تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
نوشته

از میان تمام چیزهایی که از دست داده ام, دلم بیشتر برای عقلم تنگ می شود
Bookmark || || close all

روز پرستار, روز مادر

امروز ۲۲ اردیبهشت (۱۲ می) روز جهانی پرستار است. دولت ایران در این روز چقدر به پرستاران می رسد اطلاعی ندارم.

ضمنآ امروز روز مادر در بسیاری از کشورهای جهان است. اگر اشتباه نکنم روز مادر ایران ۲۵ آذز (۱۶ دسامبر) است. اما برای من فرقی نمی کند. من می گویم هر روزی که به بهانه ای می توانیم از کسی مثل مادران یا پرستاران تشکر کنیم بهتر است اینکار را انجام دهیم.

مادران یکی از عوامل اصلی و مهم فرهنگی خانواده ها هستند. آنها کسانی هستند که انسانهای فردا را تربیت و بزرگ می کنند. باید قدر مادران را بدانیم و برای آنها ارزش قائل باشیم.

امروز برای ما بهانه ایست که از آنان بار دیگر تشکر کنیم.


?Omid | پيوند

روز تصمیم گیری

اگر می خواهید ملتی را نابود کنید, هنر را از آنها بگیرید.


اگر بخواهید همین امروز تصمیمی بگیرید که در یک سال آینده تغییر عمده ای در زندگی خود یا دیگران ایجاد شود, چه تصمیم می گیرید؟

من پس از دیدن چند فیلم مستند و خواندن مقالاتی در مورد اعتراضاتو مقاومتهای  آرژانتینی ها  و جنبش های فرنسه با خود گفتم ما مردم ایران در بعضی مواقع چقدر بی عرضه و بی فایده هستیم.

هر کس و هر کشوری ما را به انواع چیزهایی از جمله تروریست و غیره متهم می کنند و در داخل انواع توسری ها می خوریم و بدبختی ها می کشیم و اصلآ هم صدایمان در نمی آید. لااقل اعتراض کنیم و این بلاها سرمان بیاید باز یک چیزی.

من اینطور احساس می کنم که شادی و نشاط ظاهری ما ایرانیها با سیاستهای داخلی و خارجی از ما گرفته شده است و یکی از دلایل مهم آن گرفته شدن هنر و نبود نوآوری در میان مردم است.

اگر ما قرار باشد اقدامی انجام دهیم تا سر زنده و همیشه سر پا باشیم, چه بر سر زورگویان داخلی چه خارجی باید هنر و نوآوری را در خود و اطرافمان به هر قیمتی که شده زنده نگه داریم. این وظیفه بطور روال در هر ملت و در هر تاریخی به عهده ی نویسنده ها و هنرمندان است.

اکثر کسانیکه این وبلاگرا می خوانند یا نویسنده و هنرمند هستند و یا به هنر علاقه دارند. پس من از شما خواهش می کنم که این وظیفه ی طبیعی تان را بخاطر آورید و با این تصمیمی که من گرفته ام همراهی کنید.

تصمیم دارم در وبلاگ تمامی روزهای مهم سال را از نظر نوآوری, فرهنگ و هنر بنابر تاریخشان یادآوری کنم و از شما می خواهم به فعالیت های مربوط به آن توجه کنید تا سعی کنیم این فرهنگ و هنر را در خانواده و اطرافمان حفظ کنیم. مهم این است که شور و اشتیاق هنر و نوآوری را نه تنها در خودمان بلکه در خانواده و اطرافمان بیدار و حفظ کنیم.

امروز را من روز تصمیم گیری اعلام می کنم. از شما می خواهم مثل من تصمیم برای تلاشی در این ضمینه بگیرید که روح در حال مرگ ایران را بازگردانیم.


?Omid | پيوند


 

اگر رویاهایی کودکانه نداشتم, هرگز نمی نوشتم.

 

 

وبلاگ نوشته دو ساله شد.

همیشه سعی من بر این بود: کاری کنم که مردم حقایق بیشتری را ببینند, بنابراین تصمیم گرفتم از جادوی نوشته استفاده کنم.

همه چیز از دو طرف آغاز شد. نویسنده و مخاطب

دوستان تازه ای پیدا کردیم و با شما نوع دیگری از دوستی را تجربه کردیم.

دور یا نزدیک در اینجا فرقی نمی کند. ما همه از یک دیاریم و با یک زبان

قلم در دستان من همچون دواندن اسبی وحشی است. و نشان دادن آن نوشته ها به شما همچون نشان دادن چیز هایی که در دوردست ها دیده ام.

نوشته ها در این وبلاگ گمنام مانند برخواستن دودی از پشت کوهی نامعلوم است. بعضی ها می بینند و بعضی ها نمی بینند. و آنها که می بینند هر یک برداشت جداگانه ای از عامل دود دارند.

گاهی مطالب را همانطور که بودند در اختیار شما می گذاشتیم و گاهی با دوران آن آنچه را می خواستیم ببینید نشان می دادیم.

همیشه سعی کردم به مخاطبانم نشان دهم که این نوشته هر نوشته ای نیست. همانطور که هر گردی گردو نیست.

و این دوران همگی به عنوان خاطراتی ثبت شده خواهند ماند.

دو سال گذشت و من بیش از صد و هشتاد و دو پست نوشتم.

هفتصد و سی و دو روز از آغاز کار می گذرد و به این ترتیب وبلاگ نوشته دو  ساله شد.

 

(امکانات و روند جدید وبلاگ به همراه ترین های وبلاگ در یک سال گذشته در ادامه مطلب)


?Omid | پيوند


 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12  ,13 , 14 ,15

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان شده بود. بهشت کاملآ متعلق به مسلمانان بود. اما همه چیز به این خوبی و خوشی تمام نشد ...

اولین روز در بهشت بچه منفی مدعی شد به دلیل فداکاری هایش و راه انداختن جنبش تصرف بهشت تمام هوری های بهشتی باید برای او باشند. اولین کسانیکه به مخالفت با او برخاستند عربها بودند. اگر هوری های بهشتی نباشند چه کسی می خواهد حرمسراهای عربها را پر کند؟ اصلآ دلیل مسلمان شدن عربها این است که آنان هوری های بهشتی را می خواهند نه چیز دیگری.

اما اصل دعوا زمانی آغاز شد ایرانیان مدعی شدند ما شیعه هستیم و از همه بدتر احمدی نژاد گفت: ایران تنها کشوری است که در راه نور حرکت می کند در نتیجه کنترل بهشت باید بدست ایرانیها باشد. تمامی عربها به مخالفت با ایرانیها و احمدی نژاد برخاستند. عربها در کف این بودند که بدانند احمدی نژاد چه چیزی مصرف می کند که این همه نور می بیند. این تصمیم عربها را که همیشه تشنه ی خون ایرانیان هستند را عوض نمی کند.

خلاصه همه مسلمانان سر کنترل بهشت و امکانات بهشت از جمله هوریها, نهرها و درختهای پر میوه به جان هم افتادند.

کسی در بهشت با خود سلاحی نیاورده بود بنابراین همه با تبر شروع به قطع درختان کردند و تیروکمان ساختند و به دنبال هم افتادند تا یکدیگر را بکشند. جنگی بین مسلمانان در گرفت که باعث شد بسیاری از هوری ها این وسط زخمی یا کشته شوند درختها و میوه ها از بین رفتند و تمامی نهرها در سایه ی مسلمانان گل شدند.

پس از چندین روز همه خسته و کوفته آتش بس کردند و کنار خرابه هایی که درست کرده بودند نشستند. بچه منفی به اطرافش نگاه می کرد و میدید که یک جای سالم در بهشت نمانده. این چیزی بود که آنها می خواستند؟

در همین هنگام یک پستچی خارجی آمد و چند تا کاغذ و مجله تبلیغاتی به آنها داد. در تبلیغها نوشته شده بود:

(متن کامل در ادامه مطلب)


?Omid | پيوند


 

زندگی یک بار دیگر به من خیانت کرد

من قبول دارم بعضی چیزها هرگز تغییر نخواهند کرد

من اجازه دادم ذهن های کوچک شما درد مرا بزرگ کنند

و برای من یک وابستگی شیمیایی باقی گذاشته برای عقلی سالم

 

آره من سقوط می کنم... چقدر طول می کشد تا به زمین بخورم

نمی توانم بگویم که چرا از هم پاشیده می شوم

آیا هیچ تعجب نمی کنی که چرا ترجیح می دهم تنها باشم؟

آیا من واقعآ کنترلم را از دست داده ام؟

 

من به پایانی نزدیک می شوم

من متوجه شده بودم که چه می توانستم بشوم

نمی توانم بخوابم به همین دلیل نفسی کشیدم و پشت شجاعترین ماسکم پنهان شدم

من قبول دارم که کنترلم را از دست داده ام

کنترلم را از دست داده ام...

 

Anathema - Lost Control

ترجمه: امید فرشی


?Omid | پيوند

آدم تخیلی

احساس می کنم خیلی آدم تخیلی هستم. این همه حقیقت های تلخ دوروبرم هست و هنوز می خوام با اون رویاهای شیرین زندگی کنم. عقلم به من حقیقت یعنی بچه منفی را نشان می دهد و می گوید باید اونطور باشم اما بطور ناخواسته ذهنم شروع به خیالپردازی می کند.

از این تخیلات برای کسب درآمد می تونم استفاده کنم اما فکر نکنم هرگز برای زندگی عادی و روابطم بدردی بخورد.

شاید واقعآ زیبایی زندگی در عینکی که به چشم می زنیم هست! شاید زیبایی زندگی را فقط در فیلمها و داستانها می توان دید و افرادی مثل من باید عذاب بکشند که زیبایی زندگی کو؟ شانس من کو؟ آن شخص گم شده ی من کو؟


?Omid | پيوند


ام ... این مطلب هیچ ربطی به موضوع کلی وبلاگمون نداره ولی از اونجایی که من گوگل را خیلی دوست دارم خواستم این مطلب جالب را بذارم شما هم بخوانید.



 

گوگل

گوگل چگونه جایی است؟ موسسه ای که هم اینک یکی ازموفق ترین موتورهای جستجو درجهان را هدایت می کند و با خدمات رایانه ای که ارائه می دهد، کمتر کسی است که روزانه با یکی از پدیده هایی که توسط آن معرفی شده از "جی میل" گرفته، تا "اورکات" وتبلیغات گوگلی و از همه مهمتر جستجوگرهای آن سروکار نداشته باشد.

هفته گذشته وقتی شنیدم که می توانم همراه جمعی از دانشجویان دانشگاه برکلی برای بازدید به شرکت گوگل بروم، خیلی خوشحال شدم. چراکه شرکت "گوگل" درمنطقه کالیفرنیای شمالی علاوه براینکه نام خیلی بزرگی به شمار می رود و ثروت های دات کامی (اشاره به کسانی که ازطریق شرکت های رایانه ای طی چندساله گذشته ثروتمندشده اند) رابه یاد آدم می آورد، چندین اسم خوشنام ایرانی و ازجمله امیدکردستانی را نیزباخود دارد.

امید کردستانی و سالار کمانگر. امید، یکی ازمعاونان ارشد گوگل وطی سالهای گذشته یکی ازستون های اصلی این شرکت بوده است. او و همسرش همچنین در بسیاری ازکارهای عام المنفعه ای که درکالیفرنیای شمالی انجام می شود، مشارکت دارند. همین باعث می شود، گوگل چندان اسم غریبه ای برای ایرانی ها نباشد.

همراه دانشجویانی که بخش عمده شان چینی، ژاپنی وآمریکایی بودند، راهی منطقه Mountain View شدیم، منطقه ای مسطح که هوای زمستانی وپاییزی مطبوع وتابستان گرمی دارد. با ورودبه گوگل، دربخش پذیرش، توسط رایانه ای که روی میزقرارداده شده بود، اطلاعات خودرا وارد کردیم وازآن سوی دیگر یک کارت میهمان، پس ازکنترل با اطلاعاتی که درخصوص حضورماه وجودداشت، صادرشد تا به روی سینه بزنیم. گفته شد که عکاسی وچیزهایی از این قبیل ممنوع است. ظاهرا اگردراثنای بازدید کسی درجریان پروژه ای قراربگیرد که هنوز نهایی واعلام نشده است وازآن استفاده کند، می تواند مورد تعقیب قانونی نیز قراربگیرد.

اولین بخشی که مورد بازدید قرارگرفت سالنی بود که درآن یک تخته سفید بسیارعریض نصب شده بود. کارمندان گوگل می توانند ایده های خود را روی این تخته سفید بنویسند. صرف نظر ازاینکه ایده منطقی به نظر بیاید یانه. استفاده ازتصوروخلاقیت های کارمندان، موتور محرکه این ایده بوده است. راهنمای گروه می گوید که چگونه نوشتن این ایده هابرای بخشی ازمهندسان وکارکنان گوگل الهام بخش بوده است. چون ایده ای که ازنظر یک نفرغیرمنطقی اما جالب می آید ممکن است درذهن دیگری به ایجاد یک پدید جالب توجه وبدیع بیانجامد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


?Omid | پيوند

دنبال تو می گردم...

شاید خیلی مسخره باشه. اما این را اعتراف می کنم که من هم بچه مثبت هستم هم بچه منفی. اکثر اوقات بچه مثبت. هدف از خلق بچه منفی این بود که نشان بدم منفیها در این دنیا قهرمان هستند و مثبتها برعکس چیزی که تو فیلمها می بینید بازنده.

نمی گم من بازنده ام. در زندگی من برنده ی بزرگی هستم. با تمام قوا به سمت خواسته ها و هدفهام میرم. با این حال یک چیزی کمه.... شریک راه...

این برای من غیر قابل تحمله که من از هر کسی که خوشم میاد از من خوشش نمیاد و هر کس که از من خوشش میاد من از او خوشم نمیاد. بعد این همه سن (۲۱ و خورده ای) هنوز نتونستم عاشق به معنای واقعی بشم و فکر کنم هرگز نخواهم شد. چراکه به این نتیجه رسیده ام که قانون زندگی و روابط در دنیا بنابر قوانین بچه منفی است.

اما من این قوانین را دوست ندارم. برام خیلی غم انگیز میاد که همه ی آهنگها و داستانها و فیلم هایی که برای عشق و عاشقی ساخته شده یک مشت حرف برای خوش کردن دل من و توست.

این فقط از تجربیات خودم نیست بلکه در اطرافم هرکسی که میشناسم از نتیجه های من خارج نیستند. معنای عشق یا در منفعت و یا در س.ک.س خلاصه می شود و من این را نمی خواهم. نمی خواهم با رسوم عادی دختری را جذب خود کنم یا بقولی مخ بزنم. برای من بیشتر شبیه حیله میماند. شاید قانون طبیعت همین باشد. مطمئن نیستم.

ولی با این حال گول زدن خود را دوست دارم. هرچقدر که عشق برای من دروغی ثابت شده باشد زندگی کردن در این دروغ لذت خاصی دارد. گشتن دنبال آن شخصی که می دانی چشم تو چشم خواهی شد و هر دو یکدیگر را بدون انتظاری فضایی دوست خواهید داشت.

این راه دردناکی ست. به میزان زیادی تنهایی در آن است. شاید روزی این سختی ها و یا اتفاقی مرا عوض کند و کاملآ بچه منفی شوم. اما تا آنروز می خواهم به عنوان جزو آخرین بازمانده های نسل بچه مثبت باقی بمانم.

ادامه دارد


?Omid | پيوند


 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12  ,13 , 14

هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.

توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.

پیش از این در خالق کوچولو

شیطان آدم و زن را گول می زند و موفق می شود کاری کند که خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون کند در نتیجه بهشت برای شیطان و گوسفند ماند. خالق کوچولو بهشت را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتی که متعلق به شیطان بود جهنم نام گرفت. در آنجا ساخت و ساز و تولید کارخانجات بسیار زیاد شد و آن حالت سرسبزی و هوای خنکش را از دست داد و تبدیل به محلی آتشین و آلوده شد. اما قسمتی که متعلق به گوسفند بود دست نخورده ماند چراکه تنها کاری که گوسفند در بهشت انجام میداد چریدن بود.


سر درس دینی بود که معلم داشت درباره ی اینکه مسلمانان زمانیکه دستورات اسلام را اجرا کنند وارد بهشت می شوند و تمام کسانیکه انجام ندهند و از اسلام و دستورات آن سر باز زنند به جهنم خواهند رفت.

بچه منفی: اجازه؟ ... اگر اینطوری هست چرا بهشت هنوز دست گوسفند هست و کسی اونجا نمیره؟

بچه مثبت: به همان دلیلی که جهنم دست بابای تو یعنی شیطان هست.

بچه منفی: بابای من کسی را ممنوع نکرده که نره جهنم هر کس که می خواد هر وقتی میتونه بره جهنم و حتی اونجا زندگی کنه. اما کسی تو بهشت نیست بجز گوسفند. بجای اون باید ما مسلمانها باشیم.

معلم: به نکته ی خوبی اشاره کردید. شما به همراه بچه مثبت میتونید یک کار تحقیقی راجع به اینکه چرا مسلمانها باید بجای گوسفند بهشت باشند انجام بدید و سر کلاس بیارید.

بچه مثبت: چی؟!! من با این؟ هرگز

بچه منفی: کسی هم نخواست با تو کاری انجام بده سوسول

معلم: این حرف را نزنید. شما با همکاری میتونید برای آینده که قراره کارهای گروهی انجام بدید آماده بشید. حتی بچه منفی اگر دوست داری میتونی یک کلوپ طرفدار برای خودت ایجاد کنی و کسانیکه با تو در مورد رفتن مسلمونها به بهشت همفکر هستند را گردهم بیاری

بچه مثبت: کی آخه میاد عضو کلوپی که بچه منفی زده بشه؟

اما برعکس آن چیزی که بچه مثبت تصور می کرد اکثریت دانش آموزان و معلمان مدرسه عضو کلوپ بچه منفی شدند که مسلمانها باید بهشت بروند و بهشت متعلق به مسلمانهاست.

کلوپ بقدری طرفدار و شهرت پیدا کرد که بعضی از اهالی محل هم وارد کلوپ شدند و سپس شهرت این کلوپ به محله های دیگر و حتی شهر های دیگر رسید. کلوپ پس از مدتی تبدیل به سازمانی شد و کمیته های حمایتی و تدارکاتی برای آن ایجاد شد و پس از آن به حدی رسید که از طرف نماینده های سیاسی و کشوری حمایت می شد.

خبر این سازمان عظیم به کشورهای دیگر رسید و تمامی مسلمانان جهان از تمامی کشورها و فرقه ها شروع به متحد شدن در این مورد کردند. اتحادی که در تاریخ اسلام دیده نشده بود. سازمانهای تبلیغاتی و سخنرانی های جهانی در این مورد تشکیل شد تا شاید با این اتحاد و اعتراض همه جانبه ی مسلمانها خالق کوچولو راضی شود و بهشت را به مسلمانها بدهد.

(متن کامل در ادامه مطلب)


?Omid | پيوند


ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو

ما در مسجد به پولمان فکر می کنیم و روی موتور به دخترها - نویسنده

بطور کل اگر ما فکر می کردیم وضعیتمان این نمی شد. مردم عادت کرده بودند که فکر نکنند و عمل کنند. حالا مردم باز فکر نمی کنند اما فقط حرف می زنند - بچه مثبت

آدم باید به فکر خودش باشه. من هنرپیشه نقش اول فیلم خودم هستم و راضی هستم. حالا اگه کسی از فیلم خودش راضی نیست مشکل خودشه - بچه منفی

انسان فقط انسانیتش را بیاموزد می تواند دنیا را از شریکه ایجاد کرده نجات دهد - آدم

آدم نباید زیاد فکر کنه. وگرنه دیوونه میشه - زن

ترجیح میدم اصلآ فکر نکنم - دیوونه

................................... - گوسفند

شاید عشق, فکر و ذهن شما را برای این دنیا مختل کند اما مطمئن باشید چشمانتان را برای دنیاهایی دیگر باز می کند - مجنون

می گویند اگر به وجود شیطان اعتقاد دارید و یا شیطان پرست هستید پس به وجود خالقی هم اعتقاد دارید - شیطان

من که بودیسم هستم. به وجود خالق اعتقاد ندارم این حاصل فکر بشر است - خالق کوچولو


?Omid | پيوند


پیشنویس: بچه ها من حالم دو روز بعد از اینکه مطلب قبلی را نوشتم خوب شد و همانطور که گفته بودم خندیدم. از همدردی دوستان سپاسگذارم. امیدوارم کسی پیدا بشه که من را از چنین حالتهایی نجات بده. آمین    سال نو همه مبارک. شاد باشید


خالق کوچولو خلق میکرد. شیطان گول میزد. آدم کار می کرد. زن غر می رد. گوسفند به به می کرد. دیوونه دیوونه بازی در می آورد. مجنون هم عاشق شده بود.

مجنون عاشق کی بود؟ عاشق خوشگل ترین دختر شهر ما یعنی دخمل. دخمل کی بود؟ دختری پر از ناز همش عشوه. انگار بهش نگفته خودش میدونست خوشگلترین دختره. کی بود که از دخمل خوشش نیاد.

دیوونه همیشه سعی می کرد دخمل را بخنودونه. دخمل میخندید اما هیچوقت باهاش نمیموند.

مجنون خیلی رمانتیک بود. شعرهایی برای دخمل می سرود که عقل همه ی دخترهای محل می پرید. همه ی دخترها کشته مرده ی مجنون بودند ولی مجنون جز دخمل چیز دیگه ای نمیدید. اگر دخمل یکبار به مجنون توجه می کرد مجنون به او می فهماند که رمانتیزم به چی میگن. دخمل این را هرگز نخواهد فهمید. نویسنده ی بزرگ امید فرشی چه می گوید؟ "آدم های با احساس همیشه عاشق آدم های بی احساس می شوند". والا من دقت کردم راست میگه همه جا اینجوریه.

گوسفند تنها کاری که می کرد این بود که موقع جویدن علف به دخمل نگاه می کرد.

 بچه مثبت هم از دخمل خوشش میومد.

بچه مثبت: نخیر من خوشم نمیاد.

چرا خوشش میومد. اما خودش خبر نداشت. دوست داشت اما به خودش دروغ می گفت. بچه مثبت فقط حرص اخلاق بد دخمل را می خورد. هم از او نفرت داشت و هم عاشقش بود. اما نشان نمی داد.

بچه منفی چیکار می کرد؟ ام راستش در این مورد شک دارم. بچه منفی اصلآ با دخمل کاری نداشت که جای تعجب است. او دنبال دختر های دیگر بود. بچه منفی کسی را دوست نداشت. او فقط مخ میزد. البته این مخ زدن چند حالت داشت. یکی این بود که حسابی روی مخ دختر مورد نظر (یعنی کیس) کار می کرد. به او چند روز زنگ می زد و بعد یکدفعه قطع ارتباط می کرد. دختر مورد نظر بعد از مدتی سوال برایش بوجود می آمد که چه شده به همین دلیل از آن به بعد دختر بدنبال او می افتاد. در واقع همان روش مخ زنی کلاسیک که تقریبآ همه پسرهای ایرانی استادش هستند.

بچه منفی برای دخمل تاکتیک بی توجهی را استفاده می کرد. دخمل هم از اینکه کسی به او بی توجهی می کند دیوانه می شد و دنبال بچه منفی بود.

این وسط بچه مثبت بیشتر از اینکه دخمل را برای خودش بخواهد برای مجنون می خواست. به نظر او مجنون بیشتر از هر کسی لایق دخمل بود و این کارهای بچه منفی مثل همیشه او را حرص میداد.

بچه منفی: اگه اینها پپه هستند من چیکار کنم؟ الان دوره ی عشق و عاشقی گذشته. الان باید مخ زد.

بچه مثبت: شما اینطور فکر می کنید. البته دخترها هم بدشون نمیاد همین بازیهای امثال شما را بازی کنند. بعد میگن چرا پسرها اینجوری هستند. میگن عشق پسرها مونده تو فیلمها و رمانها. همش تقصیر آدم های پسفطرتی مثله توست.

بچه منفی: بخواب بابا گلابی. من از زمانیکه دکلمون کار میکنه مخ میزنم. هم من راضی هم مشتریا. منظرورم دخترا.

مجنون: نفرمایید. زن یعنی عشق. زن یعنی فریاد. زن یعنی طعم زندگی...

بچه منفی: بابا لیدیز فیرست (Ladies first). خیلی لایتی جوجو

و بدین ترتیب دخمل افتاد دنبال بچه منفی. مجنون هر به آرزوهایش نرسید و همیشه عاشق ماند و بچه مثبت همیشه دندان قروچه کرد.


خبر تازه:

هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.

ما به نام وبلاگ نوشته این آبروریزی فرهنگی را به تمام دوستان تسلیت می گوییم.


?Omid | پيوند

من دارم میمیرم!

من امید فرشی به شخصه اعلام می کنم که دارم میمیرم. میدونم که هر کسی در چنین مواقعی حرفهایی شبیه این را میگه اما خب منم میگم.

از عشق های یکطرفه متنفرم. نمیدونم وقتی یکطرفه بودن مسیر را میفهمی اینکه دوطرفه نیست بیشتر عذابت میده یا اینکه بخاطر تکنفره بودن دوستی اتمام دوستی فرضی عذاب بیشتر داره. نمیدونم

از کشتار احساسات و این تلاطم و هرج و مرج درونی خسته شدم.

شیطونه میگه هر کسی که تا حالا دوسش داشتی بزن بکششون. از یک طرف عقلم میگه به اونجاتم نباشه. و از یک طرف دل....

احساس می کنم یکی داره منو خفه می کنه

احساس میکنم باید یکچیزی پیدا کنم تا وقت کشی کنم وگرنه بلایی به سر کسی یا خودم میارم.

نه نه من اصلآ کسی را مقصر نمیدونم هر کس حق انتخاب داره و من برای این احترام قائلم. الان فقط احساساتم را می نویسم و مطمئنم چند روز دیگه وقتی همین نوشته ها را بخونم خنده ام خواهد گرفت.

ولی از این حالت دیوانگی لحظه ای متنفرم. هر وقت چنین اتفاقی می افتد می گویم من دیگر کسی را دوست نخواهم داشت اما امان از دست روزگار....

اینها را نوشتم باز هم راحت نشدم. چقدر جالبه که ما انسانها در شرایطی فکر می کنیم هیچ کس در این دنیا حرف ما را درک نمی کند. مثل الان من....

از طرفی اعصابم داغون است که بدلیل این دپرس لعنتی که علت آن یک دوستی لعنتی است باعث می شود نتوانم به کارهای روزانه ام برسم و مدام کارهای بیهوده و تکراری مانند دیدن تلویزیون یا بازی ورق در کامپیوتر انجام می دهم تا وقت بگذرد. این وسط دوستان به من می گویند چرا داستان نمی نویسی. بابا انصاف

شما اگر در چنین موقعیت هایی بودید چکار می کردید؟ لطفآ فقط کسانیکه که چنین حالی قبلآ داشتند نظر دهند حوصله بقیه و نصایح همیشگی را ندارم.


?Omid | پيوند


خواننده های دائمی توجه داشته باشید این یک داستان خالق کوچولو نیست.


یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود. 

بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.. 

ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد، 

واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران بهائيان باز داشت شده و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده اند وباز در رسانه ها  فرياد ميزنند كه اين بهائيان اسرائيلي هستند.

ادامه مطلب در ادرس : http://jooyya.blogfa.com

برگرفته از یک ایمیل ناشناس


من نه بهایی هستم نه علاقه ی خاصی به آن دارم. فقط خواستم با شما این مطلب جالب را تقسیم کنم تا کمی بهتر جایی که در آن زندگی می کنیم را بشناسیم.


?Omid | پيوند


الو الو تست می کنیم. خب مثل اینکه یکبار دیگر اجازه داده شد دارودسته ی خالق کوچولو در وبلاگ نوشته به نمایش در آیند.....


بنابر آخرین خبری که از شبکه ی خبری خالق کوچولو بدستمون رسیده:

منوچهر متکی، وزیر خارجه ایران، گفته است که توهین به چهره ها و احساسات مذهبی باید جزو موارد نقض حقوق بشر به شمار آید.
 
 
 
خب بعضی وقتها خود خبر ها بقدری مزحک هستند که نیازی به گفتاری نیست. اما با این حال ما نمی توانیم جلوی خود را بگیریم.
 
نویسنده: آخه تو چی از حقوق بشر میدونی یا اجرا کردی که داری ضر مفت میزنی؟!!
 
بچه منفی: این که دخترها به پسرها پا نمیدن هم باید جزو نقض حقوق بشر باشه....
 
البته ناگفته نماند که چنین حرفهایی فقط مختص مملکت ما نیست بقیه هم رکورد چنین  حرفهایی دارند که روی اعصابمان راه می روند.
نمونه اش خانم کاندولیزا رایس
 
کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا که برای گفتگو در مورد صلح خاورمیانه به مصر سفر کرده، خواهان توقف پرتاب راکت از سوی فلسطینی ها به سوی شهرهای اسرائیل شد.
 
و بعد این خبر را می بینیم:
درحالی که وزیر خارجه آمریکا برای کمک به ازسرگیری گفتگوهای صلح، سرگرم دیدار از سرزمینهای فلسطینی است، اسرائیل بار دیگر به غزه حمله ‎کرد.
 
 
خالق کوچولو: بگیم اونا اینقدر کور هستند نمی بینند. من که اینجا می بینم. کیو خر می کنن؟
 

?Omid | پيوند

لحظه ها

یکی از تصمیماتی که تازگی ها برای خود گرفته ام این است که با یک دوربین عکاسی یا فیلمبرداری صحنه های جالب و جذاب را در زندگی خودم یا اطرافم را ضبط کنم.

بعضی از این صحنه ها دیگر تکرار نمی شوند و نکات خوبی برای موضوع سازی و صحنه سازی هستند.

مثلآ چند روز پیش برای کاری به بانک می رفتم. در راه مغازه ی کفش فروشی را دیدم که علاوه بر ویترین مغازه اش تعدادی کفش ارزان قیمت را روی میزی گذاشته بود.

دختربچه ای که حدس میزنم مادر یا پدرش داخل مغازه مشغول خرید بودند پشت میز کفشها ایستاده بود و دو دستش را در یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای فرو کرده بود و با خونسردی اطراف را نگاه می کرد. پیدا بود که از این کار لذت می برد.

آرزو می کردم ای کاش دوربینی همراهم بود و این صحنه را عکس می گرفتم. چون همانطور که گفتم نظیر این صحنه ها همیشه در زندگی یافت نمی شود. باید قدر لحظه ها را دانست.


?Omid | پيوند


سلام دوستان

مدتی است که نصیحت دوست عزیزم آریا را گوش میدهم و وقتی حرفی برای گفتن ندارم حرف نمی زنم. به همین دلیل است که مدتی نمی نویسم چون ذهنم درگیر مسائل تازه ای است که مطمئن بودم اگر چیزی بنویسم مزخرف خواهد شد.

کسانیکه مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من به غیر از نوشتن به فیلمنامه نویسی و سینما هم علاقمندم. این اواخر تحولاتی چون سفر به ایران و به وجود آمدن موقعیت های تازه ی کاری و درسی و ارتباطی باعث شد وبلاگ را این وسط فراموش کنم. از اینرو خود را موظف می دانم از خواننده های دائمی ام بخصوص صبا و مهدی عذرخواهی کنم.

از این به بعد سعی خواهم کرد طبق روال گذشته حداقل یک پست در هفته را بنویسم اما موضوع پست بنابر درخواست دوستان بیشتر خاطرات و اتفاقاتم در زندگی خواهد بود.


?Omid | پيوند

فقط یک پنج تومانی

 به مناسبت والین تاین


نمی دانم مادر و پدرم کدام مغازه مشغول خرید بودند. چیزی که می دانم این بود که همراه من نبودند و من تنها در پاساژ قدم می زدم. در آن دوران که شاید پنج یا شش سال بیشتر نداشتم به چه فکر می کردم نمی دانم اما این را می دانم که مشغول فکر کردن و قدم زدن بودم. در این حین در کنارم دختر بچه ای هم سن و سال خود را دیدم که او نیز در حال قدم زدن بود و مرا زیر نظر داشت. من هم ایستادم و به او زل زدم. او به اطراف نگاهی انداخت و به طرف انتهای پاساژ حرکت کرد جایی که یک اسباب بازی سکه ای گذاشته بودند تا بچه ها سوار شوند. من هم بدنبال او حرکت کردم.

جلوی اسباب بازی ایستاد. کاملآ آرام و خونسرد به آن نگاه می کرد. کنارش آمدم و نگاهی به او انداختم. به صورت معصومانه و کودکانه اش و بعد نگاهی به نقطه دیدش انداختم. شاید دلم می خواست با آن دختر دوست شوم اما نمی دانستم از کجا شروع کنم که او پرسید: به نظر تو این کار می کنه؟

گفتم: نمی دونم.

گفت: به نظر خرابه, اما من می خوام سوارش بشم.

کمکش کردم تا سوار شود.

گفت: من پول ندارم. تو پنج تومنی داری بندازی؟

گفتم: آره

سکه ای از جیبم درآوردم و داخل اسباب بازی انداختم. اسباب بازی کار نکرد.

پس از کمی مکث گفت: فکر کنم یکی دیگه بندازی کار کنه؟ بازم سکه داری؟

گفتم آره و سکه ی دیگری انداختم.

باز هم کار نکرد.

گفت: یکی دیگه بنداز. قول میدم ایندفعه کار کنه.

من هم سکه ای دیگری انداختم اما دریغ از حرکتی. اسباب بازی کار نمی کرد.

نمی دانم دقیقآ چندبار کار سکه انداختن را تکرار کردیم که نهایت دختر پایین آمد و گفت: این خرابه.

من سر تکان دادم.

پس از کمی سکوت که به یکدیگر نگاه می کردیم گفت: راستش من از اول می دونستم این خرابه..... فقط می خواستم تو رو امتحان کنم.

گفتم: می دونستم.

نگاهی رد و بدل می شد که شاید معنایش را اکنون نمی فهمم.

کمی بعد مادر دختر آمد و دست دخترش را گرفت و برد در حالیکه هنگام رفتن, او برگشته بود و نگاه هایمان تا آخرین لحظه ی رفتنش گره ی خود را حفظ کرده بود.

 

حال از من بپرسید چرا اینکارها را کردم یا من و او در آن لحظه چه حسی داشتیم نمی دانم اما این را می دانم که او از من خواست و من این کار را انجام دادم و شاید نگاه او معنی همه ی اینها بود.

 

نویسنده: امید فرشی

برگرفته از خاطرات آرش یحیاپور


?Omid | پيوند


توضیح: همیشه منفی فکر می کنیم. کمی مثبت فکر کنیم تا شاید اتفاقات مثبت رخ دهد. می خواهم اول برای مملکتمان مثبت فکر کنم.


چقدر خوب میشد مملکت ما کاملآ دموکراتیک می شد. بجای یک حکومت اسلامی حکومتی لائیک داشت و هرکس آزادی انتخاب دین و عقیده داشت و در کنار هم آدمها با هر دین و عقیده ای بدون دخالت در کار دیگری زندگی می کردند.

انتخابات سالم و بر طبق قوانین بین المللی صورت می گرفت و صلح و ثبات در جای حای ایران احساس می شد.

آزادی به ایران برگردد و مردم با خیال آسوده و با امیدی به آینده زندگی می کردند.

آزادی سبب شود تمامی مغزهایی که فرار کرده اند و تمامی دانشجویانی که خارج از کشور تحصیل کرده اند بازگردند و سعی کنند که وطن خود را آباد کنند. با تمام دانشمندانی که به ایران بازگشته اند علم و فناوری در ایران به اوج خود برسد. بی نیاز از هر کمک و واردات و بسوی پیشرفت و صادرات تولیداتمان می رویم.

آزادی سبب شود تمامی هنرمندانی که از ایران فرار کرده اند یا در خارج از کشور مشهور شده اند به ایران بازگردند و با امکاناتی بیش از پیش در ایران فعالیت کنند و فکر کنید که اکنون ما گروه ها و خواننده هایی معروف چون آرش, دی جی الگیتور, اوهام, زد بازی و بسیاری دیگر داریم پس از بازگشت به ایران و یافت آزادی و امکانات لازم به چه شهرتها و موفقیت هایی دست پیدا خواهند کرد.

ایران به کشوری با آبرو و موفق و نمونه تبدیل شود و همه جهانیان آرزو کنند که ای کاش ایرانی بودند و ای کاش در ایران زندگی می کردند.

روابط ایران با تمامی کشور ها چه همسایه و چه دور دوستانه شود و کینه و دشمنی نماند. آرامش و زیبایی پس از آن همه جا را فرا گیرد و مردم برای دیدن به ایران سفر کنند و از امکانات کشور ما برای تفریح و گردش استفاده کنند. سبب شود همه خواستار این باشند که بخواهند در ایران سرمایه گذاری کنند که نه برای ذخایر غنی مان بلکه بدلیل امنیت کشورمان.

ایرانیان فقط به گذشته خود افتخار نکرده بلکه به حال و آینده خود نیز افتخار کنند.

و در انتها همه ی امور دولتی بدست مردمی و بقیه بصورت خصوصی به همراه پیشرفت باشد و خود مردم بقدرتی برسند که تمامی مافیاهای موجود را از بین ببرند و اجازه تشکیل آن را ندهند.


چقدر زیباست نه؟ شما هم می توانید فکر کنید و تصور کنید حتی متفاوتتر یا بهتر از اینها را. چرا خود را محدود می کنیم و می گوییم غیر ممکن است؟ این ذهن ماست که غیر ممکن ها را می سازد. در دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست, اگر به خدا اعتقاد دارید....

اگر می توانیم چنین کشوری را تصور کنیم,  پس می توانیم چنین کشوری را بسازیم. کافی است بخواهیم ....

(توضیحات بیشتر در پست های آینده)


?Omid |