تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
وبلاگ بروز نخواهد شد

روزی مردی ناخواسته یک پری را از نزدیک می بیند. .پری از او می خواهد که او را فراموش کند و با کسی در مورد او صحبت نکند. اما مرد عاشق او می شود و از پری می خواهد که با او بماند و ازدواج کند. پری ابتدا قبول نمی کند. می گوید: تو انسانی. انسان به دنیای ماده تعلق دارد و خارج از آن را درک نمی کند بنابراین من نمی توانم با توازدواج کنم.
مرد اصرار می کند. می گوید که هر شرط پری را قبول می کند تا با او ازدواج کند. پری فقط یک شرط می گذارد و آن اینکه در هر کاری که پری انجام می دهد مرد دخالت و شکایت نکند. مرد قبول می کنند.
آن دو ازدواج می کنند و زندگی خوبی را آغاز می کنند. صاحب دو فرزند هم می شوند. مرد تا جایی که می تواند سعی می کند در کارهای پری دخالت نکند تا اینکه روزی پری در حالیکه پای تنور داشت نان می پخت دو فرزندش را یکی پس از دیگری به داخل تنور می اندازد و می گوید: بگیر خواهر. سپس در تنور را می گذارد.
مرد که این صحنه را می بیند نمی تواند تحمل کند و به پری سیلی محکمی می زند که چرا اینکار را کرده و فرزندانش را به کشتن داده. پری در تنور را برمیدارد و مرد میبیند که دو فرزندش با کمال خوشحالی در باغ سرسبزی مشغول بازی هستند. پری می گوید: شرطی که بود را بهم زدی من از اینجا میروم و پری در یک چشم به هم زدن محو میشود.
مرد پشیمان می شود به در دیوار داد می زد که پری برگردد. اما خبری نمی شد. در تنور را برمی داشت و جز آتش فروزان چیزی نمی دید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 21:54  توسط Omid  | 


تا حلا کفشاتو نگاه کردی؟... دوتا عاشق, دوتا همراه که بی هم میمیرن, باهم خاکی میشن, بدون هم زیر بارون بمیرن. کاش کمی از کفشامون یاد بگیریم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 14:5  توسط Omid  | 


از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 12:48  توسط Omid  | 

 

دیگر حوصله اش سر رفته بود از بس تنهایی بازی کرده بود. با هزار ذوق و شوق پیش مادرش٬ که مشغول کلنجار رفتن با جاروبرقی خرابشان بود دوید.

ـ:مامان حوصله ام سر رفت!

ـ:مگه نمیبینی مامان جان؟ !امروز مهمون داریم من هم کلی کار دارم.

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند اگر مادرش کار نداشت و اگر مهمانی هم در کار نبود٬ اوضاع فرق نمیکرد!

ـ:خوب پس من کمکت میکنم...بگو من چی کار کنم؟ می خواهی برات جارو بکشم؟

مادرخنده اش گرفت.

ـ:این که خرابه...بذار ببینم...آها...چراغ آشپزخونه روشن مونده! برو خاموشش کن.

به سرعت دوید و چراغ را با هزار زحمت خاموش کرد. (باید رو نوک پاهایش بلند میشد تا دستش به کلید چراغ برسد.) بعد سریع نزد مادرش برگشت تا باز هم کمکش کند. آخر هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند منظور مادرش چه بوده؟

ـ:خوب! یه کار دیگه!چراغو خاموش کردم.

مادر با جاروبرقی به مشکل برخورده بود٬ این بار بدون انکه به بچه اش نگاه کند جواب داد. دیگر حوصله نداشت. از بس که بزرگ شده بود.

ـ:برو ببین چراغ دیگه ای روشن نمونده!

بچه با شوق رفت که همه ی خونه ی ۷۰ متریشان را بگردد و چراغهای اضافی را خاموش کند. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند به چی میگویند نخودسیاه!

آریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 18:27  توسط aria  | 


آخرین امتحان قبل امتحانات فارغ التحصیلی پرستاری بود. استاد ما در امتحان آخر می خواست هنر امتحان گرفتنش را به رخ ما بکشه. خلاصه ورقها پخش شدند. 6 سوال بود. 5 سوال اول آسون بود اما سوال آخر....
سوال آخر نوشته بود نام 3 مستخدم دانشکده ی ما چیه؟
اول فکر کردیم این یک جور شوخیه یا استاد به عنوان سوال امتیازی گذاشته. چون ما اسم یکی از مسخدم ها را هم نمی دونستیم چه برسه به هر سه ی آنها. استاد گفت اتفاقا بیشترین امتیاز را همین سوال آخر داره.
نهایت همه ی سوالات را جز سوال آخر جواب دادیم. حتی یک نفر هم سوال آخر را جواب نداده بود.
بعد از امتحان دلیل این سوال استاد را پرسیدیم و او گفت:
همانطور که می دونید مهمترین خصوصیت یک پرستار ارتباط با کسانی ست که مشکل دارند و همدردی با آنهاست. شما با کسی مثل مستخدم ها که اطراف شما هستند و بطور قطع مشکل هم دارند باید ارتباط داشته باشید اما شما حتی اسم آنها را هم نمی دونید. چطور می خواهید پرستار بشید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 15:16  توسط Omid  | 

 

آقایون فرمودند لباسهای تازه ای که طراحی شده اند دارای رنگهای تحریک آمیز می باشند و بنابراین درست نیست که  مردم از آنها استفاده کنند.

 

خدارا شکر که کسی پیدا شد و جواب اینها را داد:

رنگها تحریک آمیز نیستند, خود را اصلاح کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 18:6  توسط Omid  | 

 

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم :کیستی ؟ گفت :غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 13:52  توسط Omid  | 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

منبع: نامعلوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 15:27  توسط Omid  | 

 

با سلام

کسانی که مایل به شرکت در دوره ی تابستانی مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی هستند لطفا هر چه سریعتر ثبت نام کنند. شرایط ثبت نام فعال بودن وبلاگ و عدم نقض قوانین مسابقه می باشد. کسانی که خواستار ثبت نام هستند می توانند با ارسال پست الکترونیکی به ما و یا با اعلام آمادگی خود از طریق نظرات وبلاگ "نوشته" اقدام کنند. نوشتن نام وبلاگ ضروریست. آخرین تاریخ ثبت نام 3 مهر می باشد.

 

لیست وبلاگهایی که تاکنون برای مسابقه ی تایستانی ثبت نام کرده اند به قرار زیر می باشد:

 http://beheshtehaftom.persianblog.com/

http://www.mahdibehrang.persianblog.com/

http://www.freedom4boy.blogfa.com/

http://www.viola.mihanblog.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 15:27  توسط Omid  | 

 

این دل تنهام وببین، چه جوری با حرفای تو بی خونه شد

دیوونه بود، واسه همین...دیوونه ی قلب توی دیوونه شد

دلش یه هم نفس می خواســـــــت، که دردشو خوب بدونه

گفــــت با خودش یه دیوونه، قلبـــــــمو بهتـــر می خونه

وقتی رسید به قلب تو، دید از خـــــــــودش ویرون تری

وسوسه شد بهت بگه...که عشقــــــــــمو چند می خری؟

اون دلک ساده ی تو، هی لج و لجبـــــــــــازی می کرد

برای رونـــــــــدن دلم، هی بهونه ســـــــــازی می کرد

اما دلــــــــــــــــــم کم نیاورد ... تو امتحـــــــــانای دلت

عشقــــــتو بدجوری می خواست، نمی تونست کنه ولت

حالا... من و غــــــــــــرور تو...حالا...تو و یه دیوونه

دیوونه ای که حرفـــــــــــــــــتو... بدون گفتن می دونه

 

ترانه از: ناعمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 20:37  توسط naemeh  |