|
ساده و واضح
|
با سلام
بعد از یک هفته دارم آپلود می کنم, خواهشآ زیاد بم فحش ندید. در درجه ی اول باید بگم که هفته ی گذشته (حداقل من یکی) به شدت مشغول بودم, نویسنده های دیگه ی وبلاگ را نمی دونم. ولی مطمن باشید که بقول بعضیا وبلاگ نخوابیده....
من به شخصه با کامل ساختن و تغییرات قسمت هایی از سایت نوشته مشغول بودم. الان سایت آپ شده. به شما توصیه می کنم یه سری بزنید. البته این تغییرات بر سایت حدود یکی دو ماهی ادامه خواهد داشت.
در مورد سریال خدمتکارانم که شروع کردیم طبق هر کار دیگمون با اعتراضات و انتقادات زیادی مواجه شد بخصوص از طرف ژورالکرسی!!!
اما بزودی قسمت دوم را میذارم نگران نباشید.
این هم قسمتی از نظرات باحال شما:
مزدک هستم: با تشکر از حضور پر مهر شما در خانه ی حقیر مجازی ام . در مورد مسابقه هم حرفی نیست اگر حرف دل را زده باشم ! ما که بی نذاکتی کردیم و پیوند دادیم شما هم افتخار بدهید که عادلانه است .
(آقا نظر به این میگن یاد بگیرید نصف شماست)
پست: عمران صلاحی شاعر و طنزنويس، درگذشت
ح-ف: سلام
اشعار زیبایی دارید
من لینک وبلاگتون رو گذاشتم خوشحال میشم اگه شما هم......................
(خودتونو تابلو نکنید که نوشته هارو نمی خونید, بالای پست به چه گندگی نوشتم این شعرا برای کیه بعد اونوقت نوشتن شعرای قشنگی داریم. برای من که مهم نیس آبروی خودتون میره)
زهرا: *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی عالیییییییییییییییه
به منم یه سر بزن
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)
موفق باشی
قربونت زهرا
بای
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.
( و این هم استیل جدیدی برای نظر دادن)
پست:خدمتکارانم (قسمت اول)
مائده: سلام منم می خوام
ژورالکرسی: بله؟
>>> مجید <<<: واقعا اين جمله درسته که ميگن " هر چيزی که شروعی داره پايانی هم داره حتی عشق "
اگر بار گران بوديم رفتي
(ببینید منظور این نظرات رو میفهمید؟)
یکسری شعر باحال تو قسمت نظرات بود از طرف خوانندگان شاعرمان. برای ما افتخاره. در ادامه ی مطلب منتظر شماست.
این پست در واقع مخصوص دوست عزیزم محمد هستش که لطف کرده این متن زیبا که به زبان انگیلیسی هست را برای ما فرستاده. لذت ببرید!
Yesterday, when I was young, The taste of life was sweet, as rain upon my tongue, I teased at life, as if it were a foolish game, The way the evening breeze may tease a candle flame The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned, I always built, alas, on weak and shifting sand, I lived by night, and shunned the naked light of day, And only now, I see, how the years ran away Yesterday, when I was young, So many happy songs were waiting to be sung, So many wild pleasures lay in store for me, And so much pain, my dazzled eyes refused to see I ran so fast that time, and youth at last ran out, I never stopped to think, what life, was all about, And every conversation, I can now recall, Concerned itself with me, and nothing else at all
Yesterday, the moon was blue, And every crazy day, brought something new to do, I used my magic age, as if it were a wand, And never saw the worst, and the emptiness beyond The game of love I played, with arrogance and pride, And every flame I lit, too quickly, quickly died, The friends I made, all seemed somehow to drift away, And only I am left, on stage to end the play There are so many songs in me, that won't be sung, I feel the bitter taste, of tears upon my tongue, The time has come for me to pay, For yesterday, when I was young
( Roy Clark sang this song at Mickey Mantle's funeral in 1995. Mickey had heard Roy sing it before and thought it depicted his life so well that he specifically asked Roy to someday sing it at his funeral )
توضیحات: درسته یکم دیر شد ولی بالاخره سر قولمون موندیم و اولین داستان سریالی وبلاگ را نوشتیم. توجه داشته باشید این سریال هر هفته فقط یک قسمت داره و ادامه یافتنش بستگی به استقبال شما داره. لذت ببرید.
ویلبرت: احتمال اینکه بفهمه مگه چقدره؟
باب: اونقدر احتمال هست که هر آخر هفته مشکل به وجود میاد.
ویلبرت: خب من چاره ی دیگه ای نداشتم. داشتم؟
باب: بله, چاره ی دیگه ای جز دروغ گفتن نداشتی. مگه چی میشد ببری اتاق خودت؟
ویلبرت: میخواستی من به دختره چی بگم. نمی تونستم ببرم اتاق خودم که.
باب: چرا؟ خجالت میکشی از کاری که داری؟
ویلبرت: البته که نه. فقط رو تخت دو نفره راحت تر کارمو انجام میدم و مجبور شدم به دختره یه دروغ کوچیک بگم.
باب: بله. فقط گفتید صاحب این قصر هستید.
آماندا: اوه, همه ی مارو از اینجا میندازه بیرون. ما بیخانمان میشیم.
باب: آماندا تورو خدا تو یکی باز شروع نکن
ویلبرت: نه عزیزم. اتفاق خاصی نمی افته. همه چیز تحت کنترله.
در آشپزخانه به شدت باز میشود و جک هول کرده وارد میشود.
جک: نتونستم جلوشو بگیرم رفت بالا.
باب: لعنتی
آماندا: پناه بر خدا.
ویلبرت با خونسردی و قدمهایی که روی زمین تمیز صدایی تشعشع می کند از آشپزخانه خارج می شود و به پای پلکانها می رود. نگاهی به بالا می اندازد. باب, جک و آماندا کنار او می آیند. آماندا دست جلوی دهانش گرفته.
ویلبرت: هیچ نشونه ای پیدا نمی کنه...
صدای فریادی از طبقه بالا همه را از جا می پراند.
پیتر: آها پیدا کردم.
باب: باز شروع شد.
پیتر با عصبانیت و قدم های محکم پایین می آید. دست راستش را بالا گرفته و از دور به نظر میرسد چیزی در دستش است.
پیتر: ایناها ببینید...
پیتر چند تار موی بلندی که در دست دارد را به همه نشان میدهد.
پیتر: فکر کردید میتونید از دست من در برید؟ کور خوندید. چرا هر هفته دختر خونه میارید و اونو... اونو... آخه چرا رو تخت من این کارو انجام میدید؟
آماندا بغزش میترکد و شروع به گریه می کند.
آماندا: من بی گناه بودم قربان. رحم کنید به من خواهش می کنم این دفعه منو ببخشید. خواهش می کنم...
پیتر: خیلی خب تو گریه نکن. میدونم تو هیچ کاری نکردی.
همه ساکتند و آماندا بدون هیچ تفاوتی به مدت 20 ثانیه دیگر گریه می کند.
پیتر: گفتم دیگه گریه...
صدای گریه بیشتر می شود
پیتر: گفتم...
صدای گریه بیشتر می شود.
پیتر با صدای بلند: اگر بخوای ادامه بدی حوصلم سر میره اونوقت شاید بخوام اخراجت کنم.
آماندا هم ساکت می شود. بعد ناگهان به پای چپ پیتر حمله ور میشود. تورو خدا منو نندازید بیرون من جایی ندارم برم. من کسی را ندارم قربان...
پیتر با اعصاب خورد و در تلاش رها کردن پایش: جک بیا اینو بگیر ببر اتاقش باز قاطی کرد.
جک از دست آماندا میگیرد و سعی می کند او را آرام کند و به اتاقش ببرد. جک و آماندا آرام آرام می روند. آماندا در راه همچنان حرف میزند و تمنا می کند.
پیتر سر و وعض خود را مرتب می کند و به ویلبرت که کمی از او قد بلندتر است نگاه غضبناکی می کند.
پیتر: خب, چه دلیلی برای دفاع از خودت داری؟
ویلبرت انگشان دو دستش را به حالت کشیده با حرکات آرام و متوالی به هم میزند.
ویلبرت: در واقع هیچ دلیلی وجود نداره که من این کارو کردم اما از روی حس جوانمردی این جرم رو به عهده میگیرم.
باب آهسته فوتی می کند به این معنا که حوصله اش از کار ویلبرت سر رفته.
ویلبرت: همونطور که میدونید انسان ممکنه خطا کنه و در شرایط خاصی ممکنه دست به اقدامات خلافی بزنه
پیتر: این شرایط همیشه برای شما پیش میاد؟
ویلبرت: همیشه که نه ولی خب این شرایط هم در موقعیت های مختلف با هم فرق می کنه آقای براون...
به چشمان پیتر خیره میشود.
ویلبرت: همونطور که شرایط برای شما و خانوم جنت نوواک فرق میکنه...
پیتر: باشه باشه فهمیدم لازم نیست این موضوع را باز کنی
ویلبرت: خوشحالم که زبون همدیگرو میفمیم آقای براون
لحضه ای سکوت
پیتر: در واقع من می خواستم یه خبری را به شما بدم و اونم اینکه بچه ها هفته ی دیگه بر میگردند.
ویلبرت: برای همیشه؟
پیتر: معلوم نیست فعلا. بستگی به شرایط داره. لیندا از وضعیت ناراضی بود به دنبال اونم هری و استفانی صداشون در اومده. بیان ببینم می خوایم چیکار کنیم.
پیتر قصد رفتن دارد اما حرف ویلبرت اورا متوقف می کند.
ویلبرت: شما که قصد ترک کارتون را ندارید؟
پیتر: نه. چطور؟
ویلبرت: پس امیدوارم فکر اینو کردید که چه کسی می خواد مواضبشون باشه
پیتر: دیگه بزرگ شدن میتونن مواضب خودشون باشن.
ویلبرت: قربان استفانی فقط 7 سال داره.
پیتر: بله راست میگی. شما نمی تونید مواظب باشید.
باب و ویلبرت با سر جواب منفی می دهند.
پیتر: پس چیکار کنیم؟
ویلبرت: من به شما توصیه می کنم یک پرستار بچه استخدام کنید.
پیتر: اسخدام کنم؟ من شما را هم به زور نگه داشتم.
ویلبرت: میل خودتونه. ولی من کسی را سراغ دارم که فقط با خرج ماندن و غذا حاضره این کارو انجام بده.
پیتر: جدآ. فکر نمی کردم کس دیگه ای حاضر باشه مثله آماندا کار کنه.
ویلبرت: ایشون حتما این کارو انجام میدن.
پیتر: خوبه پس بگو فردا بیاد ببینمش.
پیتر: حتما قربان
پیتر از پله ها بالا می رود.
باب: به خیر گذشت.
ویلبرت: اوه باب عزیز. خدمتکاری حرفه ی منه و من این کار را دوست دارم. تو هنوز اینو نفهمیدی.
ویلبرت از آنجا دور می شود. باب تنها ایستاده.
(ادامه داستان در ادامه مطلب)
سلامی دوباره
دوره ی دوم یعنی دوره ی تابستانی مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی با همه ی شکایت ها, کمبودها و مشکلات بالاخره به پایان رسید. بنابر درخواست اکثریت شرکت کنندگان و حتی کسانی که شرکت نکرده اند از دوره ی بعد مسابقه به طرز متفاوت تری برگزار خواهد شد.
بنابر نظرات شما عزیزان نوشته نتوانست عدالت را رعایت کند. اگرچه به نظر میرسد ما به هر نحوی عمل کنیم معترضانی خواهند بود اما به هر حال اگر درخواستی از سوی شرکت کنندگان است باید مورد توجه قرار گیرد.
چیزی که در این مسابقه برای ما مهم بود و هرگز مورد توجه شرکت کنندگان قرار نگرفت این بود که ما تنها گروهی بودیم که فقط مسابقه ی ادبی به زبان فارسی در میان وبلاگها برگزار می کنیم و تنها مسبقه ای را داشتیم که بر حسب امتیازات و مطالب نه بر حسب میزان بازدید, نظرات یا قدمت ارزشیابی می شد و همچنین تنها مسابقه ای بودیم که نظرسنجی برای انتخاب برترین وبلاگ به عمل می آوردیم. اما از این به بعد چنین نخواهد بود.
خیلی خوشحال خواهیم شد اگر شما در صدد بهبود مسابقه به ما ایده های جدید ارائه کنید یا پیشنهادات خود را برای تغییر ارزیابی ابلاغ کنید. همچنین کسانی که در برگزاری مسابقه, خدمات و یا پشتیبانی می توانند به ما کمک کنند دعوت به همکاری می کنیم. تصمیم داریم مسابقه را در ابعادی بسیار بزرگتر و بهتر برگزار کنبم بنابراین هر گونه کمک شما در این راستا موثر خواهد بود.
خبر دیگر اینکه از این به بعد وبلاگ نوشته هر هفته 2 و یا نهایتا 3 بار بروز خواهد شد. به این ترتیب بروز رسانی مرتب تری خواهیم داشت.
(نتایج مسابقه در ادامه ی مطلب)
قبل از هر چیز بگم شنبه شب نظرسنجی به پایان میرسه.
اکثر ما انسانها فکر می کنیم که با خواندن روزنامه یا دنبال کرد اخبار از رادیو و تلویزیون می دانیم که در دنیا چه خبر است. اما باور کنید نمی دانید. بر این ادعا نیستم که فقط من می دانم. معتقدم که همه جارا دروغی بزرگ فرا گرفته که کوچک و بزرگ همه در تلاش برای فاش نشدن آن هستند. دروغ های بزرگی وجود دارند و دروغ های کوچکتری که از آنها محافظت می کنند.
برای درک بهتر بگذارید از طبیعت زندگی تان مثال بزنیم. شما عادت کردید هر روز به سر کار یا به کلاس بروید. به خانه برگردید. تلویزیون نگاه کنید. با خانواده تان وقت بگذرانید و برای آنها پول خرج کنید. سپس بخوابید و صبح که شد روز از نو. عادت کردید کارهایتان چه الان و چه برای آینده برای درامد مادیتان باشد. بدانید تمام این کارها دروغ هستند. این روند زندگی نیست. اینها کارهایی هستند که برنامه ریزی شده اند تا ما انجام دهیم تا حقایق را فراموش کنیم.
مثالی دیگر جنگ و صلح. هر دوی اینها دروغ هستند. به نظر مسخره میرسد نه؟ آنقدر برای ما این دو کلمه عادی میرسد که دروغ بودن آنها برای ما غیر قابل باور است.
تمام باورهایی که ما برای خود میسازیم و یا دیگران برای ما میسازند دروغ هستند. مثلا اینکه موقع ازدواج یک دختر باید باکره باشد. این یک دروغ است. و یا نباید باکره باشد. این هم دروغی دیگر. یا اصلا باکره بودن یا نبودنش فرقی نمی کند. و باز دروغی دیگر. منظور چیست؟
تمام باورهایی که ساختگی هستند: مالکیت, زبان, ارقام, جغرافیا, و غیره. دروغها خیلی زیاد شدند نه؟
کسانی و حتی خود ماها در تلاش این هستیم که این دروغها بر ما فاش نشوند. اکثر ما انسانها این مسئله را نفی می کنند و حتی اینکه حقایق را نمی دانند را نیز نفی می کنند. من و شما هم از این دسته هستیم. چراکه شاید اگر بدانیم خودکشی می کنیم و یا دیوانه می شویم. شاید بهتر آن باشد که ما حقایق را ندانیم اما حداقل قبول داشته باشیم که چیزی نمی دانیم و هر چیزی را به چشم یک دروغ نگاه کنیم و سریحا قبول نکنیم.
بنابراین حقایق چیستند؟ (در ادامه مطلب)
با سلام
پست پیش گفتم که می خوام شما هم حرف بزنید. یه تصمیم نه چندان جالب گرفتم (حالا بسته به نظر خودتون) می خوام از این به بعد نظرات جالبی بعضا می نویسید را در آخر هر پستی بذارم که یکمی کار شما برای گشتن بین نظرات راحت بشه هم اینکه ببینید جز ما مردم چی می گین!!!
پست: عاشق شدن یعنی رفتن از خونه
کشکول: یک استکان از آسمانت را می خرم گفتی چند؟
(حالا من نفهمیدم این درصدد اون پست بی معنی ما بود یا فقط تبلیغ وبلاگی ولی خوب!)
آریا: عجب!
(خب همونطور که می بینید این نشانه ای از کف کردگی خواننده است- اگر وبلاگ ادبی مثل ما دارید بدونید این نشانه ی زیاد خوبی نیست)
استاکر: سلام . خونتو کثیف نکن.نمیدونی عاشقی یعنی فراموشی شعور.ینی یهو بی مغز شدن. یک فرایند پر از تهوع.سر بزنی خوشحال میشم.
(چشم- نمی دونستم عاشق شدن اینقدر چیز بدیه!!!)
ژورالکرسی: عجب!
(کسانیکه ژورالکرسی را می شناسند می دونند که از نویسندگان این وبلاگه - من نیستم هااا- اگر از نویسنده ها هم به این وضعیت افتاده باشند بدونید که مطلبتون مورد اساسی داره)
آريا (يه آرياي ديگه): عاشق شدن يعني راه رفتن روي يه دايره ؛ سر و ته نداره!!!!
(من به ایشون در مورد این جمله شخصا تبریک گفتم)
پست: استفراغ
مهران: این یک داستان بود؟
(در مورد پست استفراغ فکر کنم ایشون لطف کردن فقط همینو گفتن, بقیه لابد تو دلشون فش دادن)
پست: انتقاد پذیر باشیم!
وفادار: ما که چیزی نفهمیدیم
وفادار: راستی اصلا هم وبلاگ خوبی ندارید
(فکر کنم همین که گفتم انتقاد پذیر باشیم یکی مرد میدون پیدا شد رک و راست حرف زد. گمونم از فردا بقیه در مورد مطالبم دست به چماق میشن!!!)
پست: جملاتی چند
حسن: سلام
وبلاگ زیبایی دارین
خوشحال می شوم به منم سر بزنید
البته بانظر
(بله در مورد اینگونه جملات-خدمت وبلاگ بازان تازه کارم عرض کنم که چنین نظرات تکراری و بی ربط به مطالب امروزه مد شده و جهت افزایش بازدیدتون از اینجور کپی پستها میتونید استفاده کنید-جالب اینجاست که هیچ تغییری هم در نوع جمله نمیدن)
ژورالکرسی: این جملات رو که سیصد بار شنیدیم!حداقل یه جوری میگفتی که برامون جدید باشه!تو ماه رمضون همه گوششون از این حرفا پره و خیلی هم شعاری به نظر میان!(هر چند درستن!)اگر هم تاثیری داشته باشن گذراست و بعد ماه رمضون تاثیرشون رو از دست میدن!
(خب بچه حق داره من چی بگم)
آريا (يه آرياي ديگه): به قول خيام:
در دايره اي كامدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت ‚ نه نهايت پيداست
كس مي زند دمي در اين عالم راست
كين آمدن از كجا و رفتن به كجاست
( پيدا كردن ربط ابيات به متن به عهده خود شماست ! )
(ایشون جای من هم حرف زدن)
این بود آخرین نظرات باحال ما. برسیم درمورد این لوگو بازی که در سایت نوشته راه انداختیم. آقا جان ممد اینارو به ایمیلم بفرستید, به نظرات می فرستید لینک میدید جنگولک بازی در می آرید فردا گم شد تقصیر من نیست هااا!!!
از ما گفتن. حالا هر کی لینک یا لوگو می خواد تبادل کنه تا این آخر هفته من سایت را آپ نکردم اقدام کنه.
امید فرشی
یکسری جمله نوشتم در بیان خدا و دو عالم حالا هر چقدر که مورد پسنددتون واقع بشه. بهتره در این ماه یعنی رمضان از اینگونه مطالب سرسری نگذریم. به نظر من یک ساعت فکر کردن به هستی ثوابش بیشتر از عبادت هستی است.
لطفا نظرتون را در باره ی این مطالب بگید تا ما هم یاد بگیریم و شما هم فقط مخاطب نباشید.
بجز کسانیکه به آنها وحی می شود تمامی انسانها جاهلند. از میان جاهلان کسانی با فضیلتند که جهالت خود را فبول دارند.
در دنیای مادی هیچ چیز مطلق نیست.
اگر برای هر چیزی عددی در نظر بگیریم, به عنوان مثال خود را عددی فرض کنیم, کاری که انجام می دهیم را عددی کوچکتر و اثر آن را عددی کوچکتر از کار, خداوند مجموعه ی اعداد است. به عبارت دیگر اگر هر مخلوقی را عددی فرض کنیم خداوند مجموعه ی اعداد است.
اولا ما از خداییم و به او باز می گردیم. دوما برای خلاقیت مکان و زمان مفهومی ندارد. بنابراین چه الان, چه گذشته و چه در آینده دنیاهای مختلف و بسیاری وجود دارند.
خداوند یکی است, زیرا او کامل است. اگر بیش از یکی بود این کمال وجود نداشت.
شکایت نکنید که چرا خلق شده ایم. چراکه در حق هیچکس ظلم نمی شود.
امید فرشی
با سلام
نمی دونم چرا ما اینقدر در انتقاد دادن و انتقاد پذیری مشکل داریم (خودمم می گم ها). از چیزای جالبی که در این وبلاگ می بینم اینه که یا کسی انتقاد نمی کنه یا انتقاد می کنه بدون اسم و نشونی انگار که داره کاره بدی انجام میده. بابا ما از خدامونه که شما انتقاد هم بکنید. فکر نکنم اونقدر خوب باشیم که فقط تشویق بشیم. (من چقدر مظلومم)
در واقع وقتی هم که چیزی می گید مثلا میگید طرز برگذاری این مسابقه اشتباهه نمی گید که خب ما اینو چطور باب مراد شما کنیم. هیچ کس به ما راه حلی نمیگه.
من اصلا دوست نداشتم اینجا چنین چیزی را بنویسم. ولی وقتی هیچ نام و نشونی نمی گذارید (مثل دوره ی پیش که انتقاد کردید) آدم مجبور میشه چنین کاری کنه. اگر خجالت می کشید لااقل با ایمیل یا آیدی یاهو که می دونید با ما تمس بگیرید. ناراحت نمیشیم جان شما...
اینایی که این بالا می بینید آیدی های من یعنی مدیر وبلاگ هست هرکی خواست می تونه در تماس باشه.
نکته ی دیگه اینکه صفحه ی لینک در سایت "نوشته" گذاشتیم کسانی که تمایل به تبادل لینک با سایت دارند با نظرات یا ایمیل به ما اطلاع بدن. کسانی هم که تبادل لوگو بخوان انجام بدن کد لوگوی خودشون را حتما به ایمیل ما بفرستن. خوشحال میشم.
با تشکر
امید فرشی
با سلام
8 وبلاگ برتر در پایان مسابقه برترین وبلاگ ادبی در دوره ی تابستانی از بین شرکت کنندگان به قرار زیر است:
http://www.freedom4boy.blogfa.com/
http://www.viola.mihanblog.com/
http://www.parirokh.blogfa.com/
http://www.love8777.blogfa.com/
http://www.baratekamo.blogfa.com/
http://www.sadrasecret.blogfa.com/
http://adineheadabi.blogfa.com/
http://gahshomar.mihanblog.com
لطفا جهت انتخاب وبلاگ برتر از نظرسنجی سمت چپ استفاده کنید.
با تشکر
گروه نوشته
مقصودم اینه که یه نفر نمی تونه بزرگ نشه!
هامپتی دامپتی گفت:
یه نفر شاید نتونه ولی دو نفر می تونن!یعنی اگه کسی درست بهت کمک می کرد شاید می تونستی هفت سالگی رو بالا تر نزنی!
«لوییس کارول»
اتاق نیمه تاریک. تنها منبع نور چراغ خواب عروسکی قرمز بالاسر تخت و نور رعد و برقی که گاه و بی گاه از پشت پرده ی سفید و کثیف اتاق را برای لحظه ای روشن می کرد. اتاق به هم ریخته بود. گوشه ای قوطی های فلزی آبجو به چشم می خورد و در کناری دیگر چند شمع نیمه سوخته و خاموش. پوسترهای بزرگی که کج و کوله چسبانده شده اند ظاهر اتاق را خوف برانگیز کرده. دیوارها از رنگ کرم بدرنگش پیداست که مدت زیادیست که رنگ نخورده. روی دراور چند دلار مچاله شده است و جلوی دراور انبوهی از شیشه ای الکل با مارکهای مختلف. یکی از آنها کنار تخت است و به اندازه ی یکی دو سانت از شیشه ویسکی دارد. روی تخت به رو دراز کشیده و یکی از دستانش را زیر سرش گذاشته. موهای بلند و سیاهش پخش شده. لباس اسپرت کثیفی به تن داشت. یکی از دستانش از تخت آویزان است. گاهی یکی از پاهایش را بالا می آورد و پایین می اندازد. دود خفیفی از زیرسیگاری روی تختش بلند می شود. صدای هولناک رعدوبرق هیچ تاثیری بر او ندارد. سوراخ های متعددی بر محل شاهرگ یکی از دستانش به چشم می خورد. هیچ امیدی نداشت. نه برای رسیدن به او و نه به زندگی. هیچ چیز و هیچ خبری حال اورا بهتر نمی کرد. درون افکارش آبی روان جاری بود. شاید خدا در هیچ نقطه ی مغزش در آن حال یافت نمی شد. هیچ فکر نمی کرد که روزی به اینجا برسد. صاعقه ای می زند و یکی از درختان بیرون آتش می گیرد. تمام بعدازظهر را در خانه گذرانده. به همه توصیه می کرد که هرگز تنها ننوشند ولی اکنون خود این کار را کرده. شاید چون راه دیگری نمی یافته. شاید تنها مرحم های زخمش همین بطری نیمه, همان سیگار روشن, آن چند دلار مچاله شده, مسبب آن سوراخ ها بر دستش و یا آن صاعقه ی خشمگین بود. شاید تنها راه یادی از خدا بود. سرش بالا آورده و به زمین نزدیک میکند. با صدایی ناهنجار استفراغ می کند به دنبال چند سرفه ی دردناک سپس یک نفس راحت اما صدادار. دستش را بر دهانش می کشد و آنرا تمیز می کند. دوباره بیهوش بر تخت می افتد. مطمئنا این استفراغ اورا کمی آرام تر کرده.
امید فرشی
تاریخ شرحی معمولا نادرست، درباره ی رویدادهایی بی اهمیت است، که حکمرانهایی معمولا بدجنس و سربازهایی معمولا احمق آن را به وجود آورده اند.«امبروز پیرس»
تاریخ،حقیقت هایی است که بالاخره به افسانه تبدیل میشوند.افسانه ها هم دروغهایی که به تاریختبدیل میشوند!«ژان کوتو»
تاریخاتوبیوگرافی یک آدم دیوانه است.«الکساندر هرنس»
تاریخ،گندابه ی حقیری است که آدم دوست دارد در آن غلت بزند.«فرانسیس پونژه»
تاریخ،ابزار مطالعه ی بدبختیهای بشر است.«ریمون کنو»
دست و پا گر بشکند، درمان شود
وای بر روزی کــه دل ویــران شـود
رفتــــــنِ تو در خیالم مـــرگ بود
مثلِ تنها مـــاندنِ یـــک برگ بود
من نمی خواهم که سرگردان شوم
در مســـیر بـــادِ بد، حـــــیران شوم
برگ زردم، خسته ام از بی کسی
آشنــایم! کی به دادم می رسی؟
درد هجــرت با که گویم؟ ماه من!
شـــد جدا راهِ دلــــت، از راهِ من؟
شاعر: ناعمه
عاشق شدن یعنی رفتن از خونه. خونه ای که دوسش داشتی. بدون برگردی اون خونه مثل قبل نیست. عاشق شدن یعنی موندن سر دوراهی. جایی که نمی تونی تصمیم بگیری. وامیستی چون صندلی برا نشستن نیست. عاشق شدنی یعنی... یعنی برهنه تو خیابون بدوی اما کسی بهت نیگا نکنه. یعنی هر کوچه ای که میری اجبارن به بم بست برسی و تو با اینکه قدت کوتاه سعی می کنی از دیوارش بالا بری.
عاشق شدن یعنی مرگ. مرگه زمانیکه وسط دریا شنا کردی و به ساحل یک جزیره ی دور افتاده رسیدی. یعنی شمردن روزها. روزهایی که منتظری تا جواب نامت از طرف پری دریایی بیاد. یعنی چراغ مطالعه ای که برا صاحبش که پای میز خوابه داره نور میندازه. یعنی عینکی که شیشش ترک خورده و کسی نیست بهش چسب بزنه. یعنی بچه ی فال فروشی که ازش فال نمی خرن.
عاشق شدن یعنی یاهو بری همه باشند ولی اینویسیبل. یعنی بهترین دوستت آیدیتو ایگنور کنه. یعنی یکی بهت بمب مسج زده و کامپیوترت رستارت نمی کنه. یعنی هنوز آفلایناتو نخونده دیسی بشی. یعنی فیلمی که دانلود می کنی تو ۶۰ درصد گیرکنه و پر نشه. یعنی مرحله آخر بازیت هیچ وقت نیاد.
عاشق شدن یعنی از احمدی نژاد بخواهیم اسراییل رو قبول کنه. انرژیرو بیخیال بشه. از رفسنجانی بخوای ریش بذاره. از خامنه ای بخوای دست بزنه.
یعنی از سیاه و سفید صورتی درست کنی.
یعنی به وبلاگت تظر ندن. یعنی سرور وبلاگتو حذف کنه. یعنی بعد از اینکه مطلب طولانی نوشتی ازت کلمه ی عبور بخواد و تو کپی نوشتتو نداشته باشی.
عاشق شدن یعنی رفتن از خونه!
امید فرشی