فندک در دستم بود. در این فکر بودم که آتش بزنم یا نه. آیا این همه جزا کشیدم بس نبود؟
سالیانی راننده ی تاکسی بودم. زندگی بخورو نمیری داشتیم اما راضی بودم نا اینکه مسافری سوار تاکسی من شد که تا به حال سوار نشده بود. نامش لیلا بود. با او هم صحبت شدم. او را به خانه اش رساندم. هیچ کار بدی انجام ندادم. تنها آدرس خانه ی او را به ذهن سپردم. لیلا آتشی درونم افروخته بود. آتشی که تا آن موقع ندیده بودم. با خود تصمیمی گرفتم. از مادر پیرم خواستم که به خواستگاری لیلا برویم.
مادر گفت: آنان در دره ی سیاه زندگی می کنند خوب نیست خودمان را آنجا کوچک کنیم.
به اصرار من به خواستگاری لیلا رفتیم. گفتند: نمی دهیم. بار دوم رفتیم. گفتند: نمی دهیم. بار سوم رفتیم. گفتند: اصلا ما به راننده تاکسی دختر نمی دهیم. تصمیمم را عوض کردم. لیلا را از خانه شان می دزدم و با هم فرار می کنیم. با بقال آن محل رفیق بودم. بوسیله ی او با لیلا ارتباط داشتم. نامه نوشتم: لیلا تو را دوست دارم اگر تو هم مرا دوست داری با من از اینجا فرار می کنی؟ جواب آمد: هر جا می روی مرا با خود ببر. قرار فرار همان شب شد. جلو در خانه ی لیلا با ماشین منتظر شدم. لیلا آمد و سوار شد. کمی از آنجا که دور شدیم پلیس ما را نگه داشت. به پلیس گفتم: باور کن ما یکدیگر را دوست داریم اجازه بده برویم.
پلیس گفت: پسر جان دختر می دزدی جای خود چرا حالا دره ی سیاه را به آتش می کشی؟
گفتم: چه آتش کشیدنی؟ لیلا چه خبر است؟
لیلا سرش را پایین می اندازد. نگو که موقع فرار لیلا از عجله چراغ نفتی را به زمین می اندازد. از شعله ی آن پرده ها آتش می گیرند و بعد خانه آتش گرفته بدنبال آن دره ی سیاه به آتش کشیده می شود.
گفتم: باور کنید من نبودم. پلیس گفت: این حرف را باید در دادگاه بزنی.
مرا دادگاه بردند. به قاضی می گویم: جناب قاضی لیلا را من دزدیدم اما دره ی سیاه را من به آتش نکشیدم.
قاضی به لیلا گفت: دخترآیا این مرد تو را دزدید؟ لیلا جواب داد: بله. قاض پرسید: آیا همین مرد دره ی سیاه را به آتش کشید؟ لیلا جواب داد: ب... بله.
چه بله ای لیلا؟ چه بله ای؟ لیلا عقد نمی کنیم. چه بله ای؟
کار از کار گذشته بود. اهل خانه به لیلا فشار آورده بودند که مرا متهم کند. قاضی مرا به زندان محکوم کرد. زندان رفتم و سالیانی آب خنک خوردم. از زندان آزاد شدم و حالا دویاره جلو دره ی سیاه ایستاده ام. دره ی سیاه را من به آتش نکشیدم با این حال دره ی سیاه سوخت و سپس من سوختم. جوانیم بیهوده به باد رفت ولی باز من تسلیم نمی شوم. اینبار خودم دره ی سیاه را به آتش می کشم حتی اگر خودم دوباره بسوزم. همه جا بوی نفت می داد. فندک در دستم بود و آماده ی آتش زدن. می سوزانم و بعد خود می سوزم.
امید فرشی
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/03/29ساعت 21:43 توسط Omid
|
سر به دامانت نهادم ای سپهسالار عشق
ای برانگیزنده محبوب هرچه شوروعیش
من سراغت آمدم درد مـرا درمان کنی
منزل سست گناهــــان مرا ویران کنی
حرف من را بشــــــنوی با گوش جان
آن زمـــان احــــوال مـن ســامان کـنی
شاعر:ناعمه
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/28ساعت 19:46 توسط naemeh
|
کمتر از یک هفته تا اعلام نتایج اولین دوره ی مسابقات برترین وبلاگ ادبی باقی است. از استقبال شما متشکریم. اگر تاکنون ثبت نام نکرده اید تا 3 تیر محلت ثبت نام دارید. کافیست نام وبلاگ و مدیر وبلاگ را به ایمیل ما ارسال کنید و یا در قسمت نظرات وبلاگ قرار دهید.
کسانی که بعد از 3 تیر ثبت نام کنند نام وبلاگشان برای دوره های بعدی ثبت می شود.
تغییرات کوچکی در قوانین و امتیازات مسابقه داده شده است که می توانید از سایت "نوشته" مشاهده نمایید. لینک سایت در بالای وبلاگ موجود می باشد.
http://neveshte.50webs.com
+
نوشته شده در شنبه
1385/03/27ساعت 19:54 توسط Omid
|
دردوران فاشیسم٬نمیدانستم که دردوران فاشیسم زندگی میکنم! (هانس ماگنوس اتنبرگر)
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/24ساعت 19:52 توسط aria
|
... و خداوند عشق را آفرید. قرار بود برای عشق همکاری انتخاب شود که همراه او کار کند و لزوما از نظر کاری شبیه عشق باشد. خیلی ها دوستی را مناسب برای همکار شدن با عشق می پنداشتند اما دوستی مقامش بالاتر از اینها بود که بخواهد همکار عشق شود.
زمانی که همکار عشق انتخاب شد همه تعجب کردند. شاید بی ربط ترین همکار با عشق می توانست باشد. او کسی نبود جز "سلام". سلام کارمند پرکاری بود. روزانه میلیون ها بار انسانها سلام می کردند. در مقابل عشق در طی عمر هر انسان به تعداد انگشت شماری مورد استفاده قرار می گرفت و بعضی ها هم که عاشق نمی شدند اصلا کاری با عشق نداشتند. با این حال کار عشق سخت بود. چون به عواملی چون ازدواج هم باید سبب می شد. سخت ترین کاری که به شدت ذهن عشق را مشغول کرده بود این بود که می بایست تمامی انسانها را از وجود خود مطلع می ساخت اما جز عاشقان نباید کسی از لطف عشق بهرمند می شد. برای اینکه کسی جز خدا شایسته ی معشوق بودن نیست و در جزای کسانی که عاشق نمی شوند یا فقط می خواهند معشوق باشند عشق باید لطف خود را از آنان کم می کرد. مسئله اینجا بود که چگونه می توانست بدون اینکه آنها را عاشق کتد از وجود خود مطلع سازد؟ تعداد اینگونه آدمها هم کم نبود پس چکار باید می کرد؟
عشق سر این موضوع خیلی فکر کرد. برای او گره ای باز نشدنی بود. انسانها را از وجود خود مطلع سازد بدون آنکه به آنها لطفی کند!
روزی عشق توانست سلام را در حال استراحت بیابد. مشکلش را مطرح کرد. سلام همکار خوبی برایش بود و سریع راه حل مشکلش را گفت:
چنین مشکلی را من هم داشتم. این مسئله درست مثل این است که انسانی به دیگری سلام کند. سلام کردن خود 70 ثواب دارد ولی 69 ثواب آنرا شخص اول می گیرد و یک ثوابش را کسی که جواب سلام را می دهد. حالا اگر شخص دوم جواب سلام را ندهد آن یک ثواب را هم نمی گیرد. با این حال از وجود من مطلع است چراکه یکبار به او سلام شده.
عشق دوباره به فکر فرو رفت. سلام راه حل مشکلش را گفته بود. این راه اصلا مورد پسند عشق نبود اما چاره ای هم نداشت. از آن پس عشق همواره غمگین است. آدمهای با احساس عاشق می شوند. آدمهای بی احساس عاشق نمی شوند. آدمهای با احساس همیشه عاشق آدمهای بی احساس می شوند.
امید فرشی
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/23ساعت 12:46 توسط Omid
|
به نام خدا میریم که داشته باشیم اولین مطلب منو.
چند روز پیش با دوستان دانشگاه رفته بودیم اصفهان. روی پل خواجو نشسته بودیم که یکی از دوستانم ذر حالی که به پائین نگاه می کرد گفت: "وای!... بچه ها فکر نکنید خل شدم یا این که این کار رو انجام می دم٬ ولی واقعا دلم می خواد از اینجا بپرم." من و دوست دیگرم با تعجب به او خیره ماندیم. "چی؟!" و او برگشت که: "تا حالا این حال بهتون دست نداده؟" جواب دادم: "نّه! من ترس از ارتفاع دارم. همین الآن هم نمی دونم با چه جراتی این لب نشسته ام. گفت: "ولی من خیلی اینطوری میشم.بعضی وقتها که میرم کوه٬ وقتی لبه ی یه پرتگاه هستم٬ب ه پائین نگاه می کنم و دلم می خواد بپرم... اگه بعدش نمی مردم حتما این کار رو می کردم." اونروز به حرفهای دوستم فکر نکردم٬ ولی حالا در تهران٬ در موقعیت مکانی مشابهی قرار دارم. به پائین نگاه میکنم. ترسی آشنا تمام وجودم را فرا میگرد٬ ناخود آگاه به یاد حرفهای دوستم می افتم. و در یک لحظه بدون این که بدانم چطور٬ حقیقت بزرگی را در مورد خودم کشف می کنم. متوجه میشم که هرگز ترس از ارتفاع نداشتم. هیچوقت از افتادن نترسیده ام. ترسم همیشه از پریدن بوده... همیشه از خودم می ترسیدم.
آریا
ویرایش: امید فرشی
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/18ساعت 12:52 توسط aria
|
می گویند:
خداوند به بنده اش چنان توجهی دارد که انگار همان یک بنده را دارد اما بنده ی او چنان بی توجه است که انگار هزاران خدا دارد.
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/16ساعت 10:58 توسط Omid
|
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختـــری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیـــست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این کار شما تروریسم خالص است! پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند.هم را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند»
(پائولو کوئلیو)
+
نوشته شده در جمعه
1385/03/12ساعت 15:24 توسط Omid
|
امروزه با شنيدن نام "اسلام"، بر ذهن بسياری از شهروندان جوامع غربی پرسشهايی از اين دست نقش میبندد:
اسلام دين جنگ است يا صلح؟ اسلام و مسلمانان چه نسبتی با عمليات خشونت آميز دارند؟ آيا اسلام ستم بر زنان و سرکوب دگرانديشان را روا میدارد؟ خردورزی چه جايگاهی در اسلام دارد؟ آيا اسلام با دمکراسی در تضاد است؟ علل دشمنی جهان اسلام با جهان غرب چيست و آيا اين خصومت ابدی است؟ و سرانجام آنکه آيا دوران کنونی نقطه عطفی در تاريخ اسلام است و جوامع مسلمان اينک، در آستانه هزاره سوم ميلادی، بر سر دوراهی قرار گرفتهاند؟
به تازگی کتابی در آلمان با عنوان "جهان اسلام بر سر دو راهی" منتشر شده است که نويسندگان آن کوشيده اند در محدوده مقالاتی کوتاه، شماری از چهرههای سرشناس جهان اسلام و تنی چند از متفکران مسلمان را معرفی کنند و با انتقال چکيده ای از نظرات آنان به خوانندگان غربی، برای برخی از اين پرسشها و پيشداوریها پاسخهايی بيابند.
به نظر شما این کتاب کمکی به دفاع از اسلام می کند؟ بهتر است قبل از این جواب نگاهی به محتوای کتاب بیاندازیم...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/10ساعت 1:29 توسط Omid
|
در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر». خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. همه آمده بودند تا جان كندن او را ببينند. اما نگهبان كه تحمل مرگ دوست سالهاي كودكي خود را نداشت، هنگام آوردن محكوم از زندان او را فراري داد. نگهبان محاكمه شد. در حكم نوشته شده بود: «فردا ساعت شش صبح، اعدام با طناب دار، در ميدان شهر».
خبر به سرعت پخش شد. از ساعت چهار صبح، ديگر در ميدان شهر جاي سوزن انداختن نبود. حكم اجرا شد و اداره آمار بر حسب وظيفه، آمار وقايع را به اين شكل منتشر ساخت: «در دو روز گذشته دو مراسم اعدام برگزار شد كه مراسم اول ناتمام ماند و مراسم دوم به انجام رسيد، طبق آمار دقيق؛ بازديدكنندگان مراسم اعدام اول ۲۱۵۰ نفر و بازديدكنندگان مراسم اعدام دوم ۲۱۵۱ نفر بودند.»
ببخشید چند وقتی نبودم .....
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/09ساعت 10:50 توسط
|
شاید کمی برای این خبر دیر باشه اما باز میگم چون عقده ی دلم شده. در مورد همین قضیه ی اجازه ندادن بانوان به ورود به استدایوم آزادی. در مورد آقای احمدی نژاد چیزی نمی گم که بدلیل بعضی مسائل از رهبر ایران اطاعت های کورکورانه می کند چراکه رهبر کسی نیست که مردم انتخاب کرده باشند و بنابراین خلاف آزادی جمهوری اسلامی است. بگذریم. از تاثیرات دیگران بر رئیس جمهور هم بگذریم.
صحبت من در اینجا با کسانی است که گفته اند نگاه بانوان به بدن مردان حرام است و بانوان نباید به استدیوم بروند چراکه باعث فساد می شود.
قبل از قسمت اصلی صحبتم بگم که من نه فمینیست هستم و نه آویزون و دیوونه ی دخترها من فقط می خواهم عدالت را ببینید.
تا الان استدیوم خدارا شکر برای تماشای فوتبال نرفتم ولی بعید می دانم که اگر کسی برهنه هم باشد از آن فاصله چیزی برای دیدن وجود داشته باشد. نکته ی دوم می تواند این باشد که یکی از اختراعات بزرگ انسان یعنی جعبه ی جادویی (همون تلویزیون خدمون) این ورزش پر طرفدار را به نمایش می گذارد و جالب این است که این مخالفان آزادی بانوان از این اختراع بشر مطلع نیستند. (اگر وقت کردید حتما به آنها بگویید)
موضوع بسیار جالبتر اینه که بانوان ما فقط و فقط برای دیدن فوتبالیستهای ما این هزینه را متحمل می شوند تا بتوانند بدن این بازیکنان را ببینند. و از این هم جالبتر این هست که چون جای دیگری مردان و زنان ما رابطه ای با هم ندارند فقط زمانی که وارد استدیوم می شوند (توجه داشته باشید که تنها مکان دیدن جنس مخالف است از دست ندید) فساد ایجاد می شود. در این موارد توجه داشته باشید که تنها عامل بانوان هستند. (یعنی مردان هیچ تاثیری ندارند)
من نمی دونم تا کی می خوان دخترها و پسرها را از هم جدا کنند. اگر قرار بر اینه که اینها همدیگر را هیچ وقت نبینند پس چطور دختر و پسر جوانی یکدیگر را بپسندند و ازدواج کنند. لابد قراره که بزرگترها ابن کار را انجام بدن که این یعنی کشتن عشق. بله همین قاتلان عشق روزی به جزای عملشان خواهند رسید. اجازه بدید این ترانه ی معروف را یادآوری کنم.
آهای مردم دنیا, گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم. آهای که حرمت عشق رو شکستید کمر به کشتن عاطفه بستید. شما که روی عشق قیمت گذاشتید. که حرمت دلو نگه نداشتید. اگه عشق نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست. نپرس از من چه آمد بر سر عشق. جواب من بجز شرمندگی نیست.
حالا اسم این را هر چی می خوای بذار. غرب زده, فمینیست, کفر, شهوت پرست
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/03/08ساعت 18:36 توسط Omid
|
عشق زیر باران ایستادن وبا هم خیس شدن نیست
عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد
(برگرفته از وبلاگ روشنک)
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/03/08ساعت 9:52 توسط Omid
|
قلعه ی دختر (کیز کولسی) یکی از جزیره های تاریخی و زیبای دریای مرمره واقع در ترکیه می باشد. از آنجایی که محل قرار گرفتن این جزیره در تنگه ی وسط استانبول می باشد این جزیره از کنار ساحل این شهر قابل روئیت است. همانطور که در عکس پایین می بینید قلعه ی نسبتا کوچک و زیبایی در جزیره قرار دارد که این جزیره را به نام همان قلعه که قلعه ی دختر می باشد معروف کرده است. اما اینکه چرا قلعه ساخته شده و نام آن قلعه ی دختر است داستانهایی وجود دارد که من دو مورد آنها را که شنیده ام را برای شما تعریف می کنم.

داستان اول:
در روزگاران قدیم پادشاهی که در این شهر حکمرانی می کرد دختری داشت بسیار زیبا که این دختر را به هر کسی نمی داد و مانع از رابطه ی دخترش با مردان غریبه می شد. با این حال دختر پنهانی عاشق پسر جوانی شده بود از مردم عادی که در این شهر زنگی می کردند. پسر هم عاشق او بود. آنها می خواستند با هم باشند و در این راه از هیچ چیزی نمی ترسیدند. چه قدرت پدر دختر و چه مرگ هیچ لطمه ای به عشق آنان نمی زد. افراد زیادی از عشق این زوج جوان خبر داشتند اما بنابر دلایلی به پادشاه نمی گفتند. زمانی که پادشاه متوجه شد دیر شده بود و دختر به هیچ وجه نمی خواست از پسر جدا شود. پادشاه نمی خواست به دخترش آسیبی برساند اما از طرفی هم مخالف رابطه ی آن دو بود. چاره ای اندیشید و دستور داد تا دخترش را به جزیره ای در حوالی همین شهر ببرند تا در آنجا زندگی کند و از شر آن پسر در امان باشد. آن جزیره همین جزیره ی قلعه ی دختر بود. دختر را به آن قلعه می فرستند تا در آنجا زندگی کند. تمام رفاه او را در این جزیره تامین کردند اما دختر رازی نشد. روزی دختر کنار ساحل جزیره ایستاده بود و طرف دیگر دریا را که شهر وجود داشت را نگاه می کرد. او می دانست که پسری که عاشقش است در آن سوی آب منتظر اوست. پسر هم در آن طرف آب در همین فکر بود که معشوقش در آن سوی آبها در انتظار او نشسته. هر دوی آنها وارد آب می شوند. با تمام توان شنا می کنند که به طرف دیگر آب برسند. به دلیل مسافت زیاد میان دو ساحل هیچ کدام موفق نمی شوند و در میانه ی راه جان به جان آفرین می سپارند. پس از آن واقعه همه به یاد آن دختر عاشق زندانی در آن قلعه قلعه را به نام قلعه ی دختر یاد می کنند.
داستان دوم:
این داستان همانند داستان قبل است با این تفاوت که پادشاه دستور ساخت قلعه را در آن جزیره فقط برای جدایی آن دو عاشق می دهد. پادشاه می خواست او را از هر گونه آسیبی به دور نگاه دارد چراکه برای پادشاه آن دختر از هر چیزی عزیزتر بود. اما پس از مدتی ماری در آن جزیره دختر را نیش می زند و دختر میمرد.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/07ساعت 21:24 توسط Omid
|
روزی کارگر ساده ای بر روی دامنه ی کوهی مشغول کندن سنگ های کوه بود. خورشید با تمام توانش می تابید و کارگر از شدت گرما و عرق بیحال شده بود. تصمیم می گیردکه کمی بنشیند و استراحت کند. در همین مدت با خود فکر می کند که این خورشید چقدر پرنور و گرم است. خورشید خیلی بزرگ و زیبا هم هست. ای کاش من خورشید بودم. همین موقع تبدیل به خورشید می شود. از نگاه خورشید همه چیز را می توانست ببیند. روی زمین هر چه می گذشت او خبردار می شد و می توانست زمین را گرم کند, آبها را بخار کند و یا یخ ها را ذوب کند. تا اینکه ابری جلوی اورا گرفت و مانع از تابیدن او به زمین شد. با خود اندیشید که ابر چقدر نیرومند است که می تواند جلو مرا بگیرد. ای کاش من هم یک ابر بودم که ناگهان تبدیل به ابر می شود. در آن حال باز زمین را می توانست ببیند, مانع از تابیدن خورشید می شد و هر جا می خواست می بارید. اما بادی شروع به وزیدن کرد و او را از آنجا دور کرد. باد هر کجا که می خواست او را می برد. ابر تصمیم گرفت که باد باشد چراکه نیروی او بیشتز است. تبدیل به بادی شد و شدیدا شروع به وزیدن کرد. هر کجا می خواست می رفت و ابرها را جابجا می کرد اما دیری نپایید که کوه بلندی سد راهش شد. باد هر کاری کرد نتوانست رد شود. باد با خود گفت این کوه نیرومندترین چیزیست که دیده ام چراکه مانع از عبور من می شود. ای کاش من این کوه بودم. به آرزویش رسید و تبدیل به کوهی شد. آن کوه بزرگ بود و استوار بر زمین و می توانست از حرکت باد و ابرها جلوگیری کند. تاره به این نتیجه رسیده بود که کوه بودن از همه چیز بهتر است اما درد شدیدی احساس کرد و افکارش به هم ریخت. احساس کرد کسی در حال کندن بدن اوست. نگاهی به پایین انداخت و دید کارگر ساده ای در حال کار و کندن سنگ هایش است. در تعجب بود که چطور چنین موجود کوچکی می تواند به او آسیب رساند. همان موقع درسش را فهمید و از خدا خواست که دوباره همان کارگر ساده باشد.
(اقتباس از منبعی نامعلوم)
+
نوشته شده در شنبه
1385/03/06ساعت 16:4 توسط Omid
|
آشیان دل من خانه ی اوست
هرچه دارم، همه از معجزه ی عشق به اوست
حرف دل با که بگویم که مرا دریابد؟
پاسخ قلب من این است، بگویم با دوست
شاعر:ناعمه
+
نوشته شده در جمعه
1385/03/05ساعت 20:25 توسط naemeh
|
با سلام خدمت شما شرکت کنندگان عزیز در مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی. ما برای استقبال زیاد شما سایتی را احداث کردیم برای اطلاع رسانی سریعتر و بهتر به شما که با استفاده از این سایت شما می توانید از قوانین و جوایز مسابقه, میزان شرکت کنندگان و نام وبلاگهای شرکت کننده و همچنین از آخرین اخبار در خصوص مسابقه و فعالیت های گروه "نوشته" مطلع باشید.
سوالات خود را همچنان می توانید در قسمت نظرات این وبلاگ قرار داده و یا به آدرس الکترونیکی ما ارسال نمایید.
آدرس سایت: http://neveshte.50webs.com
جهت ورود به سایت می توانید از لینک بالای صفحه استفاده کنید.
+
نوشته شده در جمعه
1385/03/05ساعت 12:16 توسط Omid
|
دولت ايران در اقدامی غيرمنتظره برای خاموش کردن نا آرامی گسترده بين مردم آذربايجان ايران روزنامه دولتی "ايران" را که با چاپ کاريکاتوری در روز جمعه 22 ارديبهشت (سيزدهم مه) گذشته خشم آذری های کشور را برانگيخته بود موقتاً تعطيل کرد.
صادق صبا
تحليلگر مسائل ايران در بی بی سی
(خبر در ادامه ی مطلب)
نظر مدیر وبلاگ:
نکته ی قابل توجه در اینجاست که چرا کاریکاتوریست از کار اخراج شده و سپس دستگیر شده؟
من خودم آذری هستم ولی اینکه بصورت اشتباهی یا عمدی مطلبی بر علیه قومی به چاب می رسد (که معلوم نیست واقعا توهین بوده یا نه) برای من دلیل قانع کننده ای نیست که کاریکاتوریست را محاکمه کنند. کاریکاتوریست به عنوان یک هنرمند با دیدگاه آزاد کارش را انجام داده و چاپ کننده ی آن خود روزنامه بوده است و مدیر روزنامه و چاپ در آنجا چه نقشی ایفا می کنند معلوم نیست.
این نشان می دهد که مسئولان ما همیشه به جای اینکه عذرخواهی کنند تقصیر را به گردن ضعیفتری می اندازند و به جای حل مسئله سعی در پاک کردن آن مسئله دارند. مطمئن هستم اگر چنین اعتراضی از طرف قومی اقلیتی در کشور صورت می گرفت به جای این اقدامات دست به سرکوبی آن قوم می زدند, همانطور که به جای رسیدگی به اعتراضات دانشجویی در حال حاضر دست به سرکوبی آنان می زنند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/03ساعت 23:58 توسط Omid
|
امروزه شايد دسترسی به اطلاعات مربوط به بسياری از عوامل و دست اندرکاران سينمای ايران از طريق رجوع به اينترنت و سايت های سينمائی رسمی و غير رسمی کار ساده و بی دردسری باشد. اما معتبر هم هست؟
پرويز جاهد
منتقد فيلم
منبع: بی بی سی پرشین
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/02ساعت 0:18 توسط Omid
|