|
وبلاگ بروز نخواهد شد
|
دیگر حوصله اش سر رفته بود از بس تنهایی بازی کرده بود. با هزار ذوق و شوق پیش مادرش٬ که مشغول کلنجار رفتن با جاروبرقی خرابشان بود دوید.
ـ:مامان حوصله ام سر رفت!
ـ:مگه نمیبینی مامان جان؟ !امروز مهمون داریم من هم کلی کار دارم.
هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند اگر مادرش کار نداشت و اگر مهمانی هم در کار نبود٬ اوضاع فرق نمیکرد!
ـ:خوب پس من کمکت میکنم...بگو من چی کار کنم؟ می خواهی برات جارو بکشم؟
مادرخنده اش گرفت.
ـ:این که خرابه...بذار ببینم...آها...چراغ آشپزخونه روشن مونده! برو خاموشش کن.
به سرعت دوید و چراغ را با هزار زحمت خاموش کرد. (باید رو نوک پاهایش بلند میشد تا دستش به کلید چراغ برسد.) بعد سریع نزد مادرش برگشت تا باز هم کمکش کند. آخر هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند منظور مادرش چه بوده؟
ـ:خوب! یه کار دیگه!چراغو خاموش کردم.
مادر با جاروبرقی به مشکل برخورده بود٬ این بار بدون انکه به بچه اش نگاه کند جواب داد. دیگر حوصله نداشت. از بس که بزرگ شده بود.
ـ:برو ببین چراغ دیگه ای روشن نمونده!
بچه با شوق رفت که همه ی خونه ی ۷۰ متریشان را بگردد و چراغهای اضافی را خاموش کند. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند به چی میگویند نخودسیاه!
آریا

آقایون فرمودند لباسهای تازه ای که طراحی شده اند دارای رنگهای تحریک آمیز می باشند و بنابراین درست نیست که مردم از آنها استفاده کنند.
خدارا شکر که کسی پیدا شد و جواب اینها را داد:
رنگها تحریک آمیز نیستند, خود را اصلاح کنید.
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم :کیستی ؟ گفت :غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
منبع: نامعلوم
با سلام
کسانی که مایل به شرکت در دوره ی تابستانی مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی هستند لطفا هر چه سریعتر ثبت نام کنند. شرایط ثبت نام فعال بودن وبلاگ و عدم نقض قوانین مسابقه می باشد. کسانی که خواستار ثبت نام هستند می توانند با ارسال پست الکترونیکی به ما و یا با اعلام آمادگی خود از طریق نظرات وبلاگ "نوشته" اقدام کنند. نوشتن نام وبلاگ ضروریست. آخرین تاریخ ثبت نام 3 مهر می باشد.
لیست وبلاگهایی که تاکنون برای مسابقه ی تایستانی ثبت نام کرده اند به قرار زیر می باشد:
http://beheshtehaftom.persianblog.com/
http://www.mahdibehrang.persianblog.com/
این دل تنهام وببین، چه جوری با حرفای تو بی خونه شد
دیوونه بود، واسه همین...دیوونه ی قلب توی دیوونه شد
دلش یه هم نفس می خواســـــــت، که دردشو خوب بدونه
گفــــت با خودش یه دیوونه، قلبـــــــمو بهتـــر می خونه
وقتی رسید به قلب تو، دید از خـــــــــودش ویرون تری
وسوسه شد بهت بگه...که عشقــــــــــمو چند می خری؟
اون دلک ساده ی تو، هی لج و لجبـــــــــــازی می کرد
برای رونـــــــــدن دلم، هی بهونه ســـــــــازی می کرد
اما دلــــــــــــــــــم کم نیاورد ... تو امتحـــــــــانای دلت
عشقــــــتو بدجوری می خواست، نمی تونست کنه ولت
حالا... من و غــــــــــــرور تو...حالا...تو و یه دیوونه
دیوونه ای که حرفـــــــــــــــــتو... بدون گفتن می دونه