تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد
 

قسمت اول

توضیحات: چون استقبال کم بود و انتقاد بعضی از دوستان سبب شد من کمی با تاخیر این قسمت را بنویسم اما بالاخره نوشتم. لذت ببرید.



تمام خدمتکاران قدیم قصر و آنهایی که قرار بود استخدام شوند در اتاق حال به صف شانه به شانه ی هم ایستاده اند. پیتر در حال دعوا کردن آنهاست و شرح دادن قوانین قصر که آنها باید رعایت کنند. هر از گاهی هم به ویلبرت نگاه غضبناکی حاکی از اینکه او را مجبور کرده تا این خدمتکاران را استخدام کند می اندازد. لوسی و ویلبرت کنار هم در انتها در صف هستند و در گوش هم پچ پچ کنان حرف میزنند.
پیتر در حالی که صحبتش را خاتمه میدهد به همه می گوید که میخواهد صاحب دوم اینجا را معرفی کند که باید از او نیز فرمان ببرند.
ویلبرت با صدای کم به لوسی می گوید: اوه همینو کم داشتیم که بیاد.
لوسی: کیو؟
پیتر در ورودی یکی از اتاقها را باز می کند و خانم جنت نوواک بیرون می آید. جنت که لباس رسمی و شیک زنانه پوشیده با لباس باز خود پاهای کشیده و سینه های بسیار بزرگ خود را به نمایش گذاشته است.
پیتر: ایشون خانوم نوواک هستند. هر حرف ایشون به اندازه ی حرف من در این خونه و هر جای دیگه قابل احترامه و باید اجرا بشه. متوجه شدید.
همه ی کسانی که در صف ایستاده اند با صدای بیحال: بله قربان
لوسی طوری که انگار چندشش شده از ویلبرت می پرسد: این دیگه کیه؟
ویلبرت در حالی که در نگاهی که به جنت می کند غرق شده: یه فرشته... فرشته ای که نگهبان تمام باتلاقهای دنیاست که باید موهاشو بگیری و کلشو بکنی تو باتلاق تا خفه بشه. بیاریش رو تخت بعد...
ویلبرت متوجه ی نگاه بهت زده ی لوسی می شود که با چشمان درشت شده اورا می نگرد. ویلبرت گلویش را صاف می کند.
ویلبرت: خب البته اینها همش یک فرضیه ست. در واقع این خانوم همکار کاری و شریک آقای براون هستن. خانوم نوواک را همه میشناسن. هم به خاطر رابطه ی نزدیکی که با آقای براون داره هم به بدلیل سینه های بسیار بزرگش که جلب توجه میکنه.
لوسی: رابطه ی نزدیک؟ تو به من نگفته بودی آقای براون با کسی ارتباط داره. این خانوم نوواک دوس دخترشه؟
ویلبرت: نه بابا. دو ساله که این زن تلاش می کنه با آقای براون صمیمی بشه اما هنوز نتونسته به تختش راه پیدا کنه این ارتباط فقط جنبه ی کاری داره. آقای براون فقط برای اینکه اونو در کار از دست نده سعی میکنه صمیمی جلوه کنه.
جنت تکتک جلوی خدمتکاران می ایستد و ایرادهای آنها را می گیرد. یکی موهایش زیادی بلند است یکی زیادی کوتاه یکی ناخن هایش کثیف است یکی لباسهایش نامرتب تا میرسد جلوی ویلبرت.
جنت با نگاه عمیق به چشمان ویلبرت: ... گرچه من خیلی خواستم که ایشون اخراج بشن اما همیشه پیتر مخالفت می کنه.
ویلبرت: من همه کاره ی این خونه هستم تحت نظر آقای براون که الان من نبودم شما هم اینجا نبودید خانوم نوواک.
جنت محکم نفسش را بیرون می دهد. به سراغ لوسی میرود. نگاه تعجب زده توام با چندش و تهوع به او می اندازد.
جنت: این دیگه چیه؟ به چه دردی میخوره؟
لوسی: مگه من میز و صندلیم؟
می خواهد به جنت حمله کند. ویلبرت لوسی را می گیرد تا حمله ور نشود و پیتر جنت را دور می کند.
لوسی روبه پیتر: برای چی وقت منو با اینجور چیزا تلف می کنی؟ بیا بریم اتاقمون. حوصله ی اینجور چیزا ندارم.
پیتر و جنت هر دو باهم طبقه ی بالا می روند. جنت دستش را در دست پیتر می کند. پیتر در راه لوسی را می نگرد که همچنان توسط ویلبرت کنترل می شود.
جنت: ... خوب نیست از این جونورا بیاری خونه ممکنه خطرناک باشن.
لوسی می خواهد دهانش را باز کند تا فحش دهد اما ویلبرت دست بر دهانش می گذارد و سعی می کند هر حرکت اورا مهار کند تا جنت و پیتر بروند.

این ماجرا گذشت. پس از گذشت چندین روز همه کم کم به وضعیت موجود عادت کردند. خدمتکاران جدید با اینکه زیاد کاری بلد نبودند و پیتر هر روز می خواست آنها را اخراج کند اما با خواهش های لوسی او راضی می شد تا به آنها فرصتی دیگری بدهد و آنها کار یاد بگیرند. در این میان لوسی موفقیت خوبی بدست آورده بود و آن این بود که با بچه ها رابطه ی خوبی پیدا کرده بود. بچه ها او را خیلی دوست می داشتند و مانند گذشته بهانه ی نبود مادرشان را نمی آوردند همچنین لوسی جای خالی پدر را که اکثر اوقات بدلیل حجم کاری زیاد در این اواخر مشغول بود را نیز پر می کرد. از طرفی لوسی نیز از بچه ها خوشش آمده بود و از اینکه این تصمیم را گرفته تا در آنجا کار کند راضی بود. لیندا چون خواهرش بود کسی که با او بتواند مشورت کند چون سنش تقریبآ به او نزدیک بود. هری چون برادر کوچکش که دوستیهای هری با دخترهای بزرگتر از سنش برای او جالب بود و در هر فرصتی سعی می کرد او را راهنمایی کند. به نظر میرسید کمی با استفانی مشکل داشت. استفانی بیش از حد باهوش بود(حداقل برای لوسی) و اینکه یک دختر فسقلی به راحتی با حرفهایش او را ظایع می کرد اعصابش را به هم میریخت. پیتر هم از او می خواست تا استفانی را هفته ای یک بار به رونشناس ببرد تا کمتر کتابهای نظریات انشتین و مارکس را بخواند. اما اینها مشکلی نبودند و تنها گوشه ای از زندگی لذت بخش آنها بود. مشکل لوسی جنت بود. این زنیکه با اون سینه های بزرگش فکر می کند که کیست که همینطور راحت در این خانه قدم میزند, از او ایراد میگیرد, پیتر را برای اخراج او ترغیب می کند و سعی دارد با پیتر کسی که لوسی تصمیم زدن مخ او را دارد دوستی کند. اگر جنت زودتر موفق شود به قلب پیتر راه پیدا کند چه؟ تمام زحمات لوسی به حدر خواهد رفت. آیا لوسی تسلیم خواهد شد؟

(داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 17:42  توسط Omid  | 

 

kisses One person wrote a letter to his wife: " Dear Sweet Heart, I can't send my salary this month, so I am sending 100 kisses. You are my sweetheart" His wife replied back after some days to her husband: "Dearest sweetheart, Thanks for your 100 kisses, I am sending the expenses details. 1. Milk man was agreed on 2 kisses 2. Teacher agreed on 7 kisses 3. Our house owner is coming every day and taking two or threekisses of mine 4. Vegetable and food shop keeper was not agreeing with kisses only, so I have given some other items to him......... .. 5. Others 40 kisses Please don't worry for me, I have balance 35 kisses and I hope I can complete this month. Shall I plan same way for next months. Please advise, Your Sweet Heart."

منبع: یک ایمیل نامعلوم

در مورد پست پیش فقط دو نفر واقعآ نظر دادن.

ژورالاسلام: خیلی از عشقها یه برچسبه برای همون کاری که گفتی!
من فکر می کنم عشق هست ولی نه در خال یار ...
عکست باحال بود

عروسک تنها: سلام دوست من
راستش وقتی نوشته ات رو خوندم و طرح رو دیدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . اما به نکته خیلی مهمی اشاره کردی که شاید کمتر کسی بهش فکر کرده باشه /
خوش باشی

جناب ژورالاسلام که از برو بچ شارت هستند و همچنین مدیر وبلاگ نیمکت خیلی لطف کردن و به وبلاگ ما سر زدن. با اینکه من چند بار ایشونو را صدا زده بودم اما نمیدونم چیشده بعد از این همه مدت به یاد ما افتادند. امیدواریم باز هم از این کارا انجام بدن.

در مورد عروسک تنها نمی دونم چی بگم چون اولین باره از ایشون نظر میبینم. شاید اولین باره به وبلاگ ما میان ولی به هر حال لطف دارن.

راستی چند خبر تازه در مورد سایت نوشته بگم که ما قسمت داستانها و مقالات سایت را راه اندازی کردیم. کسانیکه مایل باشند میتونند آثارشون را به ایمیل من بفرستند تا من در سایت درج کنم. تا اونجایی که میتونیم از حقوق این آثار دفاع می کنیم.

نظراتتون در مورد سایت را هم میتونید اینجا بگید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 0:56  توسط Omid  | 

 

رسم و رسوم عشق و عاشقی (به قول امروزیا عشقولانگی) به کلی عوض شده. در واقع عوض نشده هاااا. ماها (یعنی ما ایرانیها) عوض کردیم. همه با چنان عشتیاقی به طرف این مسائل میروند که زمانیکه حقایق را می فهمند بد زده می شوند. طوریکه من کلی دختر و پسر می شناسم که از عاشق شدن بدشون میاد. چرا باید اینطور بشه؟ عشق به این مقدسی؟

اگر واقآ می خواید عشقو از بین ببرید....... یعنی ما اینقدر پست شدیم؟

به قول داریوش اگر عشق نباشد آدم نیست اگر آدمی نباشد زندگی نیست. مپرس از من چه آمد بر سر عشق که جوابم جز شرمندگی نیست.

لطفا یکی به من جواب بده این وضعیت چیه؟ آیا من در اشتباهم؟ چرا اینطور شده؟ و راه حل چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/09ساعت 22:32  توسط Omid  | 

 

آقایون و خانومها

به نظر میرسه ما هیچ کاری نمی کنیم و فکر می کنید تنبلیم نه؟.......... خب درست فکر می کنید.

تنها کار مثبتی که من به شخصه انجام دادم اینه که سایت رو آپلود کردم. همین. اماااااااااااااا...... نکته اینجاست که یه تغییراتی در کارمون دادم. و اون اینکه از این به بعد هرکسی بخواد میتونه عضو گروه ما (یعنی گروه نوشته) بشه.

به این نتیجه رسیدم که همه ی کارها را به تنهایی یا با کمک این دوستام (که هیچ کاری برام انجام نمیدن) نمی تونم انجام بدم در نتیجه با آغوشه باز هر کسی را برای کمک به ما به خصوص در کارهای مسابقه پذیرا هستیم.

حالا عضو گروه شدن این نیست که حتما باید کاری انجام بدید. نه. می تونید با این واسطه اشعار داستانها و مقالاتتون را در سایت ما بگذارید تا برای همه قابل دسترس باشه. همچنین با نویسندگان دیگه و اعضای گروه آشنا میشید و کلا یه محیط دوستانه ,امن و حرفه ای تر ایجاد می کنیم. اما بگم حتما نباید کار ادبی انجام بدید. هر کس با هر گونه استعدادی میتونه به ما کمک کنه.

هر چقدر تعداد بیشتر باشه بهتره و ما بیشتر خوشحال میشیم.

شما همچنین با عضو بودن در گروه سایت و وبلاگهای خودتون را میتونید در سایت نوشته تبلیغ کنید و در صورت درخواست وبلاگ شما همیشه می تونه در مسابقه وبلاگهای ادبی حضور داشته باشه.

لطفا با من در ارتباط باشید:

dimoirs (@ sign) . (dot) com

برا اطلاعات بیشتر قسمت (همکاری با ما) در سایت نوشته را بخونید. بزودی قسمت مخصوص عضویت در گروه قرار میدهیم.

سایت نوشته: http://neveshte.50webs.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 21:11  توسط Omid  |