافل روشنفکری را به زوايای ديگری از معضلات جهان جلب کند. مسئله‌ مبارزه با فقر و گرسنگی و نيز رفاه و عدالت در کشورهای در راه توسعه از جمله مضا مينی ‌اند که آمارتيا سن در آثار خود به ‌آنها پرداخته است.

مقالات و آثار آمارتیا سن در باره‌ "وابستگی متقابل اقتصاد و آزادی‌ های فردی"، "جايگاه اخلاق در اقتصاد بازار"، "توسعه به ‌منزله‌ آزادی"، " مفهوم و مضمون آزادی انتخاب" و نيز "نا برابری اقتصادی" و "سوسياليسم، بازار و دمکراسی" در شمار مباحث مهم سال‌های اخير در مجامع علمی و دانشگاهی بوده است. او يکی از مخالفان "نظريه گزينش عمومی" است که انسان را صرفاً "موجودی اقتصادی" می‌داند. بر اساس اين نظريه هر فرد علايق و منافعی دارد و رفتار او از اين جايگاه حسابگرانه و خواسته‌های او نا محدود و در کل زياد خواهانه است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 23:6  توسط Omid  | 

 

کورت ونه گات، از چهره های سرشناس ادبیات معاصر آمریکا و خالق آثاری چون 'سلاخ خانه شماره پنج' و 'گهواره گربه' روز چهارشنبه در سن هشتاد و چهار سالگی درگذشت.

به گفته همسر آقای ونه گات، وی در خانه خودش در منهتن نیویورک زمین خورد و در اثر آسیب دیدگی از ناحیه مغز درگذشت.

کورت ونه گات

وی که در سال 1922 میلادی به دنیا آمده بود، در طول نیم قرن فعالیتش دهها رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت و در دهه های شصت و هفتاد میلادی هواداران بسیاری در جریان های دانشجویی پیدا کرد.

کورت ونه گات (Kurt Vonnegut) در شهر ایندیاناپولیس واقع در ایالت ایندیانا آمریکا از نسل چهارم مهاجران آلمانی-آمریکایی زاده شد و پیش از آنکه در بحبوحه جنگ جهانی دوم به ارتش بپیوندد در دانشگاه کورنل شیمی می خواند.

واقعه بمباران شهر درسدن آلمان توسط متفقین در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم تاثیر زیادی بر او داشت و مشهورترین اثر او، 'سلاخ خانه شماره پنج'، تحت تاثیر همین ماجرا نوشته شده است.

بمباران شهر درسدن در سیزدهم فوریه 1945 یکی از شدیدترین حملات هوایی متفقین علیه آلمان نازی بود که با آتش سوزی گسترده و مرگ 35 هزار نفر همراه بود.

آقای ونه گات و همقطارانش با پناه گرفتن در سردخانه کشتارگاه محل بازداشت خود موفق شدند از این حادثه جان سالم به در برند.

سال ها بعد، کورت واناگات از این حادثه این گونه یاد کرد: "خروج از پناهگاه تا ظهر روز بعد امن نبود. وقتی اسیران آمریکایی و نگهبانانشان از پناهگاه خارج شدند، آسمان از دود سیاه شده بود. شهر درسدن بیشتر به سطح ماه شباهت داشت و هیچ چیزی جز عناصر معدنی بر روی آن یافت نمی شد. سنگ ها داغ بودند. همه ساکنان محل کشته شده بودند."

ونه گات و همسرش

چاپ هم زمان رمان سلاخ خانه شماره 5 با اوج جنگ ویتنام در سال 1967 با استقبال جنبش ضد جنگ در آمریکا مواجه شد ولی دولت این کتاب را به بهانه وجود موارد غیراخلاقی از کتابخانه های عمومی و مدارس جمع آوری کرد.

این نویسنده آمریکایی اولین رمان خود را در سال 1951 میلادی با نام 'پیانوی نوازنده' منتشر کرد. مضمون این کتاب که به قدرت یافتن ماشین ها در جهان می پردازد، موجب شد که بسیاری وی را در زمره نویسندگان علمی-تخیلی تصور کرده و توجه چندانی به او نکنند.

اما حدود یک دهه بعد - در سال 1963 - با انتشار کتاب 'گهواره گربه'، تحسین منتقدین را برانگیخت. رمان هجویه ای است از علم نوین که به گفته ونه گات وعده پیشرفت می دهد، اما جهان را به پایان خویش سوق می دهد.

کورت ونه گات سال گذشته پس از سالها کم کاری کتاب 'مرد بی سرزمین' را آنگونه که خودش می گوید از سر 'نفرت' از جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا، نوشت.

او به رغم موفقیت چشمگیرش در عرصه ادبیات، همواره با معضل افسردگی روبرو بود و یکبار در سال 1984 میلادی با قرص و الکل دست به خودکشی زد. بعدها به شوخی می گفت که [در خودکشی] گند زده بوده است.

منتقدان ادبی همواره به نوشته های کورت ونه گات که ترکیبی از طنز سیاه، انتقاد از مسائل اجتماعی آمریکا و داستان های علمی تخیلی است، نگاه ویژه ای داشته اند.

این درحالی است که وی در جوانی به خاطر انتقاد تند یکی از استادانش که او را نویسنده کم استعدادی دانسته بود، تحصیلات دانشگاهی خود را ناتمام گذاشت.

تصویر آمریکا

مخالفت ونه گات با جنگ و انتقاد او به مسائل اجتماعی کشورش در بسیاری از آثارش مشهود است و چهره ای متفاوت از آمریکا ترسیم می کند.

تصویری که ونه گات از آمریکا ارائه کرده جامعه ای هرج و مرج طلب، اهل حال و نه چندان مذهبی است که شهروندان آن بدون توجه به همه پیشرفت هایشان از زندگی ناراضی هستند و احساس خوشبختی نمی کنند.

به گفته ونه گات جنگ ویتنام و مخالفت گسترده عمومی با آن یکی از مهمترین علت های گسترش کارهای انتقادی مانند نوشته های او در میان بخشی از جامعه آمریکا بوده است.

"فکر می کنم جنگ ویتنام علاوه بر من سایر نویسنده ها را هم از قید و بند های اجتماعی آزاد کرد. این جنگ چهره ای احمقانه را از انگیزه های رهبران ما ترسیم کرد که به ما اجازه داد درباره کارهای بدی که در حق مردم ویتنام انجام داده بودیم حرف بزنیم. آن چه که من دیدم و آن چه من در آن ایام گزارش کردم که همان حقیقت بود، باعث شد تا چهره زشت جنگ ویتنام نمایان تر شود."

فعالیت ادبی کورت ونه گات در سه دهه آخر عمر او کمتر از 20 سال نخست دوران نویسندگی اش بود و به گفته خود او در کارهای آخرش اثر کمتری از شوخ طبعی و نوآوری های اولیه دیده می شود.

 منیع: بی بی سی
+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت 1:38  توسط Omid  | 

1

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است  و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

 

نویسنده: همانطور که می بینید داستان ما قصد دارد ادامه پیدا کند. ماجرای پیدایش آدم و زن را که براتون تعریف کردم. راستش اونها پیش آدمهای دیگه که روی زمین ساکن بودن شروع به زندگی کردند. حالا اینکه آدمهای دیگه از کجا آمده بودند اطلاع خاصی ندارم و مهم هم نیست. در این قسمت چند تا از شخصیت های مهم داستان را معرفی می کنم.

آدم و زن سالها پس از اخراجشون از بهشت صاحب پسری می شوند به نام "بچه مثبت". آنها در محله ای به نام "زندگی" خانه ی کوچکی میخرند و در آنجا ساکن می شوند. در آن محله بچه مثبت دوستان زیادی پیدا کرده بود. از جمله "بچه منفی".

خالق کوچولو: همین؟ بابا یکم توضیح بده این بچه ها چجور آدمهایی بودن. مثلآ بچه منفی پسر باحالی بوده و بچه مثبت هم ای بد نبوده و از این حرفها

نویسنده: من فقط می خوام این داستان لعنتی هر چه زودتر تموم بشه. چیکار دارم شخصیت ها چطورین

خالق کوچولو: به ماجراهای من توهین نکن ها. به مدیر میگم بندازتت بیرون و بیکار بشی و بدون پول بمونی

نویسنده: من که پولی نمی گیرم. میشه بری اونور و من به کارم برسم؟ اه

در ادامه باید بگم که بچه مثبت و بچه منفی از خردسالی همدیگر را می شناختند و دوستای خوبی برای هم بودند. گاهی "گوسفند" و "دیوونه" هم به جمع اونها می پیوستند.

 

(در زیر عکس بچه مثبت, بچه منفی, دیوونه و گوسفند را می توانید ببینید)

 

ماجرای این قسمت از آنجایی شروع میشه که بچه منفی به طرف دوستاش می دوید تا به آنها خبری بده.

بچه منفی: بچه ها, بچه ها پاشید بیاید, خونه ی جدید مارو ببینید.

بچه مثبت: چه خونه ای؟

بچه منفی: پاشید بیاید برج رو میگم.

بچه مثبت, گوسفند و دیوونه با بچه منفی رفتند تا بچه منفی ساختمان مسکونی بزرگی را به آنها نشان داد.

همگی به بالای ساختمان نگاهی کردند و یک واو (wow) گفتند.

دیوونه: می خواید اینجا زندگی کنید؟

بچه منفی: آره بالاترین طبقه اش

دیوونه: چند طبقه هست؟

بچه منفی: آخرین طبقه اش که الان دارن روش کار می کنند طبقه پنجاه و شیشم هست که ما قراره بشینیم

بچه مثبت: اون بالا می خواید بشینید که چی بشه؟

بچه منفی نگاهی به تمسخر به او کرد و گفت: معلومه, از همه بالاتر میشیم از اون بالا همه جارو می تونیم ببینیم. بدبخت خیلی حال میده

بچه مثبت: بدبخت خودتی

حواسشان به گفتگوی یکی از معماران ساختمان با یکی از صاحبان ساختمان جلب شد. خانمی که آرایش غلیضی داشت و مانتوی کوتاهی پوشیده بود. با چهره ی سالخورده اش به معمار نگاه می کرد اما معمار به او توجهی نداشت.

می گفت: می خوام آشپزخونم اپن ( open) باشه, پنجره های طبقه من هم بزرگترین سایز باشند. البته باید کلی پول خرج کنم پرده های بزرگ هم براشون بگیرم. وای خونه ی بزرگ خریدن چقدر دردسر داره ها!!! همش خرج کن خرج کن.

بچه مثبت: چرا بنجره های کوچیکتری نمی گیرید. هم انرژی کمتری به هدر میره هم پرده کوچیکتری استفاده می کنید.

زن صاحب خانه: وا؟ مگه میشه؟ خونه ی من باید مثل اروپایی ها باشه. پنجره هاش بزرگ

بچه مثبت: شما مگه اون پنجره هارو باز می کنید یا اصلآ پرده اش رو کنار می زنید؟

زن صاحب خانه: وا معلومه که نه, از بیرون منو می بینند.

بچه مثبت: پس چه فرقی می کنه پینجره تون چه سایزی باشه؟

بچه منفی: اخه تو از پنجره چی میفهمی که داری نظر میدی؟

معمار که داشت بروی دفتری چیزهایی می نوشت متوجه ی گفتگوی انها شد و گفت: بیخود بحث نکنید همه ی پنجره های ساختمان یه اندازه میشه. مگه میشه هرکس برای خودش پنجره بزنه؟

بچه منفی: آقای مهندس. از اینکه این ساختمون بلندتر میشه یا نه خبری دارید؟

معمار: نمی دونم. فعلآ که گفتن 56 طبقه شاید 60 طبقه هم بخوان بکنند. هنوز دستوری نیومده

بچه منفی: اگه بخوان بلندتر کنند ما باید بالاترین طبقه بشینیم. پدرم اونطور خواسته.

بچه مثبت: من این پدر تورو بالاخره ندیدم. کی میاد پس؟

بچه منفی: پدر من خیلی گرفتاره. جای دیگه ای کار می کنه و کلی زمین و خونه داره که باید اداره کنه. عقل توی پپه به این چیزا نمیده

بچه مثبت: خودت پپه ای مسخره

 

بچه مثبت همیشه از اینکه بچه منفی او را بدبخت و پپه خطاب می کرد اعصابش خراب میشد و حالا که خانواده ی بچه منفی می خواستند بالاترین واحد بلندترین برج تهران را بخرند داشت دیوانه میشد. چراکه توجه همه به بچه منفی زیادتر شده بود و این برای بچه مثبت قابل تحمل نبود.

شاید به او حسودی می کرد. شاید هم نه. اما به هر حال او را شایسته ی این همه توجه نمی دید. در خانه مادر و پدرش هم در مورد خانه ی جدید خانواده ی بچه منفی صحبت می کردند. برای اینکه کمی از فکر آن ساختمان لعنتی بیرون آید روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. به محض روشن شدن تلویزیون تبلیغ آن برج 56 طبقه آمد.

بچه مثبت با خود گفت مطمئنم زلزله بیاد اولین ساختمونی که بریزه همینه. من که حاضر نیستم توش زندگی کنم. کانال را عوض کرد. برنامه ای از موفقیت های سازندگی تهران پخش می شد که برج میلاد و برج های مسکونی را نشان می داد.

 گزارشگر برنامه از احمدی نژاد پرسید: نظر شما راجع به اینکه قیمت خونه ها از متری دو و نیم میلیون بالا زده چیه؟

احمدی نژاد: کدوم دو و نیم میلیون؟ من خودم از املاکی دم خونمون قیمت کردم خونه متری 500 تومان.

کانال را عوض کرد. برنامه ای در مورد فتواهای جدید که یک ملا مجری آن بود پخش می شد. بچه مثبت علاقه ای به دیدن این ملاها نداشت اما لااقل از مسئله ی ساختمان و برج بدور بود.

ملا می گفت: ... و این فتوا که زنان می توانند امامت مردان در نماز جماعت را بر عهده داشته باشند توجه زیادی را به خود جلب کرده. حالا من این مسئله را به برنامه ی بعدی موکول می کنم به این دلیل که شاید خود آیت الله صانعی را برای برنامه بعدی دعوت کنیم. امیدوارم ایشون تشریف بیارند. از جمله فتواهای دیگه میشه به فتوای بلندتر کردن ساختمانهای مسکونی و تجاری اشاره کرد...

بچه مثبت با شنیدن این جمله عرق سردی کرد و چشمانش گشادتر شدند.

ملا:... بر این مبنا که خداوند در بالا قرار دارد. ما دستانمان را برای دعا بالا می بریم پس اگر ما در ساختمانهای بلندتری زندگی کنیم به خداوند نزدیکتر می شویم و دعاها و نمازهایمان ثواب بیشتری دارند....

بچه مثبت دادی زد و بلند شد رفت سراغ کامپیوتر. با خود فکر کرد احتمالآ در اینترنت از ساختمانها خبری نیست. با باز کردن سایت بازتاب تیتر اولین خبر را دید که نوشته بود: "ایران قصد دارد از تکنولوژی آمریکا عقب نماند و ساختمانهایش را بلندتر کند" تیتر دوم:"تهران, نیویورک دوم می شود"

بچه مثبت سریع آن صفحه را بست و تصمیم گرفت به یک سایت خارجی برود. سایت یاهو را باز کرد. در قسمت اخبار به محض دیدن کلمه های برج و ساختمان ( tower & apartment) آهی کشید اما نکته ای در آن تیتر توجه اش را جلب کرد. "برج های بلند باعث خراش دادن و خراب شدن آسمان می شوند"

بروی خبر کلیک کرد و خبر را کامل خواند. دانشمندان امریکایی به این نتیجه رسیده بودند که برج های بلند باعث خراشیدگی آسمان می شوند و آن را سوراخ می کنند. به این ترتیب دولت به شهردارها دستور داده تا از ساختن برج ها و ساختمان های بلند جلوگیری کنند و آنهایی که بلند هستند را کوتاه کنند.

بچه مثبت بلند شد و سراغ پدرش "آدم" رفت. آدم مشغول اتو کردن لباسهایش بود.

بچه مثبت: پدر چرا تو تهران اینقدر ساختمانهای بلند می سازند؟ دانشمندها میگن برج ها آسمون خراشند و آسمون رو سوراخ می کنن.

آدم: مهم نیست پسرم. اون دانشمندها نمی دونن که ما چقدر بی خانمان در تهران داریم. بی خود گفتن. این ساختمون ها رو باید بسازند.

بچه مثبت: خب پدر چرا مردم نمی رند شهرستانها زندگی کنند و خونه های کوچیکتری بسازند؟

آدم اخمی کرد و گفت: حالت خوبه پسرم؟ تو شهرستانها هیچی نیست. نه کار, نه پول, نه تفریح نه هیچی. همه می خوان تو تهران زندگی کنند.

بچه مثبت ابتدا با خود فکر که پدرش درست می گوید. اگر به قیمت سوراخ شدن آسمان باشد, به قیمت ورود اشعه های سرطان زا و چیزهایی مثل فضایی ها باشد که از سوراخ آسمان عبور می کنن مردم نباید بی خانمان بمانند. اما فردای آن روز وقتی بچه مثبت خبر سوراخ شدن آسمان توسط یکی از برج های مسکونی در تهران را شنید نظرش عوض شد.

 

(عکس سوراخ شدن آسمان توسط یک ساختمان 100 طبقه مسکونی)

 

نویسنده: نقاشه مسخره اون قزوین چیه اونجا نوشتی؟

 

(در قسمت یعدی بچه منفی می خواهد به بچه مثبت فیلم سوپر نشان دهد. بنظر شما آیا بچه مثبت فیلم سوپر خواهد دید؟ به زودی در وبلاگ نوشته)

نویسنده: امیدفرشی

نقاش: امید فرشی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 12:43  توسط Omid  | 

 

نویسنده: خیلی خب, شروع می کنیم. این اولین قسمت سریال خالق کوچولو هست. او از من خواسته تا ماجراها و اتفاقات  دنیای خالق کوچولو را براتون بنویسم. مدیر برنامه ریز این سریال هستش, من نویسنده و نقاش عکس های مربوط به دنیای خالق کوچولو را می کشه.

خالق کوچولو: خیلی شروع مصنوعی شد اصلآ خوشم نیومد.

نویسنده: من از اول گفته بودم که این داستانها بدرد نمی خوره.

خالق کوچولو: اینها داستان نیستند. همش واقعیت داره. بهتره زیاد حرف نزنی و  ادامه بدی.

نویسنده: بله, همانطور که می بینید من تمامی صحبت های خودم, خالق کوچولو و تمامی شخصیت هایی را که خالق کوچولو خلق کرده را با تمام ماجراهای اونهارو براتون می نویسم. ماجرای جالبی که دوست دارم برای اولین قسمت این سریال بنویسم ماجرای خلق شدن آدم, زن و شیطان هستش. خالق کوچولو همانطور که خودش میگه خالق مهربونی ست. او آدم, زن, شیطان و گوسفند را خلق کرد. بعد آنها را در زمینی که اسمش را بهشت گذاشته بود ساکن کرد.

خالق کوچولو یک درخت برای اونها خلق کرد تا بتونند زیر سایه ی درخت بخوابند اما به اونها گفت که از میوه ی  اون درخت نخورند و اگر مخالف این فرمان او عمل کنند اونها را از بهشت بیرون می اندازه.

همه ی اونها بجز گوسفند قبول کردند. سپس خالق کوچولو رفت خونش استراحت کنه.

در این طی آدم و زن با هم ازدواج کردند و زیر سایه ی درخت خوشحال به نظر می رسیدند. شیطان خوشحال نبود و نمی توانست قبول  کنه که آنها خوشحال هستند. انگار که وظیفه اش این باشد که خوشحالی آنها را تحمل نکند. حرص می خورد و حسودی می کرد. پس باید کاری می کرد تا خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون اندازد. فکر کرد و فکر تا فکری به ذهنش رسید.

رفت به آدم گفت: هی آدم میدونی چرا خالق کوچولو گفت که از میوه های این درخت نخوریم؟

آدم: نه

شیطان: خب معلومه خنگه برای اینکه اگر از اون میوه ها بخوریم تو هم خالقی مثل اون میشی

آدم: خب؟

شیطان: یعنی چی خب؟ خب نمی خوای بری از اون میوه ها بخوری؟

آدم (سری تکان می دهد): نه

شیطان: یعنی چی نه؟ نمی خوای خالق قدرتمند مثل خالق کوچولو بشی؟

آدم: نه, من از وضعیتی که هستم راضیم. خالق کوچولو به من گفت از اون میوه ها نخورم. تو خودت چرا از اون میوه ها نمی خوری؟

شیطان (نگاهی به صورت بی احساس آدم می اندازد): باشه, فراموشش کن.

شیطان تصمیم می گیرد به سراغ زن برود. آدم با این جوابهای مسخره اش او را دیوانه می کرد. خلاصه شیطان با زن صحبت می کند. وقتی زن صحبت های شیطان را می شنود به سراغ آدم می رود تا او را از این قضیه باخبر کند و با هم خالق شوند.

زن با آدم ساعتها صحبت می کند. آدم ابتدا به زن در مورد خوردن میوه جواب منفی می دهد.

زن به او می گفت: چرا نمی خوای بخوری؟ تا کی می خوای مثل این گوسفند زندگی کنی؟

و گوسفند را که گوشه ای در حال چریدن بود به او نشان داد.

آدم: خب از نظر من گوسفند بدون هم ایرادی نداره. اون هم شرایط من رو داره فقط مغزش کار نمی کنه.

زن: اوه به نظر من مغز تو هم کار نمی کنه. تو باید از گوسفند بودن در بیای مثل انسانهای دیگه با تکنولوژی پیشرفت کنی. ببین احمدی نژآد هم داره سعی می کنه به انرژی اتمی برسه, بوش هم می خواد کل خاورمیانه رو بمباران کنه. تو هم باید چیزهای تازه را امتحان کنی.

آدم: آها.... که چی بشه؟

 

نویسنده: خلاصه ی کلام اینکه زن با هزار زبون و خواهش و کلک و قسم که شیطان هم به عقلش نمی رسید آدم را راضی می کند تا با هم از آن میوه ها بخورند. وقتی هر دوی آنها از آن میوه ها خوردند و خبرش به خالق کوچولو رسید, خالق کوچولو عصبانی شد. یک کره ی زمین خلق کرد و آدم و زن را به زمین فرستاد. در نتیجه آنها از سایه ی آن درخت محروم شدند.

بر روی زمین زن بسیار ناراحت بود و مدام گریه و ناله می کرد. آدم چیزی نمی گفت. اما شیطان در بهشت خوشحاله خوشحال بود چراکه دیگر صاحب کل بهشت شده بود. شیطان گوسفند را از درخت دور کرد و با خیال راحت زیر سایه ی درخت دراز کشید.

 

(در تصویر زیر می توانید آدم, زن, شیطان و گوسفند را قبل و بعد از خورده شدن میوه ها ببینید.)

نویسنده: واقعآ پایان مسخره ای بود. نه؟

خالق کوچولو: بنظرم همینطور که میگی. عجبا من اشتباه کردم؟

 

 

(این اولین قسمت خالق کوچولو بود. امیدوارم لااقل باعث گریه ی شما نشده باشه. در هر صورت الان دیگه برام مهم نیست بزودی با قسمتهای جدید خالق کوچولو منتظر شما هستیم. فقط در وبلاگ نوشته)

 

نویسنده و نقاش: امید فرشی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/04ساعت 12:6  توسط Omid  |