|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
![]() | |
| جوزف باربرا به همراه شریکش هشت جایزه امی و هفت اسکار برای کارتون هایش دریافت کرده است |
وی و ويليام هانا، از دهه پنجاه و پس از آنکه تام و جری را برای متروگلدوین مایر ساختند کمپانی خودشان را تاسیس کردند.
بری میر مدیر اجرایی کمپانی برادران وارنر در باره او می گوید: "شخصیت هایی که او به همراه شریکش ویلیام هانا خلق کرد، تنها سوپراستارهای کارتونی نیستند بلکه اجزای محبوبی از فرهنگ پاپ آمریکایی هستند."
هنگامی که طرح های جوزف باربرا در جوانی به مجله های کارتون راه پیدا کردند او به دنیای سینما و تلویزیون وارد شد.
تام و جری
جوزف باربرا در سال 1937 با ویلیام هانا در کمپانی متروگلدوین مایر ملاقات کرد و مدتی بعد آنها یک گربه و موش به نام های تام و جری را خلق کردند.
![]() | |
| تام و جری یکی از محبوب ترین کارتون های جهان شناخته شده است |
پس از تاسیس کمپانی هانا-باربرا آنها شخصیت های کارتونی محبوبی چون عصر حجر خلق کردند.
در طول دهه های بعدی هانا و باربرا 300 قسمت کارتون و بیش از 3000برنامه نیم ساعته کارتونی تولید کردند.
نیم قرن محبوبیت
نزدیک به نیم قرن است که شخصیت های کارتونی جوزف باربرا و ویلیام هانا در تلویزیون به نمایش در آمده است اما همچنان کارتون های آنها در سراسر جهان به نمایش در می آید.
تقریبا اغلب کارتون های هانا و باربرا در ایران در طی نیم قرن گذشته به نمایش در آمده اند و به علاوه این کارتون ها به شخصیت های محبوب میلیون ها نفر در جهان بدل شده اند که هنوز تی شرت ها و محصولاتی با تصاویر آنها را می خرند.
عصرحجر
پس از آنکه يک نظرسنجی نشان داد بيشتر مخاطبان کارتون هکلبری هوند را بزرگسالان تشکيل می داد، کارتون عصر حجر در سال 1960 به عنوان يک برنامه خانوادگی ساخته شد.
![]() | |
| کارتون عصر حجر برای خانواده ها ساخته شد وبه سرعت محبوب شد |
ماجراهای فرد فلینستون و دوست صمیمی اش بارنی روبل بلافاصله به محبوبیت چشمگیری دست یافت.
جوزف باربرا تا سالهای واپسین عمر به کار ادامه داد و به همراه هانا هشت جایزه امی که اسکار تلویزیونی تلقی می شود دریافت کرد.
وی ۱۸ دسامبر در خانه و در حالی که همسرش بر بالینش بود درگذشت.
منبع: بی بی سی پرشین
با سلام
فقط ۵ روز تا آخرین روز ثبت نام برای مسابقه برترین وبلاگ ادبی پاییز ۱۳۸۵ در نوشته باقیست. کسانیکه ثبت نام نکرده اند هر چه زودتر بوسیله ی نظرات وبلاگ یا ایمیل ما را از فعالیت وبلاگ خود برای مسابقه این دوره مطلع سازند. آخرین روز ۳۰ آذر می باشد و پس از آن تمامی ثبت نام کنندگان برای مسابقه دوره ی زمستانی ثبت خواهند شد.
برای اطلاع از قوانین و چگونگی اجرای این مسابقه به سایت نوشته قسمت قوانین مسابقه مراجعه کنید.
نتایج اولیه ی مسابقه تا یک هفته بعد از پایان ثبت نام اعلام خواهد شد.
لیست وبلاگهای ثبت شده برای مسابقه در ادامه ی مطلب موجود است.
مدیریت نوشته
قسمت اول, قسمت دوم, قسمت سوم
توضیحات: تنها خواهشی که داشتم اینه که هر کس که این قسمت را می خونه یا بطور کل داستان را تعقیب می کنه در قسمت نظرات بگه ممنون.
لوسی و همه ی بچه ها دور یک میز قهوه خوری جمع شده بودند. لوسی و استفانی هر کدام روی مبلی روبه روی هم نشسته بودند و شطرنج بازی می کردند در حالیکه لیندا و هری روی دسته های مبل نشسته بودند و بازی آنها را تماشا می کردند.
استفانی: تصمیم نداری حرکت کنی؟
لوسی: شطرنج نیاز به فکر داره همینجوری نمیشه که بازی کرد.
هری: تو که نیم ساعته داری فکر می کنی. چه فرقی می کنه یه حرکتی بکن اول و آخرش که قراره ببازی.
لوسی: آقارو! من وقتی ابتدایی می رفتم تو مسابقات شطرنج مدرسه دوم شدم.
لیندا: من که اصلآ از شطرنج خوشم نمیاد. وقتی آدم می تونه بیرون بره دیسکو چه نیازی هست بشینه خونه شطرنج بازی کنه. البته الان فقط می خوام بدونم کی میبره.
لوسی: خب معلومه من, آ آ بیا اینم یه حرکت جانانه برا تو خانوم کوچولو.
لوسی مهره ای را حرکت می دهد. استفانی پس از چند ثانیه فکر با یکی از مهره هایش یکی از مهره های لوسی را می زند.
استفانی: اینم از وزیرت.
لوسی: هممم... استفانی ببین اونجا چیه؟
استفانی نگاهی می اندازد و لوسی جای یکی از مهره هایش را عوض می کند.
استفانی سرش را بر می گرداند و دوباره به صفحه شطرنج چشم می دوزد.
استفانی هیچی نبود... هی ببینم این فیل تو اینجا نبود تو خونه بی شش بود.
لوسی: اصلآ هم اینطور نیست. همینجا بود و من الان با این وزیرتو می زنم... ها ها
استفانی: باشه هر چی تو بگی پس منم اینکارو می کنم... کیش و مات
استفانی یکی از مهره هایش را تکان میدهد و لوسی هاج و واج صفحه ی شطرنج را می نگرد.
همین موقع پیتر از طبقه بالا می آید و می گوید: چیکار می کنید بچه ها؟ کجایید دلم براتون تنگ شده. یه بوس بده.
پیتر بطرف بچه ها آمده آنها را می بوسد و در آغوش می گیرد.
پیتر: خب بگید ببینیم چطورید؟ خوش میگذره تعطیلات اینجا؟ چیکار می کنید امروز.
لیندا: پدر امروز جنیفر دوست صمیمیم میاد اینجا بعد قراره با هم شب بریم دیسکو پارتی یکی از بچه ها.
پیتر: خوبه, فقط باید قول بدی زودتر از 12 خونه باشی.
لیندا: ولی پدر بچه ها تازه ساعت 11 به بعد اونجا جمع میشن. نمیشه که اونقدر زود بیام.
پیتر: همینی که گفتم. قراره اونجا بری دوستاتو ببینی. قرار نیست که کار خاصی انجام بدی.
لیندا: اما پدر...
پیتر: اما نداره همینی که گفتم. من میرم سر کار باید خیالم راحت باشه. با لوسی هم هماهنگ کن. خب تو بگو ببینم قهرمان من. امروز دل کدوم دختر معصومی رو دزدیدی؟
هری: هنوز کاری نکردم. ولی دوست لیندا, همون جنیفر که بیاد میخوام باهاش دوست بشم. شاید ببرمش شام بیورن.
لیندا و پیتر: چی؟!!!
لیندا: تو حق نداری چنین کاری بکنی. پدر تو یه چیزی بگو. بازم می خواد آبرومو پیشه دوستام ببره.
پیتر: نه من مطمئینم که هری چنین کاری نمی کنه. مگه نه هری؟ (هری جوابی نمی دهد) خب پرنسس کوچیک من چطورن؟
استیفانی: خوبم پدر. با لوسی شطرنج بازی کردم و بردمش.
پیتر: آفرین دختر گلم.
لوسی مانند افراد خنگ, خجالت کشیده و سرش را می خاراند.
استیفانی: امروز هم کتاب مارکس را بالاخره تموم کردم و با مقایسه کتابهایی که قبلآ خونده بودم تصمیم گرفتم کمونیست بشم.
پیتر: آفرین دختره... چی؟!!
استفانی: به این نتیجه رسیدم زندگی این مدلی ما فایده نداره و ...
پیتر: اوه باشه باشه...(با صدای آرام و در گوشی به لوسی) لوسی فکر کنم باز وقتش شده اینو ببری پیشه دکترش.
لوسی سر تکان میدهد. پیتر سر استفانی را نوازش می کند.
پیتر: خب دیگه بچه ها من باید برم سر کار امشب شاید یکم دیر بیام و مطمئنم که قبل من همه خونه هستند و سلامت.
پیتر نگاهی به همه ی بچه ها بخصوص به لیندا می اندازد و به طبقه بالا می رود.
لوسی رو به لیندا: بهتره شب از در پشتی اتاق جرج بیای تو خونه تا بابات نبینتت وگرنه پوست جفتمون را می کنه (سپس رو به استفانی می کند) تو هم لباس بپوش باید بریم پیش عمو ورنون
استفانی: بابا اون روانشناسه مخش خوب کار نمی کنه. هنوز درسای سال دوم دانشگاهش را هم بلد نیست.
(متن کامل در ادامه مطلب)
فکر کنم این اواخر زیاد داستان انگلیسی گذاشتم. آخه فکر کنم قبلی براتون تکراری بود. امیدوارم این براتون تازگی داشته باشه. هیچ چیز به اندازه ی نامه یک عزیز اونم تو غربت نمی چسبه. البته گاهی استثنا هم پیش میاد.... لذت ببرید.
یک داستان انگلیسی دیگر برای علاقمندان. شاید قبلآ خوانده باشید. لذت ببرید.
Father passing by his teenage daughter's bedroom was astonished to see the
bed was nicely made and everything was neat and tidy. Then he saw an
envelope propped up prominently on the centre of the pillow. It was
addressed "Dad". With the worst premonition, he opened the envelope and
read the letter with trembling hands: -
Dear Dad,
It is with great regret and sorrow that I'm writing you, but I'm leaving
home. I had to elope with my new boyfriend Randy because I wanted to
avoid a scene with Mom and you. I've been finding real passion with
Randy and he is so nice to me. I know when you meet him you'll like him
too - even with all his piercing, tattoos, and motorcycle clothes. But
it's not only the passion Dad, I'm pregnant and Randy said that he wants
me to have the kid and that we can be very happy together. Even though
Randy is much older than me (anyway, 42 isn't so old these days is
it?), and has no money, really these things shouldn't stand in the way
of our relationship, don't you agree? Randy has a great CD collection;
he already owns a trailer in the woods and has a stack of firewood for
the whole winter. It's true he has other girlfriends as well but I know
he'll be faithful to me in his own way. He wants to have many more
children with me and that's now one of my dreams too. Randy taught me
that marijuana doesn't really hurt anyone and he'll be growing it for us
and we'll trade it with our friends for all the cocaine and ecstasy we
want. In the meantime, we'll pray that science will find a cure for AIDS so
Randy can get better; he sure
deserves it!!
Don't worry Dad, I'm 15 years old now and I know how to take care of
myself. Someday I'm sure we'll be back to visit so you can get to know
your grandchildren. Your loving daughter, Rosie. At the bottom of the
page were the letters "PTO". Hands still trembling, her father turned
the sheet, and read:
PS: Dad, none of the above is true. I'm over at the neighbor's house. I
just wanted to remind you that there are worse things in life than my
report card that's in my desk centre drawer. Please sign it and call
when it is safe for me to come home. I love you!!!
منبع: میلی از طرف یک دوست
توضیحات: لطفآ کسانیکه این قسمت را می خونند یا اینکه بطور کل این سریال را تعقیب می کنند در قسمت نظرات بگن تا من یه آماری از خوانندگان این سریال داشته باشم. برای دسترسی راحت تر تمامی نوشته های هر قسمت در ادامه ی مطلب هست. ادامه ی هر قسمتی که در صفحه ی اول می بینید بعد از خط کشیده شده در میان نوشته هاست.
لوسی در آشپزخانه شیرینی درست می کرد. پیتر ناسزا گویان وارد آشپزخانه می شود. پیدا بود که از دست همه ی خدمتکاران شاکیست. هیچ چیز با میل پیتر همخوانی نداشت. با صدای بلند حرف می زد و به خود می گفت که سر موقع از شر خدمتکاران اضافی باید خلاص شود. در همین حال متوجه ی حضور لوسی شده و ساکت می شود. لوسی به کارش ادامه می دهد و پیتر به دنبال یک لیوان نوشیدنی خنک در یخچال می گردد.
لوسی در حالیکه خمیر شیرینی را مخلوط می کند می گوید: همخونه داشتن خیلی سخته نه؟ مخصوصآ با خدمتکارای احمقی مثل ما.
پیتر: نه, نه منظورم شما نبودید. آخه تعداد خدمتکارها یدفه خیلی زیاد شدند و بعضیاشون... بعضیاشون اصلآ بدردی نمی خورن یا حداقل من با اونها سازگاری ندارم. مثلآ این دختر چینی که اومده چیه اسمش؟ کیه قراره چیکار کنه؟
لوسی: یویان را می گید؟ اون آشپز دوم هست. در واقع چون افراد خونه زیاد شدند باب نمیرسه برای همه غذا درست کنه کارش سخت میشد به خاطر همین یویان به او کمک می کنه. تازه غذاهای چینی هم بلده تنوع غذایتون هم زیاد میشه.
پیتر: تنوع نخواستیم. من از غذاهای چینی هم بدم می آد. فقط برای من خرج اضافه میشه. حالا مگه باب یکم بیشتر کار کنه چی میشه؟ اون شکمش یکم لاغر تر میشه. حالا بعدآ تصمیم می گیرم. من باید برم شرکت
لوسی با صدای آرام و مظلومانه: باشه
پیتر در آشپزخانه را باز می کند و باب و ویلبرت که به در تکیه داده بودند وارد آشپزخانه می شوند. هر دو به زحمت خود را کنترل می کنند تا زمین نیفتند. خدمتکارای دیگر هم پشت سر آنان پاگوش ایستاده بودند. پیتر از عصبانیت غرشی می کند و از در ورودی در حالیکه ناسزا می گوید خارج می شود و محکم در را پشت سرش می بندد.
خدمتکاران ترسیده به یکدیگر نگاه می کنند. لوسی کنار آنها می آید.
ویلبرت: بنظر خیلی عصبانی بود.
لوسی: خیلی, مگه ما چیکار کردیم که اینجوری می کنه؟
ویلبرت: خب یکمی به جیب آقا فشار میاد برای همین.
یویان که یک دختر چینی لاغر اندام بود پیشبند آشپزی پوشیده بود و با صورتی آرایش کرده تفاوتش را در میان خدمتکاران را نشان می داد. در حالیکه به زحمت می توانست انگلیسی صحبت کند به حرف آمد: داشت... داشتن در مورد من صحبت می کردن. آقای براون من را دوست نداشت؟
لحظه ای سکوت تلخی از بی جوابی حاصل میشود.
لوسی: نه عزیزم منظورش این نبود. فقط فکر کنم یکم از کارت ناراحت بود.
یویان: آقای براون غذای چینی دوست نداشت؟
لوسی: نه یعنی فکر نکنم دوست نداشته باشه احتمالآ از انگیلسی حرف زدنت ایراد گرفته... نمی دونم بچه ها شما یه چیزی بگید.
باب: نگران نباش یویان خودم غذاهایی که آقای براون دوست داره را بهت یاد میدم تا دلشو بدست بیاری مشکلی پیش نمیاد.
جرج دربان و باغچبان قصر از خدمتکارانی بود که تازه استخدام شده بود. با لباس باغچبانی که به تن داشت قیافه ی مزحکی به خود گرفته بود. با این حال سعی می کرد یویان را به خود جذب کند.
جرج: من هم بهت انگلیسی یاد میدم تا خوب مثل من حرف بزنی.
باب که وقتی عصبانی میشد صدایش تغییر کرده و دورگه میشد گفت: لازم نکرده من خودم هم بهش انگلیسی یاد میدم هم آشپزی.
جرج: آخه تو با این صدا و لهجه چطوری می خوای بهش یاد بدی؟ بهتره بیاد از استادش یاد بگیره.
باب خنده ای می کند و می گوید: استاد؟ قیافه ی استادو باش
لوسی: خیلی خب دیگه بچه ها فعلآ دعوا نکنید. هر کس بره سر کار خودش. نباید بذاریم آقای براون از ما ایرادی بگیره.
خدمتکاران پخش شدند و هر کس سراغ کار خود رفت. جرج و باب در هنگام جدا شدن نگاهی پر از خشم به هم انداختند. باب و یویان وراد آشپزخانه می شوند.
باب: خب بذار درس آشپزی را شروع کنیم. از مهمترین قسمت های آشپزی خرد کردن پیازه. یه پیاز بردار خرد کن ببینم چقدر ریز میتونی خرد کنی.
یویان پیازی از کابینتهای روی زمین بیرون می آورد و روی تخته ی بزرگی با یک چاقوی تیز شروع به خرد کردن پیاز می کند.
یویان در حالیکه پیاز خرد می کند: شما خیلی به من لطف دارید. من خیلی سختی کشیدم از چین به اینجا اومدم. کار نبود. غذا نبود. لوسی دوست من شد. لوسی دختر خوب است. مرا اینجا آورد به من غذا داد.
باب با صدای آهسته: آره لوسی دختر خوبیه.
یویان کم کم اشکهایش جاری می شود.
یویان: وقتی حرفهای آقای براون را شنیدم فکر کردم کارم تموم شد. اما شما به من کمک می کنی. شما خیلی مرد خوبی هستید. من نمی تونم زحمات شما را جبران کرد.
یویان جملات آخرش در حق حق گریه اش گم می شود.
باب: آخی, گریه نکن عزیزم. چه زحمتی
یویان: نه, گریه نمی کنم. این پیازه اشکم را در آورده.
باب جا می خورد.
باب: اوه که اینطور. نمی خواد دیگه خرد کنی. آفرین کارت خوبه.
یویان با لباسش اشکهایش را پاک می کند و باب را در آغوش می گیرد. من خیلی خوشحالم اینجام. شما را خیلی دوست دارم.
باب که با حالت متعجب دستانش را باز گذاشته تا یویان راحت اورا بغل کند. کمی بعد تبسم ملایمی بر لبانش می نشیند.
باب: جدآ؟ منو دوست داری؟
یویان: آره. خیلی. مثل برادر بزرگم می مونید.
باب شروع به گریه کردن می کند. یویان از باب جدا می شود و می گوید: داری گریه می کنه؟
باب همینطور با چشمان پر از اشک سریع پیازی را برداشته و روی تخته شروع به خرد کردن می کند.
باب: نه, این پیاز اشکم را در آورده.
یویان چیزی نمی گوید و باب پیازش را خرد می کند.
(این قسمت را بطور کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
نهایت صدمین پست وبلاگ نوشته را می نویسم. جای خوشحالیست برای ما. پس از تقریبآ شش ماه با سه هزار بازدید صدمین پست وبلاگ نوشته را می خوانیم.
خاطرات تلخ و شیرین زیادی با خوانندگان و دوستان نوشته داشتم. از جمله استقبال و تشویق چه برای مسابقه و چه برای داستانها و یا شکایتها و اعتراضات به نحوه ی اجرا و نظرسنجی مسابقه برترین وبلاگ ادبی که همه برای ما خاطره است.
همه ی اینها را با آغوش باز پذیرا هستیم. وبلاگ نوشته وبلاگ همه است. هر کس می تواند در خواست عضو شدن در گروه نوشته را بدهد و با پسورد خود مطالبش را در وبلاگ و یا سایت درج کند. حتی نظرات شما را هر از گاهی به نمایش گذاشتم چراکه هیچ حرکت شما برای ما بی ارزش نیست و حداقل برای من, خواننده یعنی همه چیز و نسبت به خوانندگان من هر چیزی را در وبلاگ و سایت تغییر می دهم.
امیدوارم این خاطرات سالیان درازی ادامه یابد.
حال می خوام بخشی از آمار نوشته را از سایت وبگذر بگم:
وبلاگ نوشته با تقریبآ 3000 بازدید. تقریبآ 6 بازدید در روز. پربیننده ترین روز در تاریخ 1385/7/15 با 50 بازدید. تیر ماه پر بازدیدترین ماه در وبلاگ بوده. شلوغ ترین ساعات 11 شب تا 1 بامداد.
بیشترین لینک دهنده ها: سایت نوشته, گوگل, میهن بلاگ (گاهشمار انزجار و ویولا) و بلاگفا
بیشترین استقبال از موضوع مسابقات وبلاگهای ادبی به عمل آمده سپس داستانهای کوتاه و جملات شنیدنی
بیشترین استقبال از پستهای 94 و 99 بعمل آمده (قسمت اول و قسمت دوم سریال خدمتکارانم) و سپس پست 92 (اعلام نتایج مسابقه دوره تابستانی)
بیشترین ورودی از موتور جستجوگر گوگل با بیش از 70 ورودی. کلمه ای که بیشتر از همه جستجو شده (امپدوکلس) بوده.
بیشترین بازدید از کشورها به ترتیب: جمهوری اسلامی ایران, ترکیه, امارات, آلمان, آمریکا و انگلستان بوده.
کمترین استقبال از حکایت ها, خبر و مقالات به عمل آمده که یا به سایت انتقال می دهیم و یا حذف می کنیم.
اقدام جدیدی که پس از این پست به وبلاگ اضافه می شود معرفی وبلاگها و سایتهای ادبی است. نوشته هدفش جمع آوری و ارائه مطالب ادبی همچنین ارتقا کیفیت وبلاگها و سایت های ادبی زبان فارسی می باشد. در این راستا تصمیم گرفتم این قسمت را به کارمون اضافه کنم تا وبلاگها و سایتهای ناشناخته و یا با کیفیت خوب را به شما معرفی کنم تا با کارهای دیگران آشنا بشیم. شما هم اگر می خواهید می توانید وبلاگ خودتان و یا وبلاگ ادبی خوبی که می شناسید را به ما معرفی کنیم تا پس از بررسی در اینجا معرفی کنیم.
از وبلاگها و سایتهای زیر که ما را در این مسیر بطور مستقیم یا غیر مستقیم یاری داده اند تشکر می کنیم:
سایت های نوشته, گوگل, بی بی سی پرشین, بلاگفا, 50وبز, وبگذر, شهر جاوا اسکریپت, یاهو, ایبوک پارس و تاینی پیک
وبلاگهای آنیما, نجوای دل, بچه محل, شارت, گاهشمار انزجار, دشت شقایق ها, گوهر ادبیات, صدرا امپراتوری اتفاقیان, ویولا, پارس لرن
همچنین از کسانی چون آریا باقر, محمد آریایی, سلمان سمیعان, مجید طالبی مهران موسوی و نائمه (فامیلیش را نمیدونم) تشکر می کنم که من را در این راه کمک و راهنمایی کردند.
با تشکر از همه ی خوانندگان
امید فرشی
(راستی قسمت جدید خدمتکارانم را بزودی میذارم نگران نباشید)