« مادر »
همیشه خنده های دلربایش
مرا با خود به اوج عیش برده
همیشه گرمی دستان گرمش
درون دست سردم جان سپرده
همیشه سد مشکل را شکسته
ز راه آب رود زندگانیم
همه زنگار غم را او زدوده
ز قلب شیشه ای و آسمانیم
به من آموخته باید چگونه
به آنچه داشت، قانع بود و بالید
به هنگام سقوط از آسمان آرزوها
به بند زندگی آویخت و هرگز ننالید
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/31ساعت 0:41 توسط naemeh
|
عزيزم دوستت دارم
بارون ميباريد..چترمو آوردم بالای گودال،نميخواستم خيس بشی...هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد....آره من هم چترمو گرفتم رو گوال تا بيشتر از اين ديگه اذيت نشی.همين كه ميخوای اين سوراخ تنگ و تاريك رو قراره تحمل بكنی..بسه ديگه.حالا كه بيل بيل دارن روت خاك ميريزن به اين نتيجه رسيدم كه نه! تو هم خوشگل بودی!يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه قراره تو چشمات لونه كنن اينو نگی..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه خيلی اونجا تاريكه! ای بابا اين جوری نگام نكن، زل زدی كه چی؟ بازم بگم دوستت دارم؟ نه ديگه نميگم....برو بمير!همون دفعه آخری هم كه گفتم زياد بود..فكر ميكردم پيشم ميمونی..حالا كه رفتی ديگه چی بگم كه دوستت دارم..نه اصلا هم دوستت ندارم!!!
ای بابا .داداش چرا واستادی ؟ خاك بريز! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ كلكو بكن ديگه! فكر ما نيستی به فكر اين باش كه داری از سرما ميلرزه!
راستی هيچ ميدونستی رنگ سفيد چقده بهت مياد؟ ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی...چقده بهت گفتم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كاره خودت رو كردی: روسری مشكی!
ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيد كه تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن ..عشق كن..!!!
چيه؟ چته؟ اخماتو باز كن..الان همينجوری با اخم خاك ميريزه روت..واسه هميشه اخمو ميمونی!چرا من پيرهن سفيدم رو پوشيدم؟ها....بالاخره نوبت من هم شد.يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثه هميشه لجبازی كردی با من: رفتی! ..اين دفعه هم نوبت منه! بذار دلم خنك شه!
آخرين بيل خاك هم نصيب دماغ و دهنت شد...خوب شد دهنتو بسته بودی..وگرنه با دهن باز ممكن بود خاك بريزه تو دهنت....چی؟ ..آهااا .بيا اينجاست تو جيبم...همون ماتيك صورتيه كه خيلی دوستش داشتی! بيا....بگير....
خوب ديگه بارون هم بند اومد..من رفتم....كار دارم....زندگی دارم، بيكار كه نيستم!
فقط اومدم كه گله نكنی كه تشييع جنازه من هم شركت كرد!!
منبع : وبلاگ رادیکال۲
+
نوشته شده در جمعه
1385/02/29ساعت 2:38 توسط
|
تفاوتهاي خون و اشک 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال شادي واز رو خوشيه
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشه.....
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/02/28ساعت 17:33 توسط Omid
|
روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده بودند و آن بالا همانطور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند.
پدر می گفت: اون خونه را می بینی؟ اون دومین خونه ایه که من تو این شهر ساختم. زمانی که اومدم تو این کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه. دلی به ساختن هر خانه می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. خیالم این بود که خونه مستحکم ترین چیز تو زندگی ما آدماست و خونه های من بعد از من هم همینطور میمونن. اما حالا می دونی چی شده؟ صاحب همین خونه از من خواسته که این خونه را خراب کنم و یکی بهترش را براش بسازم. این خونه زمانه خودش بهترین بود ولی حالا...
این حرف صاحب خونه دل منو شکست ولی خوب شد. خوب شد چون باعث شد درس بزرگی را بگیرم. درسی که به تو هم می گم تا تو زندگیت مثل من دل شکسته نشی و موفق تر باشی. پسرم تو این زندگی دو روزه هیچ چیز ابدی نیست. تو زندگی ما هیچ چیزی نیست که تو بخوای دل بهش ببندی جز خالقت. چراکه هیچ چیز ارزش این را نداره و هیچ کس هم چنین ارزشی به تو نمی تونه بده. فقط خدایی که تورا خلق کرده ارزش مخلوقش را می دونه و اگر دل می خوای ببندی همیشه به کسی ببند که ارزشش را بدونه و ارزشش را داشته باشه.
نویسنده: امید فرشی
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/02/26ساعت 23:0 توسط Omid
|
از علاقه ی شما به مسابقه ی وبلاگهای ادبی در "نوشته" خوشحالیم. برنامه ریزی و گنجایش انتخابات ما در میان وبلاگهای ادبی ما را مجبور می کرد که مسابقه فقط میان دعوت شدگان از طرف "نوشته" انجام گیرد اما بدلیل استقبال بیش از حد تصور ما چه از بلاگفا و چه از خارج از بلاگفا ما را بر آن داشت که مسابقه را در ابعاد بزرگتری اجرا کنیم.
ما هم اکنون در حال برنامه ریزی برای مسابقه ی بزرگتری هستیم برای شما علاقه مندان که اطلاعات بیشتر بزودی در وبلاگ نوشته قابل دسترستان خواهد بود.
آخرین تاریخ ثبت نام همان 3 تیر می باشد.
(کسانی که نیازمند اطلاعات در مورد مسابقه هستند لطفا از طریق آرشیو موضوعات "مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی" را انتخاب کنند.)
با نشکر
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/25ساعت 19:36 توسط Omid
|
سلام اينم از پست دوم من ...
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
>>>>>>>> بر گرفته از وبلاگ راديكال ۲ <<<<<<<<<
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/24ساعت 21:46 توسط
|
1. پايان نوزدهمين دوره نمايشگاه بين المللی کتاب تهران-در مراسم اختتاميه نمايشگاه امسال ناشران برگزيده سال و نيز ناشرانی که در نمايشگاه فعاليت خوبی داشتند، معرفی شدند.
2. هشدار دانشجويان نسبت به 'پروژه جديد سرکوب'-سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی(ادوار تحکيم وحدت) و شورای تهران دفتر تحکیم وحدت با انتشار بیانیه های جداگانه ای، نسبت به آغاز دور تازه ای از برخورد با فعالان دانشجويی و بدتر شدن وضعيت حقوق بشر در ايران هشدار داده اند.
3. نامه 621 فعال سياسی برای آزادی رامين جهانبگلو-621 نفر از روشنفكران، استادان دانشگاه و فعالان سياسی، دانشجويی و فرهنگی با انتشار نامه ای نسبت به بازداشت رامين جهانبگلو، نويسنده، استاد دانشگاه و روشنفكر ايرانی كه بيش از دو هفته است به اتهام ارتباط با بيگانگان در بازداشت به سر می برد، اعتراض کرده و خواستار آزادی وی شده اند.
(منبع: بی بی سی پرشین)
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/24ساعت 17:0 توسط Omid
|
یک روز رئیس شرکتی می خواست یک حسابدار استخدام کنه. از کسانی که می خواستند استخدام بشن فقط یک سوال می پرسید که اگر کسی درست جواب می داد او را بکار می گرفت.
نفر اول که رشته ی ریاضی خوانده بود وارد اتاق رئیس می شه. رئیس از او می پرسه: خوب بگو ببینم دودوتا چند تا میشه؟
نفر اول جواب میده: معلومه میشه چهارتا دیگه.
رئیس میگه: پس برو بیرون, نه آقا تو بدردم نمی خوری.
نفر اول بیرون میره. نفر دوم که زیرک تر بود از نفر اولی می پرسه که چه اتفاقی افتاد و نفر اول به او میگه. وقتی نفر دوم داخل میشه رئیس باز همان سوال را از او می پرسه.
نفر دوم جواب میده: درواقع چهار میشه ولی می تونه پنج هم بشه سه هم بشه و یا چیزه دیگه, بستگی به شرایط داره.
رئیس میگه: اینکه نشد کار بالاخره یک جواب باید بدی. در نتیجه او را هم قبول نمی کنه و می فرسته بیرون.
نفر آخری که میاد یک حسابدار واقعی با تجربه بوده که در نهایت استخدام هم میشه. وقتی که وارد اتاق رئیس شد, رئیس دوباره همان سوال را از او می پرسه و میگه: دودوتا چندتا میشه؟
نفر سوم بلند میشه پنجره را میبنده, پرده را میکشه, اطراف را نگاه می کنه که کسی نباشه بعد آروم دم گوشه رئیس میگه: چند دوست دارید بشه قربان؟
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/24ساعت 16:9 توسط Omid
|
سلام اين اولين پست من تو اين وبلاگه كه ميخوام يه داستان كه خودم نوشتم رو بنويسم پس گوش كن :
ساعت ۳ صبح بود
صدای زنگ تلفن بود كه پسر جوان را بيدار كرد. پسرک به زور بيدار شد تا بره به هركی كه پشت خطه فوش بده چون پدر و مادرش مسافرت بودن و كسی نبود جواب تلفن رو بده ......صدا صدای مادرش بود پشت خط :
- سلام پسرم
- چيه ؟ چيكار داری ؟
- خوبی عزيزم ؟
- به تو چه ...
- ناراحت شدی بيدارت كردم ؟
- آره ديگه احمق
- تو هم ۲۵ سال پيش منو تو اين وقتا بيدار ميكردی و منم بهت شير ميدادم .... تولدت مبارک پسرم
نويسنده : مجيد
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/23ساعت 11:9 توسط
|
هیچ وقت اسممو نتونستم یاد بگیرم. بدنیا که اومدم همه بهم می گفتند: دست بزن, آفرین دست بزن, دستدسی. فکر کردم لابد اسمم "دست بزن" هست. چند سال بعد هر وقت هر کاری می کردم همه به من می گفتند: دست نزن. تعجب کرده بودم که چرا اسمم عوض شده و مخالف اسم قبلی صدایم می کنند "دست نزن".
آمادگی که رفتم هر وقت با بچه ای می خواستم بازی کنم طرف گریه می کرد. مربی هایمان می گفتند: نزن بچه ی بد. گفتم لااقل اسمم کوتاه تر شده "نزن".
ابتدایی که رفتم مادرم و معلمم از من می خواستند که شکل های اجق وجقی رو کاغذ بکشم و مدام به من می گفتند: بنویس. جالب اینجا بود که معلم به همه ی ما بچه ها می گفت: بنویسید. خلاصه من که سر از کارشون در نیاوردم.
یکم که بزرگتر شدم هی می گفتند: بچه رو میز ننویس. آخه من نمی دونم چرا بعد از مدتی اینها کار مخالف از من می خوان. مگه مداد کارش نوشتن نیست؟ پس چه فرقی با نوشتن تو کاغذ و رو میز داره؟!!
راهنمایی که رفتم هنوز اسم من معلوم نبود. چون یه عده می گفتند: اذیت نکن. یه عده دیگه می گفتند: شلوغی نکن.
دبیرستان که رفتم به من می گفتند: به دخترها نگاه نکن. ولی این خیلی نامردی بود. چطور چنین چیزی از من می خواستند؟ "به دخترها نگاه نکن" خیلی اسم طولانی هست. من نمی تونستم حفظ کنم.
هیچ اتفاقی برام جالب تر از کنکور نبود. چراکه قبل از کنکور به من می گفتند: بخون پسر بخون. و بعد از کنکور می گفتن: خاک تو سرت پسر خاک تو سرت.
بهترین دوران زندگیم تو سربازی بود. چون اونجا تک تک ما را "سرباز" صدا می کردن و هر وقت می خواستن همه ی ما را صدا کنن می گفتند: خبردار.
مو قعی که وارد کار شدم رئیس هر وقت منو می دید می گفت: نایست, کار کن. قبل از ازدواج یادمه زنم منو "عشقم" صدا می کرد ولی بعد از ازدواج بهم می گفت: خفه شو. البته فقط زنم نبود که عجیب رفتار می کرد. بغییر از پدر و مادر خودم پدر و مادر زنم هم منو "پسرم" صدام میکردن. بقیه از کلمه ی "داماد" برا صدا زدنم استفاده می کردند. دوستام هم که بهم می گفتند: زن زلیل.
دوران سختی داشتم. هیچ وقت هیچی نفهمیدم زیرا نمی گذاشتند سوال کنم.
هر وقت می خواستم راجع به خدا بپرسم می گفتند: کفر نگو, ساکت شو.
هر وقت می خواستم راجع به جنس مخالف بپرسم می گفتند: زشته, لال شو.
هر وقت می خواستم راجع به اجتماع بپرسم می گفتند: این کارا به تو نیومده, برو به کارت برس.
هر وقت می خواستم راجع به سیاست بپرسم, چیزی نمی گفتند. فقط کتکم می زدند.
هر وقت دلیل هر کدام از کارهاشون را می پرسیدم زندانیم می کردند.
پس تغجب نکن که چرا نمی تونم اسمم را یاد بگیرم.
نوشته: امید فرشی
+
نوشته شده در جمعه
1385/02/22ساعت 0:39 توسط Omid
|
با عرض سلام
مسابقه ی برترین وبلاگ ادبی بهار 85 در وبلاگ "نوشته" برگذار خواهد شد.
داوطلبین بعد از ثبت نام وبلاگ و نام مدیر وبلاگ بوسیله ی ایمیل یا قسمت نظرات این وبلاگ وبلاگ خود را تا 3 تیر ماه آماده کنند.
(اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/20ساعت 16:19 توسط Omid
|
دکتر علی شریعتی:
خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است
وبه هر كس دوست تر ميداري بياموزكه دوست داشتن از عشق برتر است
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/02/19ساعت 19:20 توسط Omid
|
مسابقه ای میان دل و عقل برگذار شده بود. قرار بر این بود که برنده بهترین دوست انسان شود.
مرحله ی اول مسابقه
وقتی همه داشتند به دوستم می خندیدند و او را مسخره می کردند عقل من اصرار می کرد که از آنجا دور شوم و او را ترک کنم. وسوسه می شدم که همین کار را کنم زیرا آبروی من هم به خطر افتاده بود.
ناگهان قلبم گفت: نه این کار را نکن این خلاف وفاست. او را حمایت کن.
عقل گفت: همه می دانند که خود آدم از همه چیز مهمتر است.
دل گفت: تو دوست اویی و کار دوست پشتیبانی از انسان است.
عقل گفت: زمانی که دوست تو را رها کرد این خوبی ها به باد خواهند رفت.
بحث آنها بالا گرفت.
دیدم دل به دوست بیشترین اهمیت را می دهد پس او بهترین دوست می تواند برایم باشد. بنابراین او را برنده ی اولین مرحله اعلام کردم و تصمیم او را انجام دادم.
مرحله ی دوم مسابقه:
آن دوستم مرا ترک کرده بود. خیلی ناراحت بودم. به این نتیجه رسیدم که حرف عقل درست بوده و دل اشتباه کرده. ابتدا رفتم به سراغ عقل تا بگویم برنده اوست اما دیدم مشغول نقشه ی انتقام برای دوستم است ولی هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و باعث ناراحتی من و خودش می شد. به سراغ دل رفتم. چشمم که به دل افتاد تعجب کردم چراکه دل ترکی عمیق خورده بود. دل گفت: چیزی شده؟ کاری می توانم برایت انجام دهم؟
گفتم: نه فقط خواستم بگویم مسابقه را باختی و من خیلی ناراحت شدم و این تقصیر توست. ولی چرا اینطور ترک خورده ای؟
دل گفت: درسته که من اشتباه کردم اما تو فقط ناراحت شدی این من بودم که شکستم.
حق با او بود. چشمانم پر از اشک شد. بطرفش رفتم و بهترین دوستم را در آغوش گرفتم.
(نویسنده: امید فرشی)
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/18ساعت 23:39 توسط Omid
|
اولین داستان کوتاه وبلاگ نوشته
ماجرای کلاغ معروف محله ما یعنی کلاغ زاغی
نویسنده: امید فرشی
(برای خواندن داستان بر ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/18ساعت 14:47 توسط Omid
|
خداوندا
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی تا بدانم تفاوت این دو را
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/18ساعت 10:56 توسط Omid
|
جان لوکاچ، تاريخنگار انديشه و رويدادهای تجدد سياسی سده بيستم، در سال گذشته با انتشار کتاب دموکراسی و تودهگرايی؛ ترس و بيزاری، در نقد دموکراسی امريکايی، دوباره در کانون نگاه پژوهشگران تاريخ انديشه سياسی نشست.
نوشته: مهدی خلجی
پژوهشگر تاريخ و مطالعات اسلامی - واشنگت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/02/18ساعت 0:34 توسط Omid
|
یک داستان کوتاه به زبان انگیلیسی
Once upon a time there were four friends. Their names were Everyone, Someone, Each one, and No one. Everyone had a job to do. Everyone knew Each one can do it and he hopes Someone will do it.
After days, Everyone became angry and said: “Someone must do the job” and someone said: “Each one can do it but its Everyone’s job and Everyone must do it”.
Finally No one did the job.
(اقتباس از منبعی نامعلوم)
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 20:15 توسط Omid
|
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید این سخن با هیچ کس در مبان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست ولیکن می خواهم که بدانم در این چه مصلحت است؟ گفت: تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
(گلستان)
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 12:29 توسط Omid
|
کتاب "چالش سنت و مدرنيته در ايران از انقلاب مشروطه تا ۱۳۲۰" نوشته دکتر محمد سالار کسرايی با همان شمارگان اندک هزار تايی خود، از نمونه آثاری است که نشان می دهد قشر تازه ای از روشنفکری در ايران در حال برآمدن است که از زيستن در گذشته، به بررسی گذشته برای درک و دريافت تازه ای از زندگی باز آمده است.
مشخصات کتاب
چالش سنت و مدرنيته در ايران از مشروطه تا ۱۳۲۰
دکتر محمد سالار کسرايی
چاپ دوم ۱۳۸۴
تهران - نشر مرکز
۵۰۳ صفحه ۴۹۵۰ تومان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 12:19 توسط Omid
|
خداوند اشک را آفرید که سرزمین عشق آتش نگیرد.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 11:18 توسط Omid
|
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم زندگی می کنم نباید به پیشواز از مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار روبه رو شدم که می شوم مهم نیست مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
(صمد بهرنگی)
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 1:48 توسط Omid
|
به تعبير يک روزنامه نگار ايرانی هزينه ای که حکومت های ايرانی در يک و نيم قرن گذشته برای محافظت از چشم و گوش مردم ايران به کار گرفته اند، چندان زيادست که بار سنگينی را بر دوش بودجه عمومی اين کشور گذاشته است.
نوشته: مسعود بهنود
روزنامه نگار مستقل
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 1:5 توسط Omid
|
غلامحسين محسنی اژه ای، وزير اطلاعات جمهوری اسلامی گفته است رامين جهانبگلو به جرم ارتباط با عوامل بيگانه توسط دستگاه قضايی بازداشت شده و برای تحقيق در اختيار وزارت اطلاعات قرار گرفته است.
رامين جهانبگلو، نويسنده و پژوهشگر عرصه فلسفه، بيش از يک هفته پيش بدون آنکه اتهاماتش اعلام شود، بازداشت شد.
وزير اطلاعات روز شنبه، 16 ارديبهشت به خبرنگاران گفت پس از انجام تحقيقات از رامين جهانبگلو، اطلاعات لازم در خصوص اتهام وی در اختيار خبرنگاران قرار خواهد گرفت.
---------------------------------------------------------------------
نعمت الله صالحی نجف آبادی، روحانی و پژوهشگر اسلامی، روز شنبه 16 ارديبهشت در سن 84 سالگی در بيمارستان بقیة الله تهران درگذشت.
از وی آثار متعددی منتشر شده که برخی از آنها، به ويژه کتاب "شهيد جاويد" و "نگاهی به حماسه حسينی" که مربوط به واقعه عاشورا است، مناقشات و مباحثات بسياری را در محافل مذهبی برانگيخته بود.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 0:28 توسط Omid
|
سازمان علمی فرهنگی ملل متحد (يونسکو) روز سوم ماه مه ميلادی را "روز جهانی آزادی مطبوعات" اعلام کرده و در ايران که طی سالهای اخير با چالشهای جدی در زمينه آزادی مطبوعات مواجه بوده، جمعی از روزنامه نگاران و فعالان مطبوعاتی به همين مناسبت در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران ايران در تهران گردآمدند و به بحث در اين زمينه پرداختند.
-------------------------------------------------------------------------------------
به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات، انجمن صنفی روزنامه نگاران ايران و انجمن دفاع از آزادی مطبوعات طی مراسمی ضمن تقدير از پنج روزنامه نگار پيشگام و تاثيرگذار، قلم طلايی سال ۱۳۸۴ به اکبر گنجی اهدا شد.
(منبع بی بی سی پرشین)
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 0:10 توسط Omid
|
نوزدهمين نمايشگاه بين المللی كتاب تهران، از روز چهارشنبه، 13 ارديبهشت، با حضور محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، در محل دائمی نمايشگاهها آغاز به كار كرد و تا 23 ارديبهشت ادامه خواهد داشت.
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/02/17ساعت 0:6 توسط Omid
|
اگر بر هوا پری مگسی باشی
و اگر بر روی آب روی خسی باشی
دل بدست آر تا کسی باشی
+
نوشته شده در جمعه
1385/02/15ساعت 15:52 توسط Omid
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون توی دارم و تو چون خود نداری. امام زین العابدین
+
نوشته شده در جمعه
1385/02/15ساعت 15:47 توسط Omid
|
روزی عشق به دوستی می گه :
- من آدمها را به هم نزدیکتر می کنم و روابط بهتری میانشان ایجاد می کنم. دوستی تو چرا در میان انسانها هستی؟ چه فایده ای برای انها داری؟ چه کار می کنی؟
دوستی در قبال عشق جواب می ده:
- بعد از رفتن تو اشکهایی که باقی گذاشتی را پاک می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/02/14ساعت 23:0 توسط Omid
|